|
از لابلاى متون
-جريان سوءقصد به شاه فقيد از زبان دكتر سياسى رئيس وقت دانشگاه (۲)
علت نصب مجسمه شاه در دانشگاه چه بود؟
(به انگيزه پنجاه و هفتمين سالگرد تيراندازى به شاه فقيد در دانشگاه ۱۵بهمن ۱۳۲۷)
در شماره پيش به آنجا رسيديم كه يك روز پس از سوءقصد به اعليحضرت، مأموران انتظامى دكتر على اكبر سياسى رئيس وقت دانشگاه را به شهربانى بردند و يك شب در آنجا بازداشت كردند و سرتيپ بقائى از او سئوالاتى كرد كه دكتر سياسى به پرسش هاى او جواب مقتضى داد و بازجوى نظامى پس از عذرخواهى از رئيس دانشگاه پى كار خود رفت و اينك بقيه ماجرا از زبان دكتر سياسى در كتاب خاطرات آن مرحوم:
«... ساعت ۲بعدازظهر رئيس شهربانى (سرتيپ صفارى) به اتاق من آمد و گفت: «اگر مايل باشيد به منزل تشريف ببريد مانعى ندارد.» گفتم: «مى فرمائيد از من رفع توقيف شده است؟» گفت: «چنانكه عرض كردم جنابعالى ميهمان من بوده ايد.»
به منزل كه آمدم چند تن از استادان در انتظار بودند. معلوم شد از صبح آن روز، همين كه از بازداشت من آگاه شده بودند، به فعاليت پرداخته و با نخست وزيرى و وزارت دربار تماس گرفته، عمل دستگاه انتظامى را اهانتى بزرگ به رئيس دانشگاه و دانشگاهيان اعلام داشته بودند. موضوع كه به عرض شاه رسيده بود دستور داده بود فورى از من رفع بازداشت شود.
روز بعد دانشجويان خيال اعتصاب و برپا كردن تظاهرات داشتند كه البته از آن جلوگيرى كردم. وقتى تلفنى به وزير دربار گفتم، رؤساى دانشكده ها مى خواهند حضور شاه شرفياب شوند، براى دو ساعت بعد وقت داده شد. در كاخ اختصاصى (سردرسنگى) ما را به خوابگاه شاه بردند. پاى تخت او به صف ايستاديم. لب و پيشانى او را پانسمان كرده و به او گفته بودند چند روز بايد كاملاً استراحت كند. ملاحظه وضع شاه، شاهى كه چنانكه مكرر گفته ام هنوز مورد علاقه و محبت دانشگاهيان بود، ما را به رقت انداخت. من از طرف دانشگاهيان نسبت به اين سوءقصد اظهار تأسف كردم و خرسندى آنها را از اين كه به خير گذشته است بيان داشتم. فروزانفر رئيس دانشكده معقول و منقول (بعدها دانشكده الهيات) مجال سخن به شاه نداد و گفت: «ما شرفياب شديم كه ضمناً از اهانتى كه نسبت به رئيس دانشگاه رواداشته اند اعتراض و شكايت كنيم.»
شاه با ملايمت و با آهنگى كه لب پانسمان شده اش اجازه مى داد گفت:
«اولاً از اظهارات رئيس دانشگاه كه به نمايندگى دانشگاهيان بود تشكر دارم و مى دانم كه دانشگاهيان از علاقه من نسبت به اين حوزه علمى مطلع هستند و اما درباره مزاحمتى كه نسبت به رئيس دانشگاه شده سوءتفاهمى بوده و من البته به كلى بى اطلاع بودم و همان لحظه اى كه اطلاع يافتم دستور دادم به فوريت رفع مزاحمت بشود.» بعد مطالبى كلى درباره اهميت علم و تعليم و تحقيق بيان داشت و سپس با سكوت خود فهماند كه مرخص هستيم. پس اداى احترام كرده و از خوابگاه خارج شديم.
چند روز بعد دكتر اقبال (وزير فرهنگ) (۱) در مجلس شوراى ملى پشت تريبون رفته اظهار داشت:
طبق مداركى كه از جيب سوءقصد كننده (ناصر فخرآرائى) به دست آمده معلوم مى شود كه او توده اى بوده و به دستور ليدرهاى آن حزب دست به اين سوءقصد زده است.»
به دنبال اين اظهارات حزب توده غير قانونى اعلام شد و زعماى آن مورد تعقيب قرار گرفتند، ولى توانستند فرار كنند و از كشور خارج شوند. از دانشگاه خواسته شد اخراج استادان توده اى خود را از دانشگاه رسماً اعلام نمايد. شوراى دانشگاه در اين باره فرمول مبهمى را كه تهيه كرده بودم تصويب نمود و از آن پس اين استادان: دكتر رادمنش، دكتر جودت، دكتر فريدون كشاورز، دكتر كيانورى و دكتر فروتن، موقتاً از خدمت دانشگاه بركنار مى شوند.» شاه از اين فرمول رضايت نداشت و به من گفت: «شما با اين فرمول استخوان لاى زخم گذاشته ايد.»
واقع اين است كه ما جز اين نمى توانستيم كرد. يعنى استادى را كه جرمش ثابت نشده است قطعاً محكوم سازيم. نارضائى شاه به آگاهى همكاران رسيد. پيشنهاد كردند براى جبران آنچه در دانشگاه روى داده بود و براى حفظ پشتيبانى شاه از دانشگاه مجسمه او نزديك دَرِ ورودى دانشگاه نصب گردد.
اين مجسمه توسط ابوالحسن صديقى، استاد دانشكده هنرهاى زيبا تهيه شد. قالب فلزى آن را در قورخانه ريختند و پايه آن را مهندس محسن فروغى استاد همان دانشكده طرح ريزى كرد.
در دو سوى راست و چپ اين پايه عبارتى نزديك به اين مضمون حك گرديد:
«به پاس توجه خاص شاهنشاه به دانشگاه و اهدائى هاى او به اين حوزه علمى، مانند اميرآباد و ۱۸هزار متر زمين در مغرب دانشگاه...»
چند روز بعد از نصب مجسمه خبر رسيد كه افرادى تخم مرغ گنديده و گوجه فرنگى.... به مجسمه پرتاب كرده اند. در نخستين بارى كه بعد از اين پيش آمد بار يافتم، شاه با لحنى گله آميز گفت: «نه مجسمه مرا برپا كنيد و نه آن را مورد اهانت قرار دهيد...» بعدها معلوم شد كه اين كار برخلاف تصور عموم، از طرف مخالفان سلطنت نبوده بلكه از طرف مخالفان استقلال دانشگاه و حسن نظرشاه به اين دستگاه علمى بوده است.
رسيدگى به چگونگى سوءقصد نسبت به شاه و پى آمدهاى آن، پرسش هائى پيش مى آورد. يكى اين كه آيا ضارب واقعاً توده اى بوده است؟ گفتند برخلاف اظهارات دكتر اقبال در مجلس، اين شخص توده اى نبوده بلكه به عنوان مخبر روزنامه «صداى اسلام» كه با ايادى سفارت انگليس بستگى داشته توانسته در آن روز وارد دانشگاه شود. ديگر اين كه چرا دانشگاه را براى اين منظور انتخاب كرده بوده اند؟ گفته شد به دليل اين كه اگر سوء قصد كاملاً موفقيت آميز مى شد، حكومت و قدرت جديد بهانه اى داشت كه استقلال اين دستگاه را از بين ببرد و آن را زير سلطه و نظر خود درآورد و اگر موفقيت آميز نبود لااقل سبب شود كه اولاً پنج استاد توده اى، كه محرك ضارب محسوب مى شوند، از دانشگاه به حق اخراج گردند. ثانياً شاه نسبت به دانشگاه دل چركين و بدبين شود و از توجه و عنايت به آن خوددارى كند. اين دو منظور عملى شدند. هم پنج استاد توده اى دانشگاه را ترك گفته متوارى شدند و هم وضع و رفتار شاه نسبت به دانشگاه و رئيس آن تغيير ماهيت دادند. برپا داشتن مجسمه او كه صرفاً براى جلوگيرى از اين وضع و حال بود، بى نتيجه ماند. من هم نظرم نسبت به او كه بيشتر جنبه بى طرفانه و واقع بينانه پيدا مى كرد تحول و تغيير مى پذيرفت و به ضعف عقل او و برخلاف پدرش به نداشتن فهم كلى (COMMON SENSE) و حسن تشخيص، بيش از پيش پى مى بردم و احساس مى كردم كه او هر روز بيشتر تحت تأثير خانواده و اطرافيان نادان، فاسد، چاپلوس و سودجو قرار مى گيرد. اظهارنظرهاى خيرخواهانه مرا به دقت و ميل سابق گوش نمى كرد و به هر حال به آنها ترتيب اثر نمى داد...»
(برگرفته از كتاب «گزارش يك زندگى» جلد اول- خاطرات دكتر على اكبر سياسى)
۱- مرحوم دكتر سياسى درباره شغل دكتر اقبال در آن زمان اشتباه كرده است. دكتر اقبال آن هنگام وزير كشور بود.
|