Nimrooz
Vol. 16, No. 874, March 11, 2006
سال شانزدهم - شماره ۸۷۴ - شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
دكتر مصطفى الموتى
خانواده غفارى
و نقش آنها در دوران قاجار و پهلوى
صنيع الملك، كمال الملك، سردار مقتدر، اميرنظام، معاون الدوله، يمين نظام، صاحب اختيار، امين خلوت و وزير همايون غفارى و مشاغل آنها
پروفسور احمد شفائى
قيام افسران خراسان
و ۳۷ سال زندگى در شوروى (۲۷)
در ماگادان كسى پير نميشود

دكتر مصطفى الموتى
خانواده غفارى
و نقش آنها در دوران قاجار و پهلوى
صنيع الملك، كمال الملك، سردار مقتدر، اميرنظام، معاون الدوله، يمين نظام، صاحب اختيار، امين خلوت و وزير همايون غفارى و مشاغل آنها
003825.jpg
الموتى
قسمت دوم
غلامحسين غفارى (صاحب اختيار)
فرزند ميرزاهاشم خان امين الدوله تحصيلات خود را در ادبيات فارسى و عربى ادامه داد و كوشش فراوانى در حسن خط داشت و يكى از نويسندگان خوش خط زمان خود شد.
چون پدر و عمو و برادرش در دربار قاجار خدمت مى كردند او هم به همان كار پرداخت و به او لقب (امين خلوت) داده شد و به فرماندهى تفنگداران سلطنتى منصوب گرديد. ناصرالدين شاه به او درجه سرتيپى و لقب جناب و نشان همايون داد و همواره در كنار شاه قاجار قرار داشت و در سفر ناصرالدين شاه به اروپا جزو همراهان بود و در مراجعت به او منصب وزير مخصوص داده شد كه كليه فرامين و احكام وسيله او تحرير مى شد. روزى هم كه ناصرالدين شاه به قتل رسيد جزو همراهان بود. در زمان مظفرالدين شاه وزير دربار گرديد و پالتوى ترمه با سر دوشى الماس به او داده شد. بعد وزير عدليه شد. در ابتداى مشروطيت حاكم تهران گرديد. وقتى محمدعليشاه به سلطنت رسيد لقب (صاحب اختيار) به او داده شد. مدتى والى فارس و كرمان شد. بعد حاكم خراسان و سيستان و نايب التوليه آستان قدس رضوى شد.
در كابينه مستوفى الممالك وزير جنگ شد- مدت ده سال رئيس دفتر احمدشاه بود. بامستوفى الممالك روابط بسيار نزديكى داشت و مستوفى الممالك سالها در باغ او به سر مى برد و باغ صاحب اختيار در اختياريه مركز ادب دوستان بود. از رجال اديب و دانشمند بود و طبع شعر داشت. از او به نيكى ياد شده و ثروت فراوان خود را به كارهاى خير اختصاص مى داد. در سال ۱۳۲۶ در سن ۹۶ سالگى درگذشت.
محمد غفارى (امين خلوت- اقبال الدوله)
فرزند ميرزاهاشم خان امين الدوله بود كه پس از پايان تحصيلات مقدماتى وارد دربار ناصرالدين شاه شد و سريعاً ترقى كرد. چندى وزير خالصات و وزير قورخانه گرديد. در زمان مظفرالدين شاه حاكم كرمانشاه گرديد. در زمان محمدعليشاه حاكم اصفهان بود كه قواى بختيارى به رهبرى صمصام السلطنه بختيارى شهر را متصرف گرديد و اقبال الدوله به كنسولگرى انگليس در اصفهان پناهنده شد.
او از حكام مستبد زمان خود بود و ثروت فراوانى را هم جمع آورى كرد. با رخشنده خانم اعتمادى ازدواج كرد ولى فرزندى نداشت. در ۷۸ سالگى درگذشت و ثروت فراوانش نصيب برادرش غلامحسين خان صاحب اختيار گرديد. تدريجاً مقدارى از اين املاك به سپهبد اميراحمدى رسيد.
مهدى غفارى (وزير همايون- قائم مقام)
فرزند فرخ خان امين الدوله غفارى بود. وقتى پدرش درگذشت ناصرالدين شاه به او در كودكى منصب پيشخدمتى افتخارى را داد و همواره جزو همراهان ناصرالدين شاه بود. لقب سرتيپى و آجودانى و منشى مخصوص ناصرالدين شاه و نشان مرصع خورشيد كه از مهمترين نشانهاى آن زمان بود به او داده شد. در زمان سلطنت مظفرالدين شاه حاكم ساوه و زرند شد و رياست تداركات قشون هم با او بود و لقب وزير همايون به او داده شد. مدتى وزير پست ووزير تجارت شد بعد حاكم زنجان و كردستان گرديد.
با اتابك اعظم روابط نزديكى داشت. در سفرهاى ناصرالدين شاه و مظفرالدينشاه به اروپا جزو همراهان بود. مردى شوخ و بذله گو بود و اجازه داشت در حضور شاهان قاجار بذله گوئى بپردازد.
مخبرالسلطنه هدايت از او به نيكى ياد مى كند و مى نويسد كه براى تنظيم قانون اساسى زحمات زيادى كشيد. وقتى حاكم زنجان شد با ملا قربانعلى مجتهد درافتاد بين قواى دولتى و مجتهد محل زد و خورد شديدى روى داد. گفته ميشود كه سعدالسلطنه حاكم زنجان به دستور او در زنجان به قتل رسيده است. اعتماد السلطنه در نوشته هاى خود به او لقب (دلقك دربار) را داد. خاطرات خوبى از او به يادگار نمانده است.
سردار مقتدر غفارى
ابوالحسن علوى مى نويسد: يكى از اعضاى خاندان غفارى كاشانى (سردار مقتدر) عبدالمجيدخان يمين نظام كاشى غفارى است. مى گويند اينها از نسل اباذر غفارى هستند. سردار مقتدر از تحصيلكرده هاى نظامى در اسلامبول بود كه در فن توپخانه بهتر از سايرين تحصيلكرده و زبانى تركى اسلامبولى را خوب حرف مى زد.
در تحديد حدود سيستان و رود هيرمند در كميسيونى شركت داشت كه به حقوق ايران لطمه زد.
در طلوع مشروطيت جزو طرفداران بود كه بعد از توپ بستن مجلس چند روزى زندانى شد. پس از فتح تهران مورد توجه قرار گرفت و مدتى معاون وزارت جنگ شد.
اميرنظام غفارى (مهندس الممالك)
يكى از اعضاى خاندان غفارى كه مدرسه عالى (پلى تكنيك) را در پاريس طى كرد و در ايران به مقامات مهمى رسيد اميرنظام غفارى كه بعداً لقب (مهندس الممالك) به او داده شد.
او فرزند ميرزاابراهيم غفارى است كه در قريه (برزآباد) كاشان متولد شد. علوم و ادبيات را نزد پدر خود فرا گرفت. از اولين محصلين ايرانى بود كه در زمان ناصرالدينشاه همراه ۴۲ تن از ايرانيان براى تحصيل به پاريس فرستاده شد و چون در مدرسه سن لوئى پاريس شاگرد اول شد توانست به (پلى تكنيك) فرانسه كه از نظر تحصيلى موقعيت مهمى داشت وارد شود و پس از دو سال تحصيل وارد مدرسه معدنى پاريس گرديد و به دريافت عنوان مهندسى نائل شد و در مراجعت به تهران در دربار ناصرالدينشاه به خدمت اشتغال ورزيد. پس از مدتى وارد خدمت نظام شد و به او درجه سرهنگى اعطاء گرديد و براى خريد اسلحه به اروپا رفت و در بازگشت از اروپا آجودان مخصوص مظفرالدين شاه شد ولى پس از چندى و از كارها بركنار گرديد و مدتى در كاشان به سر برد و به كشف معادن پرداخت و در زنجان معدن طلا يافت به همين جهت لقب (مهندس الممالك) به او داده شد. ساختن راه تهران و قم نيز زير نظر او قرار گرفت و چند جلد كتاب از خود به يادگار نهاده است. از جمله (جبر و مقابله اعلى، علم مثلثاث، حساب تفصيلى و اصلى، هندسه اعلى) .
بار ديگر در سفر ناصرالدينشاه به فرنگ با سمت ژنرال آجودانى همراه شاه به اروپا رفت و نشانهاى مختلف از جمله نشان لژيون دونور را فرانسه به او اعطاء گرديد. همچنين در سفر مظفرالدينشاه به اروپا جزو همراهان بود. در مراجعت مدتى وزير فوايد عامه و وزير علوم گرديد.
احمد عبدالله پور مى نويسد: نظام الدين غفارى كه در يك خانواده ادب دوست متولد گرديد همراه ميرزا حسنعلى خان گروسى (اميرنظام) سفير ايران در فرانسه راهى پاريس شد. هنگام تحصيل در پاريس به تدريس مى پرداخت و همچنين مقالاتى در روزنامه هاى پاريس مى نوشت.
در كابينه مشيرالدوله وزير معادن و طرق شد. در كابينه وزير افخم وزير فوايد عامه گرديد و در چند كابينه همين سمت را داشت ولى در كابينه مشيرالسلطنه وزير علوم گرديد.
مهندس الممالك از رياضى دانان معروف عصر خود بود. راه هاى تهران به قم و تهران به بابل از يادگارهاى او است و شاگردان زيادى در رشته مهندسى تربيت كرده است.
دكتر باقر عاقلى مى نويسد: دولت ايران با دلالى مهندس الممالك غفارى با دريافت بيست هزار ليره امتيازى به مدت ۶۰ سال براى استخراج نفت به ويليام دارسى تبعه زلاند جديد داد. دارسى سى هزار سهم شركت نفت را به مظفرالدينشاه و ده هزار سهم را به ميرزاعلى اصغرخان اتايك صدراعظم و به وزيران امورخارجه و فوائد عامه و معادن هر يك پنج هزار سهم تأديه نمود.
مهندس الممالك غفارى در ۷۳سالگى زندگى را ترك گفت.
ادامه دارد





امير سهام الدين غفارى (ذكاءالدوله)
او فرزند مهندس الممالك غفارى است كه در سال ۱۲۶۵ شمسى در تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات در ايران به اروپا رفت و به دريافت درجه دكترا در علوم سياسى و اقتصادى موفق گرديد. در مراجعت به ايران چون پسرش وزير فوائد عامه بود در آنجا به كار اشتغال ورزيد و لقب (ذكاءالدوله) به او داده شد و تدريجاً مشاغل زير را عهده دار گرديد:
معلم دارالفنون، مديريت معادن و جنگلها در وزارت فوايد عامه، رياست اداره تعليمات عمومى و رئيس اداره تفتيش كل و مدير انطباعات وزارت معارف، حكمران مازندران، عضو شورايعالى فرهنگ، وزير مختار ايران در سوئيس، نماينده دوم ايران در جامعه ملل، نماينده ايران در كنفرانس مشاغل و صليب سرخ در ژنو، استاد علوم اقتصاد در دانشكده حقوق، رئيس دانشكده صنعتى و هنرستانها در وزارت پيشه و هنر، استاد دانشگاه جنگ و دانشكده افسرى. ذكاء الدوله غفارى از دوستان نزديك تيمورتاش بود.
وقتى محسن جهانسوزى مورد اتهام قرار گرفت با توجه به اينكه سهام الدين غفارى استاد دانشكده حقوق بود گفته شد مطالبى عليه رژيم و شاه گفته كه به دستور سرپاس مختارى دستگير گرديد. با اين كه يكبار به سه ماه زندان محكوم شد ولى مختارى موافقت نكرد و بار ديگر به يكسال و نيم حبس محكوم شد و حتى پس از انقضاى مدت باز هم مختارى اجازه نداد از زندان خارج گردد تا اين كه در تاريخ ۲۸‎/۱۰‎/۱۳۲۰ به دستور وزارت دادگسترى زندان را ترك گفت و در محاكمه مختارى شركت نمود و جريان را در دادگاه توضيح داد.
امير سهام الدين غفارى رئيس هنرستان صنعتى دانشگاه تهران در تاريخ ۱۲‎/۵‎/۲۱ شعبه اول ديوان كيفر حضور داشته و چنين اظهار داشته است:
اكنون كه ۵۵ سال دارم بر اثر زندانى بودن قوايم تحليل رفته و درمانده شده ام. خوشبختانه بنده از خطر شپش تيفوس نجات يافتم. ولى متأسفانه مورخ الدوله سپهر (پدر احمدعلى خان سپهر) مورخ نامى به جرم اين كه در روزى كه محسن جهانسوز به منزل من آمد حضور داشت توقيف گرديد و پس از سه ماه حبس مجرد حكم برائت بنده و ايشان صادر گرديد. ايشان آزاد شدند ولى متأسفانه به علت شپش هاى تيفوس كه از زندان به ارمغان برده بودند بدرود حيات گفتند. در آن موقع حدود پانصد نفر در زندان از شپش تيفوس مردند ولى من در زندان زنده ماندم.
ذكاء الدوله غفارى در سال ۱۲۶۵ شمسى در تهران متولد شد و داراى درجه دكترا در رشته علوم سياسى و اقتصاد بود و مشاغلى از اين قبيل داشته است:
در محاكمه متهمين دوره بيست ساله گفته شد شهربانى سعى داشت كه پرونده محسن جهانسوزى را به افرادى از قبيل سهام الدين غفارى و مورخ الدوله سپهر متصل سازد تا آنها نيز مورد تعقيب قرار گيرند. به همين جهت ذكاء الدوله غفارى بدوا به سه ماه حبس و سپس به يكسال و نيم زندان محكوم گرديد ولى پس از پايان مدت بازداشت هم از زندان آزاد نمى گردد تا پس از شهريور ۲۰ او را مرخص مى كنند.
مختارى هم در دادگاه چنين گفته است (من شخصاً سوءنظرى نسبت به سهام الدين غفارى نداشتم. بازداشت متهمين به امر اعليحضرت مطابق نامه ستاد ارتش بوده است. وقتى غفارى تبرئه شد امر فرمودند تجديدنظر داده شود و گزارشات ستاد ارتش ذهن اعليحضرت را مشوب نموده بود و رأى دادگاه ثانى هم شاه را قانع كرد. )
سهام الدين غفارى (ذكاءالدوله) و پسرش به اين اتهام مدتها زندانى شدند ولى معزالدين غفارى پسرش از اتهامات مبرى گرديد.
سهام الدين غفارى بعد از شهريور ۲۰ به مشاغل مختلفى پرداخت و در ۲۵ بهمن سال ۱۳۲۴ از طرف قوام السلطنه به عنوان وزير پست و تلگراف معرفى شد.
نويسنده نيز ذكاءالملك غفارى را مى شناختم. انسانى دانشمند و مطلع و متين بود و شمار بسيارى شاگرد در دانشكده حقوق و دانشكده صنعتى تربيت كرد و جاى تأسف است كه چنين فردى را مدت دو سال بيگناه به زندان انداختند ولى جاى نهايت خوشوقتى است كه بار ديگر بعد از شهريور ۲۰ به او مقاماتى از جمله وزارت دادند.
مدتى رئيس اداره انتشارات و تبليغات شد. در كابينه قوام السلطنه وزير پست و تلگراف و تلفن و سپس رئيس شركت سهامى بيمه ايران گرديد. در كابينه دكتر مصدق هم حكم استاندارى فارس برايش صادر گرديد ولى قبل از رفتن به مأموريت زندگى را ترك گفت.
ذكاءالدوله غفارى با دختر مشكات السلطنه مشكاتى ازدواج كرد و صاحب چند فرزند شد.
مهندس اميرنصرت غفارى
فرزند امير سهام الدين غفارى (ذكاءالدوله) در سال ۱۲۹۲ شمسى در تهران متولد شد.
پس از پايان تحصيلات در ايران به پاريس رفت و دانشكده كشاورزى (مونپليه) را در رشته ابريشم و نوغان به پايان رسانيد. در مراجعت به ايران مشاغل زير را برعهده داشت:
استاد مدرسه كشاورزى كرج، متخصص شركت ابريشم و نوغان و رئيس اداره فنى نوغان و عضو هيأت مديره شركت سهامى ابريشم و نوغان سازمان برنامه.
پس از بازنشستگى در مقام معاونت يك شركت بزرگ فرانسوى در رشته تحصيلات خود به كار پرداخت و صاحب تأليفاتى در رشته تخصصى خود و عرفان شد كه يكى از مهمترين آن كتاب صوفيان ايران (به فرانسه) است.
در رشته ابريشم در ايران و كارخانه تهيه بذرنوغان اقدامات مهمى انجام داده است. با خانم لوئيز مشكاتى ازدواج كرده و صاحب چهار فرزند به اسامى شيرين دخت، شاهدخت، سهام الدين و اباذر گرديده است.
ابراهيم غفارى (معاون الدوله)
ميرزاابراهيم غفارى فرزند فرخ خان امين الدوله كاشى بود كه مشاغل زير را برعهده داشت:
معاونت وزارت اعظم، معاونت وزارت امورخارجه، معاون وزارت عدليه و رئيس تجارت، كارگزار آذربايجان، وزير نظميه، وزير تجارت و ژنرال قنسول قفقاز، سفارت ايران در رومانى، مأمور در كشورهاى بالكان، وزيرخارجه و وزير پست و تلگراف و وزير ماليه... .
در اوائل سلطنت رضاشاه به رياست تشريفات دربار منصوب شد. قبلاً رئيس تشريفات وازرت خارجه بود.
سليمان بهبودى مى نويسد در يكى از روزهاى سلام وقتى اعليحضرت رضاشاه چشمش به نشانها و مدالهاى معاون الدوله غفارى افتاد فرمودند اين همه نشان خارجى چه لزومى دارد؟ همان مدال ايرانى كافى است قرار شد براى اين كار نظامنامه تهيه گردد كه بعد به همان صورت عمل مى شد.
در سن ۵۴ سالگى زندگى را ترك گفت. از رجال خوشنام كشور شناخته شد كه بعد از فوتش لقب (معاون الدوله) به پسر ارشدش حسنعلى غفارى داده شد.
دو تن ديگر از اعضاى خاندان غفارى يكى فخرالملك غفارى است كه وقتى از كاشان به نمايندگى مجلس انتخاب شد اعتبارنامه اش رد شد. ديگر مختارالسلطنه غفارى است كه از رجال معروف زمان مظفرالدين شاه بود كه از او به نيكى ياد شده است. از ساير افراد خاندان غفارى و نسل تازه آنها كه داراى تحصيلات عالى و سوابق ادارى بوده اند اطلاعاتى در دسترس نداشتم.

پروفسور احمد شفائى
قيام افسران خراسان
و ۳۷ سال زندگى در شوروى (۲۷)
در بازار كلخوز يك نوع رقابت آزاد هست، چانه زدن هم در آنجا تا حدودى مرسوم است. قيمت ها كم و زياد مى شود، اما دولت بر حداكثر قيمت ها نظارت دارد و مانع مى شود كه از آن گرانتر بفروشند. نكته بسيار مهم اين است كه نبايد تصور كرد اشخاصى كه در بازار كلخوز كالاهاى كشاورزى را عرضه مى دارند خود كشاورز كلخوزى هستند. در اين اماكن معمولاً دلالان و شيادان كهنه كار فراوانى وجود دارند كه صبح زود و قبل از گشايش رسمى بازار به آنجا مى روند، اجناس را كه كلخوزى ها از راهى دور آورده اند يكجا از آنها ميخرند و بعد آن را در بازار با افزودن مبالغى بر آن به فروش مى رسانند. خود كلخوزچى نيز به اين عمل راضى است. براى او لازم است كه هر چه زودتر كالاى كشاورزى خود را بفروشد، با پولش مايحتاج خود را بخرد. او از روستا آمده، عيالش و فرزندانش به او سفارشات مفصلى داده اند و او مى كوشد هر چه زودتر از «شر» اجناس خود خلاص شده به روستا برگردد. به علاوه ماندن او در شهر معمولاً خرج دارد، كرايه مسكن دارد، هزار جور دردسر دارد، دلواپسى دادر. مايل است زودتر برگردد. آن دلال نيز جنس خريدارى شده را در بازار عرضه مى دارد و البته مبلغى (حتى گاهى معتنابه) بر مقدار خريد اصلى مى افزايد. قانوناً رئيس بازار كلخوز بايد مانع كار اينگونه دلالان شود. گفتم «قانوناً» ولى در اينجا نيز رشوه كار خود را مى كند: دلال رئيس بازار را «مى بيند» و او نيز دلال را «نمى بيند» و كار درست مى شود. صرفاً به همين دليل است كه رؤساى كلخوز از زندگى بسيار بسيار مرفهى برخوردارند شرايطى كه حتى براى پروفسور استاد دانشگاه و يا حتى براى آكادميسينها غبطه خيز است. من شواهد زيادى در اين زمينه دارم و با چشم ديده ام. اين هم يك مورد ديگر از كلاشى.
كشاورزان كلخوزى مى توانند در اطراف خانه مسكونى خود قطعه زمين كوچكى نيز داشته باشند كه معمولاً در آن هر چه لازم دارند (سبزيجات، ميوه جات جاليزى... . ) مى كارند. قسمت معتنابهى از مايحتاج روزمره خودرا از همان زمين برداشت مى كنند. به علاوه كشاورز كلخوزى حق دارد در حدود ۱۰ گوسفند، دو رأس گاو، يك اسب و به تعداد زيادى مرغ و خروس براى خود نگاه دارد. ممكن هم هست زيادتر از اينها، ولى با احتياط، نگاهدارى نمايد. اينها نيز منابع درآمد سرشارى براى او مى باشند و زندگى كلخوزيها را رونق مى بخشد. من بارها در كلخوزها بوده ام، به خانه دانشجويان روستائى خود رفته ام و مهمان آنها بوده ام. ميتوانم بگويم كه آنها از زندگى خوبى برخوردارند.
و اما سافخوزها، سافخوزها، برعكس كلخوزها املاك دولتى هستند كه توسط يك مدير اداره مى شود. كشاورزان سافخوزى در حقيقت كارگران روستائى هستند كه در برابر كار خود از دولت مزد دريافت مى كنند و البته اين مزد به تناسب كارشان به آنها پرداخت مى شود.
نبايد تصور كرد كه تمام سافخوزها و كلخوزها ويژه كشت و زرع هستند. واحدهاى زياد دامدارى، دامپرورى، شكار حيوانات گران پوست، ماهيگيرى و... . نيز وجود دارند كه به نام سافخوز و كلخوز ناميده مى شوند. من اطلاعات چندانى پيرامون اين واحدها ندارم و نميتوانم چيز زيادى در
پروفسور احمد شفائى
پس:
در سوسياليسم بيكارى وجود ندارد و مسئله اشتغال حل شده است و اين البته بزرگترين مزيت اين رژيم است. البته تمام مواردى كه تاكنون پيرامون سوءاستفاده از قانون كار نوشته ام همه به جاى خود به عنوان عوامل منفى زائيده رژيم وجود دارند، ولى آنها نمى توانند مانع از گفتن اين تز شوند كه در رژيم وجود دارند، ولى آنها نمى توانند مانع از گفتن اين تز شوند كه در رژيم سوسياليستى براى همه كار وجود دارد. دولت سوسياليستى يگانه كارفرماى مقتدرى است كه تمامى مشاغل را در اختيار و در كنترل دارد و به افراد خود به تناسب لياقت و استعدادشان كار واگذار مى كند. البته ممكن است كه مثلاً دانشجوى فرغ التحصيل آموزشگاه عالى براى كار به محلى اعزام شود و او به دلايلى نخواهد در آنجا كار كند. دولت او را موظف نيست در محل دلخواهش به او كار بدهد. اين دانشجو با اين ترتيب ممكن است چندى «بيكار» بماند و حال آن كه محل كارش در انتظار اوست. اگر هم تصادفاً در محل دلخواهش كارى براى خود دست و پا كند، تا از محل كار اصلى سند آزادى از كار نياورد، محل جديد حق ندارد او را استخدام نمايد.
***
براى تأمين اشتغال والدين نيز شبكه بسيار وسيعى از شيرخوارگاهها، مهدكودك ها و شبانه روزى ها در سراسر كشور داير است و هر فرد مى تواند فرزند خود را در نزديكترين اين امكان به محل سكونت خود بسپارد. در پايان كار روزانه كودك را از آنجا به خانه مى آورد. خلاصه آن كه والدين، به خصوص والدين جوان، از لحاظ نگهدارى كودك خردسال خود از يك طرف و ادامه كار از طرف ديگر در تضاد قرار نمى گيرد. همچنين بايد گفت كه علاوه بر اين، مادر باردار از چهل و پنج روز قبل از زايمان تا همين مدت پس از آن حق دارد با استفاده از حقوق كامل در خانه بماند. پس از انقضاى مدت سه ماه مزبور نيز چنانچه مايل باشد مى تواند به مدت يكسال بدون استفاده از حقوق، ولى با حفظ شغل و سابقه كار در خانه بماند و از كودك شخصاً پرستارى نمايد.
ملاحظه مى شود كه قانون كار و اشتغال در شوروى قانونى جا افتاده و محكم است. ولى البته در اينجا نيز به طورى كه اشاره شد، همان فرزندان ناخلف دست به كار استفاده هائى مى شوند كه به نظ من نبايد آنها را ناديده گرفت.
و حالا چند كلمه اى نيز پيرامون تحصيل
تحصيلات كامل دبيرستانى در شوروى همگانى و اجبارى است. همه بايد دوره كامل دبيرستان را بخوانند و يا هنرستانى را به پايان برسانند. همين كه كودك به هفت سالگى تمام رسيد والدين موظفند او را به دبستان بسپارند. عدم اشتغال به تحصيل نيز جرم است. براى كودكان عقب مانده، براى لال و كرها و نابينايان نيز دبستان هاى ويژه وجود دارد. به جرأت مى توان گفت كه در شوروى تعداد بيسوادان به دو درصد هم نمى رسد و اينها اشخاصى هستند كه سن آنها بالاتر از ۶۵ است كه از همان ابتداى انقلاب بيسواد مانده اند.
تحصيلات عاليه در مؤسسات آموزش عالى البته اجبارى نيست، كنكور هم دارد. قبول شدگان در كنكور نيز شرايط دشوارى را پشت سر مى گذارند. همه ساله وزارت آموزش عالى تعداد دانشجويان مورد نياز خود را در رشته هاى مختلف قبلاً اعلام مى دارد. امتحانات كنكور در روز و ساعت مقرر به عمل مى آيد و شايد بتوان گفت كه نود و پنج درصد نتايج كنكور واقعى و عادلانه است. فقط ممكن است پنج درصد از قبول شدگان اشخاصى باشند كه با تقلب و رشوه توانسته اند خود را در زمره دانشجويان مدارس عالى جا بزنند.
تحصيل در مدارس پس از پذيرفتن شدن در كنكور معمولاً و عموماً با سعى تلاش خود دانشجو بستگى دارد. البته به ندرت مى توان «دانشجوئى» يافت كه در آنجا هم راهى براى ادامه تحصيل بدون دس خواندن يافته باشد. ولى اين حالت را نمى شود تعميم داد. ادامه تحصيل در آموزشگاه عالى تنها و تنها سعى و تلاش مى خواهد. دولت به دانشجويانى كه نمرات آنها «اعلا» و «خوب» (۵ و يا ۴) باشد كمك هزينه تحصيلى هم مى دهد و اين كمك هزينه قابل توجه نيز است و مى تواند تا حدودى مخارج يك نفر محصل را تأمين نمايد. البته دانشجو مى تواند در صورت نداشتن محل اقامت در شهر (مقصود دانشجويانى است كه از روستا آمده اند) از خوابگاه هاى عمومى دانشجويان آن بنگاه نيز استفاده نمايد. دانشجويانى كه تمامى نمرات آنها «اعلا» باشد كمك هزينه ممتاز و بيشترى دريافت مى دارند. دانشجويانى نيز كه در دو سه سال اول تحصيل فقط «اعلا» دارند و استادان مربوطه تشخيص دهند كه آنها واقعاً قادر به ادامه همان سطح ممتاز تحصيلى هستند كمك هزينه هاى ويژه اى خواهند داشت كه تقريباً برابر حقوق ماهيانه آنها پس از پايان تحصيل است. اما اگر دانشجوئى در امتحانات شش ماهه فقط يك نمره «متوسط» داشته، ولى وضع درآمد عمومى خانواده اش چندان رضايتبخش نباشد به او هم كمك هزينه عادى تعلق مى گيرد. اما دانشجويان تنبل و غير ساعى كه غالباً نمره «متوسط» مى گيرند از دريافت كمك هزينه محروم هستند. چنانچه دانشجوئى دو سال متوالى در يك كلاس بماند او را از دانشگاه و يا مؤسسه آموزش عالى اخراج مى نمايند تا دولت بتواند جاى او را به دانشجوئى واگذار كند كه قابليت تحصيل عالى را داشته باشد.
پس از پايان تحصيلات عاليه دانشجويان معمولاً تزى مى نويسند و از در حضوركميسيون مخصوص دولتى دفاع مى كنند. كسى كه بتواند امتحانات نهائى دولتى را با موفقيت بگذراند و از تز خود نيز با موفقيت دفاع نمايد مدرك فوق ليسانس به او مى دهند. براى آنهائى كه مايل باشند پس از گذرانيدن فوق ليسانس وارد دوره دكترا شوند يك «آسپيرانتور» در هر رشته از علوم وجود دارد كه قبول شدگان در آن بايد كنكور ويژه اى را بگذرانند. اين كنكور البته شرايط دشوارترى دارد. دوره آسپيرانتوار معمولاً سه سال است. در آن سه سال دولت هر ماه مبلغى در حدود حقوق ماهيانه يك فارغ التحصيل فوق ليسانس به آن شخص مى دهد و ضمناً يكى از استادان نيز رهبرى علمى او را برعهده مى گيرد. مگر خود اين واقعيت گواه بارز بر آن نيست كه در شوروى براى تهيه كادر متخصص علمى دولت انواع كمك هاى مادى و علمى را مبذول مى دارد؟ در پايان دوره سه ساله آن شخص (آسپيرانت) بايد بتواند تز دكتراى خود را تكميل و براى دفاع تقديم نمايد. چنانچه در شوراى علمى مؤسسه يا در شوراى علمى ذيصلاحيت ديگرى توانست از تز خود دفاع نمايد درجه دكترا (در شوروى «نامزد علوم» ناميده مى شود) به او اعطاء مى گردد و حقوق ومزاياى ويژه اى به او تعلق مى گيرد. ولى چنانچه نتوانست در پايان مدت سه سال تز خود را براى دفاع در پيش نخواهد داشت. البته در پايان مدت سه سال رهبر آن آسپيرانت نيز براى رهبرى خود حقوقى از دولت دريافت نخواهد نمود.
در شوروى درجه علمى فوق دكترا (در آنجا «دكترا» ناميده مى شود) نيز وجود دارد و واجد اهميت علمى و اجتماعى ويژه اى است. در تز فوق دكتراى مزبور بايستى يك مسئله مهم علمى در همان رشته از علوم كه تز به آن اختصاص دارد مطرح و حل گردد. موضوع تز نيز قبلاً بايد توسط وزارت آموزش عالى تصديق شود. دفاع از تز فوق دكترا تشريفات خاصى دارد و مزاياى مادى و علمى و اجتماعى فراوانى نيز به دنبال خواهد داشت. اشخاصى كه درجه فوق دكترا دارند مى توانند به مقام پروفسورى برسند. ولى اعطاى مقام پروفسورى در صورتى ممكن است كه شخص داراى درجه علمى فوق دكترا يا مدتى در مدارس عاليه تدريس نموده و يا لااقل پنج نفر دكتر علوم را در همان رشته رهبرى علمى كرده باشد.
و اينك چند كلمه اى پيرامون بهداشت همگانى در شوروى.
خدمات بهداشتى و درمانى در شوروى به طور كلى مجانى است. آمبولانس اورژانس به فاصله چند دقيقه پس از اعلام بيمارى و وقوع حادثه در محل و يا در منزل بيمار حاضر مى شود. پزشك اورژانس بيمار را در محل معاينه مى كند، كمك هاى فورى بهداشتى و درمانى مبذول مى گردد. در صورت لزوم نيز بيمار را به بيمارستان منتقل مى سازد. تمام اين خدمات مجانى است. بيماران سرپائى نيز در درمانگاهها مورد معاينه و معالجه قرار مى گيرند. معالجات فيزيوتراپى، برقى و ارائه خدمات پزشكى نسبت به بيماران چشم و گوش و حلق و بينى و دندان و غيره همه در درمانگاهها و به صورت مجانى انجام مى شود.
در بيمارستان ها نيز كليه خدمات مجانى است. تغذيه بيمار نيز به خرج دولت انجام مى گيرد. طبيعى است كه بيمار بستر پولى جهت تختخواب و معالجه و عمل جراحى و غيره نمى پردازد.
دشوارترين عمل جراحى نيز بدون پول صورت مى گيرد. پزشكان به تناسب درجات علمى خود (عادى، دكتر، فوق دكتر، پروفسور) و نيز نسبت به سنوات خدمت خود همگى از دولت حقوق دريافت مى كنند. داروهاوئى كه در درمانگاه و يا بيمارستان به بيمار داده مى شود مجانى است. ولى داروخانه ها در مقابل داروئى كه طبق نسخه پزشك به بيمار مى دهند مبلغ جزئى پول دريافت مى دارند كه در مقايسه با ارزش دارو در كشورهاى ديگر بسى اندك است. براى بيمارانى كه پس از ترخيص از بيمارستان گذراندن دوره نقاهتى نيز لازم باشد آسايشگاه هاى ويژه موجود است. برگ هاى اعزام مخصوصى براى اينگونه اشخاص صادر مى شود كه مجانى است و آنها طبق اين برگ اعزامى مدت ۲۴ و يا ۲۸ روز در سناتوريم و يا آسايشگاه به طور مجانى استراحت مى كنند. خوراك آنها نيز مجانى است.
تا اينجا جنبه هاى رسمى و قانونى خدمات پزشكى و بهداشتى و درمانى ارائه شد كه غالباً نيز به همين شكل اجرا مى شود، اما... . اما... گاهى و به خصوص در جمهورى هاى آسيائى شوروى، با سوءاستفاده از خدمات درمانى روبرو هستيم. در اين نقاط گاهى ديده مى شود كه ارائه خدمات درمانى در مقابل پول صورت مى گيرد. مثلاً پزشك اورژانس گاهى مى گويد كه فلان دارو و يا فلان آمپول را نداريم. ولى اگر بداند كه پولى در كار هست آن را «پيدا مى كند.» چنانچه اميدى به دريافت حق الزحمه و انعام نداشته باشد غالباً معاينه را به طور سرسرى انجام مى دهد. در بيمارستان ها به خصوص در مقابل عمل جراحى بايد قبلاً پزشك جراح را «ديد» و حق العمل را به فراخور امكان و به تناسب اهميت عمل پرداخت و يا لااقل بايد تعهد مطمئن سپرد. شكى نيست كه تمام اينها خلاف قانون است، جرم است و مخفيانه صورت مى گيرد، زيرا مى دانند كه اگر فاش شود كيفر خواهند ديد. پزشكان درمانگاه ها و بيمارستان ها معمولاً پس از پايان معالجه و پس از بهبود حال بيمار به عنوان سپاسگزارى از سوى كسان بيمار به دريافت هدايائى نائل مى شوند كه البته چندان مورد ايراد نيست، زيرا بيمار به رضاى خاطر و پس از بهبود آن را داده است.
به طور كلى مى توان گفت كه در زمينه خدمات بهداشتى و درمانى با موارد سوءاستفاده نسبتاً كمتر برخورد مى شود. اما در داروخانه ها مسئله طور ديگرى است. غالباً مديران داروخانه ها (كه البته خود صاحب داروخانه نيستند و كارمند مزدبگير مى باشند) داروهاى ضرورى را پنهان مى كنند و مى گويند «نداريم» . بعد همان دارو را توسط دلالان خود و با قيمت هاى بسيار گزاف به شكل «در دست» مى فروشند. در اين مورد گاهى بى انصافى و طمع از حد و مرز هم مى گذرد. مثلاً آمپولى كه قيمت دولتى آن چند «كپك» (كوچكترين واحد پول شوروى و برابر يك صدم روبل= يك ريال) است بايد «از دست» به بهاى چند روبل (بيش از صد برابر) خريد. مردم ناچارند اين آمپول را بخرند، جان بيمار در خطر است. ولى مگر وجدانى در اين قماش از «داروفروشان» هست؟ يقيناً بين پزشكان و داروفروشان نيز بند و بست هاى محرمانه ولى محكمى برقرار است. اين خود يكى از منابع سرشار درآمد آنهاست پزشك خيلى خوب مى داند كه فلان دارو فعلاً كمياب است و مى شود از فروش آن استفاده خوبى برد. اين است كه به خصوص همان دارو را تجويز مى كند و بيمار را براى تهيه همان دارو مى فرستد و او را به دست داروساز مى سپارد. دارو فروش نيز كه خوب حساب بيمار را رسيد البته «حق القلم» آقاى پزشك را مى پردازد و نمى تواند نپردازد. در غير اين صورت از فرداى آن روز پزشك آن دارو را تجويز نخواهد كرد و حتى ممكن است خوردن آن را «مضر» هم «تشخيص» دهد.
و حالا اندكى از زندگى اجتماعى... . اندك از ديگر زمينه ها... . زندگى اجتماعى قطعاً بازتابى از زندگى اقتصادى است. همانطور كه در حيات اقتصادى خطوط اصلى و اساسى سوسياليسم، عليرغم انحرافات ذكر شده، خواه ناخواه و بالاجبار به پيش مى رود (البته با سرعت خيلى كمتر از آنچه بايد باشد)، زندگى اجتماعى نيز با نواختى كند به جلو مى رود. شبكه هاى گسترده بهداشتى، درمانى، فرهنگى و آموزشى به طور مداوم و پيوسته افزايش مى يابند. مردم پيوسته شاهدتأسيس مدارس جديد، آسايشگاه ها و سناتوريوم هاى تازه، شبكه هاى وسيع سينما و تئاتر و باله و سيرك، باشگاه ها، قرائت خانه ها، كتابخانه ها، مهدكودك ها، شيرخوارگاهها و... . و... . . مى باشند و چون دولت صاحب كار مطلق و بلامنازع است، ناچار بايد شرايط قابل تحملى نيز به صورت مهدكودك و شيرخوارگاه و غيره فراهم آورد.
اما در خلال همين پيشرفت ها نيز سوءاستفاده هاى بسيار كلان مى شود و سودهاى هنگفتى نصيب سازندگان و متصديان اين اماكن مى گردد. در كنار هر آسايشگاهى كه ساخته مى شود متصدى مربوطه مبالغ معتنابهى از مصالح ساختمانى برآورد شده را به نفع خود برمى دارد: يا خود مصرف مى كند و يا مى فروشد و بازار سياه مصالح ساختمانى به وجود مى آيد. شما اگر بخواهيد در شهر باكو يك تخته الوار به قيمت دولتى بخريد ممكن نيست و يا لااقل دوندگى هاى فراوان دارد.
اما كاميون هاى مملو از الوار خريد و فروش مى شود. عين اين مثال را مى توان در مورد ديگر مصالح ساختمانى از قبيل آجر، گچ، سيمان، كاشى، لوله و... . هم آورد. البته گاهگاه با سر و صداى زياد يك دزد ناشى را گير مى آورند و براى آنكه مردم را راضى نگهدارند نام او را با آب و تاب تمام در روزنامه ها منعكس مى سازند. احياناً مقالاتى هم در اين زمينه نوشته مى شود. حتى گاهى قرار نهائى دادگاه و اجراى آن را هم به اطلاع عموم مى رسانند. اما اين ترفندها ديگر مردم را نمى فريبد. مردم با تجارب خود خوب دريافته اند كه سوءاستفاده ها همچنان ادامه دارد. مردم به يكديگر اعتماد ندارند، به دولت هم در اينگونه موارد اعتماد ندارند. هر كس در فكر آن است كه به نحوى زندگى شخصى خود را بچرخاند. البته بيم ل رفتن و گير افتادن، بيم مجازات و به ويژه بيم عداوتها و كينه توزى هاى شخصى بر همه مستولى است. در اين ميان فقط كهنه رندها، كهنه كلاشها و آنها كهبا مقامات بالائى بند و بست هائى دارند با خيال راحت سرگرم چپاول از سفره گسترده و پر ناز و نعمت سوسياليسم هستند. در دوران استالين و باقروف مردم حتى از اظهارنظر و شكايت نيز بيم داشتند (و بايد گفت كه در آن دوران واقعاً نيز تخلفات قابل توجه كمتر رخ مى داد. زيرا مردم مى ترسيدند) و مى دانستند كه هر چه، در هر جا گفته شود، دير يا زود به گوش مقامات امنيتى جمهورى مى رسد و مجازات شديدى نيز در پى خواهد داشت. پس از جريان مبارزه با شخصيت پرستى و پس از آن كه خروشوف جنازه استالين را از آرامگاه درآورد و ساروج اندود كرد، پس از آن كه بريا اعدام شد و باقروف محاكمه و محكوم به اعدام گرديد (كه اجراى حكم اعدام ظاهراً مشكوك است) مردم در ظاهر آزادى بيشترى به دست آوردند. حالا بدگوئى مى كنند، گاهى هم زبان به انتقاد مى گشايند. ولى اين بدگوئيها و انتقادات هرگز در صفحات مطبوعات منعكس نمى شود، مگر آنكه دادگاه حكم صادر كرده و مقامات نيز رسماً اجازه داده باشند. دليل نيز اين است كه مطبوعات به تمام دنيا مى روند و دنيا چرا بايد از اين جريانات داخلى ما آگاه گردد؟ اين هم منطق!!
نفوذ دستگاه هاى امنيتى بى نهايت زياد است. به غير از شبكه بسيار گسترده كارمندان رسمى اين درستگاه، يك شبكه گسترده تر از «كارمنداان غير رسمى» نيز در بين مردم سرگرم فعاليت است. كار اين شبكه منحصراً كسب اطلاع و اعلام به مقامات است. اينها عبارت از كليه رؤسا، مديران و مسئولان امور مى باشند. به نظر من ممكن نيست رئيسى، مديرى و يا مسئولى بر سر كار باشد، ولى وظيفه اطلاع دهى را انجام ندهد. چنانچه رئيسى يا مديرى به موقع «اعلام خطر» ننمايد، برحسب درجه جرمش كيفر خواهد ديد. اگر جرمش خيلى شديد نباشد فقط به علت «عدم لياقت» از كار بركنار مى شود. ولى اگر جرمش خطير باشد به پاى ميز محاكمه كشانيده خواهد شد. جالب اينجاست كه گروه ديگرى هستند كه كارشان فقط و فقط «خودشيرينى» و چاپلوسى سياسى است. اينها بدون آن كه دستورى و مأموريتى ويژه داشته باشند در جستجوى «مخالف» ، «جاسوس» ، «ضد انقلاب» ، «دشمن خلق» و... . از اين قبيل عناصر هستند. هنر اينها خبركشى است و نام اين خبركشى را «ميهن پرستى» و «فداكارى» مى گذارند. اصل مقصودشان ميهن پرستى و فداكارى نيست، بلكه اين است كه از دستگاه پر ناز و نعمت سوسياليسم لفت و ليسى بكنند و به هنگام تقاضاهاى غيرقانونى و نامشروع خود پشتيبانى اشخاصى را در بالاها داشته باشند. اين درسى است كه دستگاه امنيتى به همه داده است. مى توانم صدها نمونه از اشخاصى كه مى شناسم بياورم. اينها صرفاً براى به دست آوردن «حامى» در دستگاه پر قدرت امنيتى تن به اين كارها درمى دهند.
خلاصه آن كه ۲۸۰ميليون مردم شوروى در محيطى سرشار از رعب و نوميدى از يكسو، عيش و نوش و عشرت و چپاول از سوى ديگر، فرصت طلبى و سودجوئى و بى پرنسيبى از سوى سوم، در كشورى بى نهايت پهناور و سرشار از نعمت هاى گوناگون زندگى مى كنند. مبارزان راه آزادى و به قول مقامات شوروى «دگر انديشان» نيز حبس و تبعيد را به جان مى خرند، سوداى دموكراسى و آزادى وجدان در اعماق روحشان نفوذ دارد. كسانى كه پايبند زندگى بى دغدغه مادى باشند و كمتر توجهى به معنويات و نيازهاى عاطفى نكنند و فقط بخواهند به زندگى بيولوژيكى خود ادامه دهند (نمى گويم زندگى حيوانى) با كمال خوبى و راحتى مى توانند در شوروى به سر برند و اطمينان داشته باشند كه اگر كارى به سياست نداشته باشند، با رهبران و دستگاه هاى رهبرى درنيفتند، با آنها به حسادت و كينه توزى برنخيزند، سر خود را پائين بيندازند و كار كنند، زندگى راحتى را در آنجا خواهند گذرانيد. زندگى شخص من در آنجا، عليرغم خالفت ها و كارشكنى هاى دائمى فرقه دموكرات و برخى عناصر باقيمانده از دستگاه ديكتاتورى باقروف، نمونه خوبى از اينگونه زندگى بود. من كارى به سياست نداشتم، به كلى خود را از حزب و فرقه به كنار كشيده بودم، صميمانه و صادقانه به شغل معلمى خود در دانشگاه پايبند بودم، هيچ مسئله حادى هم در زندگى پيش نيامد (البته پس از كناره گيرى). تنها و تنها برخوردهاى غير انسانى و مغرضانه برخى «كمونيستها» و مشاهده آن همه سوءاستفاده ها و پديده هاى منفى و از همه مهمتر دورى برادر و خواهران مرا وادار ساخت به هر قيمتى شده به آغوش ميهن بازگردم و بازگشتم.
برمى گردم به وضع زندگى در شوروى.
گفتم كه براى عده اى زندگى در شوروى بهشت برين است، براى عده اى راحت و بى دردسر و بالاخره براى عده اى ديگر- يك پروسه جانسوز و مشقت بار. البته در شوروى سرمايه دار نيست، تمام منابع توليد در اختيار دولت و در قبضه قدرت او متمركز است. ولى اشخاص ثروتمند بسيار مرفهى نيز در آنجا هستند و همه نيز بدون استثناء، از راه استفاده هاى غير قانونى از اموال سوسياليستى و يا از راه اخاذى به آن درجه از رفاه رسيده اند. در قيافه مردم شرافتمند، سالم و عادى آثار شادى و سرور ديده نمى شود، غالباً عصبى و ناراضى هستند. مردم عموماً به گفته هاى مقامات بالا باورى ندارند. هر كس به فكر خويش است، وانفسا برقرار است. براى همه يك شعار وجود دارد: «به من چه؟»

در ماگادان كسى پير نميشود
اتابك جان سرت را به درد نياورم. سرانجام ورقه نظام پزشكى من با كمك علمدار و ميلانى مورد تأييد قرار گرفت. تنها نوشتن ورقه نظام پزشكى در دو سطر ۲۳ روز طول كشيد و از من شش هزار تومان پول گرفتند. پول تابلو ۲۲ هزار تومان شد، نصب تابلو ۵هزارتومان، كرايه مطب ۲۳ هزارتومان، ماليات ۵ هزارتومان و تا خواستم شروع به كار كنم، تازه مردم آزارى شروع شد. اتابك جان، نمى دانم اين نوشته هاى مرا كجا چاپ خواهى كرد. نمى خواهم همه مطلب را بنويسم. كوتاه سخن آن ديگر صبر و شكيبائى و طاقتم تمام شد. نفسى به جاى نماند. فكر بازگشت قلب و روحم را به خود مشغول مى داشت. من با مسائل سياسى كارى نداشتم، اما ول كن من نبودند. پس از يك هفته روزى آقائى آمد و گفت نخير عكس ديگرى را بايد بزنى. بى پول بودم، اما امر اين آقا هم اجرا شد. چند روز ديگر باز كسى آمد و گفت تو بايد كلمه اورولوژى را از تابلو بردارى! گفتم الان پول ندارم، كمى مهلت بدهيد. آخر من براى اين تابلو ۲۳ هزار تومان پول داده ام، براى تعويض تابلو مدتى به من فرصت بدهيد. باز دو روز ديگر پيدايش شد. به او گفتم: «آيا شما مى دانيد اورولوژيست يعنى چه؟» از نگاه او فهميدم كه نمى داند. گفتم اورو به زبان لاتين يعنى شاش، ژيست هم يعنى شناس. يعنى بنده شاش شناس هستم و مدت ۳۵ سال است به شاش نگاه مى كنم! او گفت به من گفته اند كه تو بايد اين كلمه را بردارى. جان كلام اين كه پياپى برايم مسأله درست مى شد. اخر به اين نتيجه رسيدم كه من حق حيات در كشورم را ندارم. هر روز فكر مى كردم كه شايد فردا اوضاع بهتر شود، اما بدتر مى شد و تمام اميدهاى من به نااميدى مى گرائيد. سال هاى سال همسرم را براى زيستن در كشورم آماده كرده بودم. وقتى از پا افتادم، او به من گفت: «تو تمام تلاش ات را براى ماندن در كشورت انجام دادى. اگر راه ديگرى نيست مى توانيم به تاجيكستان بازگرديم.»
نه در مسجد دهندم ره كه مستى
نه در ميخانه كاين خمار خام است
ميان مسجد و ميخانه راهيست
غريبم عاشقم اين ره كدام است؟
كوتاه سخن، از همه طرف به من فشار مى آمد و ديگر راهى جز ترك وطن برايم نماند.
امروز ۱۴اكتبر ۲۰۰۲ هفتاد و پنج ساله شدم. بيش از ۵۵ سال عمرم در زندان و اردوگاه هاى استالينى و غربت و خانمانسوز گذشت. با آن كه درد زندانيان اردوگاه هاى استالينى درمانى نداشت و اين درد هر روز عميق تر و مزمن تر مى شد و با مرگ پايان مى يافت، اما من با ياد وطن و خاطرات دوران تحصيل و طبيعت مازندران و بوى پرتقال و نارنج و ليمو و ريزش نم نم باران ها زنده ماندم و حالا نيز چنين است. در اين سن و سال باز هم با ياد وطن زنده ام و در عالم خيال خود را در مازندران حس مى كنم: توى قورى چينى چاى لاهيجان دم كرده ام، روى زمين و خاك وطنم نشسته ام و آواز «بارون بارونه زمين ها تر مى شه، گل نسا جونم... . .» با صداى زنان و دختران به گوشم مى رسد. نمى دانم چرا فلك از من چنين انتقام مى گيرد. در آن لحظات غمناك در وطن، ساليان دراز مهاجرتم در شوروى به يادم مى افتاد و اين كه پيوسته در فكر بازگشت به وطن بودم، براى وطن گريه مى كردم، مى خنديدم، زمين مى خوردم و زخمى مى شدم، اما بلند مى شدم، قامتم را راست مى گرداندم و به عشق سرزمين مادرى به تحقير و عذاب بى اعتناء بودم، به راهم ادامه مى دادم، مبارزه مى كردم، غر مى زدم، به عشق وطن پرواز مى كردم، آهنگ نفس و تپش هاى قلبم را با كعبه خودم ايران و مازندران تنظيم مى كردم. ولى حالا تنها و غمگينم.
حافظ اين حال عجب با كه توان گفت كه ما
بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم
اى فلك، اين چه تقديرى است؟ چرا مهر و داغ حسرت بر پيشانى من زده اى؟ پس از اين همه عذاب و شكنجه خود را همچون پرنده اى زخمى به آغوش مادر انداختم، اما اين چه روزگار ننگينى است كه مادرم اسير چنگال درندگان توان نگاهدارى مرا ندارد. اى سرزمين مادى، من از خود مى گذرم و باز هم در ايام پيرى، اى وطن، تو را ترك مى كنم. اما بگو در كدامين تاريخ پذيراى يوسف هاى گم گشته خودخواهى شد؟ اين ننگ را بايد پايانى باشد.
نه عشقى كه دل را به دريا زنم
نه ابرم كه با گريه غوغا كنم
بسى قصه از من بماند به جاى
اگر دفتر سينه را واكنم
آرى دوست گرامى، من از دوران كودكى روى پاى خودم ايستادم و به مرور به تلاش و استقامت خو گرفتم. جفاهاى بسيار در زندگى ديدم، اما هر جفا بر مقاومت من افزود و با تلاش شرافتمندانه از هر امكان كوچك سود جستم. هر كجا نمو شبنمى بود نوشيدمش و چون ساقه درخت رو به آفتاب كردم تا رشد كنم. اما به كسى تملق نگفتم. تنها در مقابل خورشيد سر تعظيم فرود آوردم كه بى منت به زمين و طبيعت و آدميان جان مى بخشد. با تحمل اين همه سختى ها و بدبختى ها، هنگامى كه جراح شدم تا حد امكان سعى كردم به روش خورشيد بدون منت به همنوعان خود كمك كنم. گرچه حيات من سرتاسر به تلخى گذشت اما من از زاويه ديگرى خود را انسانى خوشبخت مى دانم، زيرا به وجدان انسانى خود خيانت نكردم و در حد خود آنچه مى دانستم و ميتوانستم به سود ايران عمل كردم. پس از اتمام دوره فوق ليسانس، به مدت بيست سال در بزرگترين پلى كلينيك دوشنبه كه با شماره يك شناخته مى شد، جراح بودم. همه مى پرسيدند: «آن جراح ايرانى كجاست؟» من از شنيدن «جراح ايرانى» شادمان مى شدم. اينجا مردم از من قدردانى مى كردند و روزنامه ها عكس مرا مى انداختند و مرا تشويق مى كردند.
اما دريغا كه نتوانستم و يا نگذاشتند دين خود را در پيشگاه پدر و مادر و كشور خودم ادا كنم. به هر حال همه آنچه بر من گذشت تاوان ايران دوستى بود كه به جان خريدم. كى گريبان ايران دوستان از اين بى عدالتى ها رها خواهد شد، نمى دانم. اما اين را مى دانم كه ايران دوستان آزاديخواه و عدالت جو را نمى توان به زانو درآورد. پايان

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •