*بست و هفت سال از انقلاب اسلامى در ايران مى گذرد. انقلاب ويرانگرى كه علاوه بر هدف هاى سياسى، قصد زير و زبر ساختن نهادهاى بارآمده فرهنگى را داشت ولى از استحكام و توان پايدارى آنها بى خبر مانده بود. بيست و هفت سال ستيزه، ثمرى برايش به بار نياورده است. نمادهاى فرهنگى در جريان تقابل با انقلاب، بيش از آن كه تأثير پذيرفته باشند، تأثير نهاده اند. البته در تأثيرپذيرى ها، شتاب حركت و باليدن شان كُند شده و اين جا و آن جا گزندهائى بر آنها وارد آمده است ولى بنيه و توان اصلى شان برجاى مانده و از پاى درنيامده اند. جريان اين تقابل و فراز و نشيب آن را شايد در عرصه ادبيات، بهتر از هر جاى ديگر بتوان پى گيرى كرد، چرا كه عرصه اى است كه در طى تاريخ، بارها اينگونه برخوردها و تقابل ها را تجربه كرده و روئين تن شده است!
-خانم دكتر «شيوا رهبران»، پژوهشگر مقيم برونمرز، در يك رساله دانشگاهى كه اينك به صورت كتابى با عنوان «جايگاه سخن» انتشار يافته- و طى گفتگوهاى مبسوطى با يازده تن از دست اندركاران ادبيات امروز ايران، مسئله تقابل؛ انقلاب و حواشى آن را مورد بررسى قرار داده است.
-«رهبران» در ديباچه كتاب، در آغاز از آشنائى خود با ادبيات «فرامستعمراتى» مى گويد. ادبياتى كه بيش از هر چيز در انديشه «دوباره سازى هويت از دست رفته جوامع رها شده از استثمار و استعمار» است. اين ادبيات تنها به مستعمره هاى واقعى محدود نمى شود و كشورهائى را هم كه غير مستقيم زير سلطه و نفوذ غرب قرار داشته اند، در برمى گيرد. با تكيه بر اين نگاه است كه رهبران به حضور ديدگاه ادبيات فرامستعمراتى در ايران نيز اشاره مى كند. «به ويژه كه پس از انقلاب اسلامى نويسندگان ايرانى، بيش از گذشته به مسائل مربوط به چگونگى رسيدن به جايگاه امروزى خود مى انديشند. اينان نيز در واقع از يك سو، با «نفوذ غرب و مدرنيسم» و از سوى ديگر با «ساختار اجتماعى، تاريخ و گذشته ادبى» خود كلنجار مى روند و آنچه مى آفرينند، بر آينه اين «كلنجار» است.
-نويسنده در ديباچه كتاب خود به رواج يك نظريه ديگر نيز در عرصه ادبيات مدرن اشاره مى كند و آن نظريه «ساختار شكنى» است كه مى گويد با تمام شدن «متن»، «مرگ مؤلف» فرار مى رسد و متن، زندگى مستقل خود را در ذهنيت خواننده آغاز مى كند. البته منظور، «خواننده عام» نيست، بلكه ناقدان نظريه پردازى هستند كه شيوه ادامه زندگى متن ها را تعيين مى كنند.
به گفته نويسنده زياده روى هاى اين نظريه، اينك نتيجه عكس به بار آورده و گروهى از صاحب نظران حرف از «رستاخيز مؤلف» به ميان آورده اند و به يارى رسانه هاى فراگير گروهى، نقش و رسالت مؤلف از نو اهميت ويژه پيدا كرده است.
با تكيه بر مجموعه اين ديدگاه هاست كه «رهبران» به سراغ شاعران و نويسندگان ايرانى رفته و از طريق گفتگو، نقش آنها را پس از انقلاب مورد بررسى قرار داده است. گفتگوها بر حول و حوش دو محور اصلى: «تأثير انقلاب روى ادبيات» و «تأثير ادبيات روى روند انقلاب»، دور مى زند و طبعاً مسائلى چون دموكراسى، آزادى بيان و سانسور، از آن سر برمى كشد. نويسنده پژوهشگر، البته در برخوردها و گفتگوها، دشوارى هائى را از سرگذرانده است. مهمتر از همه او متوجه اين واقعيت شده است كه خيلى از نويسندگان خود را «تافته جدا بافته» و درباره «خالقين آثار موفق و حتى كسانى كه «سيط» (صيت) شهرتشان فرامليتى است» نظر خوبى ندارند و حتى تيراژ بالاى آفريده هاى آنها را ناشى از «بى ارزشى» مى دانند و «ادعا مى كنند كه شهرت حقيقى در بى شهرتى است». اين «جدابافته ها»، به گفته رهبران، با اينگونه برخورد، ناخواسته، فردوسى و حافظ و سعدى و مولوى و شكسپير و همينگوى را هم بى ارزش به شمار مى آورند! «قدرت ويرانگرى اين نوع «خودشيفتگى» كه با تفكرى برج عاج نشين، همراه مى شود، انكارناپذير است.»
رهبران مى گويد شركت نكردن برخى از اين برج عاج نشينان در بحث و گفتگو، ارزش حرف هاى نويسندگان و شاعرانى را كه تن به گفتگو داده اند، دو چندان مى سازد. «آنها با شهامت و با ديدى باز و مشتاق در پروژه شركت كردند... و پر آوازه ترين آنها لحظه اى از دين و نقشى كه در جامعه بر دوش مى كشند غافل نماندند.» آنها نشان دادند كه «آئينه ادب و انديشه عصر خودشان» هستند. «آنها عملاً» با نظريه تبعيد و انزواى شاعر يا نويسنده در جامعه خودش مخالفت مى كنند.» رهبران مى افزايد، از آنجا كه «چهارچوب گفتگوها» يكسان است امكان يك مطالعه تطبيقى نيز فراهم مى آيد. خواننده مى تواند گفتگو شوندگان را از نو در ذهن خود بيافريند.
ديوار و پنجره!
*سيمين بهبهانى، در صدر گفتگو شوندگان جاى دارد. در برابر پرسشى در مورد احتمال ناسازگارى دموكراسى با روحيه مردم ايران مى گويد: دموكراسى پديده تفكر و آگاهى بشر است. دليلى ندارد كه براى ملت هاى ديگر مناسب باشد و براى مردم ايران نامناسب. غربى ها هم در گذشته ديكتاتورى هاى بسيارى را تجربه كرده اند. هنوز هم در آزادترين كشورهاى جهان گاه مقررات دموكراسى نقض مى شود. كشورهائى هم هستند كه دموكراسى را تنها براى خود مى خواهند و نمى گذارند ديگران به آن برسند.
*
«سيمين» با اين همه مى افزايد، شايد ايرانى ها، هنوز به آگاهى هاى لازم براى دستيابى به دموكراسى نرسيده باشند و اين حرف را با تكيه بر دو تجربه تاريخى مى زند: «انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامى هر دو با فاصله كم و به منظور دست يافتن به آزادى انجام گرفت ولى از همان آغاز، رؤياى آزاديشان به كابوس استبداد بدل شد.» سيمين معتقد است كه اينگونه تجربه ها و شكست ها براى رسيدن به آگاهى هاى لازم و دستيابى به آزادى لازم است. جامعه ايران در حال تحول است. ديگر مثل بيست سال پيش نمى شود آنها را به پذيرش استبداد راضى كرد. «زندان ها و كشت و كشتارها ديگر بى فايده است»!
-رهبران سپس پرسشى را طرح مى كند براساس «غبطه» اى كه گويا دامنگير برخى از نويسندگان غربى شده است. يعنى حضرات به وضع ايران غبطه مى خورند كه در آن «حصر آزادى»، سبب بالا رفتن درجه آفرينندگى هنرمندان مى شود! آيا واقعاً اين نظر درستى است.
پاسخ سيمين سخت زيركانه است: «آن كشورها كه ديوار ندارند نيازى هم به پنجره ندارند زيرا سراسر دنيا، چشم انداز آنهاست... من هم به دنياى آزاد آنها غبطه مى خورم!»
-سيمين در جريان گفتگو، مجالى پيدا مى كند تا درباره شعر خود نيز حرف بزند. شعرى كه تصوير لحظه هاى دوباره زندگى در ايران است. شعر آسمان انباشته از دود موشك ها و زمين ويران شده از انفجار بمب ها. «من كاروان شهيدان جنگ را،... كاميون هاى حامل اعداميان را، خون چكان ديده ام كه... راهى بهشت زهرا مى شه... من در صف هاى طولانى براى گرفتن يك قالب كره، يك جعبه دستمال كاغذى.... باران و آفتاب را تحمل كرده ام... مادرانى ديده ام كه دنبال نعش پسران شهيد خود دويده اند و ديگر پرواى حفظ روسرى و چادر و كفش و جوراب خود را نداشته اند...»
پس از هزار سال!
*در گفتگوى با «محمود دولت آبادى»، تكيه بيشتر بر روى رمان «كليدر» است. كه با آن كه به قول رهبران يك «حماسه مدرن» جلوه مى كند، يك سوز ويژه تاريخى دارد كه هم غم گذشته را مى خورد و هم سعى مى كند با همين غم گذشته را زنده كند.»
پرسش اين است كه آيا اين «نوستالژى» در ايران هميشگى بوده است؟
-دولت آبادى، تخفيف كليدر را تا حد يك روايت نوستالژيك، كار درستى نمى داند. او خواسته است تاريخ ايران را از مقطعى آغاز كند كه از لحاظ عينى دارد به پايان مى رسد.
رهبران، نمى دانيم در بيان واقعى نظر خود و يا در به كارگيرى روشى براى به سخن درآوردن مخاطب، ميراث فردوسى را روى دوش دولت آبادى مى گذارد كه گويا مى خواهد ملتى را از طريق حماسه سرائى از نو زنده كند، «نه زنده به گور در گذشته اش». دولت آبادى كه هميشه در پس پوشش هاى اندك فروتنانه، گردن خود را برافراشته نگاه مى دارد، زيربار اين حرف گزافه، كمر خم مى كند و مى گويد، با آن كه فردوسى و بيهقى و نظام الملك و ناصرخسرو آموزگاران واقعى او بوده اند ولى هرگز چنان ادعاى مهمى ندارد. ولى در جاى ديگرى از گفتگو، ادعاهاى مشابهى را پيش مى كشد:
-«گمان مى كنم بعد از هزار سال اين اتفاق افتاد- يعنى بعد از فردوسى و بيهقى يك نوع كوشش ناخودآگاهانه در من پديد آمده كه اين فاصله هزار ساله را پر كنم... يك نياز جمعى بوده كه در من متجلى شده...»
-قضيه ديوار بلند استبداد در ايران و غبطه نويسندگان غربى بر حال نويسندگان ايرانى را خانم رهبران در برابر دولت آبادى نيز مطرح مى كند. دولت آبادى اصل حرف را مى پذيرد و گواه كلامى از داستايوسكى و رومن رولان مى آورد كه اولى گفته است «اندوه است كه هنر را مى آفريند» و دومى «هنر را ميوه مقدس رنج» به شمار آورده است. ولى با وجود اين حرف ديگرى نيز دارد: «آيا نويسندگان غبطه خور غربى، به رنج هائى كه ما پشت آن ديوارها تحمل كرده ايم، توجه دارند؟
... ما پنجره هائى باز مى كنيم... اما آيا دنيا فرصت شنيدن صداى ما و ديدن آن چه را كه در درون پنجره با اندوه و عذاب و عشق توأم است، دارد؟» حرف ديگر، حرف بسيارى از نويسندگان و شاعران درون مرزى است:
-«پذيرفته ايم كه در هر شرايطى بايد (در ايران) زندگى و كار كنيم و شعله اى را روشن نگاه داريم كه نامش ادبيات و زبان و فرهنگ ايرانى است كه بخشى از فرهنگ جهان بوده و اميدواريم هميشه هم باشد...»
-دولت آبادى در برابر پرسش ديگرى كه سبب «دلبستگى نويسنده و مخاطبانش» را در ايران مى جويد- (-در برابر وضعيت نويسندگان در غرب كه، «غربت در جامعه خويش» را شرط آفرينش مى دانند-) سخن تأمل برانگيزى را بر زبان مى راند: «همين كه مردم ايران پاره اى از آثار فرهنگى را از تطاول هاى پياپى تاريخى نجات داده و به دست ما رسانده اند، نشان مى دهد كه... بدون فرهنگ نمى توانند زندگى كنند و فرهنگى را كه به خودشان تعلق دارد- يعنى جانشان در آن است- با چنگ و دندان حفظ مى كنند... مردم ايران اگر در مقاطعى با فرهنگ فاصله گرفته اند، اين جبرى بوده كه هميشه با آن مجادله داشته اند...»
غلبه عقب ماندگى!
*شيوا رهبران سپس به سراغ «محمد حقوقى» مى رود. شاعر و ناقدى كه در بيشتر زمينه ها به گونه اى ديگر نظر مى دهد. حقوقى، انقلاب اسلامى را مثل يورش اعراب و حمله مغول، «عاملى محرك و مؤثر» براى ادبيات فارسى به شمار مى آورد. حمله اعراب موجب به وجود آمدن «فردوسى» شد و مولوى پس از حمله مغول وارد ميدان شد. بايد صبر كنيم «تا اين تشتت و پراكندگى به سر آيد و ذهن هنرمندان دوباره شكل بگيرد و به فعاليت عميق و اصيل خود بپردازند.»
-(البته ممكن است تا پراكندگى ها به سرآيد، جان هنرمندان نيز به لب آيد!)-
حقوقى با اين همه به «ارتقاء فرهنگى مردم عام» اميدى ندارد و شاعر و مخاطبش را- برخلاف دولت آبادى- «در اقليت و جدا از عام مى بيند.» به نظر او انقلاب اسلامى به اين جدائى بيشتر دامن زده است.
-در مورد دموكراسى و سازگارى آن با روحيه مردم ايران، حقوقى نيز «كمبودهاى تجربى» را پيش مى كشد. مى گويد روشنفكران ايران از يكصد سال پيش دست به هر كارى زده اند تا مردم را با مزاياى دموكراسى آشنا كنند. «اما اين مردمى كه ما از آنها سخن مى گوئيم، مردم عادى نيستند، طبقه متوسط به بالا هستند كه مى توانند به نحوى با اين مفاهيم ارتباط پيدا كنند. به گفته حقوقى، يكى از علل شكست دموكراسى در ايران، «غلبه سنت و در نتيجه عقب ماندگى» بر دستاوردهاى مدرنيته بوده است. حقوقى شرح مفصلى از نفوذ و رخنه مقامات مذهبى در اركان تصميم گيرنده حكومتى، در سده هاى پيش مى دهد تا به اين نتيجه برسد كه تا چه حد پيوند ميان مذهب و مدرنيته دشوار است. دموكراسى و روشنگرى در غرب هم در واقع با جدا كردن مذهب از حكومت آغاز شده است.
درباره غبطه خورى نويسندگان غربى به وضعيت درخشانى كه در ايران جارى است! و اين نظر كه در سايه استبداد، بهتر مى توان آفريد، حقوقى مى گويد مگر در همين قرن بيستم در اروپاى آزاد نويسندگان و شاعرانى چون جويس، پروست، فاكنر، كانكا، اليوت، پاند، پاز و بورخس پيدا نشدند. پس اين كه مى گويند آزادى براى ادبيات مضر است، درست نيست.
-محمد حقوقى در مورد وضعيت رمان و شعر پس از انقلاب نيز مورد پرسش قرار مى گيرد.
يكى از علل جهانى نشدن رمان ايرانى را در مشكل زبان مى بيند. رمان آمريكاى لاتين اگر در سطح جهان ارزش پيدا كرده به سبب زبان اسپانيائى آنهاست كه فرزند مستقيم زبان لاتين و سومين زبان رايج در جهان است. با وجود اين و با توجه به عمر كوتاه رمان، در اين زمينه نيز دست خالى نيستيم: بوف كور، شازده احتجاب، جاى خالى سلوچ، سووشون و تعدادى داستان هاى كوتاه.
-و اما شاعران جوان امروز با آن كه استعداد دارند «ولى از شعر آنها نمى توان فهميد كه ايرانى هستند!» شعرهاى جديد همه مثل ترجمه شعرهاى اروپائى است و شاعران جوان از زبانى دفاع مى كنند كه زبان محاوره و به اصطلاح مردمى باشد... ولى در كاربرد همين زبان هم وارد نيستند...»
تعارف است!
*«منوچهر آتشى»، كه شوربختانه همين دو سه ماه اخير درگذشت، در باب يادآورى فرهنگى ايران «در دوره هاى شوربختى» كمابيش همان نظر محمد حقوقى را دارد. «بهترين شاعران و عارفان ما در همين دوران ها و بحران ها به وجود آمده اند.... حتى شعرنوى خودمان زمانى متولد مى شود كه معلوم نيست مملكت به چه سامانى خواهد رسيد!» آتشى در مورد رابطه «دين و مدرنيته» به زبان ناگزيرى كه بتواند با آن هواى متوليان دين را داشته باشد، حرف خود را مى زند: «اروپا را نگاه كنيد، در آنجا دين طرد نشده، شخصى شده». اروپا توانسته با حفظ محترمانه دين به رشد عملى و به آزادى و دموكراسى برسد. جان كلام اين كه در ايران، اصرارى كه بر حكومت دينى هست، اصرار بر اين كه دين بايد حاكم باشد، تعصب آميز است و هم براى دين و هم براى جامعه مشكل ايجاد مى كند...
آتشى به طور كلى نگاه مثبتى به وضعيت فرهنگى ايران- دست كم در سال هاى استقرار دولت خاتمى- دارد.
اين نگاه در بخش هاى مختلف گفتگو خود را نشان مى دهد:
-«سانسور بعد از انقلاب آن جنبه اى را كه در زمان شاه داشت، ندارد. در زمان شاه به نحوى بود كه اصلاً شعر ما را يكسره به سمت سمبوليسم مى برد!... الان سانسور سياسى به آن مفهوم برقرار نيست!... نوعى سانسور اخلاقى.... مطرح است....
-«الان در ايران خيلى كتاب چاپ مى شود... كتاب هائى... كه ما اصلاً خواب آن را هم نمى ديديم... اينها خيلى نتيجه بخش است...»
-آتشى درباره غبطه خوردن نويسندگان غربى به روزگار ايرانيان استبداد زده كوتاهترين پاسخ را مى دهد: «اين حرف ها، تعارف است!»
و بعد اهميت فرهنگ را در «تاريخ شوربختى هاى ايران» چنين توضيح مى دهد:
-اين مملكت از زمانى كه اسكندر در آن تركتازى كرده، هميشه خلع سلاح بوده، «مردم، شمشيرشان از دست شان افتاده، ولى قلم شان از دست شان نيفتاده. اين مملكت، در بطن زبان فارسى، در بطن اين نوشته ها، خود را حفظ كرده و خوشبختانه اين زبان فارسى را در هيچ مورد نتوانسته اند سركوب كنند...»
*
*«جايگاه سخن»، مجموعه گفتگوهاى شيوا رهبران با شاعران و نويسندگان ايران، ناگفته ها و بازگفته هاى تأمل برانگيز ديگرى دارد كه مى تواند جانمايه بازتاب هفته آينده نيز باشد.*
Butilpa@aol.com
جايگاه سخن، دكتر شيوا رهبران، نشر ارزان، سوئد ۱۳۸۳.