|
محمد عاصمى
غم اين خفته ى چند
خواب در چشم ترم مى شكند
نيما
يا شيخ! دل هاى ما خفته است كه سخن تو در دلهاى ما اثر نمى كند؟
چه كنيم؟....
گفت: كاشكى خفته بودى كه خفته را بجنبانى بيدار گردد...
دلهاى شما مرده است كه هر چه مى جنبانى بيدار نمى گردد
حسن بصرى
|
|
محمد عاصمى
|
در برنامه ى خبرى تلويزيون آلمان، مراسم بيست و دوم بهمن و سخنرانى احمدى نژاد، چند دقيقه اى پخش شد.
ولى انبوه مردمان در ميدان شهياد و هوراها و هلهله هايشان، ساعت ها مرا در ماتم اندوه زائى فرو برد.... به اين مردم مى انديشيدم و به سرزمينى كه ايران من است و اينان در آن سرزمين زيسته اند و مى زيند و خواهند زيست... و من نيز از آنانم...
مردمى كه دريغا! بى ستمگر و سركوبگر نمى توانند زندگى كنند. او را مى طلبند، او را با دعا و نياز، خواستارند و از سر جهل و نادانى مى پندارند كه اگر ستم و عذاب نباشد، پس دعا و نياز چه فايده اى دارد؟
بى كليسا و مسجد و شمع و مجسمه هاى رنگين بودا و عيسى و خر دجال و امام غايب، زندگى چه مفهومى دارد؟ مردمى كه به حاكم عادل كه ستم نمى كند، با ديده ى احترام نمى نگرند، عليه او قيام مى كنند، او را كوچك مى شمارند...
مردمى كه ديكتاتور حاكم براى آنان، همانند ريشه در گياهان است... او را مى خواهند تا از او دروغ بشنوند... از او افسانه هاى بهشت و دوزخ را كه با آب و تاب مى سرايد، در گوش گيرند و راه درست بهشت راستين را نمى پسندند و راهنمايان چنين بهشتى را به خاك مى نشانند و تباه مى سازند...
مردمى كه از فريب خوردن و فريب زدن بيشتر خرسندند تا از راست شنيدن و راست گفتن... مردمى كه، كسى را مى خواهند كه وجود و نيرو و استعدادشان را در جنگ و ستيز و دشمنى هاى موهوم، در وعده ها و تهديدها، در فرامين و شكنجه هاى دنيائى و ماوراى دنيائى، در پند و اندرزهاى مكرر و نكبت بار، مستهلك سازند...
مردمى كه در بازار عطر فروشان بيهوش مى شوند و در دخمه هاى دباغان بهوش مى آيند و سرپا مى مانند و نفس راحت برمى آورند...
مردمى كه، كسى را مى خواهند كه آنان را فرسوده كند، به آنها امر و نهى دهد، دشنام و تجاوز بياموزد، فرمان قتل ديگران را و حتى فرمان قتل يك جامعه را صادر كند و به صورت شعارهاى «مرده باد» و «نابود بايد گردد» از گلوى آنان بيرون كشاند و تبديل اين ضعف و بيچارگى مطلق، به نيروئى دروغين، فن و هنر او باشد....
فن و هنرى كه سياستمداران جامعه هاى به اصطلاح «جهان سوم» استاد كامل و مطلق آنند.... جوامعى كه «بسان مخروط وارونه درآمده» و در واقع به وسيله ى فرمانروايان سده هاى ميانه، اداره مى شوند.... كه با چوب گروهى، گروه ديگر را مى زنند و با همراهى گروهى، گروه ديگر را به رسوائى و شكست مى كشانند...
مردمى كه گاه چنين وانمود مى كنند كه عليه بردگى و فرمانبردارى و جهت پذيرى خود قيام كرده اند، در حالى كه با همه ى نيرويشان، دنبال طوقى جديد و اسارتى خشن تر هستند و با شهوت روحى گستاخانه اى، به سراغ برده دارانشان مى شتابند و آنان را با دست خود، نيرو مى دهند تا آنها را به شكست و مجازات بكشانند و در دريائى از صف آرائى ها و دشمنى ها و كينه توزى ها، شناورش سازند...
مردمى كه از اين بازيها و نمايشات در صحنه، احساس شخصيت مى كنند و سركوبى هاى موعظه مانند، غذاى روح آنهاست...
مردمى كه رسوائى هاى عقلانى و روانى، نوعى شهوت درنده و نشئه آور براى آنهاست كه در رگ و پى آنان جارى است و بدون آن، خود را بى هويت و بى ارزش مى دانند و همين پيوند ظريف ميان عرضه و تقاضا، ميان رسوائى هاى عقلى مردم و «دكان هاى فريب تاريخ» است كه كار اين دكه ها را پر رونق مى سازد و پيش خدمتان و مزدوران پوچ دست چندم آنها، به صورت قهرمان هاى پهلوان پنبه اى سياسى از گروه «پليد انديشان تميزپوش» به قول سعدى، عرض وجود مى كنند...
مردمى كه با فقر تاريخى، روحى و مادى، دوران را به سر برده اند و مى برند و خواهان بردگى و عاشق بلاهت ها و سرسپردگى ها هستند و تنبلى هاى روحى و فكرى، آنها را به سرسپردگى كشانيده است...
دنبال «متولى»، «و «قيم»هاى تاريخى مى گردند و آنها را به ميل و خواست خود، باد مى كنند و به آنها شكل و شمايل مى بخشند و از ضد حرمت، حرمت مطلق مى سازند و معصيت مركب را به معصوميت امامت، بدل مى كنند و در برابر او زانو بر زمين مى زنند....
مردمى كه ستمگرپرور و بت ساز و سازنده ى حماقت هاى تاريخى هستند...
مردمى كه نادان ترين افراد را در مراكز قدرت تثبيت مى كنند و آنان را به نمرودهاى پوچ زمان و فرعون هاى بى مايه بدل مى كنند...
مردمى كه دل به نعره هاى مقدس!! پيشوايان مى بندند كه انباشته از كينه توزى و نفرت، جاى واژه هاى مهربانى و محبت و الفت را مى گيرد....
مردمى كه گوشهايشان از شنيدن فحش و تهمت، بيشتر لذت مى برد تا از شنيدن شعر و موسيقى....
و همين نعره ها، مِنَشى است كه از راسته هاى پر عفونت همين استخوان هاى گنديده مايه مى گيرد و اين دايره مى گردد و مى گردد و دورانى از پس دورانى تكرار مى گردد و چنين مى شود كه حرف ها و آرزوهاى صد سال پيش ما با حرف ها و آرزوهاى امروز ما هيچ تفاوتى نكرده است!....
و من نيز از همين مردم هستم و هم خون و هم نژاد و هموطن آنانم كه هلهله و فريادشان از ميدان شهياد بر بال امواج در گوشم مى نشيند و به درد و اندوهم مى نشاند...
بايد همانند جراحى حاذق با چاقوى جراحى به جان اين مردم افتاد و به او تفهيم كرد كه خود، عليه خود، به غوغاى مرگ كشيده مى شود و ضعف اراده و فتور منش هاى درست است كه او را به پسگرائى مى كشاند.... بايد به او گفت، هر عاملى كه فرد انسانى را پسگرا سازد، دشمن جامعه و دشمن اوست.
بايد به او نشان داد كه دشمنان واقعى او، همواره همين «عامل نامرئى» است كه به وسيله ى دشمنان مرئى جامعه به كار گرفته مى شود و اين دشمنان در همه ى گروه ها به چشم مى خورند و مردم، دانسته و ندانسته آب به آسياب آنها مى ريزند.
بايد به بيدارى جان ها و روان هاى پر تب و تاب همين مردم پرداخت و پروائى نداشت كه اگر در اين راه، به خاكسترى بدل شد و بايد يقين داشت كه سرانجام، سمندرها از همين خاكسترها برخواهند خاست.
|