|
در گفتگويى مفصل با خبرگزارى فارس
ابراهيم يزدى: چنان محو سقوط شاه شديم كه به آن چيزهايى كه بايد مى پرداختيم، نپرداختيم
ابراهيم يزدى اعتراف مى كند
من به خمينى پيشنهاد كردم قانونى بنويسيم كه هر كس آن را امضاء كرد يعنى جمهورى اسلامى!
قرار بود شوراى نگهبان منتخب مجلس باشد نه رهبر!
قرار بود سنجابى در شوراى انقلاب باشد، اما وقتى فهميد بازرگان در شوراى انقلاب است از پذيرش آن امتناع كرد!
هيچ ملاقاتى در پاريس نبود كه كسى با آقاى خمينى كرده باشد و من در آنجا حضور نداشته باشم. آقاى خمينى هميشه مى گفت يزدى از خودمان است!
آنچه در گوادولوپ گذشت تلقنبات صادق قطب زاده به رهبر فرانسه بود!
*در كتب منتشره از اختلافاتى بين شما و بنى صدر و قطب زاده سخن فراوان است
اما در فضاى عمومى، از اين سه ن فر به عنوان رئوس مثلث بيق نام مى برند، علت اين تفاوت چيست؟
*من از آنچه براى انقلاب انجام دادم پشيمان نيستم و خود را ملامت نمى كنم
*يك تيم تشكيل داده بوديم و صحبت هاى امام را فيش مى كرديم، هر جا عوضى مى گفت يقه اش را مى گرفتيم كه قبلاً اين را گفته اى، براى مردم توضيح بدهيد كه چرا حرفتان را عوض كرده ايد؟
*انقلاب خيلى زود اتفاق افتاد و ما بر سر چيزى كه نمى خواستيم متحد شديم، ما نمى خواستيم شاه باشد و ديگر فكر امروز را نمى كرديم.
ابراهيم يزدى در گفتگويى مفصل با خبرگزارى فارس، به تشريح بخشى از خاطرات خود از دوران سازماندهى مبارزه چريكى و مخفى عليه رژيم شاهنشاهى و رويدادهاى پاريس پرداخت و گفت: آنچنان محو سقوط شاه شديم كه به آن چيزهايى كه بايد مى پرداختيم، نپرداختيم.
ابراهيم يزدى، از موثرين اعضاى گروه نهضت آزادى، پيش ار پيروزى انقلاب اسلامى يكى از عناصر تدارك كننده انجمن اسلامى دانشجويان مقيم آمريكا و همچنين از جمله افرادى بود كه در فرانسه در كنار خمينى قرار گرفت و با او به تهران رفت. يزدى در روزهاى انقلاب به بازجوئى سران بازداشت شده ارتش و نيز ارتشبد نصيرى رئيس ساواك در برابر دوربين تلويزيون پرداخت و شايعات پيش پا افتاده اى مثل شكنجه گاه ساواك در نهر سلطنت آباد و دادن اطلاعات رمز به ساواكى ها براى سركوبى انقلابيون در شب هاى پيروزى انقلاب را در برابر دوربين تلويزيون به نصيرى گفت. وى پس از پيروزى انقلاب از سوى مهدى بازرگان به دولت موقت راه يافت و مدتى وزير خارجه بود كه با تسخير سفارت آمريكا، دولت بازرگان استعفا داد و اين اتفاق شرايط ديگرى را براى ابراهيم يزدى و دوستانش به وجود آورد.
يزدى در گفتگو با خبرگزارى فارس به بيان خاطرات و مواضع خود در طول دوران مبازره عليه رژيم پادشاهى ايران پرداخت و بر اين نكته تأكيد كرد كه به رغم اينكه در سال ۵۷ با نظر بسيارى از مبارزان درباره لزوم انقلاب و تغيير حكومت شاهنشاهى و جايگزينى جمهورى اسلامى موافق بود، اما بعد از گذشت ۲۵ سال، نظر بازرگان را مبنى بر «تدريجى بودن تحولات سياسى» صائب مى داند.
آنچه كه در ذيل مى آيد، مشروح اين گفتگو است:
*خبرگزارى فارس: با تشكر. به عنوان اولين سئوال مى خواهيم براى ما در مورد موضوعى صحبت كنيد كه كمتر به آن پرداخته ايد و آن هم فعاليت شما در سازمان مسلحانه «اتحاد و عمل يا سماع» است.
يزدى: بعد از وقايع ۱۵ خرداد و سركوب شديدى كه در ايران صورت گرفت، بسيارى از فعالان سياسى در ايران با اين سئوال اساسى روبرو شدند كه آيا با ارتش شاه كه تا دندان مسلح است، مى توان با روش هاى پارلمانى يا مبارزات سياسى معمول پيش رفت يا نه؟ آيا جواب گلوله را بايد با گلوله داد يا خير؟ از ۱۵ خرداد به بعد آرام آرام ميان نيروهاى سياسى اعم از اسلامى و غير اسلامى، اين بحث به صورت جدى مطرح شد، در همان اوايل دهه چهل هم دو حادثه بزرگ در خارج از ايران اتفاق افتاد؛ يكى پيروزى فيدل كاسترو در كوبا بود كه يكى از حوادث بسيار جالب و نادر بود و نوعى، رومانتيزم انقلابى را در جهان هاى آرمان طلب آن زمان تصوير مى كرد و دوم پيروزى انقلاب الجزاير. اين دو عامل باعث شد كه بسيارى از اينها به فكر بيفتند كه چگونه بايد با رژيم شاه مبارزه كرد. آنهايى كه گرايش هاى چپ داشتند، طبيعى ا ست كه بيشتر به كوبا، ويتنام و چين به عنوان منابع مورد نظر مراجعه كنند. ما كه بيشتر گرايش هاى دينى داشتيم، مى خواستيم به الجزاير و چين و مصر برويم. به تعبير ديگر ما به اين جمع بندى رسيديم كه «ره چنان رو كه رهروان رفتند»، نه مشكل استبداد شاه يك مشكل استثنايى بود و نه سلطه آمريكا، انگليس و اسرائيل بر ايران يك پديده استثنايى و نه مبارزه ما با يك چنين نظامى استثنايى بود. يك پديده است كه در طول تاريخ بوده و در دوره معاصر نيز هست. ممكن است ابزارهايى كه ويتنامى ها اتخاذ مى كردند، متفاوت بود، ولى به هر حال اصل يك چيز است. ما از همان سال ها به فكر افتاديم كه برويم يك جاهايى اين آموزش ها را ببينيم. قبل از اين هم من و مرحوم چمران، كتاب هائى كه راجع به انقلاب هاى دنيا بود مثل آثار مائو در مورد انقلاب چين و ژنرال جياپ در مورد مبارزات ويتنام و شرح تلاش هاى مردم برمه، يونان، مصر، الجزاير و جنبش كوبا را گرفتيم و خوانديم. بعد از مطالعه اين كتب، ما به اين جمع بندى رسيديم كه فاقد دانش عمليات انقلابى عليه نظام پادشاهى هستيم؛ بخصوص ما به اين مطلب توجه كرديم كه ساواك يك سازمان امنيتى بسيار پيشرفته است و ما فاقد دانش مبارزه مخفى هستيم؛ به طورى كه گاهى اوقات از اين بى اطلاعى ما، ساواك استفاده مى كرد. مثلاً من در سال ۱۳۴۰ آمريكا بودم. ما از ايران با دوستان، در نهضت آزادى، مرحوم بازرگان و ديگران مكاتبه داشتيم. از ايران به من نامه نوشتند كه در جلسه اى كه با حضور سران جبهه ملى در منزل آقاى شمس الدين اميرعلايى برگزار شد و مرحوم صالح، صديقى، كاظمى و... در آن جلسه حضور داشتند و در مورد خط مشى هاى جبهه ملى بحث مى كردند، وقتى كه آقاى كاظمى به خانه اش برمى گردد، رئيس ساواك به او زنگ مى زند و مى گويد آقاى كاظمى! اين بحث هائى كه شما كرديد، ايرادهايى دارد و سياستتان غلط است. آقاى كاظمى تعجب مى كند كه حتماً يكى از ما رفته، لو داده، بين خودشان يك مناقشاتى در مى گيرد. همين مطالعات به ما نشان داد كه در عصر توسعه وسايل فنى، امكانات خيلى فراگيرتر از اينهاست. بنابراين ما به نتيجه رسيديم كه بايد آموزش ببينيم. به همين دليل دنبال جايى بوديم كه بتواند به ما اين آموزش ها را بدهد.
مطالعات ما خوب بود، ولى كافى نبود؛ بنابراين از ميان نهضت آزادى در خارج از كشور، مرحوم شريعتى و پرويز امين از دوستان قديمى ما، در پاريس بودند و من نيز در آمريكا بودم به همراه شهيد چمران و صادق قطب زاده. بر اساس اين افكار، نهضت آزادى را تشكيل داديم؛ منتها نهضت آزادى فعاليت علنى نداشت، ولى ما پنج نفر در درون خود نهضت، روى اين مسائل در آمريكا حضورى بحث مى كرديم و با شريعتى و پرويز امين نيز مكاتبات داشتيم. بالاخره بر اثر اين مذاكرات قرار شد كه كسى به الجزاير برود و با رهبران جديد اين كشور صحبت بكند. مرحوم شريعتى چون با روزنامه المجاهد همكارى قلمى داشت، تماس هائى گرفت. هنگامى كه «بن بلا» به سازمان ملل آمد، ما تماس هائى گرفتيم، مذاكراتى شد. آقاى پرويز امين از طرف ما، مأمور شد و به الجزاير رفت. رهبران الجزاير از نظر ما استقبال كردند، اما گفتند ما يك دولت تازه تأسيس هستيم به جهت مشغله و گرفتارى و عدم امكانات مالى نمى توانيم به شما آموزش دهيم. ما حتى حاضر شديم كه خودمان امكانات مالى را فراهم كنيم. با دو سه نفر از دوستان پزشك مان كه در آمريكا طبابت مى كردند، صحبت كرديم كه اينها بروند الجزاير، هم طبابت و خدمت بكنند و هم پايگاهى براى ما بشود. در يكى از راهپيمايى هائى كه به مناسبت ۱۵ خرداد و كشتار مردم در آمريكا از مركز شهر بالتيمور تا مركز واشنگتن در يك مسير ۸۰ مايلى ترتيب داديم، به خاطر اعتقاداتمان به گونه اى تنظيم كرديم كه روز جمعه به واشنگتن برسيم و پايان راهپيمايى هم مسجد واشنگتن باشد. البته برخى از دوستان ما موافق نبودند، اما ما توجيه كرديم كه در اين مسجد همه سفراى كشورهاى اسلامى نماز مى خوانند و به هر حال تأثير گذار هم هست. همين طور هم شد؛ چون راديوهاى محلى مرتب اين راهپيمايى را گزارش مى دادند.
عده زيادى از ايرانى ها در مدخل ورودى واشنگتن به استقبال ما آمدند. راهپيمايى ما در ابتدا شامل ۱۳الى ۱۴ نفر بود، اما در پايان ۳۰۰ الى ۴۰۰ نفر به ما پيوستند. در مركز اسلامى واشنگتن يكى از مديران آنجا كه سركنسول مصر بود، بعد از نماز جمعه از من و چمران براى صرف چاى دعوت كرد. در حين گفتگو نظر ما را براى رفتن به مصر جويا شد. از اينجا ارتباط ما با مصر شروع شد و ما استقبال كرديم و آنها ارتباط را برقرار كردند. وقتى ديديم كه نظر مصر مثبت است، الجزاير را رها كرديم؛ چون مصرى ها از امكانات بيشترى نسبت به الجزاير برخوردار بودند. سفير مصر در «برن» سوئيس از ما دعوت كرد و ما با او مذاكراتى كرديم و بعد از آن به قاهره رفتيم. اين باعث شد كه ما آنجا اين سازمان و تشكيلات را راه انداختيم. آموزش هائى كه آنجا به ما مى دادند، ما يك ليست از آنها گرفتيم و خودمان هم آموزش هائى را به آن اضافه كرديم. مثلاً در آموزش هاى اوليه اى كه آنها به ما پيشنهاد مى دادند، بيشتر عمليات رزمى بود. ما خودمان گفتيم نه، عمليات رزمى را مى خواهيم، اما مهمتر از آن سازماندهى مخفى است؛ چون ما با سازمانى همچون ساواك روبرو هستيم و بايد بتوانيم عمليات سازمان خودمان را حفظ كنيم. چگونه ما مى توانيم در برابر ساواك كه آن همه مجهز است و در اسرائيل و تحت نظر موساد آموزش ديده و آمريكايى ها و انگليسى ها به آنها آموزش داده اند، مقاومت بكنيم؟
بنابراين آنها يك برنامه سنگينى براى ما گذاشتند. عمليات رزمى آنان خيلى سخت بود؛ ما را به صحرا بردند، چند شبانه روز بايستى ما در صحرا در شرايط بسيار نامطلوبى از نظر پيرامونى زندگى كنيم؛ حتى بايد تلاش مى كرديم كه با جانواران صحرايى، خودمان را زنده نگه داريم. جاهايى بود كه ما بايد از وسط آتش، در لجن زار بتوانيم عبور كنيم. آموزش اسلحه و مواد منفجره بود. بعد هم ما يك سازمانى را درست كرديم و بعد از آن از ايران، داوطلب هائى به آلمان رفتند؛ چون در آلمان از ايرانيان ويزا نمى خواستند، در آنجا تمام اسناد ايرانى شان را مى گرفتيم و پاس هاى مصرى برايشان صادر مى شد. آنها با نام مستعار به قاهره مى آمدند. ما حتى به مصرى ها اسامى حقيقى اشخاص را نداديم. چندين بار اسامى افراد را از ما درخواست كردند، اما ما گفتيم نه، به شما مربوط نيست، براى شما فرقى نمى كند، حسن يا حسين. با پاس مصرى وارد قاهره مى شدند، در كلاس هائى كه بين ۳ تا ۴ ماه بود، آموزش مى ديدند؛ ولى جمعاً اقامتشان در مصر حدود ۶ تا ۸ ماه بود؛ بعضى اوقات بيشتر.
*خبرگزارى فارس: چه تعدادى بودند؟
يزدى: جمعاً ،۳۵ ۳۶ نفر، چندين گروه آمدند، بعد از همين مسير برمى گشتند به آلمان، گذرنامه يا مدارك مصرى را مى دادند و پاس هاى ايرانى شان را مى گرفتند و به ايران مراجعت مى كردند. ظاهرش اين بود كه اين افراد ۵ يا ۶ ماه آلمان بودند، البته مسائل جانبى را هم ما بايد رعايت مى كرديم، مكاتبه اين افراد با خانواده چگونه بايد باشد؟ مثلاً هيچ كس حق نداشت از مصر با بيرون مصر مكاتبه فارسى بكند، تمام اينها را رعايت مى كرديم. بالاخره اين آموزش ها كه تمام شد، همه گروه هاى تحت آموزش موظف بودند تا مى توانند يادداشت بردارى كنند و همه يادداشت هايشان را به مسئول كلاس ها بدهند، ما اينها را با هم جمع كرديم. بعد از چند دوره، ما احساس كرديم كه ديگر به مصرى ها احتياج نداريم، هر چه مى خواستيم از آنها گرفتيم. مصرى ها اصرار داشتند ما راديو را شروع كنيم. در ايران هم بعضى از دوستان ما، مخصوصاً مرحوم مهندس بازرگان قبل از بازداشت كه با من صحبت كرده بود، توصيه مى كرد كه ما براى راديو فعاليتى را آغاز كنيم، ولى ما با راديو موافق نبوديم. علتش هم اين بود كه ما اطلاع پيدا كرديم كه جمال عبدالناصر كه با شاه روابط بدى داشت، مى خواهد آشتى كند؛ منتهى مى خواست راديو راه بيفتد و ما سر و صداهايى را ايجاد بكنيم و او امتياز بيشترى را در عالم سياست بگيرد؛ بنابراين ما اولاً بر سر راديو با مصريان اختلاف پيدا كرديم و دوم اينكه آنها در مورد قضاياى خليج فارس مى گفتند «خليج عربى» و ما به شدت برخورد كرديم و گفتيم شما حق نداريد چنين حرفى بزنيد. هيچ يادم نمى رود در جلسه اى كه با «كمال الدين رفعت» كه معاون ناصر و مسئول كارهاى حزب اتحاد سوسيا ليست ها بود- داشتيم، به نقشه اى كه روى ديوار بود، اشاره كرديم كه بر روى آن خليج فارس نوشته شده بود و ما سر اين قضايا بحث مى كرديم كه خودتان نوشته ايد خليج فارس. سر اين قضايا، روابط ما با آنها تيره شد.
*خبرگزارى: در چه سالى؟
يزدى: سال ۴۶. در اوايل سال ۴۶ روابطمان با اينها قطع شد. يعنى ما فكر كرديم كه ديگر بيشتر از اين مصرى ها نمى توانند به ما آموزش جديدى بدهند. ما هم كه نمى خواهيم الان عمليات رزمى انجام دهيم، اول بايد سازماندهى بكنيم. مهمترين بخش آموزش ما، بخش فعاليت هاى مخفى بود. ما اين را هم ياد گرفته بوديم. عمليات رزمى را فرع مى دانستيم. اول بايد سازمان باشد تا بتوانيم بمانيم. از طرف ديگر ريسك رفتن به مصر هم بالا بود؛ چون مشكلات امنيتى را براى ما به وجود آورده بود. من مى خواستم خانواده ام را به ايران بفرستم. گفتند چنين كارى شما انجام ندهيد و من مجبور شدم خانواده ام را به مصر بفرستم، بالاخره زندگى شان در مصر با كسى مثل من فرق مى كرد. بچه هايم را مى خواستم بفرستم به مدرسه، در آنجا با اسم مستعار نمى توانستم بفرستم، مشكلات امنيتى پيدا مى كرديم، بنابراين ما تصميم گرفتيم كه يك مقدار روابط را تقليل دهيم. بعد از اينكه اين آموزش ها تمام شد، ما براى سازماندهى تقسيم كار كرديم. من در بيروت مستقر شدم و مرحوم چمران در قاهره ماند، آقاى توسلى در بغداد و آقاى پرويز امين در بصره براى ايجاد شبكه هاى ارتباطى مأمور شدند، بعضى از دوستان مثل آقاى قطب زاده نيز براى روابط و تماس هاى بين المللى مأمور شدند.
هنگامى كه بهمن قشقايى در جنوب دست به قيام مسلحانه زد، وى به مصرى ها مراجعه كرد كه از آنها كمك بگيرد، مصرى ها هم آن ها را به ما معرفى كردند. تا آن تاريخ كل عمليات هايمان مخفى بود و هيچ كس نمى دانست ما كجا هستيم حتى خانواده هايمان؛ حتى بچه هاى ما فكر مى كردند ما آمده ايم به آلمان يا حداقل اينكه فقط مى دانستند كه در خارج از ايران هستيم.
آقاى قشقايى با مساعدت روس ها به بيروت آمد و با من تماس گرفت و ما هم پذيرفتيم كه به افراد آن ها آموزش داده شود. دو گروه از بچه هاى قشقايى به قاهره آمدند. من و چمران در آنجا مسئول كلاس ها بوديم. بعد از آموزش آنها، خسرو قشقايى، بى توجهى و بى احتياطى كرد و به افرادى كه براى آموزش آمده بودند، من و چمران را معرفى كرد. تنها گروهى كه مى دانست و فهميد كه ما در قاهره هستيم و اسم واقعى ما را پيدا كرد قشقايى و گروهش بودند. بعد از مراجعت گروه قشقايى به ايران، بعضى از افراد آنها دستگير شدند و يكى از دستگيرشدگان همه ماجرا را لو داد، اگر شما به روزنامه هاى ۴۴ يا ۴۵ مراجعه كنيد، در كيهان و اطلاعات مى خوانيد كه بر اساس اعترافات يكى از دستگيرشدگان، مصطفى چمران به عنوان مسئول آموزش معرفى شده است.
*خبرگزارى فارس: يعنى افراد تحت تعليم فقط چمران را مى شناختند؟
يزدى: فقط آن افرادى كه آنجا بودند از هويت اصلى چمران باخبر شدند. آن مجموعه آموزش هائى كه داده بودند به خصوص در مورد فن مبارزه با پليس، فعاليت هاى مخفى، رمز نويسى، مكاتبات، عكسبردارى، نامه نگارى با جوهر نامرئى و تمام اين چيزهايى را كه لازم بود، ياد گرفتيم و همه را به صورت يك مجموعه مدون مفصل براى مجاهدين خلق اوليه فرستاديم. مجاهدين اوليه تازه شروع به كار كردند و ما نيز در جريان كارشان بوديم و بعد از اينكه ما اينها را فرستاديم، تازه آنها فهميدند كه چگونه مى شود سازمان مخفى را تشكيل داد؛ به طورى كه اولين خانه هاى امنى كه سازمان مجاهدين ايجاد كرد، به وسيله يكى از همين بچه هاى دوره ديده اى بود كه در آنجا آموزش ديده بود. ما از طريق يكى ديگر از بچه هاى دوره ديده همه اين آموزش ها را جاسازى كرديم و به ايران فرستاديم. بنابراين، اين آموزش هائى بود كه ما ديديم و بعد از آن ديگر ما ارتباط مان را از سال ۴۶ با مصرى ها قطع كرديم. در سال ۴۹ يا ۵۰ مرحوم امام موسى صدر كه در دورانى كه من بودم با هم نزديك بوديم و من ايشان را از زمان دانشجويى مى شناختم، به من گفت كه در جنوب لبنان ما مى خواهيم يك مدرسه مهندسى و يك بيمارستان در بيروت تأسيس كنيم. هنگامى كه مدرسه مهندسى تأسيس شد، مرحوم صدر از من و از مرحوم بازرگان نظر خواست. هر دوى ما متفقاً چمران را پيشنهاد كرديم. بنابراين از حدود ۱۹۷۰ كه تقريباً مى شود سال ،۵۰ من و چمران به بيروت رفتيم. چون من و چمران اطلاعات زيادى از سازمان داشتيم، دوستان تصويب كردند كه حق نداريد به ايران برويد؛ ولى بقيه به ايران برگشتند. آقاى مهندس توسلى به آلمان رفت و آنجا يك مقدارى كارش را روبه راه كرد و پس از تغيير نام خود به ايران آمد و ما دو نفر مانديم. در بيروت آرام آرام امكاناتى فراهم شد كه ما توانستيم برنامه هاى آموزشى نظامى را دنبال كرديم. داوطلبانى كه به لبنان مى آمدند، در جنوب اين كشور عمليات رزمى را آموزش مى ديدند. بعضى از كسانى كه تحت آموزش قرار گرفتند در جنگ ايران و عراق هم حضور پيدا كردند و بعد از انقلاب مرحوم چمران را همراهى كردند. به عنوان نمونه آقاى محسن الهى كه دو برادرش يكى در ايران ناسيونال بود و الان نمى دانم در كجاست و يكى ديگر در وزارت خارجه، او در كارهاى رزمى و مواد منفجره خيلى مهارت داشت در جنوب با چمران بود و در يكى از عمليات شهيد شد.
*خبرگزارى فارس: براى من اين سؤال پيش آمد كه شما به نسبت بقيه افراد نهضت آزادى ارتباط بيشترى با روحانيت داشتيد و سوابق آموزش هاى چريكى و مسلحانه را داريد؛ اين مسئله با افكار نهضت آزادى كه حتى در همان اوايل انقلاب هم معتقد بود كه به روش هاى مسالمت آميز روى بياوريم و حتى معتقد به انجام رفرم به جاى انقلاب بودند، يك مقدار تفاوت دارد. چطور شما نهضت آزادى را براى ادامه فعاليت ها مناسب ديديد؟
يزدى: ببينيد در مبارزات سياسى چند عامل ضرورى است؛ صداقت، پاكى و نيت خالصانه. ما بازرگان را از خيلى سال ها پيش مى شناختيم. من از سال ،۲۶ ۲۷ با بازرگان آشنا شدم. با هم قبل از كودتاى ۲۸ مرداد مشغول فعاليت بوديم. او استاد دانشگاه بود و من دانشجو بودم. به هر حال يك تصوير بسيار روشن از آن شخصيت داشتيم. در مبارزات سياسى ايران اين نوع اعتمادها خيلى مهم است. شما با طناب پوسيده چه كسى مى خواهيد به چاه برويد؟ صحنه سياسى ايران مملو از سياستمدارانى است كه نزديك ترين افراد به آنها خيانت كردند و پشت پا زدند و از پشت به آنها خنجر زدند. بازرگان ويژگى آنها را نداشت و انسانى معتمد بود. مهم نبود كه ما از نظر تاكتيكى يا استراتژيكى چقدر با هم اختلاف داشتيم. مهم اين است كه ما به هم اعتقاد داشتيم. بنابراين بعد از كودتاى ۲۸ مرداد من در نهضت آزادى بودم و از سال ۳۲ تا سال ۳۹ كه به خارج رفتم هم در نهضت آزادى بودم. مى ديدم كه اين مرد با چه خلوصى كار مى كند. هيچ وقت چيزى را به ما نمى گفت كه خودش جلوتر از ما به آن عمل نكرده باشد. بنابراين وقتى كه مسائل آموزشى مطرح شد، من طى نامه هاى مفصل به بازرگان نوشتم. بازرگان نيز به من جواب داد و من بعضى از اين نامه ها را به مرحوم سرهنگ نجاتى دادم كه در كتاب تاريخ ۲۵ ساله اش اين نامه ها را آورده است. بازرگان با ما مخالف نبود. در يكى از نامه هايش كه چاپ شده، عنوان كرده است كه در ايران هنوز به آن نقطه نرسيده ايم. ما اختلاف نظر داشتيم، اما بازرگان تنها چيزى كه به ما گفت: اين بود كه شما طورى رفتار كنيد كه نهضت آزادى ايران در خارج از كشور، مستقل از نهضت آزادى داخل است؛ براى اينكه ما نمى توانيم پاسخگوى فعاليت هاى شما باشيم. او در جريان تمام جريانات بود، آقاى صدرجاج سيد جوادى در ايران از طرف ما و از طرف دوستان، جوانان داوطلب را انتخاب و معرفى مى كرد و آنها به آلمان مى آمدند و ما برنامه هاى خود را از آن طريق دنبال مى كرديم. آقاى صدر در ايران مسئول بود و هزينه هاى مالى و غيره را او در ايران تأمين مى كرد.
*خبرگزارى فارس: از طرف نهضت تأمين مى كرد؟
يزدى: نمى دانم، ما نمى پرسيديم. وقتى بازرگان زندانى شد، ديگر به آن صورت تشكيلات وجود نداشت و بعد هم نمى توانستيم مسئله فعاليت هايمان در مصر را در نهضت مطرح كنيم؛ چون يك سازمان سياسى- نظامى درست كرده بوديم. حتى در نهضت خارج از كشور هم همه اعضاى نهضت خارج از كشور از همه فعاليت هاى ما با خبر نبودند، چون امنيت افراد ايجاب مى كرد؛ بنابراين ما مبارزه را به سه سطح برده بوديم. انجمن هاى اسلامى بودند كه در سطح ايدئولوژيك فعاليت مى كردند، نهضت آزادى سازماندهى سياسى مى كرد، اما سماع يا سازمان ما در بعد سياسى- نظامى فعاليت مى كرد؛ اما بازرگان در جريان بود تا وقتى كه ما به ايران آمديم. آن موقع هم كه ما آمديم اينها همه زندان بودند. عملاً از سال ۱۳۴۴ به بعد نهضت در داخل ايران هيچ فعاليت ديگرى نداشت. شما اگر به اسناد نهضت نگاه كنيد آخرين بيانيه هاى نهضت آزادى در داخل ايران مربوط به اوايل ۱۳۴۴ است؛ يعنى اينكه ديگر بعد از آن هيچ فعاليتى نيست. نهضت در داخل ايران كاملاً متوقف شد و ما در خارج ادامه داديم. در خارج ما به عنوان نهضت آزادى فعاليت هاى خود را تا سال ۵۰ بيشتر مصروف به يادگيرى و آموزش كرديم.
هنگامى كه در آن سال فعاليت سازمان مجاهدين علنى شد و تعداد زيادى بازداشت شدند، نهضت آزادى هم فعاليتش را علنى كرد؛ براى اينكه بتواند به عنوان شاخه سياسى در خارج از كشور از آنها دفاع بكند. چون زمانى بود كه چريك هاى فدايى و سازمان هاى مختلف بودند و ما معتقد بوديم كه مى توانيم حتى با سازمان هاى غيردينى هم وارد هماهنگى هائى بشويم، اما با هويت مستقل خودمان. ما به شدت با هر اختلاط هويت مخالف بوديم. به همين دليل گفتيم كه در كنار كنفدراسيون بايد انجمن هاى اسلامى دانشجويان با هويت مستقل به وجود بيايد و به وجود آورديم. به همين دليل از سال ۵۰ ما روزنامه پيام مجاهد را منتشر كرديم كه پيام مجاهد با عنوان نهضت آزادى در خارج از كشور بود و كليه مبارزات داخل كشور را منعكس مى كرد اما تلاش ما اين بود كه هويت دينى مجاهدين مخدوش نشود و خيلى بر سر آن اصرار داشتيم. مواقعى كه مجاهدين حرف هائى مى زدند كه از نظر ما التقاطى بود، آن را چاپ نمى كرديم؛ مثل نشريه «شناخت». اين شرايط بود تا وقتى كه مهندس بازرگان و طالقانى از زندان آزاد شدند. تا سال ۵۵ و اوايل سال ۵۶ نهضت آزادى در داخل كشور سازمان و تشكيلاتى نداشت، اما مى دانستيم انجمن اسلامى دانشجويان فعال بود. سازمان سياسى و نظامى ما منحصر به عمليات آموزشى در بيروت بود، اما ما مستقيماً هيچگونه عملياتى نداشتيم.
اواخر سال ۵۵ روى مطالعاتى كه ما كرديم، پى برديم كه ايران وارد فاز تازه اى شده است. من در كتاب «آخرين تلاش ها در آخرين روزها» مقاله اى كه در سال ۵۵ در پيام مجاهد نوشتم، در آنجا من مفصل براى مهندس بازرگان نوشتم كه فضاى تازه اى در ايران در حال بوجود آمدن است. با توجه به اين مسئله ما بايد مبارزه علنى را در ايران مطرح كنيم. مبارزه مخفى و زير زمينى نهضت مقاومت ملى هنوز بود، اما من نوشتم كه مبارزه سياسى علنى مبارزه مطلوب است و اين نظام سركوبگر است كه جلوى مبارزه علنى را مى گيرد و بنابراين ما زير زمين مى رويم. اما نبايد درحدامكان فعاليت هاى خود را زير زمينى كنيم و حالا كه شرايط مثل سال ۳۹ دوباره دارد مساعد مى شود، ما بايد وارد صحنه شويم. آنها روى اغراضشان مى خواهند فضا را باز بكنند، ولى ما بايد وارد شويم و مقصود خود را پيش ببريم. اين يك مبارزه سياسى بود. به همين دليل جمعيت ايرانى دفاع از حقوق بشر ايجاد شد. بنابراين ما آن مبارزه علنى را حمايت كرديم.
از شهريور سال ۵۴ كه مركزيت مجاهدين خلق اعلام انحراف و تغيير ايدئولوژيك كرد، كل جنبش مسلحانه در ايران دچار يك سلسله موانع اساسى شد؛ يعنى از سال ۵۴ به بعد تقريباً آن سازماندهى براى مبارزه مسلحانه با يك سلسله موانع، نه از بيرون بلكه از داخل خود مواجه شد. براى اينكه وقتى يك سرى از افراد آمدند و به نام ماركسيسم، مركزيت سازمان را تصاحب كردند و همه چيز را برهم زدند، روابط مسلمان ها و ماركسيست ها وارد يك خصومت تازه اى شد. تا آن زمان برخى مثل مرحوم طالقانى به ما توصيه مى كرد كه در شرايط فعلى شما در مقابل ماركسيست ها موضع نگيريد. اما از سال ۵۴ به بعد بخصوص وقتى اين اطلاعات منتشر شد كه آنها ماركسيست شده و بچه هاى مسلمان مثل صمديه لباف و شريف واقفى را كشته اند، روابط خصمانه شد. در زندان نيز جبهه گيرى هاى جدى بين روحانيون و مجاهدين خلق بوجود آمد. بنابراين از سال ۵۴ به بعد مبارزات مسلحانه بلاموضوع شده بود و چريك ها و مجاهدين آن توان را نداشتند؛ بطورى كه در اواخر سال ۵۵ ما احساس كرديم كه حالا مى شود يك مبارزه علنى را تحميل كرد و مغايرتى نمى ديديم. چون ما دو چيز را تفكيك مى كنيم؛ يكى اينكه آيا در مبارزه هدف نهايتاً تغييرات راديكال است، چون شيوه ها يك چيز است و هدف چيز ديگرى. يك وقت است كه شما با شيوه هاى مسلحانه مى خواهيد يك تغييرات راديكال بدهيد يا از طريق مبارزات سياسى قانونى مى خواهيد يك تغييرات راديكال ايجاد بكنيد. بازرگان در نامه اى كه در اواخر سال ۵۵ يا اواخر سال ۵۶ كه در كتاب «تاريخ ۲۵ ساله» سرهنگ نجاتى آمده درچهار مرحله شرح داده كه در مرحله چهارم آن جمهورى اسلامى مورد اشاره قرار گرفته بود؛ يعنى مخالف تغيير نيست. با شيوه تغييرى كه ما به آن اعتقاد داشتيم مخالف بود. بازرگان عميقاً متأثر از قرآن بود. شما اگر قرآن را بخوانيد مى بينيد هر كجا صحبت از انفجار و تخريب است، ناگهانى است. سيل و زلزله و... مى آيد، اما آنجايى كه آفرينندگى است، تدريجى است. خداوند متعال كه در قرآن به ما مى گويد «كن فيكون» به ما مى گويد كه من اين جهان و هستى را در شش دوره خلق كردم. خداوند مى خواهد بگويد كه آفرينندگى براساس قاعده تدريجى و فارغ از قدرت شما است. خداوند بارى تعالى كه قدرت مطلق است به من انسان مى گويد كه آفرينندگى تدريجى است.
بنابراين بازرگان به شدت متأثر از اين انديشه قرآنى بود و مى گفت: آن چيزى كه پايدار است، آن است كه برطبق مشيت الهى، به صورت تدريجى بوجود آيد. وقتى شما مى خواهيد يك پله، چهل پله برويد، يك جاى كار خراب است. اين انديشه به بازرگان وارد شده بود و وقتى كه او به پاريس آمد، من و او برسر اين قضيه خيلى بحث كرديم و من با او اختلاف نظر داشتم و نه تنها من، تقريباً تمام كسانى كه در بازى سياسى قبل از انقلاب بودند، همين نظر را داشتند. بازرگان تنها كسى بود كه مى گفت: ما نبايد به اين سرعت اقدام كنيم؛ چون نمى توانيم به طور قطعى به هدفمان برسيم. مى دانيد كه بازرگان انسانى رك و صادق بود. خودش نوشته است كه وقتى پيش امام رفتم، من با نظر آقاى خمينى موافق نبودم، اما آقاى خمينى گفت اگر ما بخواهيم مرحله به مرحله جلو برويم، رفته رفته احساسات مردم فروكش خواهد كرد و اگر چنين اتفاقى بيفتد چگونه دوباره مى خواهيد مردم را به صحنه آوريد.
من هم با نظر امام موافق بودم؛ بنابراين الان كه به گذشته نگاه مى كنم، مى گويم كه ما اشتباه كرديم و نظر بازرگان را بايد مى پذيرفتيم؛ ولو اينكه جو غالب بود و عده بسيارى با نظر ما مخالف بودند. تجربيات ۲۵ ساله ما، نظرات بازرگان را ثابت كرد. حتى اگر بعداز انقلاب، نظر بازرگان مبنى بر تغييرات تدريجى را مى پذيرفتيم، امروز جلوتر بوديم.
گرچه ما با نظر بازرگان موافق نبوديم، اما وى نظر ما را پذيرفت و به پاريس آمد و بعد از صحبت هاى فراوانى كه با هم كرديم، برنامه هاى امام را كه من نوشته و آن را تنظيم كرده بودم و امام آن را امضا كرده بود، براى بازرگان توضيح دادم. وى آن را قبول كرد و البته دوباره تأكيد كرد كه ما نمى توانيم.
*خبرگزارى فارس: آن برنامه چه بود؟
يزدى: اينكه بايد يك شوراى انقلاب تشكيل شود، سازماندهى شود و يك فرد در پاريس نمى تواند به اين صورت تمام مسائل را حل و فصل بكند و آقاى خمينى بايد كسانى را به نام شوراى انقلاب منصوب بكند و بعد ما يك دولت موقتى را معرفى بكنيم و اين زمانى بود كه شاه هنوز حكومت داشت و از طرفى ديگر بايد قانون اساسى نيز نوشته مى شد. من همه اينها را توضيح دادم. همه مى گفتند اين جمهورى اسلامى كه شما مى گوييد چيست؟ آقاى خمينى در مصاحبه هاى خود ۱۷ الى ۱۸ مورد گفته كه دموكراتيك، همان چيزى است كه شما به آن اعتقاد داريد البته ما مسلمان هستيم و ارزش هاى اسلامى بايد حاكم باشد.
آنجا بحث بود و خيلى از آقايان علما مى گفتند اين جمهورى اسلامى چيست؟ ما رفتيم با آقاى خمينى بحث كرديم كه چه جوابى بايد داده شود. دو راه بيشتر نداشتيم يا اينكه به قول امروزى ها همايشى بگذاريم و صاحبنظران را جمع كنيم و با هم بحث كنيم كه اين جمهورى اسلامى چيست؟ من احساس كردم كه اين راه، ما را وارد يك باتلاق نظرى مى كند كه به هيچ جا نمى رسيم و فرصتى هم نداريم. اين بود كه من به آقاى خمينى پيشنهاد دومى را دادم، گفتم كه ما يك قانون اساسى مى نويسيم و هر كسى كه اين قانون اساسى را امضا كرد؛ يعنى جمهورى اسلامى ايران. اين يك نگاه پراگماتيستى بود و عملى هم شد.
ما از پاريس شروع كرديم و ابتدا آقاى حبيبى از مجموعه ما در آنجا قبول كرد ولى ما وقتى آمديم به ايران، هنوز خيلى روى اين مسئله كار نشده بود. بعد يكى از وظايفى كه براى دولت موقت در نظر گرفته شد يكى تدوين قانون اساسى بود و مرحوم دكتر سحابى وزير امور مشاور در طرح هاى انقلاب شد و يك هيأتى از حقوقدانان مأمور بررسى اين موضوع شده و آن را تهيه كردند و دولت تصويب كرد و پس از تصويب شوراى انقلاب امام هم آن را امضا كردند.
اين همان چيزى است كه ما مى گوييم قانون اساسى اول كه در آن ولايت فقيه نبود و شوراى نگهبان منتخب مجلس مورد تأكيد بود. چنين برنامه هائى را ما در پاريس تنظيم كرديم و به امام داديم و ايشان آن را امضا كردند و بر همين اساس عمل كرديم.
*خبرگزارى فارس: با نگاهى به كتاب هاى شما به مواردى بر مى خوريم كه اطلاعات منحصر بفردى از گفت وگوى دو نفره شما با امام خمينى وجود دارد؛ از جمله اينكه شما در اين كتاب ها مطرح كرديد ايده هائى توسط شما به امام منتقل و بعدها با اعلام آن از سوى رهبر انقلاب به عنوان ابتكارات امام عنوان شد. فارغ از فضاى سياسى، اگر با نگاهى تاريخى به اين قضيه بنگريم، در مى يابيم كه طرح چنين مسائلى مناقشه برانگيز است؛ به جهت اينكه در چنين مواقعى شخص سومى وجود ندارد تا شاهد چنين گفتگوهايى باشد و بنابراين براى تاريخ نگاران اين حرف ها و حديث ها كمتر مورد پذيرش و استناد قرار مى گيرد؛ چون آن شخص سومى كه در شرايط فعلى وجود خارجى داشته باشد، حاضر نيست تا مورخ براى مستند كردن حرف هاى شما به اين فرد يا افراد مراجعه كند.
يزدى: نه اين طور نيست. اولاً اينكه من اين حرف ها را در زمان امام زده ام؛ بنابراين اگر كسى مدعى بود كه اين حرف ها درست نيست مثل مرحوم احمد آقا يا هر كس ديگر مى توانست اعتراض كند. دوم اينكه افراد ديگرى بوده و هستند كه اين حرف ها را مى زنند مثل آقاى منتظرى. وى در كتاب خاطرات خود نقل مى كند كه من به پاريس رفتم و مى خواستم با امام حرف بزنم، ديدم كه فلانى (يزدى) هم نشسته من گفتم آقا! من با شما حرف هاى خصوصى دارم. امام گفت ايشان (يزدى) از خودمان است و هر حرفى دارى بزن. بنابراين من با آقاى خمينى بسيار نزديك بودم. هيچ يك از آقايان روحانى نبود كه به پاريس آمده باشد و اين مسئله را نديده باشد. هيچ ملاقاتى نبوده كه با آقاى خمينى صورت گيرد و من نباشم. مجموع پيام هاى كارتر به آقاى خمينى را من به عنوان منبع به سرهنگ نجاتى دادم تا در كتاب خود بنويسيد.
آقاى حسنين هيكل كه آمد، به عربى با امام شروع به صحبت كرد. امام به متون عربى قديم آشنا بود و عربى مصطلح امروز را چندان نمى دانست و من در آن جلسه عربى را به فارسى ترجمه كردم. بنابراين اين مسئله را همه مى دانند و چيز پنهانى نيست. مى توانيد از همه آقايان بپرسيد. همه گفتند و نوشتند كه آمدند آنجا ملاقاتى نبوده كه من حضور نداشته باشم. مى توانيد از آقاى فردوسى پور هم بپرسيد.
*خبرگزارى فارس: البته آقاى فردوسى پور در كتاب خاطرات خود كه گمان مى كنم به نام «همگام با خورشيد» باشد، تعريضاتى به شما دارند؟
يزدى: ببينيد اينها تعريضاتى است كه در پى اين اختلافات گفته مى شود و من هم بنا ندارم كه به حرف هاى آنها جواب بدهم و اگر بنا باشد كه به حرف هاى آنها پاسخى بدهم، من بايد مطالب ديگرى را بگويم. آن موقعى كه آنجا بودند و اين مسائل را مى ديدند بايد اين حرف ها را مى زدند نه اينكه الان اين موضوعات را مطرح مى كنند. خلخالى در اين مورد صريح تر از بقيه بود. گفت من رفتم آنجا ديديم كه فلانى (يزدى) با خانم ها دست مى دهد. رفتم به آقاى خمينى گفتم و آقاى خمينى به شوخى به من گفت كه آقاى خلخالى اين حرف هاى را در مورد تو مى زند. من هم گفتم راست مى گويد. از آقاى خمينى پرسيدم كه آن خبرنگار ۶۵ ساله نيويورك تايمز كه آمده اينجا و به من دست داده و من نيز با او دست دادم حكم فقهيش چيست؟ آقاى خمينى گفت: نه تو اين طورى به مسئله نگاه نكن، اينها اين مسائل را نمى فهمند و من هم به همين عبارت نوشتم و به روزنامه سلام دادم كه چاپ شد. چون اول خلخالى اين مسئله را در سلام منتشر كرد و من هم در سلام جوابش را دادم. بنابراين اينطور نبوده كه من در غياب آقاى خمينى اين حرف ها را بزنم. مرحوم عراقى و ديگران اين مسائل را گفتند.
*خبرگزارى فارس: در صحبت هاى خود به كميته ايرانى دفاع از حقوق بشر اشاره كرديد. با مراجعه به كتاب خاطرات مرحوم دكتر سنجابى در مى يابيم كه وى در مورد نوع روابط اعضاى اين كميته با باتلر كه از آمريكا آمده بود، حرف ها و حديث هائى را مطرح كرده است. شما در مورد اين موضوع چه ارزيابى داريد؟
يزدى: من به شما توصيه مى كنم كه پاسخ مهندس بازرگان و من را در كتاب سرهنگ نجاتى بخوانيد. وقتى كه خاطرات سنجابى به ايران آمد، براى چاپ به انتشارات رسا داده شد كه مورد موافقت اين انتشاراتى واقع نشد و شرط چاپ كتاب، انتشار پاسخ هاى افرادى بود كه در اين كتاب به آنها تعريضاتى شده بود. به همين دليل از چاپ كتاب در انتشارات رسا صرفنظر شد و انتشارات ديگرى آن كتاب را منتشر كرد. من حالا وارد اين بحث كه چه كسانى دست اندر كار چاپ كتاب بودند نمى شوم. به هر حال هر چه كه بود بعد از چاپ كتاب، ما به آن پاسخ داديم. قضاوت هاى آقاى دكتر سنجابى نادرست بود. مثلاً از قول بازرگان مى نوشت كه ما به آمريكايى ها گل مى داديم. اصلاً چنين چيزى نبوده. من و مهندس بازرگان در جوابيه خود اين مسئله را بيان كرديم. بازرگان در يكى از صحبت هاى خود در تلويزيون گفته است كه در هزاره بوعلى سينا وقتى مستشرقين آمدند، اعضاى نهضت مقاومت ملى خطاب به اين مستشرقين نامه اى نوشتند مبنى بر اينكه شما وارد چه كشورى مى شويد و شاه اين مملكت چه بلايى بر سر مردم اين مرز و بوم آورده است. اين نامه كه نوشته شد، خواستيم كه به دست مستشرقين برسد. دانشجويان نهضت مقاومت ملى از جمله دكتر عباس شيبانى نامه ها را به همراه دسته گلى به محل استقرار مستشرقين در باشگاه دانشگاه بردند و به آنها دادند. اين حرف ها را در مورد بازرگان زدن ناجوانمردانه است.
آقاى سنجابى با مرحوم مهندس بازرگان در قضاياى حقوق بشر برخورد فردى داشت. وقتى مهندس بازرگان به پاريس آمد و قرار شد كه از اعضاى شوراى انقلاب باشد، آقاى خمينى هم گفت كه از همه گروه ها حتى از جبهه ملى و سنجابى هم جزء اين شورا باشند، بعد از مدتى مرحوم امام از من پرسيد كه به آقاى مطهرى بگوئيد كه چه اتفاقى افتاده و چرا اين قدر اين مسئله به تأخير افتاده، ما فرصت كافى نداريم. من با مرحوم مطهرى تماس تلفنى گرفتم و در مورد انتخاب اعضاى شوراى انقلاب سئوال كردم و پرسيدم كه آيا با سنجابى در اين زمينه صحبت شد. در پاسخ گفت من با سنجابى صحبت كردم و او اين مسئله را نپذيرفت. وقتى علت مسئله را جويا شدم، معلوم شد كه سنجابى وقتى در مورد اعضاى شورا از مطهرى سئوال كرد، وى پاسخ به اين سئوال را منوط به حضور سنجابى در شوراى انقلاب كرد. وقتى سنجابى گفت آيا مهندس بازرگان عضو اين شورا است و از سوى مطهرى پاسخ مثبت شنيد، اعلام كرد كه در شوراى انقلاب حضور پيدا نخواهد كرد.
|