Nimrooz
Vol. 18, No. 871, February 17, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۱ - جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۸۴
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
مينا به اتاقش رفت تا دور از هياهوى تلويزيون كه شوى پر جنجالى را پخش مى كرد و به دور از گفتگوى ديگران بتواند از سكوت اتاقش بهره مند شود. هنوز وارد اتاق نشده بود كه احد به او نزديك شد و گفت:
-اُما اين كار را نكنيد؟
مينا پرسيد:
-چرا، مگر نمى بينى كه كتى نگران است؟
-چرا مى بينم ولى عمه كتى با او برخورد درستى نخواهد داشت و تارخ را خواهد رنجاند. بگذاريد صبح، وقتى صبح شود تارخ تماس خواهد گرفت و تا آن موقع عمه كتى هم آرام شده است. ما منظورمان حفظ صلح و برقرارى محبت است نه قهر و كينه پرورى.
مينا گفت:
-حق با توست، من زود دستخوش احساس شدم. متشكرم كه به من يادآورى كردى.
احد گفت:
من بدون اين كه عمه بفهمد به تارخ تلفن خواهم زد و ذهن او را روشن مى كنم كه تا پيش از آن كه عمه بخواهد لب به شكايت باز كند خود تارخ دل مادر را به دست آورد و رنجش از ميان برود. راضى شديد؟
مينا گفت:
-دلم مى خواهد كتى با خوشحالى از اينجا برود و از هيچكس رنجشى نداشته باشد.
-همينطور هم خواهد بود، وقتى با تارخ تماس گرفتم عمه را صدا مى كنم تا با او صحبت كند.
مينا متوجه شد كه بهروز خود را آماده استراحت مى كند و كتى هم ميز را تميز مى كند تا به دنبال بهروز آماده خوابيدن شود، پس براى كمك به كتى رفت و احد هم برگشت و مقابل تلويزيون نشست. بهروز از دستشوئى كه خارج شد لحظه اى كوتاه ايستاد و به صفحه تلويزيون نگاه كرد سپس با گفتن شب بخير به اتاق خواب رفت. كتى با پرسيدن برنامه فردا چيست؟ نشان داد كه خيال دارد او را تنها بگذارد. مينا گفت:
-اگر فردا پايت خوب بود مى رويم شهربازى و بعدازظهر هم از موزه ديدن مى كنيم.
كتى با گفتن باشد، شب بخير گفت. مينا در آهنگ صداى كتى غمى احساس كرد و از اين كه احد خونسرد به تماشاى تلويزيون نشسته بود اندوهگين شد ولى در همان لحظه زنگ تلفن شنيده شد و كاوه گوشى را برداشت. با شنيدن صداى تارخ با آوائى بلند كه بهروز بشنود گفت:
-سلام آقاى داماد، حالت چطور است؟ ليزا خوب است؟ ماه عسل خوش مى گذرد؟
كتى خود را به تلفن رسانده بود و بهروز هم از اتاق خارج شده بود و به مكالمه گوش مى داد. كاوه گفت:
-گوشى، با كتى صحبت كن.
كتى وقتى گوشى را گرفت، ديگر هيجان زده نبود و با لحنى رنجيده گفت:
-بله.
تارخ با گفتن مامان قربون صدات برم، دل كتى را لرزاند و كتى گفت:
-خدا نكنه، من فداى تو بشم. حالت خوب است؟
تارخ گفت:
-نگران شما و پدر هستم، آيا به شما خوش مى گذرد؟
كتى گفت:
-همه چيز عالى است، ما از صبح در حال گردش و تفريح هستيم. مينا جون هم مرخصى گرفته و من تنها نيستم. ليزى چطوره، حالش خوبه؟
اطمينان تارخ موجب شد تا كتى احساس آرامش كند و بگويد:
-سعى كنيد از تمام دقايق زندگى تان لذت ببريد، ماه عسل فقط يكبار است. مواظب ليزى باش و از او مراقبت كن. از دور مى بوسمت، گوشى را مى دهم به بهروز.
مكالمه بهروز كوتاهتر بود و هنگامى كه تماس قطع شد صورت كتى از شادى مى درخشيد و چندين بار خدا را شكر كرد كه بچه ها صحيح و سلامتند. مينا بر لبهاى احد همان لبخندى را ديد كه هرگاه كسى را وادار به عملى مى كند بر لبش نقش مى بندد و بالاخره وقتى همه براى خواب آماده شدند مينا در كنار گوش احد زمزمه كرد:
-متشكرم.
فصل نوزدهم
مينا در بستر دراز كشيده بود و بدون آن كه خواب را به چشمش راه دهد به سقف خيره شده بود و به بازگشتش فكر مى كرد كه آيا صلاح است برگردد يا نه؟
سالها بدون آن كه بگذارد ديگران از توانائى اش آگاه شوند در آرامش كامل در كنار ديگران زندگى كرده بود اما حالا اگر بازمى گشت ديگر ميناى گذشته نبود. حالا همه مى دانستند كه او داراى چه نيروى فوق العاده اى است و امكان ترس و هراسيدن ديگران از اين ميناى جديد وجود داشت. حال اگر بكوشند كه ترس خود را نهان كنند و او را چون گذشته بنگرند آيا مى تواند پاسخگوى سئوالات آنها و برآورده كردن نيازهاى آنها باشد؟ برخورد مردم و جامعه با او چگونه خواهد بود؟ اينجا مى تواند بدون آن كه شناخته شود به زندگى اش ادامه دهد، يك زندگى بدون ترس و بى هياهو. آه خداوندا كمكم كن، واقعاً نمى دانم كه چه بايد بكنم. صداى احد در ذهنش پيچيد:
-اُما من بيدارم و خوابم نمى برد، بيا برويم بيرون قدم بزنيم.
مينا بستر را به آرامى ترك كرد، لباس گرم پوشيد و از اتاق خارج شد. مى دانست با احد روبرو خواهد شد، وقتى احد را لباس پوشيده و آماده وسط سالن ديد تعجب نكرد، هر دو به آرامى از در آپارتمان خارج شدند و سوار آسانسور شده و پائين آمدند. شب سردى بود و باد شديدى در حال وزيدن بود، احد اتومبيل را روشن كرد مينا سوار شد و به راه افتادند. احد گفت:
-اُما اين فكر كه اگر برگرديد زندگى بر شما سخت خواهد گذشت اشتباه است، وقتى برگرديد خواهيد ديد كه همه چيز همانطور بوده است كه تركش كرديد. ترس اطرافيان هم وقتى شما را چون سابق ببينند از ميان مى رود و روزى فرا مى رسد كه قدرت شما نه تنها فوق العاده نخواهد بود بلكه نيرو و قدرتى عادى به شمار خواهد آمد، روزى كه مردم بتوانند با ايمان كامل درون خويشتن را ببينند و به سر درون پى ببرند. اُما شما كه نبايد نگرانى داشته باشيد، اگر جاى من بوديد و تازه تصميم داشتيد كه زندگى جديدى را شروع كنيد با همسر آينده تان چه مى كرديد و چگونه او را متوجه حال خود مى كرديد؟ گاه مى انديشم كه بهتر است مجرد بمانم و تنها اين دريا را شنا كنم و گاه نياز به همدم مرا برمى انگيزاند كه ازدواج كنم.
مينا گفت:
-مى توانى نيرويت را پنهان نگهدارى و از آن با هيچكس حرف نزنى.
احد خنديد و گفت:
-برادر عزيزم رازدارى نكرده و به همه گفته است و اگر من بخواهم از همسرم پنهان نگهدارم خواه ناخواه از اطرافيان مى شنود و مرا رياكار و دورو مى خواند كه حق هم با اوست.
-پس او را آرام، آرام متوجه كن تا با حقيقت روبرو شود. من عقيده دارم كه تا پيش از ازدواج در دوران نامزدى و يا حتى پيش از نامزدى او را روشن كنى و بعد كه توانست بپذيرد و خود را وفق دهد آن وقت جدى تصميم بگيريد. خيلى دوستش دارى؟
احد سر فرود آورد، مينا دستش را روى دست او گذاشت و گفت:
-مطمئنم كه خوشبختش مى كنى. آيا بيشتر به خاطر او نيست كه مى خواهى برگردى؟
-او به خاطر من سه سال صبر كرد حتى يك سال بيش از آنچه كه از او خواسته بودم و حالا من بايد برگردم تا يقين بداند كه به دنبال يك احساس پوچ و واهى صبر نكرده است.
-آيا تا به حال فكرش را خوانده اى؟
احد سر فرود آورد و گفت:
-مى دانم كه به من فكر مى كند و هر روز صبح و شب چشم به پنجره دارد تا من آن را باز كنم. اُما احساس بسيار لطيفى دارد، سه سال است كه براى خود جشن تولد نگرفته و به هيچ تولدى هم نرفته، با خود عهد بسته كه بدون من در هيچ جشنى شركت نكند. دنيايش آنقدر پاك و بى آلايش است كه گاهى خود را لايق و شايسته اين همه خلوص نمى بينم. خانواده اش به راز او آگاه شده اند اما هيچكدام از آنها با احساس او بازى نمى كنند فقط گاهى مادرش آن هم به خاطر عواطف مادرانه سرزنشش مى كند، ولى پدرش همچون آميتيس باور دارد كه من برمى گردم. او به من و به شخصيتم احترام مى گذارد، فقط گاهى نگران مى شود كه نكند منظور من دختر ديگرى بوده و ماندانا برداشت اشتباه كرده است. ما وقتى برگرديم شما اولين كسى خواهيد بود كه او را به شما معرفى مى كنم، مى دانم كه وقتى شما را ببيند چنان مجذوبتان مى شود كه اگر به او بگوئيد من ديوى هستم در لباس آدمى اما اين ديو را دوست داريد به خاطر شما مرا هم دوست خواهد داشت.
مينا گفت:
-او فرشته اى را دوست خواهد داشت كه نامش احد است و چون تنها فرشته اى است كه عاشق يك موجود زمينى شده بايد خود را با موجود زمينى وفق بدهد يا اين كه سطح تفكر او را آنقدر ارتقاء بدهد كه شكافى باقى نماند. آيا مقدمات سفر آماده شده؟
احد گفت:
-همه چيز آماده است فقط بايد عمه كتى آماده شود.
مينا گفت:
-نگران غده پاى او هستم، وقتى رسيديم وادارش مى كنم كه غده را جراحى كند. ساعت چند است؟
احد گفت:
-يك نيمه شب.
-بهتر است برگرديم، من فردا بايد خريد كنم. آيا هنوز بايد كاوه را بى خبر بگذاريم؟
-ميل خودتان است، اما اَبى اگر زود از موضوع باخبر شود محال است كه بگذارد برگرديم. شما كه صبر كرديد چهار روز ديگر هم صبر كنيد.
مينا گفت:
-در زندگى زناشوئى اين اولين بار است كه بدون مشورت با او تصميمى گرفته ام. با آن كه مى دانم دارم آرزوى قلبى اش را برآورده مى كنم اما....
-اُما كار شما نه خيانت است نه دوروئى، ما كادوى تولد اَبى را كه سفر به ايران است مى دهيم، كادوئى كه همه از آن سود مى برند.
مينا به كنايه گفت:
-مخصوصاً تو!
صبح كتى شاد و خوشحال خود را براى گردش آماده كرد و زمانى كه همه از آپارتمان خارج مى شدند به مينا گفت:
-راستى يادم رفت كه بگويم ديشب من و بهروز رفتيم روى بام و منظره شهر را تماشا كرديم. آنقدر جالب بود كه سرم گيج رفت و مجبور شدم دست بهروز را بگيرم. ميليونها چراغ رنگى روشن بود اما شدت باد به قدرى زياد بود كه نتوانستيم بايستيم و كامل نگاه كنيم. آسمان شب تهران هم قشنگ است.
كتى ليستى تهيه كرده بود كه از روى آن هدايائى خريدارى كند و مينا با خود فكر كرد كه او مى تواند از ليست كتى استفاده كند. آنها سه روز باقيمانده را مجبور بودند به طور فشرده به تماشاى مكان هاى باقيمانده بگذرانند و از اتلاف وقت بيهوده پرهيز كنند. مسير راه را كاوه تعيين كرده بود و براى آخرين برنامه، رفتن به تئاتر يا سينما را برنامه ريزى كرده بود. كتى فكر مى كرد كه روز خسته كننده اى را شب خواهد كرد اما وقتى شب از نيمه گذشته به آپارتمان بازگشتند كتى اقرار كرد كه روز پر بارى را بدون خستگى گذرانده است. هر دو آنها هداياى خود را خريدارى كرده بودند و كاوه مى پنداشت آنچه مينا براى اقوام و دوستان خريده هدايائى است كه توسط خواهرش به ايران ارسال خواهد شد. در هنگام خواب به مينا گفت:
-فكر مى كنى ساك هاى كتى و بهروز جاى اين همه خريدى كه تو كرده اى را دارد؟
مينا گفت:
-من آنها را در ساك خود مى گذارم تا جايشان تنگ نشود، تو نگران نباش.
كاوه گفت:
-مثل بچه ها دارم دلتنگ مى شوم و از اين كه آنها برمى گردند و ما را تنها مى گذارند دلم يكجورى مى شود.
مينا گفت:
-حسادت مى كنى!
كاوه نگاهش كرد و گفت:
-شايد توصيف خوبى به كار نبرده باشى اما آره، دارم حسادت مى كنم. حتماً تو فرودگاه كامران و نازيلا و بچه ها مى آيند استقبالشان، مى توانم تصور كنم كه عليرضا و شورانگيز هم با فائقه آمده اند و پگاه دسته گلى به دست گرفته. شايد هم پريسا و شوهرش بيايند و همينطور فريدون و شيده، عبدالحميد و ورده كه رد خور ندارد حتماً مى آيند. به به چه كيفى دارد!
مينا گفت:
-وصف العيش نصف العيش.
كاوه گفت:
-مگر تو خواب و رويا چنين خوشى اى را تصور كنم. وقتى چشم باز مى كنم و از پنجره به بيرون نگاه مى كنم خيابان روبروم مثل هيچ كدام از خيابان هاى خودمان نيست، نه شكل تجريش است و نه شكل ميدان راه آهن! خب چه مى شود كرد قسمت ما هم اين بود.
كاوه چراغ خواب سمت خود را خاموش كرد و به روشنائى چراغ خواب مينا كه هنوز روشن بود و روشنائى اندكى به اتاق بخشيده بود اكتفاء كرد و پرسيد:
مينا تو راحت و راضى هستى؟
مينا پرسيد:
-از چى؟
كاوه گفت:
-از كارت، از زندگيت در اينجا.
مينا به تمسخر گفت:
-چون هيچ فكرى ندارم براى فكر كردن ناراحتم.
كاوه جواب مينا را به خوشى كامل و راحتى تام تفسير و تعبير نمود و زير لب گفت:
-خوش به حالت، اى كاش من هم مى توانستم خود را وفق بدهم و بى تفاوت باشم.
او به صورت مينا توجه نداشت كه لبخند معنى دار را بر روى لبهاى او ببيند و با روياى سبز درخت خانه اش به خواب رفت.
***
ساك ها و لوازم سفر همه در كنار هم چيده شده بودند، احد ساك هاى خودشان را پنهان از چشم كاوه به آپارتمان خود برده بود. هنگامى كه كاوه در كمد لباس را باز كرد تا از ميان لباس ها يكى را انتخاب كند چشمش به كمد خالى افتاد و متعجب مينا را صدا زد، وقتى مينا وارد اتاق شد پرسيد:
-با لباسهاى من چه كردى؟ هيچكدامشان نيست.
مينا گفت:
-تمامش را احد به خانه خودش برده، او مى خواهد يك ماهى ما را مهمان خود كند و ما برمى گرديم نيويورك.
كاوه گفت:
-منظورت اين است كه بدون موافقت من با هم برنامه ريزى كرديد و مرا در برابر امر انجام شده قرار داده ايد؟
-خواهش مى كنم عصبانى نشو، براى تو كه فرقى نمى كند واشنگتن باشى يا نيويورك. قصد احد اين است كه بعد از رفتن بهروز و كتى ما تنها نباشيم.
كاوه پرسيد:
-پس، چرا لوازم آشپزخانه و ديگر لوازم نيست، خانه به صورت لخت درآمده مثل اين كه داريم اسباب كشى مى كنيم، حتى تابلوها هم ديگر روى ديوار نيست. من بچه نيستم مينا كه گول بخورم، بگو تو و احد چه نقشه اى كشيده ايد؟
مينا خونسرد گفت:
-بله داريم اسباب كشى مى كنيم، من از اين آپارتمان و اين شهر ديگر دلم مى گيرد و دوست ندارم اينجا زندگى كنم. دلم مى خواهد نزديك پسرم باشم، كسى كه غم مرا بخورد و نگرانم باشد.
كاوه خشمگين فرياد كشيد:
-يعنى من به تو بى توجهم و غمت را نمى خورم؟ من چه برنامه اى را براى خودم درست كردم كه باعث شده از تو و از زندگيمان غافل شوم؟ جز آن كه از صبح تا شب در اين آپارتمان وقت صرف كرده ام و يا اين كه در پارك نشسته ام و دانه خوردن كبوترها را نگاه كرده ام. ديگر چه كارى بايد مى كردم كه فكر مى كنى كوتاهى كرده باشم.
مينا مقابل كاوه ايستاد و چشم در چشم او دوخت و گفت:
-من براى خاطر توست كه مى خواهم از اينجا بروم، چون وقتى مى بينم كه تنها مانده اى و تمايلى ندارى كه با كسى جز ايرانى دوست شوى و هم صحبت پيدا كنى زجر مى كشم و خيالم ناراحت است. به من و احد اطمينان كن همانطور كه هميشه كرده اى. اگر تو به فكر كار و پيشرفت من هستى من هم دلم مى خواهد خدمتى برايت انجام دهم كه تو خوشحال شوى. حالا اخم هايت را باز كن و دقت كن كه از اثاث خودمان چيزى جا نمانده باشد. پيژاما و دمپائى ات را بگذار توى ساكى كه هنوز بسته نشده، زنگ زدم ماشين حمل و نقل در راه است و تا دقايقى ديگر مى رسد. باور كن كه من و احد فقط و فقط به تو و به آرامش تو فكر مى كنيم.
كاوه خشمش فرو نشسته بود و چون به هر دوى آنها اعتماد و اطمينان داشت ديگر چيزى نپرسيد و تنها كت و شلوار باقيمانده را بر تن كرد و لباس خانه را همانطور كه مينا خواسته بود در ساك گذاشت و گفت:
-من اصلاً نفهميدم كه شما چطور وسائل را جمع كرديد؟
مينا گفت:
-در اين دو روزى كه شما مهمان تارخ بوديد و من و احد به بهانه دانشگاه در خانه مانديم و لوازم و اثاث را جمع كرديم.
صداى اف اف شنيده شد و مينا گفت:
-كارگران آمده اند، لطفاً در را باز كن.
دو كارگر در آنى ساك ها و لوازم خانه متعلق به خودشان را با خود به آسانسور بردند و تا كاوه آمد متوجه شود ديگر چيزى نديد. مينا گفت:
-خب ديگر اينجا كارى نداريم سر راهمان كليد را تحويل مى دهيم و راهى مى شويم. تو را به خدا بخند تا خستگى ام برطرف شود، وقتى اينطور نگاه مى كنى دست و پايم را گم مى كنم.
كاوه پرسيد:
-حالا خود احد كجاست؟ آيا كارگران مى دانند اسباب را كجا تحويل بدهند؟
-بله احد منتظر آنهاست.
مينا لباس پوشيد و شال كلفتش را بر سر انداخت و نگاهى به آپارتمان كرد و گفت:
-برويم.
در آسانسور كاوه پرسيد:
-آيا ما برمى گرديم به آپارتمان قديم خودمان يا اين كه....
مينا گفت:
-نه به آنجا برنمى گرديم ما به جاى آپارتمان ساكن ويلائى مى شويم كه حياط هم دارد و مطمئنم كه تو وقتى ببينى خيلى خوشت خواهد آمد، فقط صبر كن تا ببينى.
كاوه سكوت كرد، هنگامى كه سوار اتومبيل شدند مينا گفت:
-ما مى رويم فرودگاه و بعد از اين كه بهروز و كتى را روانه كرديم خودمان عازم مى شويم.
در سالن فرودگاه تارخ و ليزا كنار بهروز و كتى ايستاده بودند و چشم به راه آنها بودند، از احد خبرى نبود. آنها ساعتى فرصت داشتند، روى دو نيمكت روبروى هم نشستند و كتى زبان به قدردانى و تشكر گشود و بهروز نيز از مهمان نوازى آنها قدردانى نمود. بهروز در مقابل سئوال كاوه كه پرسيد چمدانهايتان را تحويل داديد؟ گفت:
-زحمت همه كارها را احد جان كشيد، به راستى كه او ما را شرمنده خود كرد.
نگاه كاوه در چشم مينا نشست و در همين نگاه از او پرسيد اگر احد اينجاست پس چه كسى لوازم را در نيويورك تحويل مى گيرد؟ مينا سر پائين آورد و او هم به رمز نگاه كاوه را مطمئن كرد كه مى داند و همه چيز مرتب است. ساعت پرواز نزديك مى شد كه احد پيدايش شد، در حالى كه لبخند بر لب داشت به كاوه دست داد و پيش از اين كه سخنى گفته شود گفت:
-به خواست خدا همه چيز مرتب است.
مينا نفس آسوده اى كشيد اما چهره كاوه هنوز درهم و نگران بود. با اعلام پرواز آنها كتى، مينا را در آغوش كشيد و ميان گريه گفت:
-دلم برايت خيلى تنگ مى شود، اى كاش شما هم به همراه ما مى آمديد.
مينا گفت:
-خدا را چه ديدى؟ شايد ما هم راهى شديم.
كتى كه حرف مينا را به زمانى ديگر تفسير نموده بود گفت:
-هر چه زودتر بهتر، وقتى شما بيائيد همه را مى بينيد اما هر كدام از ما كه بيائيم باز هم جاى ديگرى خالى است.
مينا گفت:
-حق با توست.
تارخ گفت:
-مامان جان حركت كنيد.
اما كتى يكبار ديگر ليزا را در آغوش كشيد و از او تشكر كرد و به فارسى گفت:
-شما را به خدا مى سپارم، خوشبخت زندگى كنيد.
تارخ كه توسط احد از سفر مينا و كاوه باخبر شده بود و در نقشه آنها شريك بود مينا را بوسيد و گفت:
-زن دائى سفر بخير، به خاطر همه محبت هائى كه به من و ليزى كرديد ممنونيم.
كتى كه متوجه روبوسى آن دو شده بود در ميان گريه خنديد و گفت:
-تارخ هيجان زده شده و تو را هم مى بوسد.
مينا گفت:
-حسادت نكن و حواست به ساك دستى ات باشد.
همه تا نزديك ميز مأمور پاسپورت با هم بودند و احد سه گذرنامه ديگر را روى ميز مأمور گذاشت و خودش در كنار كاوه و مينا ايستاد. تارخ و ليزا يك گام دورتر از آنها ايستاده بودند، مأمور به گذرنامه ها نگاه كرد و سپس به چهره مسافران دقيق شد و با گفتن اُكى گذرنامه ها را روى ميز پيشخوان گذاشت. احد گذرنامه ها را برداشت و مال كتى و بهروز را به همراه بليطشان به آنها داد و مال خودشان را به دست گرفت و به دنبال كتى و بهروز حركت كردند. وقتى سوار پله برقى شدند كاوه از مينا پرسيد:
-ما كجا داريم مى ريم؟
به جاى مينا، احد خونسرد گفت:
-ايران!
كاوه از سخن احد چنان شگفت زده شده بود كه بى اختيار برگشت تا صورت احد را ببيند و همين كار موجب شد تا تعادل خود را از دست بدهد و نزديك بود روى بهروز كه پله اى جلوتر از او بود بيفتد. احد با گرفتن شانه كاوه او را از افتادن بازداشت و هنگامى كه پايشان زمين را لمس كرد كاوه پرسيد:
-منظورت چيست؟
احد به بليط ها و گذرنامه ها اشاره كرد و گفت:
-منظورم اين است كه ما هم داريم برمى گرديم ايران.
كاوه بى اختيار دست مينا را در دست گرفت پرسيد:
-احد چه مى گويد؟
مينا خونسرد گفت:
-همين كه شنيدى، ما هم داريم با بهروز و كتى برمى گرديم به كشورمان.
كتى مثل بچه ها از خوشحالى به آسمان پريد و توجه چند مسافر را به خود جلب كرد، هيجان زده و ناباور پرسيد:
-راست ميگى احد جان، يعنى همه با هم برمى گرديم؟

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •