Nimrooz
Vol. 18, No. 871, February 17, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۱ - جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۸۴
در ماگادان كسى پير نميشود
در خاك ميهن
پس از ۴۱سال و ۱۷۶ روز در ۲۸ مارس ۱۹۸۹ وارد خاك وطن شدم. تمام شب چشم برهم نگذاشته بودم، پر هيجان ترين لحظات تمام زندگيم بود. هيچوقت به چنين حالتى دچار نشده بودم. همانند عارفان مشرق زمين غرق در عالم روحانى خود بودم. قطار از كنار مرز آذربايجان و ايران و ارمنستان به موازات رودخانه ارس مى گذشت. سه رديف سيم هاى خاردار و در فواصل معين برج هاى ديده بانى ديده مى شد. خاطره تلخ ورود به شوروى را به ياد آوردم. به جلفاى روسيه رسيديم. همه مسافران با وسائل خود از قطار پياده شديم و براى تفتيش به سالن گمرك رفتيم. مأمورين گمرك همچون شغال به جان مسافران افتادند. تمام مدارك تحصيلى و حتى ۵۰ روبل پول مرا گرفتند. هر چه التماس كردم، نتيجه نداد. گفتند كه براى بردن مدارك اجازه ارگانى در باكو لازم است. جر و بحث ديگر فايده نداشت. از آخرين گردنه هم گذشتيم و وارد جلفاى خودمان شديم.
بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست. (مولوى)
قطار وارد ايستگاه راه آهن جلفاى ايران و سپس از راه آذربايجان راهى تهران شد. ساعت دو بعدازظهر وارد ايستگاه راه آهن تهران شديم. از قطار پياده شديم و كسى را نديدم. به مايا گفتم اينجا باش، الان برمى گردم. وارد سالن بزرگ ايستگاه راه آهن شدم. جمعيت زيادى در سالن بود و بيشتر آنها را زنان با چادرهاى سياه تشكيل مى دادند. ديدن اين همه رنگ سياه، رنگ ماتم و عزا است. زنان روى آسفالت نشسته بودند. از سالن رد شدم كه به محوطه بيرونى راه آهن بروم. وقتى جلوى در ورودى يكى از سربازان مرا تفتيش بدنى كرد تعجب كردم. نگاهى به بيرون انداختم، ديدم از درختان زيبا و گلها و «رستوران بنفشه» آن زمان خبرى نيست. همين كه بيرون آمدم، از شدت آلودگى هوا چشمانم پر از اشك شد. از در و ديوار بوى بنزين و گازوئيل مى آمد. كمى ايستادم، ولى ديگر طاقت نياوردم. وقتى خواستم دوباره به سالن برگردم، آن سرباز همين كه چشمش به من افتاد فرياد زد: «چيه هى مى روى و هى مى آئى؟ مگر بيكارى؟». نگاه معنى دارى به صورت سرباز خسته انداختم. آرام گرفت، باز يك دستى به بدنم زد و ولم كرد. مانده بودم چكار كنم. ناگزير وارد اتاق كاركنان راه آهن شدم و به مسئولشان گفتم: «من از خارج آمده ام، پول خرد ندارم، اگر لطف بفرمائيد، زنگى به دوستان بزنم.» او تلفن را در اختيار من گذاشت. به دوست همكلاسى و هم دانشكده خود على طاهرى زنگ زدم. خانمش مرا شناخت و گفت: «عطاء جان، على در راه است. جائى نرو». همين كه پيش مايا برگشتم ديدم سه جوان پيش مايا ايستاده اند و در حال برداشتن چمدان ها هستند. همين كه نزديك شدم يكى از آنها از من پرسيد: «عمو عطاء شما هستيد؟» با جواب مثبت من، به نوبت مرا در آغوش گرفتند، غرق بوسه كردند و گفتند: «ما دو پسر سيدعباس هستيم و ايشان هم داماد ماست. آمده ايم شما را با خود به خانه ببريم. تا دوستان شما نيامده اند، ما بايد شما را بدزديم، وگرنه بابا ما را خفه مى كند!» هيجان زده بودم. همين كه ماشين به راه افتاد، به ياد آوردم كه على در راه آمدن به ايستگاه راه آهن است و بايد او را خبر كرد. داوود پسر سيدعباس گفت كه به خانه على تلفن مى كند و خبر مى دهد كه مرا به بهشهر مى برند. در سال هاى جوانى با زنده ياد مهدى قائمى از اين راه چندين بار به تهران رفته بودم. در راه بى اختيار ياد دوران كودكى، تحصيل در كياكلا و دانشسراى مقدماتى سارى، ميتينگ هاى حزب توده در بهشهر و شاهى و سپس مهاجرت به شوروى، زندان هاى مخوف شوروى، زلزله عشق آباد و سه روز زنده بگور بودنم، دادگاه نظامى كا. گ. ب، سرانجام اردوگاه جهنمى ماگادان و كار در معادن زغال سنگ در ذهنم زنده مى شدند و تمام بدبختى ها، عذاب ها و شكنجه ها در نظرم مجسم مى شد. حال به زادگاهم نزديك مى شدم. احساس مى كردم كه مادرم با محبت بى دريغ و بى منت خود مرا افسون كرده است. صداى مادرم را مى شنيدم كه فرياد مى زد: «سر و صدا نكنيد! مگر نمى دانيد پسر غريبم خسته و كوفته از راه رسيده است؟» باران مى باريد. از خيابان هاى شاهى رد شديم. اينجا سياه رود است. آنجا كارخانه نساجى است. اين هم كارخانه گونى بافى است. به زادگاهم سارى رسيديم. از ميدان ساعت رد شديم. باران هنوز نم نم ادامه داشت. اتومبيل پيكان از سارى به طرف بهشهر به راه افتاد. زمانى نگذشته بود كه داوود گفت كه به بهشهر رسيده ايم و سرانجام اتومبيل جلوى در ايستاد. او پياده شد و دروازه بزرگ را باز كرد و اتوميبل وارد حياط خانه شد.
ازاتومبيل پياده شديم. دو چشم براق در تاريكى مى درخشيد. گوسفندى به ما نگاه مى كرد. چرتم پاره شد. نكند اين گوسفند را سر ببرند! پسر عمويم سيدعباس از پله ها پائين آمد. پس از ۴۱ سال همديگر را بغل كرديم. باز حواسم به گوسفند رفت. در تمام عمر نديده بودم كه حيوان بى گناهى را براى من قربانى كنند. همين كه قصاب خواست سر گوسفند را ببرد به طرفش دويدم. هر چه التماس كردم و به هر كه متوسل شدم، نتيجه نبخشيد. گريختم تا بريدن سر گوسفند را نبينم. از دوران كودكى از منظره زشت و وحشيانه بريدن سر مرغ و خروس و گوسفند مى گريختم. در آن ايام خود را به جاى گوسفندن و مرغ و خروس مى گذاشتم و از زبان آنان با انسان ها به جدل مى پرداختم: «اى انسان ها، شما از من قوى تر هستيد، چه گناهى كرده ام، به شما چه بدى كرده ام كه چنين سرم را از تن جدا مى كنيد؟»
پس از بريدن سر گوسفند طبق رسوم ناپسند از روى خون ريخته شده عبور كردم و سرانجام همراه سيدعباس وارد اتاق پذيرائى شديم. در حدود ۳۵ نفر مهمان دعوت كرده بودند. سيدعباس همه را معرفى مى كرد. من با مردها ديده بوسى مى كردم و دست خانم ها را مى بوسيدم. اين مجلس تا ساعت ۴ شب ادامه داشت تا اين كه ما را براى خواب به اتاق كوچكى هدايت كردند. اما كدام خواب، مگر مى شود به راحتى خوابيد؟ ساعت شش صبح صداى زنگ خانه بلند شد. ديدم على طاهرى و پورحسنى وارد خانه شدند. على را پس از ۲۰ سال و پورحسنى را پس از ۳۹ سال زيارت مى كردم. آخرين ديدارم را در اردوگاه به ياد آوردم كه مأمورين اردوگاه مرا از دوستانم جدا كردند و من و دوستان گريه مى كرديم. همين پورحسنى عزيز و شادروان مهدى قائمى بود كه مى خواستند مرا از دست مأموران نجات دهند. اين برخوردها اوج فداكارى در اردوگاه به حساب مى آمد. اكنون همديگر را در آغوش مى فشاريم و مى بوسيم و گريه مى كنيم. باورم نمى شد كه من و پورحسنى همديگر را زنده مى بينيم. اما جاى خالى مهدى قائمى برايم دردناك بود. بيچاره مهدى از همه ما فداكارتر و صميمى تر بود. جوان مرگ شد. او در زندان از همه بيشتر شكنجه شد، اما هرگز اتهام جاسوسى را به گردن نگرفت.
پس از دو روز على طاهرى از سيدعباس خواهش كرد كه ما را به سارى ببرد. سيدعباس قبول نمى كرد، اما سرانجام رضايت داد. من و مايا، پورحسنى و على طاهرى عازم سارى شديم. روز بعد هم چهار نفرى عازم كياكلا شديم. وارد بيمارستان شديم. من در ساختن اين بيمارستان سه ماه آجر كشى كرده بودم. بى اختيار اشك از چشمانم جارى شد. در انتهاى بيمارستان يك خانه يك اتاقه بود كه ما آنجا زندگى ميكرديم. در واقع خانه ما بود. در حياط پشت اين خانه مرغ و خروس نگه مى داشتيم. اكنون زن و شوهرى در همان خانه زندگى مى كردند. به آنها گفتم كه ۴۵ سال پيش اينجا خانه ما بود. جالب اين بود كه اين زن و شوهر هم مثل ما در حياط بيمارستان مرغ و خروس نگه مى داشتند. يك خروس در ميان انها بود كه مرتب به من نگاه مى كرد و چشم از من برنمى داشت. انگار همان خروسى بود كه ۴۵ سال پيش داشتم! اين خانواده محترم با سنت نيك ايرانى از ما به خوبى پذيرائى كردند.
همسرم خيلى مى خواست على اكبرى را ببيند، زيرا به مدت پنج سال در يك واحد ساختمانى با هم زندگى كرده بوديم و بيست و پنج سال در يك شهر بوديم. اكبرى در بابلسر زندگى مى كرد و ما به بابلسر رفتيم. پيشتر تعريف كرده ام كه من از موقعيت فاميلى استفاده كردم و او با كمك من توانست در دانشسرا نام نويسى كند. سپس او را دستگير و زندانى كردند. من ضامن او شدم كه آزادش كنند. اما او به شوروى فرار كرد و مرا به خاطر او زندانى كردند. من به خاطر فرار از اين گرفتارى با دوستان ديگر به شوروى فرار كردم. او به سبب ورود غيرقانونى به خاك شوروى به دو سال زندان و كار در تركمنستان محكوم شد، اما من به اتهام جاسوسى روانه ماگادان شدم. وقتى به دوشنبه برگشتيم، او را تشويق كردم كه با هم پزشكى بخوانيم. او در تمام مدت عليه من خبركش ارزان قيمت كا. گا. ب بود، اما من تا آنجائى كه در امكانم بود به او كمك كردم. نمى دانم او چطور توانست از شوروى به ايران بيايد. در ايران او دوباره زن گرفت و به كلى فراموش كرد كه در شوروى داراى همسر و دو فرزند است. با اين كه وضع مالى مناسبى در بابلسر داشت، كوچكترين كمكى به آن همسر و دو فرزندش نكرد. كوتاه سخن، ما داخل مطب شديم و او انگار كه ما را نمى شناسد، حتى ما را به يك چائى هم دعوت نكرد و با نگاه سرد خود فهماند كه هر چه زودتر مطب او را ترك كنيم. نمى دانستم كه او تا اين حد وقيح و بى چشم و رو شده است. ما چهار نفرى بى درنگ مطب او را ترك كرديم. على طاهرى به من گفت: «شما حرف مرا قبول نكرديد. من كه گفتم لازم نيست پيش او برويم.» على به شدت ناراحت بود. او اضافه كرد: «كسى كه با فرزندان خود چنان كند، انتظار داريد با شما چه رفتارى كند؟» به هر حال او آبروى ما را پيش مايا برد. طاهرى راست مى گفت: حق هم داشت از دست من عصبانى شود. اكبرى حتى يك دوست نداشت. زربخت او را «على اسكناس» مى ناميد. وقتى كه به ايران رفت من نامه هاى زنش را مرتب به ايران مى فرستادم. زن بيچاره هر چه مى خواست دل سنگ شوهرش را به دست آورد، فايده نكرد و او به هيچ يك از نامه هاى همسرش پاسخ نداد. دختر او شوهر كرد و به روسيه رفت، پسرش زندانى شد، همسرش كاتيا زن بسيار خوبى بود و آخر هم گم و گور شد.
پس از چند روز به مشهد حركت كرديم. يكى از آرزوهاى من در غربت اين بود كه بر سر آرامگاه خيام و فردوسى حضور پيدا كنم. در سر راه به آرامگاه خيام سر زديم. احساس غرور به من دست داد. عكسى گرفتيم و سپس به طرف مشهد به راه افتاديم. فرداى آن روز براى تماشا و زيارت حرم امام رضا داخل صحن شديم. براى مايا همسرم چادرى تهيه كرديم. با ديدن صحن امام رضا و رفتار مردم، من و بخصوص همسرم بهت زده شديم. فضاى صحن هر دوى ما را گرفته بود.
فرداى آن روز به طرف آرامگاه فردوسى روان شديم. اين هم يكى از آرزوهاى بزرگ من بود كه توسط دوستان عزيز و برادرانم جامه عمل پوشيد و تا زنده ام از محبت هاى بى دريغشان سپاسگزارم. وقتى وارد صحن مقدس فردوسى شديم، با آقاى علوى مدير آرامگاه كه مردى ايران دوست، با محبت و مهمان نواز بود، آشنا شدم. او ما را به چاى دعوت كرد و شروع به درد دل كرد. سال هاى پيش ۲۳ نفر در آنجا مشغول كار بودند، اما اكنون بيش از سه نفر كارمند نداشتند، آن هم با چه حقوقى! درد دل آقاى علوى مرا ناراحت كرد. داخل مقبره شديم. چند كاشى از ستون ها به زمين افتاده بود. مقبره خيلى درهم و برهم بود. حالت عزا به من دست داد و اشك از چشمانم جارى شد.
آيا كسى از مسئولان نيست كه به فكر تعمير مقبره باشد؟ اگر پاى يك خارجى به اينجا برسد چه فكرى خواهد كرد؟ در اين چند سال ميليون ها دلار براى تبليغ انقلاب اسلامى در لبنان، سوريه، افغانستان و ديگر كشورها و براى افراد دلخواه خود خرج كرده اند. چرا به بزرگترين شاعر ملى ما چنين جفا مى كنند؟ در همين تاجيكستان براى ساختن يادواره رودكى در پنجه كند تاجيكستان و يا سيد محمدعلى همدانى در كولاب تاجيكستان پول هنگفتى خرج شد.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •