Nimrooz
Vol. 18, No. 870, February 10, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۰ - جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۸۴
نوشته: م. مؤدب پور
گندم
زاغش رو چوب زدم و يكى دو بار موقعى كه داشت مى فروخت، خودمو بهش نشون دادم! چند وقت بعدش رفتم سراغش و بهش گفتم به منم بفروش. اولش زد زيرش و حاشا كرد و يه خرده ترسوندمش كه مى رم خبر مى دم و لوت مى دم و اين چيزا تا قبول كرد كه براش مشترى جور كنم و اون به من ارزون تر بده و يه چيزى هم من روش بكشم! ديگه افتادم تو اين كار. آدمائى رو كه تو محل مى شناختم و مى دونستم عرق خورن، نشون مى كردم و مى رفتم سراغ شون و يواشكى براشون مى بردم. درآمدش بد نبود. ديگه خيالم از خرج درس و مدرسه حشمت داشت راحت مى شد كه بابام يه ساز ديگه برام كوك كرد! مى گفت خرج لباس و خورد و خوراكش هم بايد تو بدى! انگار اگه مدرسه نمى رفت، چيزى هم نمى خورد! اما مگه مى شد از اين چيزا به بابام بگم! هر روز هم مگه چند بطرى مى تونستم عرق بفروشم؟! اين بود كه شروع كردم به بچه مچه ها عرق فروختن! بچه هاى مدرسه، جوونا، محله هاى اون ورتر! خلاصه يه جورى برنامه ام رو جور كردم. اين جريان بود و بود تا مادرم سرطان گرفت! يعنى از بعد از به دنيا اومدن حكمت، دل درد مادرم شروع شد. هر دفعه كه به بابام مى گفت دل درد دارم، بابام بهش مى گفت پر خورى كردى! حالا جالب اين بود كه تو خونه ما انقدر غذا نمى اومد كه سيرمون كنه ها! اون وقت بابام به مادرم مى گفت پرخورى كردى!
خلاصه يه دفعه مى گفت پر خورى كردى، يه دفعه مى گفت سرديت كرده يه دفعه مى گفت معدت نفخ كرده و با يه ليوان آب قند سر و ته قضيه رو هم مى آورد! يعنى پول دكتر و اين چيزارو نداشت بده بدبخت!
بالاخره اينقدر دل درداى مادرم ادامه پيدا كرد تا مجبورى برديمش دكتر. دكتر عكس و آزمايش و چى و چى چى بهش داد كه همه اش نوشته شده رو چند تا نسخه، موندن سر طاقچه خونه! به پول اون موقع دو سه هزارتومن خرجش مى شد كه بابام دو سه هزار ريالش را هم نداشت بده چه برسه به دو سه هزار تومنش!
مادر بيچاره ام تحمل مى كرد و به روش نمى آورد تا اينكه درد شدت گرفت و از تحملش خارج بود. خدا پدرشو بيامرزه، يعنى البته ديگه فرقى هم نمى كرد! اما خوب بالاخره يه كارى بود ديگه!
يه همسايه داشتيم كه تو شهردارى، سوپور بود. اون دفترچه اش رو داد به ما و ماهام مادرمونو برديم دكتر و دكتره آزمايش و اين چيزارو تو دفترچه بيمه اون نوشت.
بعد از همه اينا تازه معلوم شد كه مادرم سرطان داره! هيچ كارى هم ديگه نمى شد كرد!
يه روز كه از مدرسه برگشتيم خونه، ديدم رختخواب مادرمونو جمع كردن و خودش هم نيست! يكى يكى همسايه ها اومدن و بهمون سر سلامتى دادن و معلوم شد مادرمون مرده و نعش شم فعلاً بردن گذاشتن مسجد تا تكليفش معلوم بشه! يعنى تكليف خودش كه معلوم بود! تكليف ما معلوم بشه! بابام يه قرون واسه خرج كفن و دفن مادرم نداشت! گاهى وقت ها انقدر از دست بابام عصبانى مى شم كه دلم مى خواد هر چى از دهنم درمى آد بشمرم واسه روح مرده و زنده اش! اما چيكار كنم كه هر چى بود، بابام بود!
سرتونو درد نيارم! همسايه ها جمع شدن و ده تومن پونزده تومن بيست تومن جمع كردن و نعش مادرم رو بلند كرديم و برديمش چالش كرديم و يكى ديگه از همسايه ها حلوائى درست كرد و يكى ديگه هم دو تا بسته خرما گرفت و مردن مادرم رسميت پيدا كرد!
«تو همين موقع آتيش ته سيگارش دست شو سوزوند و انداختش زمين و انگشتش رو كرد تو دهنش و يه نگاهى به من و كاميار كرد و خنديد و گفت:»
-اينا واقعيت نداره ها! همه اش يه رؤياى ساده است! مال اين مملكتم نيست آ! مال يه كشور ديگه است! مال آنگولاس! مال زامبياس!
«بعد ساعتش رو نگاه كرد و گفت:»
-چطور اين مديره نيومده تا حالا؟
«بعدش يه نگاهى به كاميار كرد و گفت:»
-حالا شماها يه خاطره از دوران بچگى تون بگين!
كاميار: اتفاقاً دوران بچگى ماهام، نقاط مشتركى با دوران بچگى تو داره!
نصرت: شوخى مى كنى؟
كاميار: نه جان تو! من يادمه هفت هشت سالم بود و با همون تيركمون مگسى كه تو گفتى، يه دونه زدم به پاى يه دختره و اونم مادرشو فرستاد در خونه مون شكايت! بابابزرگم دعوام كرد و بابام يه دوچرخه برام خريد و از دلم درآورد و منم با دختره دوست شدم و از دل اون درآوردم! نقطه مشتركش هم همون تيركمون مگسى بود!
«نصرت يه زهرخند زد و يه آهى كشيد و گفت:»
-تا مادره زنده بود، خونه يه سر و سامونى داشت! مادره كه مُرد خيلى چيزا تو زندگى ما عوض شد! نه ديگه يه نون تازه اى تو خونه بود، نه يه دست نوازشى، نه يه نگاه مهربونى! هيچى هيچى! حداقل وقتى مادرم زنده بود، وقتى خسته از مدرسه برمى گشتيم خونه، يه نون بربرى يا نون سنگك تازه بود كه بزنيم تو يه باديه اشكنه بخوريم! حداقل يه دستى بود كه شبها، وقتى رومون باد مى داديم يه پتورومون بكشه يا مثلاً اگه اتاق خيلى سرد مى شد، بخارى رو روشن بكنه! حداقل يكى بود كه صبح دو تا پر چائى دم بكنه و با دو تا حبه قند بذاره جلومون! يا مثلاً يكى بود كه به بابامون غُر بزنه و به زور بفرستتش سرِ كار!
مادره كه مُرد تموم اينا تموم شد! بابام تا لنگ ظهر مى خوابيد! يه روز سر كار مى رفت يه روز نمى رفت! نه بوى نون تازه، تو اتاق مون مى اومد، نه بوى يه اشكنه! غرغر و دعوا مرافعه و اوقات تلخى اش هم زيادتر شده بود. تو خونه هم كمتر بند مى شد و هى مى زد بيرون و بايد تو قهوه خونه ها پيداش مى كرديم و مى آورديمش خونه. يعنى من بايد دنبالش مى گشتم و مى آوردمش خونه!
نه خيلى تو زندگى موفق بود و بعد از چندين سال دوندگى، تموم وسائل آسايش و آرامش و امنيت مارو فراهم كرده بود! حالا دوران كهنسالى اش رو مى خواست يه خرده به تفريح و استراحت بپردازد! آقا ترياكى هم شده بود! ديگه بايد پول منقل و وافورش هم، من براش جور مى كردم! من هم مگه چقدر پول درمى آوردم؟! از همه چى مى زد و مى رفت يه نخود ترياك مى خريد و مى كشيد. با اون پول هم بهش جنس بد مى دادن و اون هم دادش رو سر من مى زد كه چرا كم پول درمى آرى!
آخرش يه روز ديگه زدم به سيم آخر و واستادم توروش! بهش گفتم مَرد حسابى تو از بابائى فقط يه اسمش رو دارى! چيكار واسه ما كردى؟ مگه مجبور بودى بچه پس بندازى كه توش بمونى؟ بلند شد اومد طرفم و با هم ديگه گلاويز شديم! ديد كه زورش بهم نمى رسه، ول كرد و گفت از خونه برو بيرون! گفتم من برم بيرون؟ تو برو بيرون! تموم خرج و مخارج اين خونه و اين بچه هارو من دارم مى دم! تو برو بيرون!
خلاصه باز نزديك بود كه كتك كارى مون بشه! يعنى شد! يكى دو تا چك زد تو صورتم كه جوابشو ندادم و همسايه ها اومدن و سوامون كردند. انگار بعد از اين جريان يه خرده به خودش اومد و رفت سركار! درسته كه ديگه با من حرف نزد اما حداقل يه بارى از دوش من ورداشته شد! يه خرده كمك حالم شد!
يكى دو روز رفت دنبال كار و بالاخره هم شد عمله! تازه همونش هم شانس آورده بود چون انقدر افغانى ريخته بود تو مملكت كه عملگى هم نمى شد بكنى!
خلاصه با هر بدبختى بود، تو يه ساختمون مشغول عملگى شد و يه خرده فشارِرو من كم شد. يه چند ماهى گذشت. زندگى مون يه خرده بهتر شد. يعنى حقوق بابام و اونى كه من كار مى كردم، رو همديگه مى شد يه رخت و لباس و يه خورد و خوراك خيلى ابتدائى و مختصر واسه ما! اما راضى بوديم. يعنى همه مون راضى بوديم! حشمت و حكمت درس مى خوندن و يه آبگوشتى، چيزى هم درست مى كردن. بابام كه سر ساختمون كار مى كرد و منم كه به كار و كاسبى خودم مى رسيدم. داشتيم يه نفس راحتى مى كشيديم كه بازم بدبختى و بيچارگى درِ خونه مونو زد!
يه چند وقتى بود كه مى ديدم حشمت حال و روز درستى نداره. اما هر بار كه بهش مى گفتم، مى خنديد و مى گفت چيزى نيست داداش. درس آ يه خرده سنگين و زياد شده، اينه كه كمى خسته مى شم.
رنگ و روش زرد شده بود. فهميدم كه خورد و خوراكش خوب نيست. خوب آخه يه دختر تو سن و سال اون كه نبايد غذاش نون خالى يا اشكنه باشه! حداقل بايد يه دونه سيب يا يه ميوه ديگه بخوره يا نه؟!
شروع كردم بيشتر سگ دو زدن و مشترى پيدا كردن! ديگه اگه بچه ده دوازده ساله هم ازم عرق مى خواست، بهش مى فروختم! هر بطر عرق هم كه از يارو مى گرفتم، يه خرده از سرش خالى مى كردم تو يه شيشه و جاش آب توش مى بستم! اينطورى از چند تا بطر، يه بطر واسه خودم جور مى شد و مى فروختمش!
يه كمى درآمدم بيشتر شد و تونستم يه ميوه اى چيزى هم بيارم خونه اما اين طفل معصوما، هى تعارف مى كردن و ملاحظه همديگه رو مى كردند و نمى خوردند! به جون هر سه تامون اگه دروغ بگم! يعنى اينا گفتن نداره! وظيفه مو انجام دادم اما مى خوام بگم كه شماها بدونين! شبها وقتى دور هم مى شستيم و مثلاً داشتيم درس مى خونديم، يه پرتقال پوست مى كندم و پَرپَر مى كردم. يه پَر به حشمت مى دادم و يه پَر به حكمت و مثلاً يه پَرم خودم مى ذاشتم دهنم! اونا هم مواظب بودن ببينند خودمم مى خورم يا نه! من هم مثل اين شعبده بازا، يه جورى نشون مى دادم كه مثلاً يه پَر گذاشتم دهنم اما الكى و كشكى دهن خالى ام رو مى جنبوندم كه مثلاً دارم پرتقال مى خورم! قيافه ام يه طورى مى كردم كه يعنى پرتقاله ترشه! اون وقت همه اش رو مى دادم به اون دو تا كه يه خرده بهشون ويتامين برسه!
«يه مرتبه همونجور كه داشت با يه لبخند من و كاميار رو نگاه مى كرد، اشك از چشماش اومد پائين! من و كاميار يه نگاه به همديگه كرديم كه گفت:»
-يه روز صبح حشمت ديگه از جاش بلند نشد. هر چى صبح صداش كردم كه بلندشو مدرسه ات دير مى شه، فقط تو همون رختخواب بهم مى خنديد! اومدم بالا سرش و گفتم حشمت جون مگه نمى خواى برى مدرسه؟ گفت چرا داداش! اما نمى تونم از جام بلند بشم! گفتم حشمت جون يعنى چى نمى تونم بلند بشم؟! گفت حالم خوب نيست داداش! گفتم مگه چته؟! باز هم بهم خنديد و آروم گفت: انگار دارم مى ميرم داداش! بغض گلوم رو گرفت و گفتم اين حرفا چيه مى زنى عزيزم؟! الان مى برمت دكتر! پاشو بريم!
لحاف رو از روش زدم كنار كه ديدم اين دستا و پاهاش فقط استخونه! اصلاً گوشت بهش نيست! نه هميشه لباساى آستين بلند و شلوار مى پوشيد، اين بود كه تا اون موقع متوجه نشده بودم!
يه پتو انداختم روش و بغلش كردم و رسوندمش به يه بيمارستان. اونجا يه يارو كه تو پذيرش بود گفت بايد پونصد تومن بريزين به صندوق. بهش گفتم من دويست تومن بيشتر همراهم نيست. شما كاراى اين خواهرمو بكنين، من بقيه اش رو مى آرم. يارو گفت نمى شه! شروع كردم باهاش يك به دو كردن كه يه دكتره رسيد و گفت چه خبره؟! جريان رو بهش گفتم كه نگهبان رو صدا كرد و گفت اينارو بندازين بيرون! تا نگهبانه اومد كه بياد جلو، يه مرتبه يه دكتر جوون تر اومد جلو گفت چقدر كم دارى؟ گفتم سيصد تومن، دست كرد جيبش و سيصد تومن درآورد و داد به من و خودش گذاشت رفت! بالاخره، خواهرمو خوابوندن و آزمايش و عكس و معاينه و اين چيزا شروع شد. تا شب اونجا بوديم كه آخرش يه دكتره اومد و منو از پيش خواهرم صدا كرد اون طرف تر و دويست تومنى رو كه داده بودم به صندوق، گذاشت كف دستم و گفت وردار خواهرت رو ببر خونه. گفتم پس دوادرمونش چى مى شه؟ گفت پدرى، مادرى، كسى رو ندارى؟ گفتم نه! گفت ورش دار ببر خونه! ديگه نمى شه براش كارى كرد! نه كليه براش مونده نه كبد نه خون نه چيزى!
فقط بهش نگاه مى كردم كه يه نگاهى به خواهرم كرد و بعد آروم به من گفت: اين اصلاً نمى گفت دردى چيزى داره؟ گفتم نه! گفت ناله اى چيزى تو خونه نمى كرده؟ گفتم نه! گفت اصلاً؟! گفتم: اصلاً! بعد دوباره، يه نگاهى به حشمت كرد و گفت طفل معصوم چه جورى تحمل مى كرده؟!
اصلاً باورم نمى شد! يعنى داشتن بهم راست مى گفتن؟! يا داشتن دست به سرم مى كردن! گفتم گور پدرشون! فردا مى برمش يه دكتر ديگه!
پتو رو پيچيدم دورِ حشمت كه يه پرستار اومد و گفت يه آمبولانس دم در واستاده. خواهرت رو با اون ببر خونه. ديگه شك افتاد تو دلم! نكنه راست مى گفتن!؟ نكنه حشمت طوريش بشه؟! خلاصه كمك كردن و حشمت رو با يه صندلى چرخدار گذاشتنش تو آمبولانس و منم نشستم بغلش و حركت كرديم. دم خونه كه رسيديم، رانندهه اومد كمك و با همديگه حشمت رو برديمش تو و خوابونديمش سرجاش. وقتى راننده هه خواست بره، دم در دو تا پاكت داد دستم و گفت اينارو بچه هاى بيمارستان دادن. بپز بده بخوره. ميوه هم هس، آب شو بگير بده بهش!
اينو گفت و سوار آمبولانس شد و رفت. راستش خيلى جا خورده بودم! تو دلم خالى شده بود! يه خرده همونجا واستادم و فكر كردم. عقلم به هيچى نمى رسيد! يعنى بايد چيكار مى كردم؟!
داشتم با خودم كلنجار مى رفتم كه بابامم اومد پيشم و گفت: «حالش خيلى بده! دكترا چى گفتن؟» گفتم حالا فردا مى برمش يه دكتر ديگه. فعلاً بذار يه غذائى چيزى براش درست كنم كه گشنه اس!»
تو پاكت ها رو نگاه كردم. يه مرغ بود با پرتقال و نارنگى. زود رفتم و مرغه رو بار گذاشتم و اب چند تا پرتقال رو گرفتم و آروم حشمت رو نشوندم و كم كم بهش دادم بخوره. هر يه قلپ كه مى خورد، مى گفت به حكمت هم بده! خودت هم بخور! به بابام بده! انگار طفل معصوم تنهائى از گلوش پائين نمى رفت!
خلاصه تا مرغه پخت و زود آبش رو ريختم تو يه ليوان و دوباره بلندش كردم و دادم بهش. شايد بعد از يه سال، يه سال و نيم بود كه مزه مرغ و آب مرغ رو مى چشيد! اما چه فايده؟! هنوز دو تا لقمه بهش از گوشت مرغ نداده بودم كه همه اش رو برگردوند! طفل معصوم با اون حالش، مى خواست از جاش بلند بشه كه رختخوابش رو تميز كنه اما جون به تن اش نمونده بود!
به زور خوابوندمش و با حكمت كمك كرديم و رختخوابشو تميز كرديم. ديگه نمى دونستم چيكار بايد بكنم! همونجا بغل رختخوابش نشستم و زانوهامو گرفتم تو بغلم. همه اش خداخدا مى كردم زودتر صبح بشه و ورش دارم و ببرمش يه بيمارستان ديگه!
ساعت حدود سه، سه و نيم بود. حكمت و بابام خوابيده بودن. حشمت هم خوابش برده بود. منم همونجور نشسته بودم و فكر مى كردم كه يه مرتبه چشماشو واكرد و تا منو ديد گفت: «داداش مى ترسم» گفتم نترس قربونت برم، داداش اينجاست؟!» گفت: «سردمه» زودتر يه پتو انداختم روش كه يه خرده بهم نگاه كرد و گفت خواب مامان رو ديدم، «گفتم خيره انشاءالله! حتماً زود خوب مى شى!» گفت: «اومده بود و مى خواست منو با خودش ببره!» گفتم: مُرده رو تو خواب ديدن خوبه يه خرده ساكت شد و بعد گفت: «داداش از من كه ناراضى نبودى؟» گفتم: نه عزيزم! چرا ناراضى باشم؟ گفت: «من هميشه درس هامو خوب خوندم كه زحمتاى تو هدر نره! گفتم مى دونم قربونت برم، تو خانمى انشاءالله زودتر خوب مى شى و باز هم مى رى مدرسه و به درس و مشق ات مى رسى و واسه خودت يه خانم دكتر خوشگل مى شى! دوباره يه خرده ساكت شد و بعد گفت: «داداش يه چيزى ازت بپرسم ناراحت نمى شى؟» گفتم: نه عزيزم، بپرس گفت: «موز چه مزه ايه؟»
«اينو گفت يه مرتبه صداى هِق هِق اومد! برگشتم طرف كاميار كه ديدم داره گريه مى كنه! خودم بغض گلومو گرفته بود اما انتظار نداشتم كه كاميار، با اون روحيه اش اول شروع كنه!»
نصرت يه نگاه به كاميار كرد و همونجور كه خودشم گريه مى كرد گفت:»
-فهميدى چى ازم پرسيد؟! فهميدى چه حالى داشتم؟! كاشكى حداقل اون موقع خودم مزه اش رو مى دونستم چيه كه بهش راستش رو مى گفتم اما خودمم تا اون موقع موز نخورده بودم! الكى بهش گفتم يه مزه اى عين همين پرتقال داره يه كم شيرين تر! گفت: «پس اونجور كه دوستام مى گفتن خوشمزه خوشمزه نيست؟!» گفتم: نه حشمت جون! اونطورى هم كه مى گن نيست! يه نگاهى بهم كرد و گفت: «داداش بلندم كن». گفتم: چيكار دارى؟ گفت: «مى خواهم حكمت رو ببينم». آروم بلندش كردم و يه نگاهى به حكمت كرد و يه نگاهى به بابام و گفت: «يه وقت داداش نكنه بذارى حكمت درسش رو ول كنه ها!» گفتم: هيچكدوم درس تونو ول نمى كنين! حالا بخواب تا چند ساعت ديگه كه صبح بشه مى برمت يه بيمارستان خوب كه چهار تا آمپول بهت بزنن، خوب خوب بشى!
يه خرده سرشو انداخت پائين و بعد يه مرتبه دست انداخت گردنم و بغلم كرد! منم بغلش كردم. ديدم ولم نمى كنه! گفتم: ترسيده يا داره گريه مى كنه! تكون نخوردم تا يه خرده آروم تر بشه. يه مرتبه با دستاش يه فشار محكم به گردنم داد و يه نفس خيلى خيلى بلند كشيد و دستاش شل شد! تند دستاشو آوردم پائين و نگاهش كردم! ديدم رنگ و روش جا اومده! فكر كردم شفا پيدا كرده اما ديدم اين تنش سنگين و شل و لخته! دو تا تكونش دادم و داد زدم حشمت! حشمت! اما انگار نه انگار! طفل معصوم تو همون بغلم تموم كرده بود! اون فشارى كه با دستاش گردنم رو داد، جون بود كه از تنش اومد بيرون!
«منم شروع كردم به گريه كردن! يه نگاهى دو تائى مونو كرد و گفت:»
-اگه بدونين چه دردى داره كه خواهر ده دوازده ساله آدم تو بغلش جون بده؟!
«كاميار اشك هاشو پاك كرد و سه تا سيگار روشن كرد و يكى يه دونه داد بهمون و ديگه بى صدا و بى حرف شروع كرديم به كشيدن.
سيگارمون كه تموم شد گفت:»
-شماها مگه با ميترا قرار ندارين؟
«سرموتكون دادم كه گفت:»
-پس پاشين برين. منم حساب كتابمو كه بكنم مى ام اون طرفا.
«دوتائى بلند شديم و ازش خداحافظى كرديم و از تئاتر اومديم بيرون كه دنبال مون دوئيد و صدامون كرد و سوئيچ رو داد به كاميار و گفت:»
-دست تون درد نكنه، برادرى كردين! ايوالله!
«كاميار يه لبخندى زد و سوئيچ رو ازش گرفت و دو تائى راه افتاديم و سوار ماشين شديم و حركت كرديم طرف بالا.
تا اون كافى شاپى كه با ميترا قرار گذاشته بوديم، يه نيم ساعتى راه بود. همينجورى كه مى رفتيم، كاميار يه مرتبه گفت:
-اهل طاعونى اين قبيله مشرقى ام!
توئى اون مسافر شيشه اى شهر فرنگ!
پوستم از جنس شبه، پوست تو از مخمل سرخ!
رختم از تاول تن پوش تو از پوست پلنگ!
بوى گندم مال من، هر چى كه دارم مال تو
«يه نگاه بهش كردم و گفتم:»
-از تو مرفه بى درد، اين شعرا عجيبه!
كاميار: دست خودم نبوده كه مرفه بى درد به دنيا بيام! اما انقدر هس كه دردرو مى شناسم، اگر چه مال همسايه باشه! و همين هم مهمه!
-نه! مهم پوله!
كاميار: آره! مهم پوله! الان فقط پوله كه مهمه وتموم اين پدرسوختگى هام براى پوله!
-خب ماهام جزء پولدارائيم ديگه!
كاميار: اينم آره اما تا اونجائى كه من حواسم هست، اين پولا، پول دزدى نيست! ازش بوى خون نمى آد! اگر هم يه لحظه بوى خون به مشامم بخوره، ديگه يه دقيقه اش را هم تحمل نمى كنم! تو اخلاق منو مى دونى چيه! من رو خون مردم معامله نمى كنم!
«هيچى نگفتم كه يه خرده بعد گفت:»
-در ضمن از حكمت هم خوشم اومده!
-از كى؟!!
كاميار: كَرى؟!
-حكمت؟ ؟!
كاميار: چرا داد مى زنى؟
-بايد چشماتو درويش مى كردى!
كاميار: چرا؟
-خيانت در امانت؟!
كاميار: هيچ خيانتى در كار نيست.
-پس چى؟!
كاميار: به نصرت مى گم.
«زدم زير خنده و گفتم:»
-پس گرفتار شدى!!
كاميار: اصلاً تو خيالم هم فكر نمى كردم نصرت يه همچين خواهرى داشته باشه!
-مى خواهى به نصرت چى بگى؟
كاميار: ازش اجازه مى گيرم كه يه چند بارى با حكمت بريم بيرون. بايد ببينم خلق و خوش چه جوريه! شايد قسمت حكمت هم من بودم؟!
-بيچاره حكمت!
كاميار: زهر مار!
-فكر كنم يه خرده از تو قسمت حكمت بيچاره بشه!
كاميار: منو اينطورى شناختى؟
-مگه مى شه تو جونور رو كسى بشناسه!؟
كاميار: بايد يه جورى به اين نصرت كمك كنيم! عجيب ازش خوشم اومده!
-البته بعد از ديدن حكمت!
كاميار: تو خيلى به شخصيت من توهين مى كنى! اذيتت مى كنم آ!
-غلط مى كنى! رسيديم بابا! كجا دارى مى رى؟!
كاميار: چه مى دونم! حواس برام نميذارن كه! اين دختره، پاك....
«يه مرتبه جلو كافى شاپ چشمش افتاد به چند تا دختر!»
-اين دختره پاك چى؟

صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   آخر هفته   •   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •