Nimrooz
Vol. 16, No. 874, March 11, 2006
سال شانزدهم - شماره ۸۷۴ - شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
نوشته: م مؤدب پور
گند م
فهيمه رحيمى
ماندانا

نوشته: م مؤدب پور
گند م
دختره: هر وقت بخواى!
كاميار: ا قربون اين دكتر برم كه انقدر زود به آدم وقت مى ده!
«زود دفترش رو واكرد و گفت:»
-خب، اين از درد مفاصلم و سائيدگى استخوانم و ديسك كمرم و كم سوئى چشمام! مونده فقط كبد و طحال و اين دو تا كليه! به نظر شما كليه هامو بدم دست كى خوبه؟ چى صلاح مى دونين؟
«دخترا زدن زير خنده كه آروم بهش گفتم:»
-نصرت الان پيداش مى شه ها!
«برگشت و آروم بهم گفت:»
-دروغ مى گى! مى خواى منو از اينجا بلند كنى!
-نه به جون تو! مى گى نه از ميترا بپرس!
كاميار: ميترا خانم، قراره نصرت خان تشريف بيارن اينجا؟
«ميترا سرشو تكون داد كه كاميار به دخترا گفت:»
-خيلى خوب، من فعلاً بايد برم. اما يادتون نره كه هنوز چك آپ كامل انجام نشده! من حالا حالاها به دكتر و پزشك و طبيب احتياج دارم. اما بقيه اش باشه براى جلسه بعدى!
«يكى از دخترا گفت:»
-ا... ! حالا زوده كه برى!
كاميار: به مرگ بابام خودمم همين اعتقاد رو دارم اما چه كنم كه داره سرخر برام مى آد!
«ميترا زد زير خنده كه كاميار بلند شد و گفت:»
-واى از اين اسپاسم عضله!
«دخترا دوباره زدن زير خنده كه دست شو گرفتم و كشيدم كه گفت:»
-بابا صبر كن ويزيت رو بدم!
«بعد گارسن رو صدا كرد و حساب ميز دخترا رو داد و من رفتم از مرجان اينا تشكر و خداحافظى كردم و با ميترا و كاميار از كافى شاپ اومديم بيرون و كاميار سه تا سيگار روشن كرد و دوتاش رو داد به من و ميترا و گفت:»
-يادم باشه اين بابام را هم ببرم پيش اين دكترا! اونم بيچاره گرفتار اين ديسك وامونده است!
«بهش يه چپ چپ نگاه كردم كه ميترا گفت:»
-آژانس آشنا سراغ دارين؟
كاميار: آژانس واسه چى؟
«جريان رو تند براش گفتم كه گفت:»
-آره! آشنا دارم. بد فكرى هم نيست! بذارين نصرت خان بياد، بعدش مى ريم يه جا و ترتيب اش رو مى ديم.
«يه ده دقيقه يه ربعى گذشت تا نصرت پيداش شد و اومد جلو و سلام و احوالپرسى كرد و گفت:»
-خبرى نشد؟
ميترا: نه. فكر نكنم اينجاها بشه پيداش كرد. احتمالاً خونه يكى از دوستاشه.
نصرت: اگه كارى چيزى دارين و از دست من برمى آد، مضايقه نيست!
«ازش تشكر كردم كه كاميار گفت:»
-چرا نصرت خان، يه كارى هست! يعنى يه مسئله اى هست!
نصرت: هر كارى كه باشه با دل و جون انجام مى دم!
كاميار: دستت درد نكنه. مى خواستم ازت اجازه بگيرم و چند بار حكمت خانم رو ببينم! مى خوام ببينم اخلاق ايشون چه جوريه! با اخلاق من سازگاره يا نه!
«برگشتم و نصرت رو نگاه كردم. همينجورى تو چشماى كاميار نگاه مى كرد! واسه شايد يه دقيقه، نفسم تو سينه ام حبس شده بود! نمى دونستم عكس العمل نصرت چيه! با اين حالتى كه كاميار حرف رو شروع كرد، فكر مى كردم كه الان نصرت يه درى ورى بهش بگه و بذاره بره اما بعد از اينكه شايد يه دقيقه يه دقيقه و نيم تو چشماى كاميار نگاه كرد، يه لبخندى زد و گفت: تو چشمات پدرسوختگى نيست! مى بينم! كى مى خواى برى دنبالش؟
كاميار: همين الان!
» نصرت يه خنده ديگه هم كرد و از جيبش موبايلش و درآورد و يه شماره گرفت و يه خرده بعد گفت: «
-الو! حكمت جون!
-سلام عزيزم! خوبى!
-نه، طورى نشده! فقط مى خواستم يه چيزى ازت بپرسم!
-نه، گفتم كه! چيزى نيست!
-اين آقا كاميار ما، مى خواد باهات حرف بزنه. مى خواد ببيندت! بياد دنبالت؟
» يه خرده سكوت برقرار شد و بعدش نصرت خنديد و گفت: «
-حالا واسه درس خوندن وقت هست! فقط راحت به داداش بگو، بياد دنبالت يا نه! حرف دلت رو بزن!
» انگار حكمت جوابى نداد كه نصرت خنديد و گفت: «
-سكوت علامت رضا است! مى گم بياد دنبالت! حاضر شو كه نزديكه اونجائيم!
-باشه، عيبى نداره. خاطرت جمع جمع باشه.
-برو به اميد خدا.
» بعدش تلفن رو قطع كرد و به كاميار يه خنده اى كرد و گفت: «
-خواهرم دستت سپرده. تا وقتى با همديگه حرفاتونو بزنين، ترو برادر خودم مى دونم! برين به امان خدا!
» اينو كه گفت: من يه نفس راحت كشيدم كه نصرت دوباره بهمون خنديد و دستش رو آورد جلو و باهامون دست داد و باهاش خداحافظى كرديم. با ميترا خداحافظى كرديم و رفتيم طرف ماشين. دم ماشين كه رسيديم، كاميار گفت: «
-توام بيا بريم.
-نه، دوتائى برين بهتره. فقط مواظب باش كه خواهرشو دست تو سپرده!
كاميار: انقدر حيا تو چشمامون مونده شازده!
-مى دونم.
كاميار: تو چيكار مى كنى؟
-مى رم خونه.
كاميار: پس بذار برسونمت.
-نه، خودم مى رم. تو برو دير نشه، فقط كدوم آژانس آشناته؟
كاميار: برو آژانس... كه نزديك خونه است. مديرش آشنامه. بگو منو كاميار فرستاده. از همونجا يه زنگ به من بزن تا خودم جريان رو حالى اش كنم.
-پس موبايلت رو خاموش نكن!
كاميار: نه، نمى كنم.
-زودترم حكمت رو برسونش خونه شون.
كاميار: باشه، مى رسونم.
-خودتم زودتر بيا خونه.
كاميار: باشه مى آم.
-يعنى مى گم جاى ديگه نرو!
كاميار: نه، نمى رم!
-من منتظرم آ!
كاميار: منم منتظرم!
-منتظر چى هستى؟!
كاميار: منتظرم تو برى منم خبر مرگم برم دنبال اين دختره!
-مى گم واقعاً ازش خوشت اومده؟ يعنى مطمئن مطمئنى؟!
كاميار: به اون نونو نمكى كه با هم خورديم قسم كه من از تمام دخترخانما خوشم مى آد! تنها حكمت نيس كه!
-زهر مار! منظورم اينه كه خيال ازدواج دارى؟
كاميار: من از شيش سالگى با همين خيال زندگى كردم تا حالا!
-آخه برام عجيبه! چطور تو يه مرتبه عاشق شدى؟!
كاميار: براى خودمم عجيبه! شايد هم يه هوس زودگذر باشه! اصلاً مى خواهى دو ساعت با هم بنشينيم و راجبش صحبت كنيم؟!
» بعد يه مرتبه داد زد: «
-بابا اگه منو اينجا به حرف بگيرى، دختره هنوز زنم نشده تقاضاى طلاق مى كنه ها! برو دنبال كارت ديگه! چه آدم سمج وقت نشناسى ها!
-رفتم بابا! گفتى آژانسه كجاست؟
كاميار: ببين، همين كوچه خونه مونو مى گيرى و مى رى پائين. انقدر مى رى تا برسى سر قبر پدرت! همون بغل قبر باباته! برو ديگه!
-خفه شى كاميار!
» دو تا فحش هم زير لب بهم داد و رفت سوار ماشينش شد كه لحظه آخر بهش گفتم: «
-اين حكمتم از من دارى آ! يادت نره!
» بى تربيت شيشه رو زد پائين و شست اش بهم نشون داد و گفت: «
-به اميد موفقيت!!
» بعدش هم گاز داد و رفت! «
» واستادم و بهش خنديدم! يه مرتبه احساس كردم كه تنها شدم! تا وقتى پيش كاميار بودم اصلاً مجال فكر كردن و ناراحت شدن و غصه خوردن رو پيدا نمى كردم اما همچين كه تنها مى شدم غم عالم مى ريخت تو دلم.
خلاصه رفتم سر خيابون و يه خرده بعد يه ماشين سوارم كرد و رفتم جائى كه كاميار بهم نشونى اش رو داده بود. يه آژانس شيك و بزرگ بود. رفتم تو و سراغ مديرش رو گرفتم و تا رفتم پيشش و خودمو معرفى كردم خيلى تحويلم گرفت. معلوم شد كه كاميار خودش بهش زنگ زده و ترتيب كار رو داده.
بعد از اينكه برام گفت قهوه بيارن، از من جريان رو پرسيد و من هم مشخصات گندم رو بهش دادم. اون هم به يه كارمندش گفت كه تو كامپيوتر چك كنه.
تازه برام قهوه رو آورده بودن كه كارمندش با يه ليست اومد جلو و گفت كه اسم گندم تو ليست يكى از تورهاشونه كه قراره سه روز ديگه بره تركيه! اصلاً باورم نمى شد! فقط مات به كارمنده نگاه مى كردم كه مدير آژانس گفت: «
-البته ما معمولاً اسامى افراد رو در اختيار كسى قرار نمى ديم اما ديگه وقتى آقا كاميار دستور فرمودن، سرپيچى غير ممكنه!
-خيلى خيلى ممنون، فقط مى خواستم بدونم كه اشتباهى نشده؟!
» مدير آژانس به كارمندش نگاه كرد كه اونم گفت: «
-خير! تمام مشخصات درسته!
-ببخشين، ايشون گذرنامه ام داشتن؟
كارمند: بله! گذرنامه شون همين جاست!
-ممكنه آدرس و شماره تلفنى كه بهتون دادن لطف كنين؟
» كارمنده يه نگاه به مدير آژانس كرد كه اونم يه اشاره بهش كرد و كارمندم رفت طرف ميزش و يه دقيقه بعد با يه ورق كاغذ برگشت و دادش به من. تند نگاهش كردم! آدرس شقايق، دوستش بود! يه آن فكر كردم نكنه الكى اين آدرس رو داده باشه! برام خيلى عجيب بود كه تونسته باشم جاى گندم رو پيدا كنم! براى همين هم به كارمنده گفتم: «
-ببخشين، شما مطمئن هستين كه ايشون ساكن همين آدرس هستند؟
كارمنده با تعجب گفت: بله! من خودم ديروز باهاشون تلفنى حرف زدم اتفاقاً قرار بود امروز بليط و پاسپورت شون رو براشون بفرستم!
-ممكنه كه بليط و پاسپورت رو من براشون ببرم؟!
» دوباره به مديرش نگاه كرد كه اونم گفت: «
-اشكالى نداره فقط جسارتاً عرض مى كنم. ايشون نسبتى با شما دارند؟
-دخترعمه ام هستند!
» مدير آژانس يه اشاره به كارمندش كرد و اونم رفت كه بليط و پاسپورت رو بياره و من هم تو همين مدت به مدير گفتم: «
-مى شه يه خواهش ديگه هم ازتون بكنم؟
مدير: خواهش مى كنم! امر بفرمائين!
-اگه ممكنه تلفنى الان با اين شماره تماس بگيرند. مى خواهم من هم گوش بدم ببينم خودشون جواب مى دهند يا همينجورى آدرس رو داده!
» نمى دونم مديره با كاميار چه سر و سرى داشت كه بيچاره بهم نه نمى گفت! زود تلفن رو ورداشت و شماره رو گرفت و به من هم گفت كه اون يكى تلفن رو وردارم! من هم زود گوشى رو ورداشتم كه صداى يه دختر اومد! فكر كنم شقايق بود!
مدير سلام و عليك كرد و خواست با گندم حرف بزنه! يه خرده بعد گندم اومد پاى تلفن و تا گفت الو، به مدير اشاره كردم كه خودشه! اونم بعد از سلام و احوالپرسى بهش گفت كه تا نيم ساعت ديگه بليط و پاسپورتش رو براش مى فرسته در خونه! بعدش هم خداحافظى كرد و تلفن رو گذاشت سر جاش! انقدر ذوق زده شده بودم كه بعد از تشكر زياد، خداحافظى كردم و يادم رفت كه بليط و پاسپورت رو وردارم و كارمند بيچاره دنبالم دوئيد و تو خيابون اونارو بهم داد!
سريع از همونجا يه ماشين گرفتم و رفتم طرف خونه شقايق اينا. بيست دقيقه بعد رسيدم و پياده شدم و حساب تاكسى رو كردم و گذاشتم بره. يه سيگار درآوردم و روشن كردم و يه خرده صبر كردم تا كمى آروم بشم. بعدش زنگ در رو زدم. شقايق جواب داد و من هم بهش گفتم كه از طرف آژانس اومدم و بايد بليط و پاسپورت رو تحويل خود گندم بدم. اونم در رو زد و گفت الان خودش مى آد!
ديگه چه حالى داشتم بماند! فقط اين يكى دو دقيقه كه طول كشيد تا گندم در رو واكنه، انگار برام يكى دو سال شد! اما بالاخره در واشد و گندم اومد بيرون! قيافه اون تماشائى تر بود! تا چشمش به من افتاد فقط تكيه اش رو داد به در كه نخوره زمين!
دو سه دقيقه همينجور فقط همديگررو نگاه مى كرديم كه بهش گفتم: «
-من كار خودمو كردم! به دير ديرم نرسيدم!
گندم: بيا تو.
-نه! همينجا خوبه.
گندم: چه جورى تونستى؟!
-بگم تو نمى فهمى! فرقى هم نداره! فقط اينو بدون! خواستم و پيدات كردم!
گندم: حالا مى خواهى به زور برم گردونى خونه!
-نه!
» بليط و پاسپورت رو گرفتم طرفش و گفتم: «
-هيچ زور و اجبارى در كار نيست! بگير!
» دستش رو دارز كرد و پاكت رو از من گرفت «
-من ديگه مى رم.
» اومدم راه بيفتم كه صدام كرد و با تعجب گفت: «
-كجا؟!
-خونه.
گندم: ديگه دنبالم نيستى؟!
-وقتى پيدات كردم، ديگه دنبال چى باشم؟!
گندم: حالا مى خواهى برى؟
-اين بازى ديگه تموم شد! مثل بازياى بچگى، وقتى براى ناهار يا شام صدامون مى كردند! يا مثل وقتى كه تو باغ قايم موشك بازى مى كرديم و اونى كه چشم ميذاشت، همه رو پيدا مى كرد!
(ادامه دارد)

فهيمه رحيمى
ماندانا
مينا كه گوئى چيز فراموش شده اى را به ياد آورده باشد پرسيد:
-راستى بچه ها كجا هستند؟ آنها را نديدم!
ماجده گفت:
-عكس هايشان را كه ديده ايد.
مينا گفت:
-از نظر من همه بچه ها قشنگند اما هيچكس به زيبائى تو نمى رسد.
ماجده با صدا خنديد و گفت:
-اما ممنونم كه يادآورى كرديد هنوز بچه ام. قابل توجه مامان!
ورده دست مينا را گرفت و از كنايه ماجده گذشت و گفت:
-هر دو تا بچه خانه و پيش مرسده و شورانگيز هستند. آنها خانه ماندند تا بچه ها را نگهدارند و مواظب غذا هم باشند. خاله مرسده دوست داشت كه در خانه به انتظار بنشيند.
مينا گفت:
-من هم اخلاق او را دارم و هميشه سليقه هايمان يكى بوده.
اتومبيل ها به فاصله اى اندك در مقابل خانه كاوه ايستادند و استقبال كنندگان بار ديگر مسافران را در ميان خود گرفتند، به محض آن كه عليرضا در خانه را با كليد گشود بوى اسپند به مشامش رسيد و لحظه اى بعد مرسده شتابان خود را به مينا رساند و با گفتن سلام خوش آمدى، او را در آغوش كشيد و اشك از ديده روان كرد. احساسات دو خواهر موجب شد كه ديگران نيز دستخوش احساس شوند و اشك از ديده جارى كنند. شورانگيز در سينى كوچكى كه حامل منقل اسپند بود جلو آمد و با گفتن اما به خانه خوش آمديد، مينا را بر جاى خود ميخكوب كرد. وقتى به چهره شورانگيز نگريست خاطرات گذشته پيش چشمش جان گرفتند اما يكباره آنها را كنار نهاد و با در آغوش كشيدن او عروسى و تولد كودكشان را تبريك گفت: سپس رو به مرسده كرد و پرسيد:
-مادربزرگ حالت چطور است؟ ببينم نوه تو قشنگتر است يا نوه كامران؟
ماجده گفت:
-نتيجه شما!
همه به حرف ماجده خنديدند، هنگامى كه كاوه و مينا با اثاث و لوازم آشناى خود روبرو شدند با لمس آنها سعى در برقرارى پيوند گذشته كردند و كاوه گفت:
-همه چى مثل گذشته است.
سينى چاى به اتاق آورده شد و در ميان مهمانان گردانده شد، كتى گفت:
-هيچ كجاى دنيا چاى ايران را ندارد، با اين كه مينا از ايران چاى برايش مى رسيد اما آب آنجا طعم و مزه چاى را تغيير مى داد.
نگار پرسيد:
-كتى خانم عروستان قشنگ است؟
كتى به مينا نگاه كرد و گفت:
-اى بد نيست، سفيد و بور است و مهربان به نظر مى رسد. فيلم عروسى آنها را آورده ام كه خواهيم ديد.
با نوشيدن چاى كودكان به سالن آورده شدند و مينا از شادى دو كف دست بر هم كوبيد و گفت:
-خداى من چقدر زيبا هستند، اين بايد فائقه باشد و آن يكى فاخته؟
با حدس درست مينا دو طفل در آغوش او جاى گرفتند، مينا هر دو را به سينه فشرد و گفت:
-دوستشان دارم آنقدر كه نميتوانم بگويم كدام از ديگرى زيباتر است. به راستى هر دو قشنگند.
هر دو كودك در بغل مينا نشسته بودند و هيچ يك از آن دو احساس غريبى نداشت، بلكه برعكس خود را با او مأنوس ديده و هر دو با گردنبند او مشغول بازى شدند. دختران كه ديدن عروس خارجى وسوسه شان كرده بود از كتى خواستند تا فيلم عروسى را بدهد آنها نگاه كنند. فيلم در فرودگاه به دست كتى رسيده بود و او آن را در كيف دستى اش گذاشته بود. با تمايل جوانها كتى كيفش را طلبيد و با درآوردن فيلم باز هم گروه مثل گذشته دو دسته شدند، گروهى اينبار مقابل تلويزيون نشستند و گروه ديگر دور هم حلقه زدند و به گونه اى نشستند كه بتوانند تلويزيون را هم تماشا كنند. فيلم در ويدئو گذاشته شد و پرسش جوانها هم شروع شد، خود كتى شروع كرد به توضيح دادن مثل يك راهنماى آزموده در مورد خيابانها، پاركها و شهردارى توضيح داد و سپس كليسا، پدر روحانى و مادر و پدر ليزا را معرفى نمود و شرح كاملى براى جوانها از آنچه مى ديدند بيان كرد. مينا به اتفاق كاوه داشتند از حياط خانه ديدن مى كردند و اعتراف به خوب نگهدارى شدن آن مى كردند. كاوه همانطور كه به درخت لخت و عريان نظر داشت گفت:
-همين درخت موجب شد تا راز تو از پرده بيرون بيفتد.
مينا گفت:
-و به سالها ترس من پايان دهد، خب حالا برگشتيم و فكر چه كنم چه كنم مان شروع شد.
كاوه گفت:
-همه چيز را بگذار به عهده من، من بار ديگر تدريس را شروع مى كنم و تو هم بايد با مسئولان تماس بگيرى و كارى را كه آنجا مى كردى همين جاادامه دهى و تدريس در دانشگاه را شروع كنى.
مينا گفت:
-امكان ندارد بگذارم عكسم در روزنامه ها چاپ شود و مرا افسونگر بخوانند. من با مدرك روانشناسى شروع به كار خواهم كرد و صحبتى از نيرو و توان خود نخواهم كرد تا زمان مناسبش برسد.
-هر تصميمى كه بگيرى من با تو خواهم بود و بيا برويم پيش ديگران، به قدر كافى تنهائى و دورى را تحمل كرده ايم.
وقتى آنها به جمع پيوستند ورده و شيده به اتفاق مرسده ميز شام را آماده مى كردند. دو كودك با يكديگر سرگرم بازى بودند و به دست هر دوى آنها پرتقال بود. مينا وقتى نشست فائقه به سوى او دويد و پرتقالش را در دامان او انداخت و سعى كرد از دامن او بالا برود. مينا بغلش كرد و دور از نگاه ديگران به چشم فائقه نگريست اما نگاه فانى را نديد و چون خوب نگاه كرد و به درون كودك نظر انداخت از فانى نشانى نيافت، متحير از دريافت خود نگاه از كودك گرفت و در همان زمان چشمش به احد افتاد كه موشكافانه او را نگاه مى كرد و لبخند مرموز هميشگى بر لبش بود. مينا سر تكان داد به نشانه اين كه اين كودك او نيست! احد سر فرود آورد به نشانه اين كه مى داند. مينا يقين داشت كه فانى برگشته پس به چهره فاخته نگاه دوخت و در وجود او هم اثرى از فانى نديد. متعجب بلند شد و خود را به احد رساند و پرسيد:
-هيچكدامشان فانى نيست!
احد گفت:
-مى دانم اما.
مينا پرسيد:
-پس او كجاست در صورتى كه من يقين دارم او برگشته.
احد گفت: زياد كنكاش نكنيد، او روزى خودش را به شما نشان خواهد داد.
-هيچ علمى كامل نيست و نبايد قاطعانه ابراز عقيده كرد.
احد گفت: در اين مورد جاى بحث و گفتگو باز است اما فعلاً مجال اين گفتگو نيست.
مرسده مهمانها را براى صرف شام دعوت كرد، سر ميز شام باز هم كتى بود كه از سفرشان صحبت مى كرد و ديگران مى شنيدند. خوشبختانه هيچكس در مورد ميناو اين كه او در آمريكا موفق شده چه مدارجى را طى كند صحبتى به ميان نياورد. احد نزيك گوش مينا زمزمه كرد:
-ديديد اما ترستان بيهوده بود.
بعد از شام مهمانان ساعتى ديگر ماندند تا آنچه را كه خود كثيف كرده بودند تميز كنند، پس از پايان كار عزم رفتن كردند. احد هم به اتفاق ورده و ماجده و عبدالحميد از آپارتمان خارج شد و به طعنه مينا كه گفت:
-اگر كمك احتياج داشتى خبرم كن!
با صداى بلند خنديد. با رفتن مهمانها كاوه بار ديگر به چرخش در خانه پرداخت و به مينا فرصت داد تا آنچه مى خواهد با ساكها و چمدانها بكند. وقتى آن دو آماده خوابيدن مى شدند شب از نيمه گذشته بود و آرام آرام از آسمان برف مى باريد. احد وقتى در آپارتمانش را گشود و داخل شد به همراه او ورده و ماجده و عبدالحميد نيز داخل شدند. ماجده به سليقه خود جاى ميز را تغيير داده بود و در بدو ورود چشم بيننده به گلدان گل مى افتاد كه احد با رضايت خنديد و گفت:
-ممنونم.
ماجده گفت:
-خاله مرسده و سيامك زحمت كشيدند تا توانستيم آپارتمانت را به شكل سابق درآوريم، فقط جاى تختخوابت را به علت سرد شدن هوا تغيير داديم.
احد همانطور كه به توضيحات ماجده گوش مى كرد به سوى پنجره رفت و پرده را كنار كشيد و گفت:
-بنشينيد و تمام اخبار را برايم بگوئيد.
آغازگر عبدالحميد بود كه گفت:
-من و اديبى تصميم داريم براى صالح طبقه اى از يك خانه را بخريم تا آنها با يك بچه مستأجرى نكنند. اگر اديبى در موقع عروسى آنها كوتاه آمده بود حالا صالح و مونا خود صاحبخانه بودند، اما حالا هم دير نشده و اگر خدا بخواهد دارم مغازه را مى فروشم و نيمى از سهم صالح را مى پردازم.
احد گفت:
-اين كار را نكنيد، من سهم صالح را پرداخت مى كنم و او كم كم به من مى پردازد.
چهره عبدالحميد از هم گشوده شد و گفت: گر بداند شما به او قرض مى دهيد وادار مى شود پول شما را برگرداند و تعهد پيدا مى كند اما در مورد من... . .
عبدالحميد سر تكان داد و احد گفت:
-شما اقدام كنيد من هم با صالح صحبت مى كنم. اخبار ديگر چيست؟
ورده به ماجده نگريست و با رمز نگاه از او خواست تا آنها را تنها بگذارد، سپس در حالى كه صدايش را آرام كرده بود گفت:
-خاله مرسده زمزمه هائى در مورد ماجده كرده و به گمانم او را براى سيامك مى خواهد.
احد بدون لحظه اى درنگ گفت:
-سيامك گرچه مى خواست به دنبال برادر حركت كند اما وقتى نشد و ماندگار شد جوان فعالى شده است، هم تحصيلاتش خوب است و هم با ماجده هم رشته است. اينطور كه شنيده ام و اخبار به دستم رسيده دارد باغ كرج را هم اداره مى كند و آقا سامان خيلى هم از او راضى است. من كه در ازدواج آنها اشكالى نمى بينم.
عبدالحميد گفت:
-اگر صالح با شما كنار بيايد من هم مى توانم براى ماجده جهيزيه تهيه كنم و او را به خانه بخت بفرستم.
احد گفت: انشاءالله و خبر بعدى چيه؟
ورده گفت: سلامتى تو و اين كه ابى به من گفت كه بايد به فكر ازدواج تو باشم و دست برايت بالا كنم. حالا تو بگو آيا خودت كسى را سراغ دارى يا اين كه از فردا راه بيفتم در خانه ها براى خواستگارى؟
احد خنديد و گفت:
-خواهر تو به فكر صالح و ماجده باش من خودم به موقعش خبرت مى كنم. ديگر اخبارى نيست؟
عبدالحميد سر تكان داد و احد وقتى ديد آنان قصد رفتن دارند به ورده گفت:
-زحمت بكش و ساك مرا باز كن، هديه هاى كوچكى برايتان آورده ام كه اميدوارم بپسنديد.
ورده با گفتن زحمت كشيدى، كسى از تو توقع نداشت ماجده را صدا زد كه ساك دائى اش را باز كند. احد با سليقه روى تمام هدايا برچسب زده بود و بيشترين كادو متعلق به فاخته بود كه علاوه بر لباس چندين عروسك زيبا برايش سوغات آورده بود. ورده گفت:
-مال صالح و مونا و فاخته را همين جا مى گذاريم تا خودت به آنها بدهى و مال خودمان را مى بريم.
به محض آن كه ماجده در ساك را باز كرد بسته اى را احد برداشت و از ديگر هدايا جدا كرد كه ورده گمان كردمال خودش است. ساك تقريباً خالى شده بود و لباس هاى قابل شستشو در ساك قرار گرفت كه ورده با خود ببرد و آنها را تميز به احد برگرداند. با رفتن آنها و با سكوتى كه بر خانه حاكم شد احد نفس بلندى كشيد و مقدار اثاث برجاى مانده را سامان داد، نگاهش را به پنجره خاموش دوخت و گفت: من كه ديشب به تو گفتم امشب وارد مى شوم پس چطور توانستى بخوابى و منتظر ورود من نمانى؟ به قول اما نبايد به هيچ چيز اعتماد كرد حتى به تلقين از راه دور. من هم چون تو تا صبح صبر مى كنم و چشم منتظرم را مى بندم.
احد دوش گرفت، هنگامى كه از حمام خارج شد و قصد استراحت داشت چشمش به اتاق روشن افتاد و سايه اى كه از مقابل پنجره عبور كرد. بى اختيار پنجره را گشود و سرماى سخت زمستانى را به اتاق خود راه داد و با خود گفت برگرد و ببين كه من بازگشته ام. آنچه در ذهن تو مى گذرد حقيقى است برگرد و نگاه كن. لحظه اى نپائيد كه سايه هويدا شد و او توانست اندام ماندانا را ببيند و به نشانه سلام سر فرود آورد. ماندانا اول بهت زده نگاه كرد و سپس اختيار از دست داد و چندين بار دست تكان داد و از شادى به هوا پريد. احد پنجره را بست اما پرده را نكشيد و همانطور كه به اتاق ماندانا و به خود او نگاه مى كرد گفت:
-فردا صبح تلفن خواهم زد و به ديدارت خواهم آمد، ما بايد با يكديگر حرف بزنيم. حالا برو بخواب تا من هم بتوانم بخوابم.
با خاموش شدن چراغ اتاق ماندانا، احد نيز به بستر رفت و ديده برهم نهاد.
(ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •