Nimrooz
Vol. 18, No. 871, February 17, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۱ - جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۸۴
محسن كردى
گفتن نيمى از حقيقت خود نوعى دروغگويى است!
003069.jpg
كردى
روزگار غريب و عجيبى است. بشر در تمامى علوم از هميشه بيشتر پيشتر رفته و ريشه هر معضل و مشكل و موضوع اجتماعى مربوط به بشر به لحاظ روانى و تاريخى و سياسى و بيولوژيك و زيست شناسى و حتا زمين شناسى و تاريخ تكامل حيات در زمين و تأثير هر كوفت و زهر مارى بر آن بررسى شده و پاسخ ها توسط محققان و دانشمندان همه در دست است كه چرا اين معضل و مشكل وجود دارد و راه رفع صلح آميز آن چيست... اما بشر امروز از دولتمردان بزرگ و رئيس جمهورها و فرمانروايان از منتخبين دمكرات گرفته تا ديكتاتورهاى شان همچنان مانند اجداد شامپانزه خود بزرگترين مشكلاتش را غالبا با توسل به خشونت و حيله و دغل و حقه بازى حل ميكند. غالبا هم كار به همانجا ختم ميشود كه از اول هم همه حدسش را ميزدند. جنگ ايران و عراق، جنگ جهانى دوم، جنگ يوگوسلاوى، درگيرى صدام با غرب، جنگهاى اعراب و اسرائيل، جنگ ويتنام، همه و همه نمونه هاى بارز آن است. اينها به همراه چماق زرادخانه هاى نظامى و انبار سلاحهاى اتمى چيزى بجز همان شامپانزه باهوش چماق بدست را كه «ديويد اتنبورو» در برنامه هاى خود بررسى ميكند را بياد نمى آورد. ما همان شامپانزه ها هستيم منتها روشهاى مان پيشرفته تر شده و چماقهاى مان بهتر سر ميشكند. (برنامه هاى ديويد اتنبورو را با دقت اگر تماشا كنيد شباهت ها را به عيان خواهيد يافت).
... و ما نيروهاى اپوزيسيون از اين «موهبت» برخورداريم كه در ايران و در قدرت نيستيم و بجاى چماقى كه آرزويش را داريم على الحساب قلم بدست داريم و ميتوانيم بجاى بكار بردن زور و خشونت در مقابل مخالفين مان و شكستن سر حريف با چماقهاى مدرن با هم به هم انديشى فكرى (بجاى جدال فكرى) بپردازيم. اين فرصت حيف است مفت از دست برود و چيزى ياد نگيريم چرا كه روزى كه به قدرت دست يابيم ديگر ياد نخواهيم گرفت چرا كه قدرت بدست داريم و گوش شنوايى در كار نيست. آنها كه به اين سخن معترضند و به نگارنده ميگويند كه قياس به نفس نكنم بدانند كه من نيز خود را مانند آنها از صميم قلب متعهد به دمكراسى و حقوق بشر ميدانم و از آنها كه برخلاف اين ميكنند نفرت دارم. اما از طرف ديگر چشم واقع بين ترى از اين معترضين دارم. يعنى به خودم (نوعى) و اينكه چنانچه روزى به قدرت برسم (حال در مقام حزب يا ايدئولوژى يا تفكر يا سازمان يا هرچه) اين تعهد را همچنان حفظ كنم اعتماد ندارم و عقيده دارم كه كسى كه چنين اعتمادى به خود دارد از گذشت روزگار نامخته است و خود را و فرهنگ و جامعه و تاريخ خود را خوب درك نكرده است. در تاريخ ميهن من و حتا منطقه خاور ميانه بسيارى ديگر از كشورهاى جهان سراغ ندارم سياستمدارى را كه از قدرت بيشتر از مشروع رويگردان باشد. هرگاه فرصت دست داده از قدرت نامشروع استفاده شده است. شناخته شده ترين اين كسان دكتر محمد مصدق و محمدرضاشاه هستند كه هركدام در حد مقام خود آنجا كه زورشان رسيد قدرتى بيش از آنچه كه مشروع بود خود را برخوردار كردند و هركدام نيز «دلايل» خود را داشتند. بقيه را خود حدس بزنيد. با اين تفاوت كه محمدرضاشاه ميپذيرفت كه دمكراسى غربى در ايران رواج ندارد اما مصدق به توجيه رفتار سياسى خود ميپرداخت و مانند سقراط جام زهر را سر نميكشيد كه رسمى پايدار، يعنى احترام به قانون و رأى باقى بماند. اينها بزرگترين مردهاى سياست مان بودند و بزرگترين مردهاى خداى مان نيز برخلاف آنچه كه در پاريس وعده دادند كردند و دست هرچه بى خدا و كافر بود در تبهكارى و بدنهادى و ديكتاتورى از پشت بستند. از اين مردان بزرگ هرچه به طرف پايين بياييم ملاحظه ميكنيم كه اين قدرت طلبى و ديكتاتور مآبى بر تمامى اركان سياست و جامعه از دولت و بخش خصوصى گرفته تا انجمنها و مدارس و دانشگاهها و خانواده حاكم است. ديكتاتور بزرگ خانواده پدر است و بترتيب خواهر يا برادر بزرگتر. همين سلسله مراتب در ميان جمع رفقا، بچه هاى محل، انجمن ها و تيم هاى ورزشى و اداره جات وغيره به صورتهايى ديگر برقرار است كه حق ضعيف تر را پايمال كنند. اين فرهنگ اجتماعى و سياسى ماست كه طى قرنها عادت ما شده است. اين فرهنگ اگرچه در طى قرنهاى گذشته باعث دوام و بقاى جامعه ايرانى شده است اما امروز پاسخگوى دنياى مدرن نيست و بايد زير رو شود. چرا كه از چنين جامعه اى انتظار برآمدن سياستمدار يا سياستمدارانى، يا گروهها و احزابى كه پس از رسيدن به قدرت بتوانند تنها به قدرت مشروع بسنده كنند، انتظارى بس بيهوده است. بيشترينه سياستمداران ما نه به اندازه خمينى مرد خدا هستند و نه به اندازه دكتر مصدق مدعى دمكرات مآبى. دكتر مصدق مثلا گل سرسبد دمكراسى و آزاديخواهى اين جامعه بود كه هنوز معلم و معبود خيل بسيارى سپيد موى و سيه موى است. در كارنامه اش ميخوانيم كه آنجا كه خود را در خطر ميديد مجلس منحل ميكرد و به خيابان به ميان هوادارانش (و نه بقيه ميليونها مردم ايران) ميرفت و ميگفت مجلس اينجاست و رفراندم ميگذاشت... همه برخلاف قانون و بر خلاف قدرت مشروع. كدام دمكرات در غرب وقتى در مجلس كم ميآورد به خيابان ميرود و ميگويد مجلس اينجاست؟ اينها اگر «پيشنمازهاى» ما با هر مرامى هستند واى به ما كه هركدام زور كه بزنيم در مقام هوادار اينها قرار ميگيريم و ميخواهيم راه اينها را ادامه دهيم و مثلا خيال داريم كه اشتباهات آنها را مرتكب نشويم. البته ارواح رفتگانمان از برخوردهاى مان با يكديگر پيداست كه چگونه نميخواهيم آن اشتباهات را مرتكب نشويم.
همانگونه كه آوردم هر ايرانى كه از اين نوع ادعاها داشته باشد خود و جامعه و فرهنگش را خوب درك نكرده است. ميتوان از گذشتگان انتقاد كرد اما اين انتقادها نبايد زيرپايه اين استدلال باشد كه پس ما دمكرات مآب هستيم و به قدرت مشروع بسنده خواهيم كرد و جرزنى نخواهيم كرد.
نوعى ديگر شامپانزه مدرن
غربيان نيز شامپانزه هاى مدرنى همسنگ ما هستند با اين تفاوت كه آنها به اين درك رسيده اند كه براى آنكه كمتر سرشان بشكند چماق را بر ضد غريبه بدست بگيرند و نزد خود به توافق و تعامل دست يابند و رعايت انصاف و عدالت و دمكراسى را بكنند. براى همين ميثاقى بسته اند و به آن بطور «خداوكيلى» وفادارند و تفسيرهاى شخصى و زير عهد زدن و بى انصافى را به كنار مينهند و پاى اين پيمان هم ميايستند. آنجا كه وقت رفتن شان فرا ميرسد با وجود سوزش ناشى از كنار كشيدن از قدرت به قر ولندى بسنده ميكنند و كنار ميروند. ما اما از اين روشها فقط حرفش را ميزنيم و قانونش را هم دقيقا از روى همان قوانين پيشرفته حتا بهترش را مينويسيم اما باز هم با تعهد به قانون اساسى و عهد را زير پا ميگذاريم و بمحض بدست گرفتن قدرت سر حريف را با چماق استبداد ميشكنيم. ميدانيد چرا ما اينچنين ميكنيم اما غربيان نميكنند؟ براى آنكه غربيان انسانهايى هستند كه به اين مهم پى برده اند كه در درازمدت به نفع خود و نوادگانشان است كه رعايت عدالت و انصاف را بكنند و به قانون مورد توافق بدون آنكه تفسير هاى «جرزنانه» از آن بكنند عمل ميكنند اما ما نه. ما حتا اگر بهترين قانون را هم بنويسيم چپ و راستمان اگر بتواند آنرا زير پا ميگذارد. اين را از خانواده و تربيت خانوادگى به ما ياد داده اند و اسمش را هم گذاشته اند زرنگى و تيزبازى. ما فقط تا نوك بينى مان را ميبينيم و خواستار منافع كوتاه مدت هستيم. به اين فكر نميكنيم كه شايد نوه ما به اندازه ما «تيز و زيرك» نباشد و خود قربانى همان رسمى شود كه خود پايه گذارش بوده ايم.
شايد خواننده محترم از اين همه نا اميدى نگارنده به جامعه ايرانى تعجب كند. اما مشت نمونه خروار است. مقالات و آثار نيروهاى سياسى ايران را مطالعه كنيد كه چه چيزهايى در آنها نهفته است. اتهام ها جاى والايى در اين آثار به خود اختصاص داده اند آنهم بدون مدرك محكمه پسند. محاكمه ميكنند و حكم ميدهند. البته فعلا كه قوه قضائيه را بدست ندارند حكم مثلا اين است كه؛ «گروه مخالف من وابسته به بيگانه است و ثروت ملى را به غارت ميبرد بايد مردم را آگاه كرد كه به اينها رأى ندهند» . و البته اين احكام در شرايط عدم دسترسى به قدرت صادر ميشود. اگر قدرت دست صاحب اين انديشه ها باشد و اين «وابستگان به بيگانه و غارتگران ثروت ملى» به دست دادگاه فرمايشى سپرده نشود معنايش اين خواهد بود كه صاحب قدرت دستش در غارت ملى با اين وابستگان به بيگانه يكى است. از اينجاست كه كولاك ها و بازداشتگاههاى چندهزار نفره و زندانها و اعدامهاى چندين هزار نفره همه براى «خدمت به خلق» و براى زدودن «انگلهاى جامعه» به راه ميافتند و تاريخ تكرار ميشود. نمونه ها؛
براى يافتن نمونه نگاهى به مقالات و نظرات مخالف و موافق در جماعات ايرانى بياندازيد. آنچنان از سر بى انصافى و تحريف به هم ميتازند كه گاه به بلاهت ميزند. فكر اين را نميكنند كه مردم نيز تاريخ ميخوانند و آگاه هستند. اينگونه يكطرفه به قاضى رفتن دودش به چشم همه ميرود. ما در اين غربت اين فرصت را داريم كه از هم بياموزيم. پس اين وقت عزير را تلف نكنيم. اينجا كسى نميخواهد به ما رأى بدهد و با نوشتن و گفتن نميتوان آراء آينده را كسب كرد. اينجا محل بررسى و تحقيق است. اينجا اگر دست به تحريف بزنيم خود را گول زده ايم. لااقل به خودمان رحم كنيم.
آقاى سهراب مبشرى يكى از فعالين سياسى چپ هستند. به نمونه اى از نوشته هاى ايشان تحت عنوان «آيا شاه از خشونت بيزار بود» خطاب به رضاپهلوى توجه فرماييد؛
«در سال ،۱۳۲۵ به دستور و با دخالت مستقيم محمدرضاشاه، شمار كثيرى از ايرانيان آذربايجانى قربانى كشتارى شدند كه ارتش شاهنشاهى مرتكب شد. فجايع اين كشتار، هنوز مو را بر تن هموطنان آذرى مسن تر كه آن روزها را به ياد دارند، راست مى كند» .
اين آقاى مبشرى هم عمرى را گذرانده و هم با تاريخ معاصر آشنايى دارد. مقاله ايشان بسيار طولانى تر است و اين فقط يك نمونه است كه آورده ام. ايشان بعنوان كسى كه تجربه سياسى دارد بايد بداند كه خشونت بكار بردن امرى نسبى است. اينها را من نبايد به ايشان ياد بدهم بلكه انتظار اين است كه ايشان خود به اين امر واقف باشند و هستند. فقط چون دارند با رضا پهلوى سخن ميگويند انصاف و فهم و درك سياسى خود را زير پا ميگذارند.
خشونت در سياست يعنى چه؟ بايد چه كارى از فردى يا رئيس جمهورى يا فرمانده اى سر بزند كه او را خشن بناميم؟ اينكه هنگام برخورد با فعال سياسى مخالف كه قانون را زير پا نهاده، مثلا خواسته آذربايجان را جدا كند، به او فحش بدهد؟ يا به او سيلى بزند؟ يا او را با باتوم مجروح كند؟ يا بازداشت كند؟ شلاق بزند؟ زندان طولانى مدت كند؟ يا اعدام كند؟ كدام اينها خشونت است؟... البته بستگى دارد. اگر مرتكب از همنظران آقاى مبشرى باشد نه جنايت است و نه خشونت، بلكه نامش رعايت قانون و استفاده از وسايل مشروع بر عليه كسانى است كه امنيت زحمتكشان را خدشه دار ميكنند پس سزاوار گولاك ها و اردوگاههاى كار اجبارى يا كشته شدن در ابعاد ميليونى هستند. اما اگر طرف مخالف ايشان باشد، عين همان عمل يا خشونت است يا جنايت. و بى انصافى اينكه ايشان نيك ميدانند كه تقريبا تمام كسانى كه در واقعه آذربايجان كشته شدند توسط مردم تبريز كه دلشان از فرقه خون بود كشته شدند و نه تهرانى ها يا ارتش. ديگر اينكه وقتى كسى ميخواهد تكه اى از خاك كشور را جدا كند بايد انتظار خشونت را داشته باشد.
اينجا و در اين غربت نبايد براى هم لاف بياييم. هم من و هم آقاى مبشرى و هم همه ما ايرانيان ميدانيم كه حاكم ايران هركه و از هر ايدئولوژى كه باشد، سوسياليست، كمونيست، كاپيتاليست، دمكرات، ووو... بدون خشونت يا راحت تر بگويم بدون راه انداختن جوى خون تن به جدايى قسمتى از خاك كشور نخواهد داد. و آقاى مبشرى... شما كه ميدانيد ما اينچنين هستيم، چرا در اين غربت كه جاى آموختن است، شاه را به دروغ به آن خون هاى ريخته وابسته ميكنيد، و نيز چرا كارى را تقبيح ميكنيد كه اگر خود در مقام قدرت ميبوديد چه بسا بسيار بد تر از آن ميكرديد. مگر همفكران شما در كشورهاى سوسياليستى هزاران بار بد تر نكردند؟ آيا شما راه آن پيشنمازان تان را نميرفتيد؟ اگر بگوييد نه خود را گول زده ايد.
(اصل مطلب آقاى مبشرى را ميتوانيد در سايت اخبار روز مطالعه فرماييد)

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •