خبرنگار برنامه ى دوم تلويزيون آلمان كه از تهران، گزارش بيست و دوم بهمن و سخنرانى احمدى نژاد را فرستاده است، معلوم بود كه خيلى نمك گيرش كرده اند... او چنان از جوانان و حمايت آنان از احمدى نژاد، داد سخن مى داد كه انگار در مدينه ى فاضله ى افلاطون است و چند خيابان آن طرف تر از ميدان شهياد را نمى بيند و ديده ى خردش را كور كرده اند!
با هر كه صحبت مى كند، اتم مى خواهد و اهل دعواست و دنيا را به جدال مى طلبد!... ميكروفون و دوربين ايشان، با هيچ، آدم منطقى روبرو نمى شود كه حاليشان كند، دعواى حكومت اسلامى با جهان، دعواى ديگرى است و اتم و كاريكاتور و هزار زهر مار ديگر، بهانه اى است براى سرگرم داشتن مردم و به نوائى رساندن همين آقاى خبرنگار جهان آزاد!! و ميدان شهياد، «يادگار آن خدابيامرز» پر از جمعيت ايرانيان بود... هموطنان ما!.... زن و مرد و پير و جوان، هوراكشان و هلهله زنان كه وقتى يارو از دروغ بودن و افسانه بودن كوره هاى آدم سوزى هيتلريان مى گفت، هورا مى كشيدند و وقتى جهان را به مصاف مى طلبيد، نعره هاى بيعت سر مى دادند....
همين ها، در صف هاى درازى كنار چاه هاى جمكران از امام غايب، مراد مى طلبند... و همين ها بودند كه ديروز، در تظاهرات «آزاد زنان و آزاد مردان»، «شاه شاه» مى گفتند و «جاويد شاه»!....
و همين ها بودند كه مى گفتند «يا مرگ يا مصدق» و همين ها حسنك وزير را سنگباران كردند و همين ها حلاج ها را با هلهله و شادى به پاى دار بردند و همين ها بودند و هستند كه از پس قرن ها و ديروزها و امروزها، طناب دار خود را خود مى بافند و جلادان خود را، خود برمى گزينند و گوئى، بى حاكم ستمگر و زندانبان جنايتكار نمى توانند زندگى كنند!....
و براى اين كوران باطن و جهالت هاى مطلق بود و هست كه كسروى ها جان باخته اند و سعيدى سيرجانى ها سينه سپر كرده اند...
و مرا در اين نيمه شب زمستان، در تبى سوزان فرو كوفته اند كه آتش گرفته ام و سياهى اندوهى جانكاهم و با زنده ياد احمد شاملوى عزيزم همصدا مى شوم كه: چه بگويم سخنى نيست!....
شرنگ