Nimrooz
Vol. 18, No. 871, February 17, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۱ - جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۸۴
مهدى قاسمى
«گذشته اى» كه در «حال» نيز همچنان جريان دارد
حساب گذشته را آنگاه مى توان بست كه دست كم عبرت از آن به كمال رسيده باشد، حالى كه با وضوح تمام مى توان احساس كرد، رسوب كژ انديشى ها و ندانم كارى ها، در ذهنيت بسيارى از بازماندگان آن گذشته ها بر جاى مانده و چه بسا همين ته نشين ها است كه ما را در كار چاره جوئى حتى در بهترين شرائط كه حاصل زندگى در فضاهاى آزاد است، لنگ گذاشته است.
003666.jpg
مهدى قاسمى
مقدمه:
گاه از زبانهائى- ظاهراً به دفاع از ضرورت يك «همبستگى ملى»- شنيده مى شود كه زمان، زمان پرداختن به گذشته ها نيست، روزگارى است كه همه تيره هاى عقيدتى آنچه را كه در سالهاى پيشين از خوب و بد بر ايران رفته است زمين بگذارند و نگاه ها را بر امروز با قصد ايجاد يك فضاى بهنجار در آينده، متمركز كنيد و اين توصيه خردمندانه اى نيست، خصوصاً كه آينده سازِ ايران، نسل جوان است و اين نسل بايد بداند كه گذشتگان او چه كردند و از دنياى پيرامون، چه برآمد كه چنين مصيبتى نصيب او شد؟ وانگهى حساب گذشته را آنگاه مى توان بست كه دست كم عبرت از آن به كمال رسيده باشد، حالى كه با وضوح تمام مى توان احساس كرد، رسوب آن كژانديشى ها و ندانم كارى ها در ذهنيت بسيارى از ما بازماندگان آن گذشته ها- با كمال تأسف- بر جاى مانده است و چه بسا همين ته نشين ها است كه ما را در كار چاره جوئى، حتى در بهترين شرائط كه حاصل زندگى در فضاهاى آزاد است، لنگ گذاشته است.
از خود سئوال كنيم چرا يهوديان پس از قريب ۶۰سال، كه از فاجعه هالوكاست گذشته است، به انواع وسايل و بهره گيرى از هر فرصت، خاطرات و تصاوير آن دوران شوم را زنده نگاه مى دارند؟- به آنها بايد حق داد، زيرا احساس مى كنند كه از آنچه بر آنها رفته است اگر حتى لحظه اى چشم بردارند، بعيد نيست كه بازگشت آن عوالِم دلخراش، هر چند در قالب ها و شكل هاى تازه زمينه پيدا كند و شاهديم كه اين احساسى پُر بيراه نيست. نازى ها و فاشيست هائى، با بزك هاى تازه و حتى مذهبى، ظهور كرده اند كه دست در دست بازماندگان «فوهرر» بار ديگر آن فاجعه را تدارك مى بينند. همچنين از خود سئوال كنيم كه چرا مردم شيلى پس از گذشت سال ها از حوادث ۱۷ سال ديكتاتورى پينوشه، از پيرمردى كه پايش به لب گور رسيده است دست بردار نيستند؟ آيا بر آن نيستند تا هر وسوسه اى را در تالى احتمالى او پيش از آن كه به ثمر رسد، ريشه سوز كرده باشند؟ مگر آنها نمى دانند از فردِ فرتوت و خشكيده اى چون پينوشه، حتى اگر در هواى «كامرانيِ» از دست رفته اش همچنان نفس مى كشد، ديگر كارى ساخته نيست؟
و باز از خود سئوال كنيم، چرا سياهان آمريكا، از تلاش خود براى بزرگداشت كينگ و پاسدارى از ارزش هائى كه او آفريد و زنده نگاهداشتن خاطرات سهمگينى كه قريب ۱۵۰ سال زندگى در شرائط بردگى براى آنها به جاى گذاشته است، حتى براى لحظه اى روى برنمى تابند؟
سياهان آمريكا مگر امروز در زير لواى يك قانون اساسى پيشرفته و حقوق بشرى از حق صددرصد مساوى با سفيد پوستان برخوردار نيستند؟- آيا هم اكنون در حساس ترين مراجع قواى سه گانه كشور، شركت ندارند؟
آيا هرگونه تجاوز به حقوق سياسى، اجتماعى و اقتصادى آنان بر طبق قانون و عُرف، جرم و مصداق قانون شكنى محسوب نمى شود؟- اين كوشش وقفه ناپذير آنان براى بازگو كردن و باز نوشتن و بازتابيدن اَدوارِ گذشته و ستمى كه بر آنها رفته است، آيا جز براى آن است كه آخرين رسوب زشتى ها را از ذهنيت هائى كه همچنان دوام آورده اند، بشويند و تكرارها را حتى اگر به مرحله محال رسيده اند مانع شوند؟
افزوده بر اينها، اصولاً مگر مى توان، «گذشته» را خصوصاً از دماغ كسانى كه خود از گذشته اند به پند و عبرت بيرون كشيد؟
و يك پا جلوتر! مگر منطقاً مى توان گذشته را كه سازنده نسل ها است و ذاتِ هر آدميزادى را پر كرده است. از وجود او جدا كرد؟- «گذشته» را اگر از من و ما بگيرند چه از من و ما باقى مى ماند؟
من اين نوشته را يكسره وقف گذشته ساخته ام به دو دليل:
نخست براى اين كه نسل جوان با كژى هاى نسل من و ما در يكسو و دست هائى كه از آستين غير برآمد و آتشى افروخت كه هم ما را سوزاند و هم حال به دامن خودشان كشيده است. در سوى ديگر آشنا شود تا در چاره گرى هاى خود بى گدار به آب نزند و به اين واقعيت پل ببندد كه هر چند جدائى از دنياى كنونى ناممكن است ولى اگر در انديشه رهائى است، بايد از خود مايه بگذارد. و دِل به رحمت و اعجاز غريبه اى كه خود در گل مانده است نه بندد.
***
نقل را از همين «ناخودى ها» آغاز مى كنم:
از فرط روشنى ظاهراً نيازى به تفصيل اين حكايت نيست كه دنياى كنونى در آتش مهيبِ توحشى كه بنام «اسلام» و «مقدسات دينى» زبانه كشيده به دورانى به مراتب وخيم تر از دوران جنگ سرد، گرفتار شده است. راستش را بخواهيم جمعِ هيزم كشان اين كوره جهانى آتش، به وجود عناصرى چون اُسامه بن لادن محدود نمى شود. آنها كه به ويژه در مغرب زمين، تلاش مى كنند، تا سر رشته غوغائى كه سراسر جوامع اسلامى را در گرفته است، در وجود عمرو و زيد نشانى دهند، يا نادانند و يا واقعيت را مى دانند ولى نمى خواهند نقش مخرب خود را در اين سوداى زشت، افشاء كنند. به گمان من اين هر دو فرض صادق است و پر نشانه هم هست. نادانند- وگرنه نمى آمدند، تا هر چه در چنته دارند به شكار «بن لادن» واگذارند، گوئى كه اگر او به دام افتد، آتش نيز بيدرنگ فرو خواهد نشست و گوئى اگر فى المثل كاريكاتورى از پيامبر اسلام بسازند حريف را رسوا خواهند كرد، غافل كه بر دانه هاى دامِ «بن لادنها» مى افزايند.
مى دانند كه گره كجا است ولى عادت به «آقائى» آنها را جواز نمى دهد تا گره را با دندان خِرَد باز كنند و لاجرم مشكل گشائى را به توپ و تانك خود واگذاشته اند. اينطور كه پيدا است، اين «بزرگان جهان مدار» نيز مانند بعض از ما، با مرور در گذشته خود ميانه خوشى ندارند؛ نمى خواهند به خود بقبولانند در اين آتش جهانگير، با كژ انديشى ها و پر خواهى هاى خود سهمى بزرگ داشته اند؛ هر چند حق را نبايد فرو گذاشت و گذشت، اينجا و آنجا با مغزهائى روبرو مى شويم كه خُرده خُرده به درون واقعيت ها راه بُرده اند ولى مايه تأسف آنجا است كه در دنياى كنونى، چيرگى با اين مغزها نيست. با آنها است كه همچنان چشم بر كيسه هاى خود دوخته اند و اگر جز اين است، چرا باز هم كج راهه را انتخاب كرده اند؟ چرا از واقعيت ها عامداً مى گريزند و بَر ندانم كارى هاى خود سرپوش مى گذارند؟ چرا صداقت به خرج نمى دهند و آشكارا نمى گويند دَمى كه از ما بر اين كوره آتش رسيد، در حدّ خود نه بادى كه طوفانى بود؟
چرا نمى خواهند بپذيرند اين «دمكراسى ها» و «دمكراسى پردازى هاى» بسته بندى شده كه هيچ جز مفهوم قلب شده دمكراسى نيست، تا حال چه به بار آورده است؟
براى پوشاندن كجى ها و ندانم كارى ها و سودجوئى هاى خود از نگاه ملت هاشان، «انتخابات» عراق و افغانستان و حتى فلسطين را «اولين شكوفه هاى دمكراسى» در منطقه، نقش مى زنند و امّا اين واقعيت را پنهان مى كنند كه اگر ديوانه خونريز و آدمخوارى را از ميدان به در كردند، چه وانفسائى از دشمنى هاى مزمن قومى و مذهبى، به جاى آن نشاندند؟
به ملت هاى خود نمى گويند كه اگر پاى سربازان «آزادى بخششان» لحظه اى از عراق كنده شود، از همان لحظه چه سيلاب فاجعه اى در بستر همان تضادهاى مذهبى و قومى كه از هم اكنون سر گرفته است، در سراسر خاك اين كشور جارى خواهد شد؟- نمى خواهند براى مردم خود فاش كنند در افغانستان نيز كه «رئيس جمهوريش» جرأت ندارد، جز در پناه قراولان آمريكائى (و نه خودى) از درى به درى قدم گذارد رسوب وحوش طالبان همچنان بر جا است.
نمى خواهند به اين واقعيت اعتراف كنند، با «انتخابات» هائى كه «اولين شكوفه هاى دمكراسى اش» خوانده اند، به دار و دسته هائى چون «الدعوه» و «شوراى عالى انقلاب اسلامى» كه پرورش يافتگان رژيم «فقهاى» ايرانند و خود تا ديروز آنها را در فهرست «گروه هاى تروريستى» جاى داده بودند و نيز به همتاى فلسطينى آنها (حماسى ها) چه آسان مشروعيت حكومتى بخشيده اند.
نمى خواهند به قول آنها كه با مفهوم بلند «دمكراسى» آشنايند و نيز به تعبير نويسنده «تايم» بگروند كه هشدار داده بود، «چند قطره رنگ بر انگشتان رأى دهندگانِ اين قبيل «انتخابات شكوفه هاى دمكراسى بيست، راه دادن به دشمنان سوگند خورده دمكراسى است.»
نمى خواهند قبول كنند و يا در خلوت خود قبول كنند و به روى بياورند كه بازسازى «امپراطورى روم» در ابعاد جهان امروز كه هسته و جوهره هدفِ نئوكنسرواتيوهاى نوخاسته شان بود شكست خورده است.
نمى خواهند بپذيرند، آن روز كه براى حفظ سلطه بر ثروت ملل خاورميانه جنبش هاى سكولار و ملى اين منطقه را به تيغ سركوب وامى گذاشتند، بُغض هائى را كه در گلوى مردم اين سامان جمع شده بود، به گروه هائى مى سپردند كه نشان نه فقط از يك استبداد موحش، بلكه از يك ارتجاع تاريخى و كور بر پيشانى داشتند و سرانجام نمى خواهند، بر اين واقعيت تسليم شوند كه چطور، براى جبران مافات و كشتن مارى كه در آستين پرورده اند، دنيا را به يك جنگ صليبى نوين سوق داده اند.
ميكرب «اُسامه بن لادن» كه اينك به صدها و هزارها مبدل شده است چگونه ظاهرشد؟
بهتر است پاسخ را نه از زبان رقيبان خودى و سياسى خويش، كه از قلم يك جمهوريخواه روشن بين كه نخواسته است حقيقت را فداى اوهام كند، بازيابند:
ديمترى سيمز، ناشر مجله معتبر جمهوريخواه (NATIONAL INTREST) و رئيس بنياد نيكسون در مقاله اى با عنوان (JIHD-UNINTENDED) مى نويسد:
«كارهاى دولت بوش، در بسيارى از زمينه ها غير قابل دفاع است ولى نبايد فراموش كرد. آنچه اين دولت انجام داده است، تازگى ندارد و بسيارى از دولت هاى پيشين نيز از جمهوريخواه و دمكرات، در اين لغزش ها شريكند. او در اين باره به سخنان «برژنيسكى» مشاور امنيتى دولت كارتر، كه ضمن مصاحبه اى در سال ۱۹۹۸ با مجله فرانسوى (LE NOUVEL OBSERVATEUR) به زبان آورده است، استناد مى كند:
«برژنيسكى گفته است، ما از مدت ها قبل از حمله شوروى به افغانستان اقداماتى به طور پنهانى درون اين كشور آغاز كرده بوديم» و اضافه كرده است كه «او [برژنيسكى] از ماهها پيش، طى نامه اى، پيش بينى خود را مبنى بر اين كه تحريكات زيرزمينى ما [آمريكا] در افغانستان، به دخالت نظامى شوروى ها منتهى خواهد شد، به اطلاع رئيس جمهورى رسانده بود.»
گفتنى است كه مشاور امنيتى كاخ سفيد در اين مصاحبه ادعا مى كند:
كه «عمليات پنهانى ما، حاصل يك فكر عالى بود» و به اصطلاح دليل مى آورد كه: اين عمليات سبب شد، همانگونه كه من [برژنيسكى] پيش بينى كرده بودم روس ها عملاً به دخالت نظامى دست بزنند و خود را به دام افغانستان بيندازند و آنچه را كه در جنگ ويتنام نصيب ما شد، تجربه كند.»
«ديمترى سيمز» ادامه مى دهد، در دوران رياست جمهورى «ريگن» نيز اين كج روى ها تكرار شد. در سال ۱۹۸۸ وقتى گورباچف تصميم گرفت، قواى شوروى را از خاك افغانستان فراخواند، در عين حال پيشنهاد كرد كه يك دولت ائتلافى در اين كشور تشكيل شود تا از دخالت پاكستان و به قدرت رسيدن بنيادگرايان اسلامى جلوگيرى شده باشد. جالب توجه است كه سفير وقت آمريكا در مسكو هر اندازه اصرار مى ورزد كه چنين پيشنهادى خصوصاً پس از تخليه افغانستان از نيروهاى شوروى موجه و منطقى است، در واشنگتن گوش شنوائى نمى يابد. سفير (JACK MATLOCK) در كتاب خود «گورباچف وريگن» مى نويسد:
«در آن زمان سياست هائى كه در واشنگتن طراحى مى شد با واقعيت هاى افغانستان خوانائى نداشت، به ويژه كه ادامه كمك هاى تسليحاتى به مجاهدين كه با راندن شوروى، هدف هاى ديگرى در سر داشتند، از هيچ جهتى وجهه منطقى نداشت.»
يادآورى حوادث گذشته، خاصه از اين ديدگاه ضرورت دارد كه غرب عموماً و آمريكا خصوصاً، در شناخت مسائل پيچيده اين منطقه حياتى و حساس نه فقط در گذشته در پى «منافع فورى» خود دويده كه امروز نيز به كج روى ها و ندانم كارى هاى خود ادامه مى دهند. سخنان هفته پيش آقاى «رامسفلد» وزير دفاع آمريكا (حمله نظامى به ايران به عنوان يك انتخاب از نظر دور نيست)- آن هم درست به هنگامى كه مسأله هسته اى ايران به شوراى امنيت احاله مى شود و نيز در شرائطى كه نشر يك «كاريكاتور»، به تحريك بنيادگران آتشى برانگيخته است، به خودى خود گواهى است كه مدعيان «رهبرى» جهان، در روياروئى با حوادثِ منتظر و نامنتظر، قادر نيستند خود را از چنبره «عادت هاى» تاريك برهانند، گوئى سخت به نابينائى گرفتارند و نمى بينند كه چطور روز تا روز با سياست هاى ناپخته و ناآگاهانه خود، به بساط چركين بنيادگرايان غذا رسانده و چطور از ريشه يابى و چاره جوئيِ عقلانى طفره رفته اند و همچنان طفره مى روند.
***
و اينك نقلى از نقش خودمان
بى گمان سواى مشتى به واقع عامى كه اگر دنيا را آب ببرد آنها را خواب برده است بر اهل نظر (درونى و بيرونى) اين واقعيت رخ نموده است كه در گذشته سياست هاى مبتنى بر پرهيز از گشايش هرگونه منفذى به روى يك فضاى آزاد و حتى نيمه آزاد و نيز تن زدن از شناخت مشكلات جوهرى جامعه و در عوض بازنهادن همه دريچه ها به روى پس گرايان مذهبى (و ظاهراً به دليل هموندى ديرينه سال و تاريخى با اين طايفه) و سرانجام چسبيدن به انديشه منحصراً «توسعه اقتصادى» و غفلت از لازمه آن «توسعه سياسى» در پروار شدن استبداد پسگراى مذهبى و «فقاهتى» نقش كليدى داشته اند.
(حالا آن توسعه اقتصادى تا چه اندازه صواب و تا چه اندازه بيراه بود خود حكايت ديگرى است)، مى گويند، چرا بايد بر اين شده ها و رفته ها انگشت گذاشت؟ متأسفانه پاسخ اين است كه هستند و كم هم نيستند افراد و گروه هائى كه قادر نيستند از «هواى دلبستگى هاى» خود اندكى فاصله بگيرند و با واقعيت ها آشتى كنند ولى اين كشش ها واقعيت را نمى پوشاند كه انقلاب بهمن ۵۷ از مايه هاى مذهبى، ريشه نگرفت، لقمه اى بود كه به دلايل بسيار روشن نصيب حلقوم مذهبى ها شد (كمى بعد اين را هم توضيح خواهم داد.)
اين يك حقيقت است كه مردم ايران دَردِ مذهب نداشتند. به عكس با هر نوائى از تجدد، همساز بودند. مردم ايران، حتى در سطح توده ها، فارغ از تعصب (كه خود يك آيت تاريخى و فرهنگى و برون از خشكى بود) با معتقدات خود مى زيستند و آنهائى كه چون من در بيشترين كشورهاى اسلامى سفر كرده بودند، به رأى العين مى ديدند كه هيچ وجه شبهى در قلمرو بستگى ها و باورهاى مذهبى، ميان ايرانيان و ساير جوامع اسلامى نمى توان جست. مردم ايران مسلمان بودند و هستند ولى به دلايلى كه از تاريخ بايد خواست، به عصبيت هاى دينى روى نداشتند و ندارند. حتى آيت الله خمينى نيز با هوشِ روستائيِ خود اين واقعيت را در مرحله اى از فعاليت هاى خود فهم كرد و به تعبير روشن تر اين استعداد را از خود نشان داد كه وقتى رِندانى به او رساندند كه شعارهاى صرفاً «شريعتى» براى او نان و آبى نمى سازند، بى درنگ پذيرفت كه از «غمخوارى» براى «اسلام عزيز» كم كند و از چاشنى تعلقات ملى و وطنى بهره بگيرد. كارى كه امروز مى بينيم خامنه اى سَلَف او، در اين ماجراى پر جوش «هسته اى» به تقليد از عوامفريبى «پيشوا» سر داده است. (خوانندگان را بر اين زمينه رجوع مى دهم به وعظ ها و روضه هاى آقاى خمينى، در پيش و پس از چهارم آبان ،۱۳۴۳ كه به آشكارترين وجهى، گواهى مى دهد، چگونه او از تزريقات مذهبى فاصله گرفت و به شعارهاى ملى و ميهنى روى آورد و ناله و گريه خود را به «پايكوب شدن عزت ايران و عظمت ارتش ايران» گره زد و تا توانست از ماجراى تصويب قانون مصونيت سياسى مستشاران آمريكائى در سوداى خود بهره جست.)
در اين باره سخن شادروان شاپور بختيار يادآوردنى است كه گفته بود:
«مردم ايران مشكلِ مسلمانى نداشتند و اگر مَدار روزگار، قرار بود بر اين خط باشد كه حكومت هاى مذهبى در خطه اسلام پديد آيند، ايران آخرين آنها بود و راستش را بخواهيد هرگز به اين مدار نمى آمد و اگر ديديم سير تاريخ به انحراف افتاد، دليل آن را بايد در جاى ديگرى بجوئيم.»
در اين باره، اگر همه دلايلى را كه در سهم رژيمِ وقت مى گنجد يكسره فرو گذاريم و تنها به اين نكته توجه كنيم كه چطور آن رژيم در بحبوحه طوفان حكومت را به عنصرى چون «شريف امامى» مى سپارد و ظاهراً با اين توّهم كه او «سَر و سّرى با ملاها دارد»، به طورِ سَرراست پاسخ خود را خواهيم يافت و اما اين پرسش را پيش آوريم كه آيا، فقط آن كژروى ها و ندانم كارى هاى (درونى) و آن سياست هاى بُغض آفرين (بيرونى) بود كه اين وانفساى ضد آزادى و ايران سوز را سبب ساز شد؟
به گمان من پاسخ مثبت به اين «فقط» نه تنها مصداق فرار از مسئوليت كه نمونه اى از معانى بى انصافى و گرايش به خودپرستى است. حال به مقوله سوم رسيده ايم:
***
پيشاپيش نگاهى به موقع خاص ايران در منطقه و ماوراء منطقه يِ زيستى آن ضرورت دارد.
حوادث صد و اندى سال گذشته تاكنون بر اين واقعيت امضاء گذاشته اند كه نقش ايران در گستره جغرافيائيش، همواره نقش محورى بوده است، در اين معنا كه در اين بيش از يك قرن، سر رشته ساز بسيارى از حادثه ها ايران بوده است. آنگونه كه هر واقعه كلانى در ايران همانند سنگى كه كسى به آب بيندازد، به صورت امواج دايره وار، نه تنها به سرزمين هاى همسايه كه به دور دست ها نيز سرايت كرده است.
-ايران نخستين كشورى بود كه در قاره وسيع آسيا، پارلمان به اسلوب غرب را پايه ريخت. هر چند اين نهال نو رُسته به تيغ دخالت هاى خارجى و عوامل داخلى و «فقدان پاره اى از خشت هاى زيربنائى» آنگونه كه اميد مى رفت به ثمر نرسيد ولى ميراث آن نه فقط در ايران كه در سراسر منطقه و فراسوى منطقه اش رسوخ كرد.
-نهضت ملى ايران پديده اى بود كه در سمت غَرب تا شمال آفريقا و در سمت شرق تا مرزهاى هند و نيز در بزرگترين كشور اسلامى (به لحاظ جمعيت) اندونزى، اثر گذاشت و آنها كه آن دوران را به خاطر دارند، فراموش نكرده اند كه در آن روزگار حديث اول همه مردمان اين سرزمين ها، حديث ايران بود.
-اگر ثمرات انقلاب بهمن ۵۷ را رَد بگيريم، درخواهيم يافت كه مايه ساز تمامى خيزش هاى بنيادگراى اسلامى از آن مبداء ريشه گرفته است.
قصد من از بر شمردن اين نمونه ها، ناگفته پيدا است، ارزيابى خوب و بد حادثه ها نيست، تنها تأكيد بر آن خصلت محورى است كه به دلايل جوراجور فرهنگى، اقتصادى، سياسى و جغرافيائى نصيب ايران شده است و همين جا است كه پرداختن به نقش خبرگان، روشنفكران و «چراغ داران» جامعه ما خواه ناخواه زمينه پيدا مى كند، چرا كه آنها نيز در بروز اين طاعون همه گير، سهمى داشته اند.
سخن در اين است كه نيروهاى چپ، ميراث داران نهضت ملى و آنها كه در هيچ سمت و سوئى با فلسفه آخوندى ظاهراً آشتى نداشتند (راست ها به جاى خود كه به جز استثناءها مجذوب قدرت بودند) در هواى نوعى از خودبيگانگى- آنهم در يكى از پيچ هاى تند تاريخ ايران- با يكى از نمايندگان استبداد و پسگرائيِ تاريخى وطنشان بيعت كردند. خواستند استبدادى را از صحنه برانند، با استبدادى به مراتب مخوف تر هم سَفَر شدند و بى اعتناء به توانائى هاى خود، تكيه گاهى يافتند تنها با اين برداشت كه زور دارد و مى تواند نقش بولدوزر را بازى كند و در اين چسبندگى چنان ماندند كه گوئى از روز ازل اتكائى و اتكالى بار آمده اند.
كجايِ معناى «تعهدّ و مسئوليت» با روحيه آن كس كه خود را از طايفه روشنگران مى داند با اين شعار عاميانه و خطرناك خوانائى دارد كه:
«بگذار اين برود، هر چه پيش آيد خوش آيد؟»
چگونه حتى مى توان تصور كرد يك مؤمن صديق به آرمان نهضت ملى ايران، روزى بيايد و همه دارائى خود را در خدمت موجودى بگذارد كه يك اَنبانِ پُر از ارثيه ارتجاع و استبداد و خرافات قرون و اعصارى با خود مى كشد؟
اين بهانه پذيرفتنى نيست كه رژيم همه درهاى تميز و تشخيص را چفت زده بود. چنين ادعائى، در معناى صحيح، قبول دور باطل است.
(استبداد- درهاى بسته- استبداد)- اگر بپذيريم آن دَرهاى بسته سبب ساز نفى تشخيص و عمل شد سپس منطقاً بايد بپذيريم كه استبداد يك پديده جاودانه است. در اين ميان نقش روشنگران را كجا بايد سراغ گرفت؟
بر نخبگان و آزاديخواهان در هر جامعه مفروض فرض است كه درها را با تلاش و سعى خستگى ناپذير خود باز كنند و اگر در مرحله اى شكست خوردند، از پاى ننشيند و باز و باز براى نجات توده ها از تاريكى تقلا كنند، كارى كه در بحبوحه ظهور فاشيسم، آزاديخواهان، سوسياليست ها، ليبرال ها و سوسيال دمكرات هاى آلمان على رغم گرايش توده ها به غول ناشناخته پيش گرفتند يعنى به يك پوپوليسمِ كور تسليم نشدند تا نوبتشان رسيد و آلمان دمكراتيك را بنا كردند.
گو اين كه وقتى به چند و چون صعود «خمينى گرى» مى انديشيم به اين نتيجه مى رسيم كه اگر آن خصلت «اتكالى» در ميان نبود و اتكاء به خويش در ميان بود، آن قشر كوچكِ بندگانِ ارتجاع و استبداد توان آن نداشتند، چنان آسان، تمامى قدرت را ببلعند:
من نمى خواهم از بازرگان دفاع كنم كه با او در عرصه هاى جهان بينى، تفاهمى ندارم ولى به صداقت بايد گفت: وقتى او بر طبل اعتدال مى كوبيد و توقف در كشتارها و «دادگاه هاى بلخ» را طلب مى كرد، آيا همه آنها كه به او مى تاختند و به «سازشكارى و جدائى از آرمان انقلاب» مُتهمّش مى كردند، از طايفه ملايان بودند؟
بر توده هاى مردم حَرَجى نبود، بر آنها نمى توان خرده گرفت كه چرا كارنامه غولِ از شيشه بيرون جسته را در دست نگرفتند و به «تجزيه و تحليل» آن ننشستند تا تكليف خود را روشن كنند. انتظار از «چراغ داران» بود تا تميز بَدَل از اصل را به مردم بياموزند و دريغا كه نه فقط به رسالت خود عمل نكردند، خود باركش غول بيابان شدند.
مگر تشخيصِ ذهنيت آقاى خمينى با انبوه آثار مكتوبى چون «كتاب مستطاب كشف الاسرار» و «رساله ولايت فقيه» كه در ميان بود كار دشوارى بود؟
***
به دعوى خود بازمى گردم كه چرا بايد «گذشته» را همچنان كاويد؟
چرا بايد آبشخوارهاى مصيبت را بازشناخت؟ و چرا نبايد به اين خواست ناروا و تجديد كننده كژى ها چسبيد كه فقط و فقط و فقط بايد به آينده نگريست و گذشته را به بايگانى راكد سپرد؟
مگر مى شود بيمارى را با سرپوش نهادن بر علت هايش شفا بخشيد؟ وانگهى مگر امروز ناظر اين واقعيت تلخ نيستيم كه هنوز فراوانند آنها كه ميراث جزميت ها را به دوش مى كشند؟
اينكه آمديم- تجربه تلخ بيعت با خمينى را از ياد بريم- و به ساز موجود نالايقى چون محمد خاتمى رقصيديم و وقتى زمين خورد، باب الحوائج را در وجود هفت خطى مانند رفسنجانى سراغ گرفتيم (و رأى به او را مصلحت شناختيم) آيا خود نشانه بقاى آن روحيه (اتكالى) نيست؟- آيا روايت از آن ندارد كه ميكرب بيمارى در وجود ما دوام آورده است؟- پس چطور گذشته را رها كنيم كه هنوز در عروق و شرائين ما زنده است و جريان دارد؟
چگونه مى توان به آينده اى كه فقط در ذهن ما تصويرى آنهم نه چندان روشن دارد، نگاه كرد و منحصراً به «حالى» كه پُر از «گذشته» است «سرگرم» ماند؟
مى بينيم در اين سو «چپ هاى» ما حتى با خود، سازگارى ندارند و در آن سو «راست هاى» ما به دهش سوداگران جهان چشم دوخته اند.
اينها را بقاى ميراث گذشته ندانيم چه بدانيم؟
نه! بر گذشته نمى توان چشم بست، آرى «گذشته» هنوز در ذهنيت ما جريان دارد. به طهارتى نياز داريم.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •