ماييم و به جان كشيدنِ بارِ تنى
در آمد و شد ميانِ دست و دهنى
در پيروى از طبيعتِ شوخ مدام
بر گردنِ بى اراده محكم رسنى
جادو زده دو چشم و سرمستِ لبى
از پاى در افتادن و دل باختنى
آنگاه تمامِ عمر در دايره اى
تكرارِ تلاشهاى طاقت شكنى
گاهى به نهانخانه غم رفته و گاه
برگشته، نشسته شاد با انجمنى
تا آنكه ميانِ قصّه خواب آيد و باز
پيراهنِ كهنه نوشود با كفنى
اين است اگر حيات، فرقى نكند
سلطانِ جهان بودن و كرمِ لجنى
درسى چو پدر از اين حكايت نگرفت
فرزند، تو سرمشق مگير از چو منى
زشكى سفرى در خورِ انديشه نكرد
تا اورد از ملكِ حقيقت سخنى