Nimrooz
Vol. 18, No. 871, February 17, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۱ - جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۸۴
هى هى، جبلى، قُم قُم۲
ازسيامك دهقانپور:
قربانى: قصه اى چهل و دو ميليونى
از شمار انسان هائى كه در گوشه و كنار جهان به ويروس بالقوه مرگبار اچ اى وى آلوده شده اند آمارى دقيق و يا حتى نزديك به واقع وجود ندارد. اما رقم متكى به موارد شناخته شده وثبت شده آن تكان دهنده و ترسناك است.
چهل و دو ميليون نفر.
هر يك از اين چهل و دو ميليون نفر از نحوه برخورد و مقابله خود با اين ويروس قصه اى عموماً تلخ دارند كه سينما بعضى از آنها را مجسم و مصورساخته است. قربانى، ساخته فرخ انصارى بصير، نويسنده و كارگردان ايرانى، يكى از آنهاست.

هى هى، جبلى، قُم قُم۲
كلب حاجى گفت: «با تركمن ها نمى شه درافتاد، چيزى رو بى جواب نمى ذارن و تازه، تو مرتيكه خجالت نمى كشى با اين سن و سالت؟»
و ديگر هيچ كدام حرفى نزده بودند تا خانه. البته حسن زلفو فراموش نكرده بود كه سكسكه كنان غُر بزند: «هى هى، جبلى، قم قم» اما آن تكه بعدى را نگفته بود؛ و همين، كلب حاجى را آن طور فكرى كرده بود كه تا خود صبح نشسته بود و سيگار كشيده بود. صبح عروسى سر گرفت. زابلى ها بزن و بكوب راه انداختند و مطرب هاى حسن زلفو هم پيرِ سازهاشان را درآوردند. خود حسن هم ته تمام چليك هاى عرقى را كه توى ده پيدا مى شد درآورد و منهاى پول مطرب ها و مختصرى براى كرايه برگشتن همه پول ها را ريخت سر عروس كه قوم و خويش هاى عروس بچه هائى مثل سوسك سياه و لاغر همه را غارت كردند.
تا صبح روز بعد كه حسن عازم رفتن شده بود، بين او و كلب حاجى هيچ حرفى رد و بدل نشد؛ صبح بود كه حسن زد پشت در اتاق حجله و غر زد: «پيرمرد، من دارم مى رم.»
كجا مى رى ننه سگ؟ مگه من خون كردم كه تو مثل سگ باهام رفتار مى كنى؟
در را باز كرده بود و به هم زل زده بودند. كلب حاجى گفته بود: «نگفتى اوضات چه طوره؟»
گُه!
عجب. چرا هر چى برات مى فرستم برمى گردونى؟
دم ِ بستم. بشينم، پول تو رو نمى خوام. اين پول جاكشى يه.
مسترا رو ببند حسن، ما با هم رفيقيم.
باشه، مى بندم. شايد ديگه هم ديگه رو نديديم.
آن وقت كلب حاجى نرم شده بود: «منم اين جا زياد روبه راه نيستم؛ رو حرف هيشكى نمى تونم حرف بزنم؛ زمينامو تيكه تيكه مى خورن و جيك نمى تونم بزنم؛ هر چن وخ يه بارم از طرف دولت ميان همه خونه و زندگى مو به هم مى ريزين و هى مى پرسن اسلحه مسلحه دارم يا نه؛ هى سؤالايى راجع به قديم مى كنن؛ نمى ذارن راحت باشم. خوب ديگه، چاره چى يه؟ خربزه رو خورديم، حالا باس پاى لرزش بشينيم.»
و تمام مدتى كه او حرف مى زد، حسن زلفو به مسخره نيشش را باز كرده بود.
راسى هيچى ندارى؟
چى؟
تفنگ.
مى خوام چى كار؟
و عصبانى تر گفته بود: «مى خوام اماله كنم؟»
شايد لازم شد اماله كنى.
كه كلب حاجى ديگر چيزى نگفته بود. حسن كلتش را درآورده بود و گفته بود: «بيا، من اينو لازم ندارم. شايد تو بخواى يه وخ يه چيزى داشته باشى كه رودلتو درمون كنه.» و رفته بود.
تمام اين مدت، يك گردن ِ كشيده قهوه اى كه از وسط يك جفت سينه سفت روييده بود با موهاى حلقه حلقه سياه و صورتى كه دو تاچشم مشكى و لب هاى سرخ گوشتالو و گونه هاى آفتاب خورده سبزه داشت پشت سر كلب حاجى، وسط نيمه روشن اتاق، از لاى در نيمه باز، جلو چشم حسن زلفو بود كه هيچ خودش را جمع و جور نمى كرد. ملافه سفيدى پيچيده بود به پايين تر از كمرش و وسط اتاق ايستاده بود. اين طورى بود كه حسن زلفو، بعد از آخرين حرفى كه زد، تف غليظى، برخلاف ميلش، انداخت و ديگر پشت سرش را نگاه نكرد.
وقتى حسن زلفو رفت، كلب حاجى سعى كرد بى خيال همه حرف هايش باشد؛ يعنى حسن زلفو را نديده بگيرد؛ و حتى وقتى صداى حسن زلفو محكم تر ميان كله اش مى پيچيد، گوش هايش را مى گرفت؛ و به همين منوال، گاه چشم هايش را مى بست؛ و آن قدر اين كار عادتش شده بود نشنيده ونديده گرفتن كه از يكى دو سالى كه مثل برق گذشت، نه چيزى ديد و نه چيزى شنيد، با وجود آن همه ديدنى و شنيدنى كه وجود داشت؛ مخصوصاً درباره زنش كه به زور، هفده تا از اين سال هائى را گذرانده بود كه در حقيقت نه گفتنى بود، نه ديدنى؛ نه شنيدنى؛ با ماتحت برهنه توى بيابان دويدن بود و گرسنگى و توى بارى هاى لق لقو يك مسافرت دراز بود و باز يك جاى ديگرگرسنه تر و دله تر دويدن؛ و بعد كم كم، كنار ننه و بابا عرق ريختن. اما، اين يكى دو سال، چيز ديگرى بود. با وجودى كه باز هم نرده هاى زمين جناب سرهنگ سابق جلوتر آمده بود، با وجودى كه كلب حاجى موهايش يك دست سفيدشده بود و از حسن زلفو هم هيچ خبرى نداشت، براى او هم باز اين يكى دوسال چيز ديگرى بود. شايد به قدر تمام پنجاه شصت سال، اين يكى دو سال بوى رخت خواب و زن و جوانى و عشرت مى داد: بوئى كه تازه توى بينى كلب حاجى جا افتاده بود؛ درست همان قدر كه جاى ديگر در مشهد بوى عرق، توى بينى حسن زلفو، جاى بيش ترى باز كرده بود.
پسر مهدى خان، دكان خياطى را فروخت به يك نفر كه آن را لبنياتى كرد؛ و خودش كارى را كرد كه تمام درشكه چى ها و گاريچى ها و روغن گيرها و دست فروش ها و سپورها و گروه بان ها و استوارهاى بازنشسته مى كنند وهمين، چه قدر زلفو را بيزار كرد. پسر مهدى خان دكان را فروخت، رفت تاكسى خريد و راننده شد و هر وقت از پهلوى حسن زلفو كه پيلى پيلى مى خورد و قيقاج مى رفت رد مى شد، برايش بوقى مى زد و دستى تكان مى داد وهروقت حسن خيلى اوراق بود سوارش مى كرد و به خانه اش مى رساند و هرچه حسن فحش مى داد، مى شنيد و دم نمى زد: «جاكش ها انگار شغل آدمى زاد هم زنشه كه تادل شو زد، يا ديد كساده، ولش كنه و يكى ديگه.»
تا، يك دفعه، پسر مهدى خان پرسيد: «تو هيچ وقت زن داشتى تا حالا؟»
كه حسن زلفو، زلفى دهنش را باز كرد و هر ات و آشغالى كه توى صندوق خانه داشت ريخت بيرون؛ و پسر مهدى خان هم كارى را كه اين اواخر زياد مى كرد و همه مردم شهر تقريباً مى كردند يعنى چپاندن يك دو تومنى توى جيب حسن كرد و زد و به چاك؛ و طبق معمول، انگار حسن زلفو از اين برنامه آخرى هيچ خبرى، هيچ وقت، نداشت؛ همان طور كه، طبق معمول انگار، كلب حاجى هيچ خبرى از حرف هائى كه درباره زنش باب روز بود، نداشت؛ حتى هيچ خبرى، آن تابستان، از آن چه جلو چشم همه مردم اتفاق مى افتاد نداشت: تابستانى كه پسر جناب سرهنگ آمده بود تعطيلات تابستانى اش را بگذراند و وضع طورى شده بود كه حتى دو سه روز زن كلب حاجى مفقودالاثر شد؛ و ديگر بغض حاجى تركيده بود.
زابلى ها فراوان بودند، جناب سرهنگ سابق هم، هنوز جناب سرهنگ بود و او هنوز همان كلب حاجى بود. كلت آمريكايى را گذاشته بود جلوش و آن قدر نگاه كرده بودتا غروب از راه جنگل مثل خرسى رسيده بود و خودش را انداخته بود روى كلب حاجى؛ و خوب شده بود؛ چون توى تاريكى كسى نمى ديد او دارد چه كار مى كند. نشسته بود روبه روى كلتش و صورتش هيچ پيدا نبود. دست آخر، قلم و كاغذ برداشته بود و براى حسن زلفو كاغذ نوشته بود؛ بعد از تقريباً نزديك دو سال.
خمارى عرق بود؛ حرف شارجب پاسبان بود؛ يا كاغذ حاجى بود؛ هرچه بود، قضيه از همين جا شروع شد. شارجب، چند بار وقتى كه حسن وسط خيابان عربده كشيده بود، رعايتش كرده بود؛ تا اين آخرى ها هم خودش را به نديدن و نشنيدن زده بود؛ بعضى وقت ها هم بازوى حسن را گرفته بود و كشيده بودش كنار و نصيحتش كرده بود. و حسن زلفو، هميشه اين طور وقت ها مست بود و كارش به سكسكه و گريه و «هى هى جبلى قم قم» تمام مى شد؛ اما، دفعه آخر كه كاغذ حاجى رسيده بود، با وجودى كه زلفو چندان مست نبود و حتى مى شود گفت خمار هم بود، شارجب را كلافه كرده بود زيرا تمام كلاه هاى دنيا به نظر او كلاه جاكشى آمده بود؛ حتى كلاه شارجب.
شارجب، او را مثل هميشه كنار نكشيده بود. از همان طرف پياده رو داد كشيده بود: «اوهوى، حسن زلفو. تو مردى؟ نيستى! نامرد نيستى؟ هسّى! لوطى گرى سرت مى شه؟ به امام زمون اگه بوشم برده باشى. چه قدر بهت گفتيم سر پُست ما الم شنگه راه ننداز. حالا، بى همه كس، هيچى بهت نمى گيم، احترام پيش كسوتى و پيرمرديتو نيگرمى داريم كلاه مون عيب پيدا كرده؟ داداش، اگه ما بهت چيزى نمى گيم، خيال نكن اروا آبجيت قرق كردى. خدا اون زمونو بيامرزه كه كسى يه چارسو رو قرق مى كرد.»
اين ها چيز مهمى نبود. شارجب گفته بود: «ياغى بودى؟ په! اون زمون كه داداش تو ياغى بودى، هر كى از ننه ش قهر مى كرد، مى زد به كوه. اين كه چيزمعركه اى نبود. حالام عيب نداره، پهلوون. دلت مى خواد تو خيابون عربده بكشى مزاحم مردم بشى، بشو! اما من اگه جاى تو بودم اول تنبون مو مى كشيدم بالا.»
البته كسانى كه آن جا جمع شده بودند، هيچ نخنديده بودند كه يعنى شارجب را شير كنند يا زلفو را كنف كنند؛ اما همين كافى بود كه زلفو سرش را بيندازد پايين و برود. شايد هم علت اصلى، چيز ديگرى بود؛ مثلاً تاكسى خريدن پسر مهدى خان؛ يا اين كه چون پسر مهدى خان ديگر اين اواخر وقتى او را مى ديد حتى بوق هم نمى زد؛ يا چيزهايى كه راجع به پسر جناب سرهنگ و نرده هائى كه مرتب جلو مى آمدند و زن كلب حاجى و كلت توى آن كاغذ نوشته بود؛ يا اين كه شايد اين كار خيلى زود مى بايست اتفاق مى افتاد. درحقيقت، وقتى مردم آن چه را كه اتفاق افتاد و داراى ماهيتى آن چنان خنده دار بود شنيدند، بعضى هاشان فكر كردند تكه آخر بازى بايست همان سال هائى كه هنوز موهاى زلفو سياه بود اجرا مى شد. نه اين كه كلب حاجى زمين نمى گرفت؛ زن نمى گرفت؛ نه؛ بلكه هيچ كدام بايد از كوه برنمى گشتند؛ يا دست كم زنده برنمى گشتند. در حقيقت، همين طور هم بود. آن ها زنده برنگشته بودند و آن چه گذشته بود غير از خواب بدى كه يك شب با شكم گرسنه توى كوه ديده بودند، چيزى نبود و وقتى چشم شان را باز كرده بودند، تمام دردسرها تمام شده بود و آن ها دومرتبه چشم شان را بسته بودند. به هرحال و به هر دليل، بعد از آن، نه شارجب پاسبان و نه پسر مهدى خان و نه هيچ كس ديگر از مجاورين مرقد مطهر حضرت رضا، به زيارت مجدد حسن زلفو ياغى بازنشسته نايل نشد؛ و البته از اين بابت، هيچ تأسفى هم نداشتند.
زن كلب حاجى گم شده بود و بعد از دو سه روز، كنار جنگل، جسد سياه شده اش را پيدا كرده بودند. آن شب، زابلى ها دندان قروچه مى رفتند و صداى قِرچ قِرچ دندان هاى شان شيشه هاى پنجره كلب حاجى را مى لرزاند. دور و بر خانه، پر از چهره هاى سوخته و چشم هاى شعله ور و دندان هاى سفيد زابلى بود. جناب سرهنگ رفته بود شهر تا درباره جنايتى كه امنيت آن ناحيه را به هم زده بود، با مقامات مربوطه صحبت كند.
كلب حاجى روى يك چهارپايه، وسط اتاق، نشسته بود و كلت آمريكايى را روى زانويش گذاشته بود. از سنگينى آن دچار كِيف و هراس مى شد. سايه هاى لرزانى از بيرون عبور مى كرد و روى سقف اتاق راه مى رفت. يكى از زابلى ها آواز مى خواند. صدايش مثل زوزه گرگ گرسنه كش دار و پر ازمعناهاى مرموز بود. توى اتاق، چراغ خاموش بود و موش ها روى تيرهاى سقف راه مى رفتند. تمام موهاى حاجى آنتن شده بود و تمام پوستش گوش. از بيرون صداى زوزه كفتار آمد. كلب حاجى برخاست، چرخى دور اتاق زد و دومرتبه نشست. يكى از زابلى ها فرياد كشيد: «يا ابوالفضل، سردارِ حسين.»
صداى خواندن زابلى ها قطع شد.
كلب حاجى صدايش را بلند كرد: «آهاى زابليا، بى خود جوشى نشين. من كسى رو نكشتم.»
دستش را به پيشانى برد: «خيلى وخته آدم كشى رو كنار گذاشته م.»
داشت خونش، آهسته آهسته، گرم مى شد: «مادرسگا، من مى ام زن مو بكشم؟»
سنگى بى صدا تاريكى را شكافت و به شانه اش خورد.
«مث ِ زنا از تو تاريكى سنگ نپرون. بيا بيرون اگه مردى.»
سايه اى از حاشيه تاريكى بيرون آمد و به سرعت نزديك شد. دست كلب حاجى با ترديد كلت را چنگ زد: «اگه من كسى رو كشته باشم، خدا جزامو بده.»
خيلى ترسيدى، پيره سگ؟
صدا آشنا بود و لهجه زابلى نداشت.
زلفو؟
هيس، برو تو.
حسن زلفو، مثل گرگ، پر از پشم و كثافت و درندگى بود.
اومدم كلت مو ازت بگيرم. لازمش دارم.
پره هاى بينى حاجى مى لرزيد: «كى اومدى؟»
خيلى وخته اين طرفام. چتو نفهميدى؟
خيلى وخته؟ كدوم طرفا؟
باس فهميده باشى.
چرا مث خر حرف مى زنى؟
زابلى هائى كه تا زير پنجره آمده بودند و دسته هاى كارد را محكم توى دست شان گرفته بودند، براى يك لحظه سست شدند.
ديگه منو نزن، باجى!
صداى هن و هن و نفس نفس و دشنام شنيده شده بود. بعد، گويى آرام شده بودند و صدايى غريبه گفته بود: «ببين باجى! ما، فوقش اگه دو سه سال ديگه زنده باشيم. حالا لازم نيس برا يه قحبه دس رو هم بُلن كنيم. كارى رو كه تو باس مى كردى، رفيقت كرد. من خودمو از تو جدا نمى دونم.»
صداى شليك كه بلند شده بود، زابلى ها از پنجره گريخته بودند و آخرين نفر كه از همه عقب تر بود شنيده بود: «خوب، حالا اون ماس ماسكو ردش كن اين ور.»
مهتاب چرخيد و زابلى ها توى تاريكى منتظر ماندند. هيچ صدايى از خانه نيامد.
دو ساعت بعد، توى شهر، پشت يك ميز فكسنى، توى يك مى خانه فكسنى، دو تا پيرمرد، عرق مى خوردند و به غرغر مى خانه چى رشتى كه مى خواست دكان را ببندد توجهى نداشتند: «آخه من زن و بچه دارم، رِى!»
محكم به شانه يك ديگر مى كوفتند و ماچ هاى آب دار رد و بدل مى كردند.
گُل گفتى حاجى، سلومتى.
سلومتى روح كلنل.
گل گفتى پيره سگ، گل؛ به سلومتى روح كلنل.
ريدم به تخم هر چى خياطه.
گل گفتى لامسب. هر چى خياطه و شوفر تاكسى يه.
شوفر تاكسى ديگه برا چى؟
ها؟ ولش كن.
اول مى ريم سراغ جناب سرهنگ.
رفتيم.
هى، خوش دارم اسم كلنلو رو همه ديواراى شهر بنويسيم.
نوشتيم!
عرق بخوريم؟
داريم مى خوريم، داش، داريم مى خوريم، نوش جون مون. اه، چى يه، چى شده، رفتى تو نخ چى؟
رفتم تو نخ اون حرف محشرى كه زدى. با همه خريتت راس گفتى. براهمين مى خواستم تو سرت آغل چوغوك وا كنم.
برا اين كه راس گفتم؟
آره.
پس برا اون دختره نبود؟
يه كمى ش چرا، اما بيش ترش عصبانيتم از اون حرفت بود.
اه، خوب بارك الله من، چى گفتم؟
گفتى، ما جخ دو سه سال ِ ديگه زنده باشيم.
ها، من اينو گفتم؟ اگه من گفتم كه گل گفتم.
مى خانه چى در را تا نيمه پايين كشيده بود: «آقايون تعطيله.»
شانه كلب حاجى را تكان داد: «آخه زن و بچه دارم.»
كلب حاجى گفت: «ول شون كن.»
و هردوشان به نظر مى خانه چى مثل ديو خنديدند.
مى خانه چى با خودش گفته بود: «رِى، اين مشهديا همه چى شون مثل ديو مى مونه.»
مخصوصاً عرق خوردن شان. قبلاً عرق خوردن بچه هاى مشهد را ديده بود؛ و حالا، تمام ميز از شيشه پُر بود و سرهاى سفيد و پنبه اى آن ها نوك به نوك چسبيده بود. كلب حاجى نق زد: «اين قدر نرده هاتو نكش جلو.»
چى؟
مى گم يعنى كله تو ببر عقب. آخه كله من و تو مث ِ زميناى من و سرهنگ چفت همه، سفيده، انگار پنبه كارى شده.
كله من مال سرهنگه؟
نه، مث ِ اونه.
بريم سرشو ببريم.
بريم.
وقتى كلب حاجى آمده بود پول مى خانه چى را بدهد، دستش خورده بود به كُلت، آن را در آورده بود و نوازش كرده بود. حسن زلفو گفته بود: «مى ذارى منم يه خرده بهش دس بزنم؟»
كلب حاجى گذاشته بود. زلفو كلت را بوسيده و به آرامى و با احترام به كلب حاجى پس داده بود: «بيا مواظب باش.»
مى خانه چى به ديوار چسبيده بود و چشم هايش، يك سره، سفيد شده بود: «يا آقام على، اينا كى ان، رِى؟»
و حسن زلفو دوباره هوس كرده بود: «يه بار ديگه بده نازش كنم.» كه كلب حاجى هوشيارى به خرج داده بود: «نمى شه خره! مى خواى مردم ببينن؟ تو به اين كله ماهى خور اعتماد دارى؟»
و با انگشت، اشاره به مى خانه چى كرده بود.
اعتماد ندارم، نه! بكشيمش!
و دو نفرى كلت را نشانه رفته بودند روى او كه در شُرف اتمام بود. بعد، حسن زلفو پيشنهاد كرده بود: «اول پول شو بديم.»
جيب هاى شان را خالى كرده بودند روى ميز و دومرتبه نشانه رفته بودند. حسن زلفو چيزى را به ياد آورده بود: «هى، كلب حاجى، سگ مصب، راستى تو اون وختى نزديك بود منو بكشى.»
آره چيزى نمونده بود.
من اون جا ياد مادر خدابيامرزت افتادم.
خدا بيامرزدش.
اين دفعه كلب حاجى خودش به تنهايى قراول رفته بود.
هى، اسم مادرت چى بود؟
رقيه بانو.
درسته!
بعد بازوى كلب حاجى را گرفته بود: «بريم حساب اون يارويى رو كه گفتى برسيم.»
كى يو؟
سرهنگو ديگه.
پس اينو چى؟
بعداً سر فرصت.
باشه.
هر دو از مغازه نيم بسته بيرون آمده بودند. بازو در بازو، و قيقاج مى رفتند. شانه هاشان به درهاى كشويى مى خورد و صدا مى داد. مى خانه چى آن چنان ترسيده بود كه تا اولين پاسبان پست را نديد، هم چنان مى دويد. پاسبان و او رفتند به طرف كلانترى. از كلانترى سيم تلفن وصل شد به شهربانى و ازشهربانى جيپ هاى گشتى راه افتادند دور شهر، آرام و آهسته.
يك موكب عروسى گذشت. صداى بوق ماشين ها آن ها را از چُرت درآورد. كلب حاجى گفت: «چرا بوق مى زنن؟» حسن زلفو گفت: «آشناس، به نظرم پسر مهدى خانه. ديوث، دكون باباهه رو فروخت تاكسى خريد؛ انگار شغل هم مث ِ زن آدمه...» و يك مرتبه حرفش را قطع كرد: «تو اين طرفا كوه موه سراغ دارى يا نه؟»
تو شهر كه نه.
بريم نيشابور.
آره، مى ريم نيشابور. گمونم بتونيم از اون جا بريم كنگ.
كنگ واسه چى؟
اون جا كسايى رو پيدا مى كنيم كه باهامون راه بيفتن. وقتى كلنلو شهيد كردن، من يه راس رفتم كنگ. فوراً چن نفر پيدا شدن كه از روزگارشون دل خور بودن.
من كه از روزگارم دل خور نيستم.
آره، آدم نباس دل خور باشه.
فكرى كرد و باز گفت: «آره، آدم نباس دل خور باشه.»
ماشين از نزديكى شان گذشت و چند قدم آن طرف تر ايستاد.
حاجى.
جان حاجى.
شارجب پاسبانم بد پسرى نيس ها.
اين حرف را درست موقعى زد كه حاجى به فكر اسم كلنل افتاده بود.
مى گم آ، مادرسگ راس مى گفت. من نمى باس سر پستش شلوغ مى كردم؛ كسرشأن من بود.
سه نفر از جيب پياده شدند، يكى شان جلوتر آمد و دوتاشان توى تاريكى ايستادند.
چاقوتو بده، حسن!
حسن زلفو چاقويش را داده بود. بحث كرده بودند كه كجاى تن شان را سوراخ كنند كه وقتى آن يكى قلاب گرفت و اين يكى رفت بالا، راه دست شان باشد كه انگشت شان را بزنند توى آن سوراخ و روى ديوار روى همه ديوارهاى شهر اسم كلنل، اسم خودشان، و احياناً اسم آن هائى را كه مى شناختند و بچه هاى چندان بدى نبودند، بنويسند؛ مثل مهدى خان؛ مثل شارجب پاسبان (كه پدرسگ حق داشت اگر يك خرده پايش را از گليم خودش درازتر كرده بود) مثل زن خدابيامرز كلب حاجى (كه هر چه باشد بالاخره زن است و ناقص عقل و حالا كه حسن زلفو كارى را كه كلب حاجى بايد مى كرد كرده، بايد گفت خدا از سر تقصيراتش بگذرد) و راستى چه گل گفته است اين حسن زلفو با همه خريتش: مگر دو سه سال ديگر بيش تر زنده مى ماندند؟ گور پدر پنبه كارى ها.
اين پنبه كارى تو؛ اين پنبه كارى من.
و محكم كله هاشان را زده بودند به هم. شايد اگر كله هاشان را نمى زدند به هم، اوضاع آن طورى تمام نمى شد. شايد اگر كم تر عرق خورده بودند، اوضاع آن طورى نمى شد. شايد اگرمى خانه چى كلت را نمى ديد، اوضاع طور ديگرى مى شد. شايد اگر آن ها آدم هاى ديگرى از قماش آدم هاى ديگر، بودند اصلاً هيچ اتفاق نمى افتاد. شايد اگر باباى كلب حاجى نمى زد به چاك ِ جعده، شايد اگر پسر مهدى خان دكانش را نمى فروخت، شايد اگر اين يكى زن نمى گرفت... اما وقتى كه شد، هيچ كس نتوانست به درستى درباره ماهيت خنده دار آن چه پيش آمد، اظهارنظرى آن چنان قطعى كند كه در تاريخ بنويسند. راجع به پيرمردها و ازكارافتاده ها هم فرضيه جديدى خلق نشد، راجع به پنبه كارى ها هم همين طور؛ و راجع به پنبه كارى هائى كه باد مى دروند؛ چرا كه كلب حاجى، فوق العاده از حرف حسن زلفو با همه خريتش خوشش آمده بود و وقتى قيافه پاسبانى را ديده بود كه آن طور به او زُل زده بود و مخصوصاً وقتى دست او را ديده بود كه روى دكمه جلد كمرش بازى مى كند، نتوانسته بود طاقت بياورد و شايد ندانسته بود بايد طاقت بياورد و كارى را كرده بود كه راه دستش بود. حسن زلفو گفته بود: «برا كى دارى آغل چوغوك درس مى كنى، كلب حاجى نامرد؟» و اين را آن چنان محبت آميز گفته بود كه تا وقتى از توى تاريكى چيزى درخشيده بود و كلب حاجى مثل اين كه ننه اش را بغل كند او رابغل كرده بود. حسن زلفو كلت را از دست او گرفته بود و گيج و واگيج دورو برش را نگاه كرده بود. كسى، صدا زده بود: «اسلحه تو بنداز، ديوونه.» و او كه هيچ خاطره خوشى از اين كار نداشت، گفته بود: «هى هى، جبلى، قم قم. اين عاقبت...»

ازسيامك دهقانپور:
قربانى: قصه اى چهل و دو ميليونى
از شمار انسان هائى كه در گوشه و كنار جهان به ويروس بالقوه مرگبار اچ اى وى آلوده شده اند آمارى دقيق و يا حتى نزديك به واقع وجود ندارد. اما رقم متكى به موارد شناخته شده وثبت شده آن تكان دهنده و ترسناك است.
چهل و دو ميليون نفر.
هر يك از اين چهل و دو ميليون نفر از نحوه برخورد و مقابله خود با اين ويروس قصه اى عموماً تلخ دارند كه سينما بعضى از آنها را مجسم و مصورساخته است. قربانى، ساخته فرخ انصارى بصير، نويسنده و كارگردان ايرانى، يكى از آنهاست.
قربانى داستان زنى بنام سمنو ست كه كودكى اش با فقر آغاز ميشود، مورد تجاوز قرار ميگيرد، و هنگامى كه فكر ميكند ازدواج مى تواند سرو سامانى به زندگى اش بدهد شهوترانى شوهرش او را به ويروس اچ اى وى آلوده ميكند. سمنو براى انتقام به اسلحه اى متوسل ميشود كه خود قربانى آن بوده است.
فرخ انصارى بصير كه فيلمنامه را بر اساس مطالعاتى تحقيقاتى و تجربياتى شخصى نوشته است، در باره انتخاب زندگى سمنو براى فيلم قربانى ميگويد: «با زنى به صورت اتفاقى آشنا شدم كه كمابيش در بخشى از فيلم انعكاس يافته است. اين خانم در باره اينكه مى تواند ضمن تن فروشى براحتى آدم بكشد با من صحبت كرد و گفت مى تواند يك هفت تير را براحتى باز و بسته كند. من آن موقع فكر كردم اگر اين اسلحه آهنين به يك اسلحه خونى يا درونى يعنى ويروس اچ اى وى مبدل شود، چه فاجعه اى مى تواند رخ دهد.»
فرخ انصارى بصير با ساختن فيلم قربانى بعضى از حوزه هاى ممنوعه سينماى پس از انقلاب اسلامى در ايران را پشت سر گذاشته كه نمايش تمثيلى روابط جنسى از جمله آنهاست. انصارى بصير كه ترجمه چند كتاب سينمائى، فيلم هاى داستانى «عاشق كوچك» ، «آخرين لحظه» ، «شير و شمشير» و مستند «سينماى ايران از تولد تا تولد دوباره» بخشى از كارنامه هنرى اوست، از دشواريهائى ميگويد كه در ساختن فيلم قربانى با آنها روبرو بوده است: «ما هشتاد بازيگر زن را تست زديم كه بعضى هايشان براى اينكه بايد براى بازى در نقش سمنو موهاى سرشان را مى تراشيدند از بازى سرباز زدند و يا در واكنش به مسائل مطرح شده در فيلمنامه در ارتباط با امر آميزش صريحا به من مى گفتند در ساخت فيلم تجديد نظر كنم. علاوه بر اين مشكلات، من يك برگ مجوز توليد در اختيار نداشتم و به همين دليل مجبور بودم فيلمبردارى را به مكانهايى خاص محدود كنم تا بتوانم اولين فيلم جدى اى را كه به بيمارى ايدز از منظر امر آميزش مى نگرد، بسازم.»
رنگ، ديالوگ و گرافيك سه عامل چشم گير و مورد استفاده فرخ انصارى بصير در فيلم قربانى است كه خط داستانى معماگونه اى دارد و مخاطب را در مقابل پرسش هائى بيشمار قرار ميدهد.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •