اى صبح نودميده، بناگوش كيستى؟
وى چشمه حيات، لب نوش كيستى؟
از جلوه تو سينه چوگل چاك شد مرا
اى خرمن شكوفه، برو دوش كيستى؟
همچون هلال بهر تو آغوش من تهيست
اى كوكب اميد، در آغوش كيستى؟
مهر منير را نبود جامه سياه
اى آفتاب حسن، سيه پوش كيستى؟
امشب كمند زلف ترا تاب ديگريست
اى فتنه، در كمين دل و هوش كيستى؟
مالا له سان ز داغ تو نوشيم خون دل
تو همچون گل، حريف قدح نوش كيستى؟
اى عندليب گلشن شعر و ادب (رهى)
نالان به ياد غنچه خاموش كيستى؟
اميرى فيروزكوهى
موج خس
غم از دلم به كدامين بهانه برخيزد
كدام خانه خدائى ز خانه برخيزد
ثبات عهد ز عشق بهانه جو مطلب
كه بى بهانه نشين بى بهانه برخيزد
ازين محيط گران گوهرى نخواهد خاست
چنين كه موج خس از هر كرانه برخيزد
كسى به عيش تواند نشست در همه عمر
كه غم هم از دل او شادمانه برخيزد
زمان ما بسر آمد ز خيرخواهى يأس
در اين اميد كه شر از زمانه برخيزد
غبار خاطر محنت رسيده را مانم
نشسته ام كه نسيم ترانه برخيزد
گواه سوز نهانى زبان كوته ماست
كه آتش از دل ما بى زبانه برخيزد
به گلشنى كه در آن آشيانه از قفسى است
كدام طائر از آن آشيانه برخيزد
متاب روى ارادت ز آستانه عشق
كه هر چه خيزد ازين آستانه برخيزد
كمان چرخ و اجل هر دو بى كماندارست
كه تير ازين دو كمان بى نشانه برخيزد
كدورت از دل احباب نيز خواهد خاست
همينقدر كه (امير) از ميانه برخيزد
مساوات جهرمى
آويزه غم
در هر خم آن گيسو آويزه غم دارم
ز اسباب پريشانى اى بخت چه كم دارم
بشكسته دلم هر چند از گردش ابروئى
زين جام جهان پيما صد طعنه به جم دارم
در ساغر مى، بينم عكس رخ ساقى را
از كوچه ميخانه راهى به حرم دارم
بگرفت جهان حسنش رفتم چو بكوى او
اى ناقد ناباور ديدى چه قدم دارم؟
وصف خط و خال او در چامه نمى گنجد
بيهوده درين سودا دستى بقلم دارم
شيخ علاءالدوله سمنانى
حيات باقى
به حق آب حيات لبان چون قندت
كه نيست در دو جهان هيچ چيز مانندت
هزار جان و دل نازنين مشتاقان
فداى لفظ گهربار خوشتر از قندت
چه خوش دمى كه نهاديم بوسه برپايت
كدام دولت ازين به كه پاى بوسندت
حيات باقى يابند عاشقان بيقين
اگر به عمر دمى بى حجاب ببينندت
مباد آن كه زدامت برون جهد جانم
هميشه باد دل و جان بنده دربندت
به غير تار سر زلف او بگو اى جان
بدام زلف چو زنجير او كه افكندت؟!
يقين كه سوخته اى همچو بنده كم باشد
اگر چه همچو «علادوله» كم نيايندت
به خاك پاى عزيزت كه كحل چشم من است
كه هست جان و دل بنده آرزومندت
بهر عتاب كه با بنده مى كنى جانا
بريده مى نشود هيچگونه پيوندت
سعيد نفيسى
پيام به دلدار
اى باد چو بگذرى به گلزار
اين نكته زمن بگو به دلدار
در ياد هنوز دارى آيا
روزى كه گرفت جاى گل خار
من بودم و تو به طرف گلشن
غير از من و تو نبود ديار
گفتى كه خزان رسيد آوخ
زين پس چكنم به حجره تار
گفتم كه خزان عشق ما نيز
روزى به جهان شود پديدار
امروز كه موقع جدائى است
زان گفته دلخراش ياد آر
كاندر پس خرمى غمى هست
وندر پس سور ماتمى هست
مهندس ناصح ناطق
غبار عشق
خداوندا مرا از من رها كن
دلم را با نيازى آشنا كن
تن فرسوده ام را خاك ره ساز
غبارش را به عشقى مبتلا كن
جلال الدين همائى (سنا)
بى خبر آنكه... .
خبرى نيست گر از حال پريشان منش
از چه آشفته بود زلف شكن در شكنش
پى توان برد به اسرار دل از سينه او
بسكه چون جوهر جان صاف و لطيف است تنش
صبحدم غنچه مگر زان لب خندان چه شنيد
كه چو گل چاك شد از تنگدلى پيرهنش
اندر آن بزم كه از روى تو گيرند نقاب
بى خبر آنكه بود آگهى از خويشتنش
جام بوسيده به مستى لب ميگون ترا
زان نيايد بهم از خنده شادى دهنش
هر كه جان مى كند از حسرت شيرين دهنى
گرچه فرهاد نباشد تو بخوان كوه كنش
اندر آن ورطه كه خون موج زند در دل جام
خرقه بس بار گران است به دريا فكنش
وصف لعل تو (سنا) گفته مكرر نه عجب
طعنه بر قند مكرر بزند گر سخنش
همايون تجربه كار (همايون)
ستاره سحر
تو آفتابى و من چون ستاره سحرم
گشوده ديده و رويت نديده جان سپرم
چو ذره ام به هواى تو يكدل و يك روى
چه ها از اين دل سرگشته تا رود بسرم
فرشته اى ز محبت سرشته ام، افسوس
كه در هواى وصال تو سوخت بال و پرم
چو شمع گريم و خندم شبانگه از سر شوق
بدان اميد كه آئى به جلوه چون سحرم
تو رشك بحر محيطى منم چو قطره اشك
كه با وجود تو نام از وجود خود نبرم
منم شكسته كه يارب تن تو باد درست
بگو به زلف كزين هم كند شكسته ترم
شبى نسيم گرم بوى زلفت آرد باز
سحر گهان چوگل از شوق پيرهن بدرم
چه باده بود كه ساقى به جان من پيمود
كه رفت عمر و نيامد ز خويشتن خبرم
از آن به ديدن من بوستان چو گل خندد
كه يادگار بهار است ابر چشم ترم
مزن به گرد دلم اى سپهر دور كه من
چو نقطه ام كه ز پرگار عالمى بدرم
ز سر عشق (همايون) كلام من شيواست
برند مشترى و زهره رشك بر هنرم
ملامحمد رفيع واعظ قزوينى
الفت خاكستر
به نرمى مى توان تسخير كردن خصم سركش را
به آب آهن برون مى آورد از سنگ آتش را
تلاش همدمى با تيره روزان ميمنت دارد
كه طول عمر بخشد الفت خاكستر آتش را
ازين غيرت كه با روى تو دارد نسبتى، مشكل
كه در آغوش خاكستر توانم ديد آتش را
تلاش معنيى كن، تا بكى آرايش ظاهر؟
كه در بازار دين نبود روائى قلب رو كش را
زسر اين سر كشى بگذار، تا قدرت فزون گردد
كه گرد دلام، بردارد ز سر چون كاف، سركش را
دگر از آدميت درميان چيزى نمى ماند
كنند از بر اگر ياران قباهاى منقش را
نباشد گر مرا جمعيتى غم نيست چون دارم
پريشان گفته هاى واعظ خاطر مشوق را
مصطفى بنى سليمان شيبانى
بهتر!
چون جامه به ننگ شد دريدن بهتر
دندان كه به درد شد كشيدن بهتر
زان يار كه مهر تو ندارد در دل
پيوند وداد را بريدن بهتر
لعبت والا
نجواى قله دماوند با دشت
شب چو از دامن البرز گذشت
آسمان گرد طلا ريخت به دشت
از دماوند حرير خورشيد
چادر زر به سر دره كشيد
كوه با دشت به نجوا بنشست
سنگ يك عمر صبورى بشكست
گفت: اى سبزتر از باغ بهشت
دامنت بارور از دانه و كشت
اى ز سرچشمه هستى سيراب
سبز ديباى تنت بستر خواب
قرنها خفته در آغوش منى
شاهد ناله خاموش منى
ليك امروز مرا دمسازى
همدل و همنفس و همرازى
با تو خواهم كه سخن ساز كنم
عقده راز نهان باز كنم
***
پير عصيانگر اين خاك منم
بند بنهاده به ضحاك منم
گر چه از آتش دل در جوشم
بسته لب، سوخته جان، خاموشم
من كه نظاره گر افلاكم
نيست از گردش دوران باكم
بارها زار و هراسان شده ام
نگران از غم ايران شده ام
من در اين ملك چه شبها ديدم
جنگ اسكندر و دارا ديدم
طاق كسرى چو در آتش افتاد
رفت گنجينه اين خاك به باد
ز مغولها تو ندانى اى دشت
كه چه ها بر تو و بر من بگذشت
شعله افتاد چو در خاك وطن
سوخت از آتش غم طاقت من
سينه مى خواستم از غم بدرم
تا ز انديشه ايران گذرم
ليك اميد به فردا نگذاشت
بيم جان تو مرا برپا داشت
درد دل خوردم و خاموش شدم
همدم سينه پر جوش شدم
شيخ علاءالدوله سمنانى
من رند خراباتم، نه مرد مناجاتم
من رند خراباتم، نه مرد مناجاتم
آسوده ز طاماتم فارغ ز كراماتم
اى نفس درين منزل بر دوش نه اين محمل
باشد كه شود حاصل دردى ز خراباتم
بى مى نشوى سرمست برنه قدحى در دست
تا نيست شوى از هست اين است مقاماتم
بر روى بساط دل زنهار مشو غافل
پيوسته تو اى عاقل مى ترس زشه ماتم
اى ساقى مه پيكر واى دلبر جان پرور
در ده مى چون آذر بشكن سر طاماتم
گر زانكه نبيند جان هر لحظه رخ جانان
سودى نبود چندان از نفيم و اثباتم
پيوسته «علادوله» از صدق همى گويد
من رند خراباتم، نه مرد مناجاتم
جلاالدين محمد بلخى (مولوى)
اوست، اوست
باز درآمد ببزم مجلسيان دوست، دوست
گرچه غلط مى دهد، نيست غلط اوست، اوست
گاه، خوش خوش شود گه همه آتش شود
تعبيه هاى عجيب يار مرا خوست، خوست
نقش وفا وى كند، پشت به ما كى كند؟!
پشت ندارد چو شمع او همگى روست، روست
پوست رها كن چو مار سر تو بر اثر زيار
مغز ندارى مگر؟! تا كى ازين پوست، پوست
هر كه بجد تمام در هوس ماست، ماست
هر كه چو سيل روان در طلب جوست، جوست
از هوس عشق او باغ پر از بلبل است
وز گل رخسار او مغز پر از بوست، بوست
مفخر تبريزيان شمس حق آگه بود
كز غم عشق، اين تنم بر مثل موست، موست