اى همه اسباب رو به راه نكرده
دور و برِ كار را نگاه نكرده
رفته و افتاده تنگ در تله عشق
معتقد امّا كه اشتباه نكرده
داده به معشوقِ خود اميدِ پناهى
خود به جهان فكرِ سر پناه نكرده
كرده اجاره اتاقكى و در آنجا
تجربه زندگى دو ماه نكرده
بچّه پس انداخته، به داشتنِ او
آرزويى خواه كرده، خواه نكرده
در شبِ تاريك كِى منار بدزد
آنكه همه روزه حفرِ چاه نكرده؟
زندگى، اى مرد، حوض نيست، چو درياست
كس نپرد توى آن شناه نكرده
در عجبى از خدا به كارِ مكافات
بنده بيچاره كناه نكرده
كز چه جهنّم شده ست روزِ سپيدت
نامه اعمال را سياه نكرده
غافل از آنكه عيالوار نگردد
چرخِ معاشش كلاً كلاه نكرده
شادى يك روز خانواده محال است
عمر به غم هفته اى تباه نكرده
بارِ سعادت نمى رسد به سرايت
با سرِ كج پشت را دوتاه نكرده
خربزه خورده به پاى لرز نشنيد
تب به سر آرد، فغان و آه نكرده
باش چو زشكى، بساز با غلطِ عشق
اين هنرِ كرده به گاه نكرده
شاهِ وجود است عشق، كشورِ دل را
فتح به خود كرده، با سپاه نكرده
واى به روزِ بشر اگر غلطِ عشق
محو شود از جهان اله نكرده!