ضياءالاطباء
و نقش فرزندانش دكتر محمود و دكتر طاهر و دكتر خليل ضيائى در سياست و طبابت
الموتى
در تمام مدتى كه در دولت و مجلس بودم با برادران ضيائى رابطه صميمانه اى داشتم. وقتى معاون نخست وزير در دولت دكتر اقبال شدم دكتر طاهر ضيائى معادن وزارت صنايع و معادن بود و بعداً سناتور و رئيس اطاق صنايع و معاون گرديد و سال ها نيز وزير صنايع و معادن بود و اكنون نيز در مونت كارلو زندگى مى كند. از دوره بيستم كه به نمايندگى مجلس انتخاب شدم تا آخرين روز سقوط رژيم و همواره در جمعى در كنار دكتر محمود ضيائى قرار داشتم كه انسانى مطلع و با سواد و زباندان و بى تظاهر بود و سال ها رياست كميسيون خارجه مجلس شورايملى و دبير گروه پارلمانى ايران در بين المجالس را برعهده داشت كه نويسنده هم چون نايب رئيس گروه پارلمانى ايران بودم در سفر و حضر با دكتر ضيائى حشر و نشر زيادى داشتم و همواره از اطلاعات عميق او بهره مند مى شدم. وقتى سرتوماس ويليامز قاضى معروف انگليسى و رئيس گروه پارلمانى انگلستان به رياست بين المجالس انتخاب شد دكتر ضيائى را به سمت قائم مقام انتخاب كرد، با لياقتى كه دكتر ضيائى داشت جلسات پارلمان جهانى را با شايستگى اداره مى كرد و با تسلط به زبان هاى فرانسه و انگليسى و آشنائى به زبان هاى عربى و آلمانى توانست با همه پارلمانترهاى دنيا حسن رابطه برقرار كند. در طول مدت دوستى با سناتور طاهر ضيائى، با دكتر خليل ضيائى برادر ديگر آنها كه چشم پزشك حاذقى بود و يك دوره به نمايندگى مجلس انتخاب شد آشنائى يافتم و او هم از انسان هاى شريف و در رشته خود متخصص بود از اين جهت لازم دانستم كه به نقش اين خانواده در سياست و امور پزشكى اشاره اى بكنم.
اينها فرزندان (ضياء ميرزاآقا) بودند كه او نيز فرزند حاج ميرزا حكيم باشى است كه در تربت حيدريه متولد شده بود و بعد از تكميل تحصيل در رشته طبابت به مشهد رفت و در مشهد و تربت حيدريه به مداواى بيماران پرداخت و طرز كارش چنان مورد توجه قرار گرفت كه لقب (ضياءالاطباء) را به او دادند و به همين جهت اين خانواده نام خانوادگى (ضيائى) را انتخاب كردند.
ضياءالاطباء با خيلى از رجال خصوصاً رجال خراسانى از قبيل تيمورتاش و شوكت الملك علم و تدين رابطه نزديك پيدا كرد و اين حسن مناسبات موجب شد كه ساليان دراز از تربت حيدريه به نمايندگى مجلس انتخاب گردد و وقتى هم سن او از هفتاد گذشته و نمى توانست به وكالت انتخاب گردد به طبابت و كارهاى پزشكى ادامه داد و مورد علاقه صميمانه مردم منطقه بود.
محمدعلى منصف مى نويسد:
در شب عيد غدير در سال ۱۳۲۳ شوكت الملك علم از منصورالملك استاندار خراسان و دكتر حسين فاضل و دكتر محمود ضيائى به بيرجند دعوت مى كند. موقعى كه براى صرف شام به سالن غذاخورى مى روند شوكت الملك به علت كسالت قلبى روى زمين مى نشيند و هر چه دكتر ضيائى و دكتر فاضل تلاش مى كنند كه او را نجات دهند مؤثر واقع نمى شود و در دامان فرزندش اميراسدالله علم زندگى را ترك مى كند.
ضياءالاطباء پنج فرزند داشت كه عبارتند از:
۱-دكتر عليرضا ضيائى كه درجه دكتراى پزشكى خود را از دانشگاه پاريس گرفته بود ولى در ۴۵ سالگى فوت كرد. فرزندش دكتر محسن ضيائى پزشك اطفال مى باشد كه در تهران مطب دايرى داشت و در بيمارستان رضا پهلوى در شميران نيز رياست قسمتى برعهده او بود كه اكنون در واشنگتن رئيس بيمارستان اطفال بوده و در يكى از دانشگاهها تدريس مى كند.
۲-دكتر محمود ضيائى دكتر زنان و نماينده مجلس كه با خانم عذرا مشيرى ازدواج نمود و پسرش داماد پرى سيمازند مى باشد.
۳-دكتر خليل ضيائى كه با دختر حاج حسين آقا ملك ازدواج كرد.
۴-دكتر طاهر ضيائى كه همسر اولش دختر منصورالسلطنه عدل مى باشد كه صاحب دو دختر شدند كه يكى از دخترانش با پسر خاله خود ناصر ذوالفقارى ازدواج كرده است. همسر دومش از خانواده ابراهيمى كرمان مى باشد.
۵-بهجت ضيائى همسر مهندس اصفيا كه ساليان دراز كفيل نخست وزير و سرپرست سازمان برنامه بود.
۶-يكى از دختران ضياءالاطباء همسر دكتر حميد موسويان مى باشد كه ساليان دراز معاون وزارت راه بود و اكنون در امارات متحده به تجارت اشتغال دارد.
با مهندس اصفيا كه داماد اين خانواده بوده، هنگامى كه رياست كميسيون برنامه را برعهده داشتم و او مديرعامل سازمان برنامه بود بيشتر آشنا شده و به لياقت و حسن نيت و اطلاعات عميق و ادب و تواضع او پى بردم. در دولت هائى كه عضويت داشت نقش مرشد و رهبر را عهده دار بود و حتى در جلسات هيئت دولت شاه فقيد در موارد مختلف عقيده اصفياء را مى پرسيد و هر چه مى گفت مورد قبول بود.
دكتر عباسعلى خلعت برى وزيرخارجه خوشنام ايران كه در جمهورى اسلامى اعدام شد شوهر خواهر مهندس اصفيا بود و با اين ترتيب بايد گفت خانواده هاى ضيائى، اصفيا، خلعت برى و ذوالفقارى و عدل با يكديگر نسبت فاميلى داشته و هميشه در كنار هم قرار داشتند.
دكتر محمود ضيائى در سال ۱۲۸۸ در تربت حيدريه متولد شد. تحصيلات ابتدائى در تربت حيدريه و تحصيلات متوسطه را در تهران به پايان رسانيد و براى تحصيل در رشته پزشكى عازم بيروت شد و درجه دكتراى خود را از دانشگاه فرانسوى بيروت دريافت داشت و سپس به فرانسه و انگلستان و آلمان رفت و دوره هائى را گذرانيد و متخصص عاليمقامى در رشته بيمارى زنان شد و پس از مراجعت به تهران در وزارت بهدارى به كار مشغول گرديد و به مشهد اعزام شد و ضمن معالجه بيماران در دانشكده پزشكى مشهد نيز تدريس مى كرد. از دوره نوزدهم از مشهد به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد و در دوره هاى ۲۱ و ۲۲ و ۲۳ و ۲۴ سمت نمايندگى را حفظ كرد و همواره رئيس كميسيون امورخارجه مجلس و نايب رئيس و دبير گروه پارلمانى ايران در بين المجالس بود. همسرش عذرا ضيائى در حكومت منصور و هويدا مديركل وزارت آبادانى و مسكن گرديد.
دكتر محمود ضيائى بعد از انقلاب در ايران ماند و رژيم حاكم اين انسان برجسته را مورد آزار قرار داد و چون از نظر مالى وضع خوبى نداشت با مشكلات زيادى روبرو شد. بعد از مرگ همسرش در آمريكا در سال ۱۳۷۲ در تهران زندگى را ترك گفت.
دكتر طاهر ضيائى
در كتاب (چهره هاى آشنا) چنين نوشته شده است:
طاهر ضيائى در سال ۱۲۹۶ شمسى در تربت حيدريه متولد شد. تحصيلات متوسطه را در كالج آمريكائى تهران و تحصيلات عالى را در آلمان و اتريش به پايان رسانيده و به دريافت ديپلم مهندسى از دانشكده فنى برلن و دكترا در زمين شناسى از دانشگاه وين نائل شده است.
دكتر ضيائى پس از مراجعت ايران از سال ۱۳۲۵ وارد خدمات دولتى شد و مشاغل زير را عهده دار بود:
استاد دانشگاه تهران، عضو هيئت مديره شركت ملى نفت، معاون وزارت اقتصاد ملى از تيرماه سال ،۱۳۳۴ معاون ثابت وزارت صنايع و معادن از تيرماه ،۱۳۳۵ وزير صنايع و معادن در نخستين كابينه شريف امامى (از تاريخ شهريور ۱۳۳۹)، مشاور فنى و صنعتى در بنياد پهلوى (از تيرماه ۱۳۴۱)، وزير صنايع و معادن در كابينه علم (از تير ماه سال ۱۳۴۱)، عضو هيئت مديره شير و خورشيد سرخ، سناتور انتصابى تهران.
***
نصرالله انتظام علت بركنارى خود و چند تن از وزراء از جمله دكتر طاهر ضيائى را چنين نقل كرده است:
در سال ۱۳۴۱ وقتى شاه تصميم مى گيرد كه لوايح شش گانه را از طريق رفراندوم به تصويب بگذارد جلسه هيئت دولت در حضور علم تشكيل مى گردد. علم لزوم آن را يادآور مى گردد ولى انتظام كه وزير مشاور بوده مى گويد در قانون اساسى ما به رفراندوم اشاره نشده و با رويه اى كه دكتر مصدق عمل كرده و بارها شاه رفراندوم را غير قانونى دانسته اند اگر لوايح شش گانه با رفراندوم به مرحله اجراء گذارده شود كار صحيحى نيست، در حالى كه مى توان پس از تصويب آن از مجلسين اين لوايح را به مرحله اجراء گذارد.
شاه كه رياست جلسه را به عهده داشت مى پرسد چه كسى اين نظر را تائيد مى كند؟ دكتر جهانشاهى، دكتر طاهر ضيائى نظر را تائيد مى كنند. بعداً شاه به علم دستور مى دهد كابينه استعفاء كند و كابينه جديد بدون اين وزراء تشكيل گردد. جهانشاهى را والاحضرت اشرف به سازمان شاهنشاهى مى برد. دكتر ضيائى با وساطت شريف امامى سناتور مى شود ولى به انتظام كارى داده نشد.
احمد شفائى
قيام افسران خراسان و سى و هفت سال زندگى در شوروى
سال بعد نيز مقام پروفسورى گرفتم. ديگر رحيم عاجز شده بود.
اقدام خصمانه ديگرى كه غلام يحيى در اين مدت كرد اين بود كه، مرا از عضويت در اداره چهارم وزارت بهدارى آذربايجان محروم سازد. اين «اداره چهارم» در اصل يك سيستم كاملاً مجهز بهداشتى و درمانى شامل چندين درمانگاه و بيمارستان و نيز آسايشگاه است كه مخصوص معالجه اعضاى كميته مركزى حزب، وزراء، آكادميسينها، پروفسورها، دارندگان درجه علمى فوق دكترا و نيز هنرپيشگان ملى جمهورى است. وابستگى به آن اداره با تسهيلات درمانى و بهداشتى ممتازى همراه است. مدت پنج سال غلام مرا از عضويت چندين ساله ام در آن سازمان محروم كرد. ولى پس از دريافت پروفسورى دانشگاه ديگر زورش نچربيد و نتوانست مانع از عضويت من در آن اداره شود و حال آن كه تمام نوكران چاپلوس و نالايق خود غلام كه در دستگاه منحوس فرقه كار مى كنند عضو آن اداره هستند.
پس از دريافت مقام پروفسورى حقوق ماهيانه ام به نحو قابل توجهى افزايش يافت و ديگر از بابت مخارج كمترين نگرانى نداشتم. اعتبار و نفوذ من نيز بين استادان و دانشجويان به طرز چشمگيرى فزونى گرفت. از جمله فعاليت هاى علمى و انتشاراتى من در اين دوره اين بود كه در فواصل سال هاى ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۳ با ماهنامه كاوه كه در مونيخ منتشر مى شد تماس يافتم. واسطه تماس من نيز دوست افسرم حسينقلى بهرامى بود. مجله كاوه در آن موقع ظاهراً موقعيت مترقى داشت و نويسندگانى از قبيل احسان طبرى و بزرگ علوى با آن همكارى مى كردند. در حدود پانزده مقاله پيرامون صرف علمى زبان فارسى متدرجاً براى آن مجله ارسال شد و مدير مجله (محمد عاصمى) ظاهراً با ميل و رغبت آنها را به چاپ رسانيد. در ۱۹۷۳ ارتباطم را با آن ماهنامه بريدم. در خلال اين مدت دكتر پرويز ناتل خانلرى مدير ماهنامه سخن از راه كاوه مقالات مرا ديده بود و طى نامه اى مرا دعوت به همكارى با سخن كرد. من نيز به تدريج در حدود هيجده مقاله بزرگ پيرامون نحو علمى زبان فارسى براى او فرستادم كه مرتباً در شماره هاى سخن چاپ مى شد. بعد نيز ظاهراً تحت فشار «ساواك» (رئيس وقت ساواك نعمت الله نصيرى، افسر همدوره من بود كه مرا كاملاً مى شناخت) دست از همكارى كشيد. هفت مقاله من نيز چاپ نشده همچنان نزد ايشان ماند و تا امروز نيز مانده است.
انتشار اين سلسله مقالات در كاوه و سخن زمينه اى مناسب براى اعتبار من در خارج از شوروى به وجود آورد. همين مقالات نيز شالوده كتاب مبانى علمى دستور زبان فارسى مرا فراهم نمود. اين كتاب در ۴بهمن ماه ۱۳۶۳ در تهران در ۳۳۰۰ نسخه توسط «انتشارات نوين» منتشر گرديد. توضيح آن كه پس از بهبود از عمل جراحى و گذراندن دوره نقاهت به فكر نوشتن اين كتاب افتادم، زيرا به عمر خود آنقدرها اطمينان نداشته و ندارم و اين كتاب در حقيقت بزرگترين و افتخارانگيزترين يادگار مهاجرتم است. كتاب را با پشتكار تمام شروع نموده و بالاخره در اواسط خردادماه ۱۳۶۳ با سازمان انتشارات «نوين» قراردادى بستم. كتاب در چاپخانه «خوشه» به چاپ رسيد و توسط بنگاه «خوارزمى» براى فروش عرضه شد. فعلاً نسخ اين كتاب در تهران كمياب است و يا به كلى تمام شده است.
اگر بيمارى مداوم بتول و فرخنده را در نظر نگيرم بايد بگويم كه در سال هاى هفتاد به طور كلى به من بد نمى گذشت. تنها كسالت دائمى اين دو نفر نگرانى زياد مرا باعث مى شد. وضع زندگى مادى خوب بود و نگرانى خاصى از اين جهت نداشتم. اميدوارى به بازگشت به ميهن نيز تقريباً به كلى از بين رفته بود. مناسبات دولت وقت ايران با اتحاد شوروى تا حدودى بهبود يافته بود و ما مهاجران سياسى نيز آنجا سرگرم زندگى خود بوديم. معلوم هم نبود كه تا كى اين وضع ادامه خواهد يافت.
در تابستان ۱۹۷۶ (۱۳۵۵) بنا به دعوت دكتر هوشنگ رحيمى، پسر خواهرم بهجت، سفرى به كانادا كردم. در اين سفر دخترم فرخنده نيز همراهم بود. سفرى بود بسيار خوب و پر خاطره. شعرى نيز به ياد همان سفر به نام «خانه ديدارها» سروده ام كه در قسمت «پيوست» اين خاطرات خواهد آمد.
در تابستان سال بعد نيز پسرم فريدون، باز هم به دعوت هوشنگ رحيمى، سفرى به كانادا كرد. او نيز بسيار راضى و مسرور بازگشت و بايد از خواهرزاده ام هوشنگ به خاطر اين دو دعوت و دعوت ديگرى كه در ۱۹۸۱ از من نمود و رفتم صميمانه تشكر كنم. اين سفرها براى ما بسيار جالب بود.
در ۲۲بهمن ۱۳۵۷ (۱۱فوريه ۱۹۷۹) انقلاب اسلامى ايران به پيروزى رسيد، بارقه بازگشت به ميهن با درخشندگى هر چه تمامتر در قلب افسرده ام درخشيد و از همان نخستين روزهاى انقلاب تقاضاى بازگشت نمودم.
گفتم و نوشتم كه از اوائل سال ۱۹۷۹ تا اواسط مارس ۱۸۹۲ در انتظار اجازه مقامات جمهورى اسلامى ايران بودم و خبرى نرسيد. ديگر رفته رفته قطع اميد كرده بودم. تا بالاخره در ۱۱ فروردين ۱۳۶۱ (۳۱مارس ۱۹۸۲) دولت جمهورى اسلامى ايران به طور رسمى بازگشت مرا اجازه داد.
در خلال اين مدت شديدترين لطمه روحى به همه افراد عائله ام وارد آمد. در ساعت ۲ بعد از نيمه شب ششم ماه مه ۱۹۸۱ (۱۶ ارديبهشت ۱۳۶۰) بتول كه در تب شديد بيش از ۴۱درجه مى سوخت با حالتى وخيم به بيمارستان شماره يك اداره چهارم وزارت بهدارى آذربايجان انتقال يافت. همه افراد عائله در غم و اندوهى عميق فرو رفتند. مدت بيست روز در بيمارستان بود. در تمام اين مدت حتى يك دقيقه نيز او را تنها نگذاشتيم. دكترها نمى فهميدند كه بيمارى اصلى او چيست، اگر هم مى دانستند به ما نمى گفتند. عموماً احتمالاً التهاب كبد و كيسه صفرا و يا وجود سنگ را در كيسه صفرا مى دادند. بالاخره تصميم به عمل جراحى گرفته شد. در روز ۲۸ ارديبهشت عمل جراحى انجام شد. تازه آن وقت به ما گفتند كه تشخيص آنها تا حال نادرست بوده است و بتول بينوا مبتلا به سرطان كبد (بلاستوم) بوده است.
در اينجا بايد بگويم كه من نسبت به اين اداره چهارم بدبينى خاصى دارم. ندائى در اعماق قلبم به من مى گويد كه دكترها و به خصوص «بيوك كيشى آقايف» جراح او صداقت نداشته و اصل قضيه را پرده پوشى كرده اند. آنها نقشه شومى را دقيقاً طرح و اجرا نمودند. حالا براى اين كار چه دليلى داشته اند؟- نمى توانم حدس بزنم. به هر حال، من هنوز هم ايمان ندارم كه آنها حقيقت را به من گفته باشند. تمام گفته ها و اشارات و كنايات آنها و ديگران همه و همه گواه بر وجود توطئه اى است. ولى قادر نيستم اعلام جرمى نمايم، زيرا مدرك محكمه پسندى در دست ندارم.
از آن روز به بعد همه ما مى دانستيم كه بتول نازنين ما چند روزى بيشتر مهمان ما نخواهد بود و مسلم است كه در اين روزها چه دقايق سهمناك بر ما گذشته است! چه گريه هائى كه مخفيانه و در گلو نكرديم و در ظاهر به صورت معصوم و فرشته وش بتول لبخند نزديم!
... و بالاخره در ساعت پنج و چهل و پنج دقيقه صبح روز يكشنبه سوم خرداد ۱۳۶۰ بتول براى هميشه ديده برهم نهاد و براى هميشه نيز آرزوى ديدار برادر و خواهران را با خود به گور برد. روانش شاد.
بتول را در گورستان نو باكو در مقبره مسدود شماره ۳۰۷۹ به خاك سپرديم.
مراسم عزادارى در نهايت شكوه برگزار شد. بتول به قدرى خوب بود كه تمام آشنايان از دور و نزديك در سوگ او شركت جستند.
و حالا با اجازه خواننده مايلم فهرست وار صورت وقايعى را كه از شروع انقلاب اسلامى ايران تا لحظه بازگشت به وطن رخ داده است، بنويسم. البته به هيچ وجه قصد تاريخ نگارى نداشته و ندارم. چنين امكانى نيز در اختيارم نيست.
آنچه در اين مدت در ايران رخ داده مسلماً مورد نگارش من نخواهد بود. همه آن را مى دانند و خوانندگان ايرانى بهتر و كاملتر از من بر جزئيات آن واقفند.
من در اينجا مايلم تصويرى كوتاه، ولى روشن و واقعى از زندگى شوروى در اين مدت ترسيم نمايم و قبل از هر چيز مايلم جريان كامل دريافت اجازه خروجى را بنويسم، زيرا خود اين جريان گوياى بسيارى از نكات و مطالب خواهد بود.
پس از انتظارهاى فراوان، سرخوردگى ها، نوميدى و يأس جانكاه، بالاخره در اواخر اسفندماه ۱۳۶۰ كميسيونى از ايران به منظور رسيدگى به كارهاى مهاجران ايرانى كه قصد بازگشت را دارند به باكو آمد. اين كميسيون در ابتدا مرا آگاه نساخت و به طورى كه بعد معلوم شد اصولاً دستور داشته است كه از من دعوت به عمل نياورد. صادق قطب زاده، وزير خارجه وقت با بازگشت من مخالفت صريح كرده بود! دليلش بر من معلوم نيست و ظاهراً چون مسلم شد كه او با مقامات خارجى ارتباط داشته است شايد با اشاره آنها مانع بازگشت من گرديده است. معهذا من برحسب تصادفى از وجود كميسيون در باكو مطلع شدم. نزد آنها رفتم پس از يكى دو جلسه صحبت و حتى يك برخورد لفظى نسبتاً شديد با رئيس كميسيون (جوانى به نام قائمى) بالاخره آنها شبى براى تحقيق و آشنائى بيشتر به منزل من آمدند و با كليه مدارك و سوابق زندگى من آشنا شدند. اين ديدار درست در شب نوروز سال ۱۳۶۱ رخ داد. آن نوروز براى ما نوروز سياه بود، زيرا نخستين نوروز پس از درگذشت همسرم بتول بود. روز اول فروردين ۱۳۶۱ كميسيون مزبور به ايران بازگشت و روز ۱۱ فروردين ۱۳۶۱ نيز سركنسول ايران در باكو (حسين طباطبائى) اجازه بازگشت مرا رسماً به من ابلاغ نمود.
از آن به بعد مجدداً آتش اشتياق ديدار وطن و عزيزانم شعله ور گشت. چند روزى گذشت و مدارك و اسناد لازم را تهيه و تقديم جمعيت «هلال احمر» آذربايجان شوروى نمودم. بايد بگويم كه كليه كارهاى مهاجرين سياسى در باكو با جمعيت هلال احمر و در مسكو با جمعيت مركزى صليب سرخ است.
متأسفانه مقامات جمهورى آذربايجان شوروى كه تا آن موقع تصور نمى كردند من مايل به بازگشت باشم، عملاً دست به اشكالتراشى زدند و من ناچارم مختصرى و قسمتى از آن را در اينجا بياورم تا بار ديگر ماهيت برخورد آنها را با افرادى مانند من كه سرسپردگى و تعهد ندارند آشكار سازم. بارها تاكنون گفته ام كه برخورد مقامات رسمى جمهورى با من و امثال من برخوردى كاملاً رسمى، قانونى و البته به دليل مقام علمى و اجتماعى من، توأم با احترام بوده است. من براى آنها عنصرى غيرمضر، ولى نامطبوع بودم. اصولاً معيار سنجش آنها نيز هميشه همين درجه نفع و ضرر اشخاص براى شخص و دار و دسته خودشان و نه براى جامعه است. آنها چون مى دانستند كه من براى آنها ضرر فورى و جدى چندانى ندارم. در رشته كار خودم هم مى توانم مفيد باشم، اين بود كه چنان برخوردى با من پيش گرفته بودند. در سراسر زندگى علمى و تدريسى من در محيط دانشگاه نيز هميشه با همين برخورد روبرو بودم. در هر كارى كه داشتم با كمال احترام قانون را در برابرم مى گذاشتند و حال آن كه مى ديدم و همه هم مى دانند كه براى سرسپردگان و متعهدين خود هرگز آن قانون خشك را ارائه نمى دهند و آنها به اصطلاح خودشان از «راه سبز» استفاده مى نمايند. اين «راه سبز» راهى است كه كليه معضلات امور با تلفن و در ظرف چند روز يا ساعت و يا دقيقه (برحسب نوع كار) حل مى گردد. به عنوان مثال مى توانم بنويسم كه در شروع انقلاب ايران از همان باكو دهها نفر از كادرهاى حزب و فرقه با كمال سهولت وارد «راه سبز» شده، از مرز خارج گشتند و به ايران آمدند. حتى پست هاى آنها در ادارات مربوطه محفوظ ماند و همسرانشان حقوق ماهيانه آنها را نيز از ادارات دريافت مى داشتند. اينها اشخاص متعهد بودند و «راه سبز» هميشه به روى اينگونه اشخاص باز بوده و هست.
بارى، همين كه درخواست رسمى من مبنى بر صدور اجازه براى اقامت دائمى در ايران به مقامات محلى آذربايجان رسيد، ورق برگشت. احساس كردند كه حالا ديگر نه تنها براى آنها نفعى ندارم، بلكه احياناً ممكن است در خارج از حيطه تسلط و نفوذشان، در داخل ايران، ضررى هم داشته باشم. با اين حساب ساده بود كه با به كارگيرى انواع و اقسام موانع و اشكالات «من درآوردى» از صدور اجازه سرباز زدند. خودشان در ابتدا گفتند كه چون شما شهروند شوروى نيستيد و دولت ايران رسماً اجازه بازگشت به شما داده است صدور ويزاى خروجى حداكثر يكماه تا ۴۵ روز به طول خواهد انجاميد. من ساده لوح نيز گفته هاى آنها را باور كرده، در تماس تلفنى با برادرم گفتم كه در حدود اواخر ارديبهشت ۱۳۶۱ به ايران بازخواهم گشت. اما مقامات محلى شوروى با همان حسابى كه شرح دادم در ابتدا شروع به ايرادگيرى از طرف تهيه مدارك كردند. بارها و بارها آن مدارك را به من بازگردانيدند تا مثلاً فلان ايراد حزبى آنها را برطرف سازم. حتى روزى با تلفن به من پرخاش كردند و گفتند كه شما اطلاعات درستى در مورد پسرتان فريدون به ما نداده ايد. مدعى شدند كه گويا پسرم فريدون «متأهل» است و من اين موضوع را در پرسشنامه ننوشته ام، خواسته ام آنها را گول بزنم و البته اگر واقعاً فريدون متأهل مى بود طبق قوانين جاريه شوروى خروج او منحصراً وابسته به رضايت همسرش مى گشت. اينها با آن تلفن كذائى خواستند مرا مرعوب نمايند و مانع بزرگى بر سر راهم بترشاند. مسلم بود كه در صدد بودند مرا عصبانى كنند، كنترل اعصابم را از من بگيرند، از من حرفى نابجا بشنوند و بعد براساس همان يك جمله مدركى قانونى براى ممانعت از خروجم به دست آورند. در قوانين آنها هست كه اگر كسى محكوميتى، ولواندك، داشته باشد حق خروج از او سلب مى شود. ناچار شدم مدارك و اسناد قانونى و رسمى مبنى بر آزاد بودن فريدون و عدم تأهل او ارائه دهم تا خفه شوند.
بعد مسئله تعطيلات تابستانى را پيش كشيدند. گفتند كه كارمندان اكثراً در مرخصى هستند. گاهى نيز گفتند فلان رئيس چند روزى نيست، صبر كنيد، او ۱۵روز ديگر خواهد آمد... و بالاخره پس از آن كه تمام اين موانع را با خونسردى پشت سر گذاشتم مسئله كتاب ها و اشياء و اثاثيه منزل را پيش كشيدند و به خصوص روى اشياء گرانقيمت ايستادگى كردند. مى گفتند كه نمى شود اينها را خارج كرد. در اين ادعا كمترين منطقى هم ارائه نمى كردند. بارها به آنها گفتم كه اينها را از حقوق ماهيانه ام تهيه كرده ام، درآمد مرا در تمام اين مدت حساب كنيد و بهاى اجناس را هم دقيقاً حساب كنيد، اگر يك روبل زيادى آمد حرف شما درست است. اينها متعلق به شخص من است و با دستمزدم حاصل شده است. از بين بردن هر يك از اين «ايرادات» روزها و هفته ها به طول انجاميد. حتى مجبور شدم از كليه اشياء قيمتى موجود در خانه عكس هاى ۱۳*۱۸ در سه نسخه تهيه كنم و براى صدور اجازه خروجى آنها را به مسكو ببرم و به كميسيون مخصوص ارائه دهم. اين كار را هم دخترم فرخنده با كمال خوبى انجام داد و دو نسخه مهر شده از صورت اثاثيه و كتابها را با خود به باكو برگردانيد. تعجب نكنيد، يك كارمند عادى، آرى، فقط يك كارمند عادى گفته بود كه بايد چنين و چنان شود و مجبور بودم اجرا كنم. امكان نداشت دستورش اجرا نشود. اگر نمى كردم متخلف محسوب مى شدم و بهانه بسيار خوبى به دستشان مى افتاد. از صدور اجازه خوددارى مى كردند و «دليلشان» هم اين بود كه «مدارك» لازم را ارائه و تقديم نكرده ام. اجراى اين خواسته ها هم البته وقت مى خواست، اعصاب محكم مى خواست، تقبل زحمات طاقت فرسا مى خواست و بالاخره، عشق واقعى به وطن مى خواست. اگر كسى واقعاً عاشق بازگشت نبود حتماً «عطا را به لقا مى بخشيد» و از خير بازگشت به ميهن مى گذشت. چه بسا اشخاصى كه واقعاً نيز نااميدشان كردند، نتوانستند «اسناد» خواسته شده را به نحو مطلوب تهيه و تقديم نمايند و در نتيجه نيز مجبور شدند در آرزوى وطن در همانجا بمانند و بميرند. ناچارم بنويسم كه بيچاره عبدالله رزم آور به همين سرنوشت دچار شد، نتوانست «اسناد» لازم را تهيه كند و در همان باكو در حسرت ديدار وطن جان سپرد! دوست ديگرم هوشنگ طغرائى نيز در آرزوى وطن و حين تهيه اسناد و مدارك درگذشت.
انجام اين رشته طولانى از خواسته هاى «من درآوردى» براى من زمانى در حدود يكسال و قدرى بيشتر لازم داشت. من نيز با پافشارى و عناد و حتى لجبازى هر چه گفتند، كردم. بالاخره وقتى ديگر هيچ ايرادى نداشتند يك روز صراحتاً گفتند كه نبايد دفاتر يادداشت خودتان را با خود ببريد! اين ديگر غير قابل تحمل بود، واقعاً عصبانى كننده بود. ظاهراً آخرين تيرتركش را رها كرده بودند. كميسيون رسمى مسكو حتى اجازه داده بود كه دفاتر يادداشت خصوصى خود را با خود ببرم، اما اين آقايان مانع مى شدند. هر چه اصرار كردم فايده نبخشيد. چگونه مى توانستم پنج جلد دفتر را كه آئينه تمام نماى زندگى من بود از دست بدهم؟ اينها دفاترى هستند كه مى توانند پس از مرگم تصويرى روشن و كامل و بى شائبه از من بسازند. اينها با جسم و جان من بستگى دارند. ولى مقامات محلى آذربايجان شوروى و حتماً با اصرار فرقه، پا را در يك كفش كرده و مى گفتند «نمى شود.» آنها مى گفتند كه ما نمى توانيم اين پنج جلد دفتر بزرگ دو سه هزار صفحه اى را بخوانيم و بر مضمون آنها مطلع شويم. ما نمى دانيم شما اينجا چه نوشته ايد. شايد «اسرارى» در اينجا باشد كه نبايد از مرز خارج شود. فكر كنيد، من بيچاره چه اسرارى از آنها مى دانستم! ديگر واقعاً عاصى شدم. لحظاتى ترديدآميز داشتم. از رفتن صرف نظر كنم؟- نه، نمى شود. بايد اين بزرگترين فداكارى را هم در راه وطن بكنم. ابتدا گفتم كه حاضرم تمام آنها را در حضور خودتان بسوزانم. ولى با اين حرف اشتباه بزرگى كردم. حالا ديگر واقعاً مشكوك شده بودند كه نكند واقعاً در دفاترم چيزهائى عليه آنها باشد و حال آن كه من واقعاً نمى خواستم آنها بر اسرار زندگى من از كودكى تا آن روز واقف شوند. آنها را هرگز محرم اسرار خود نمى دانستم. ولى آنها خيال كردند كه اسرارى راجع به آنها در دفاتر هست. به هر حال، مسلماً به اين پيشنهاد راضى نشدند. هدف آنها اين بود كه دفاتر را در اختيار بگيرند، بعد به مرور زمان آنها را بخوانند، شايد بتوانند از خلال آنها مدركى عليه من به دست آورند.
روزهائى بسيار سخت بر من گذشت. صدور اجازه منحصراً و منحصراً وابسته به تحويل دفاتر يادداشت گرديد. بالاخره ناچار شدم، تسليم شوم. قرار بر اين شد كه آنچه مربوط به دوران اقامت در شوروى است عيناً در اختيار خودشان بگذارم و بقيه را نزد دانشجوى با وفاى خودم شهلا به امانت بگذارم. جلد پنجم دفاتر تماماً به آنها تحويل شد. آنچه در دست شهلا است نمى دانم دچار چه سرنوشتى شده و يا خواهد شد.
با اين ترتيب بود كه در حقيقت مرا از سرمايه معنوى و حياتى خودم محروم ساختند. قسمت اعظم اشعارم، اين رشحات قلب و قلمم، اين سروده هاى صميمى و بى تكلفم، همه به خصوص در همان جلد آخر بود كه در اختيار مقامات امنيتى آذربايجان شوروى قرار گرفت. هنوز كه هنوز است حسرت آن نوشته ها بر دلم مانده است.
خواننده عزيز، اين سطور را به دقت بخوان و قضاوت كن. در حدود سى و هفت سال در شوروى زندگى شرافتمندانه داشتم، كارى جز تدريس نداشتم، قدمى از دايره شرافت و نجابت فراتر نگذاشتم، دينارى اخاذى نكردم، در هيچ سازمان و دسته اى عليه آنها فعاليت نكردم. ولى... ولى... جان مطلب در همين «ولى» هاست. فقط سرسپرده نبودم و تعهدى براى خدمت چاكر صفتى به آنها نسپرده ام و اين «بزرگترين گناه» من از لحاظ آنها بود. به دليل همين «گناه» نيز صدور اجازه بازگشت مرا بيش از يك سال به تأخير انداختند و در آخرين مرحله نيز در نهايت رذالت و پستى بزرگترين و مهمترين سرمايه عاطفى مرا از دستم ربودند و ناچارم ساختند كه تمام رازهاى درونى شخصى خود را به شكل سندى قطعى و با خط خودم در اختيار آنها بگذارم. آيا ذره اى عاطفه بشرى در اين جور برخوردها مشاهده مى شود؟ آيا تنها همين يك واقعيت نمودار كامل ماهيت ددمنشانه دستگاه هاى به اصطلاح امنيتى آنها نيست؟ آيا حيف نيست كه يك انسان واقعى، انسانى كه پايبند عوالم معنوى و وجدانى باشد عمر عزيز خود را در كنار اين ددمنشان به سر برد؟ اگر روزى اين يادداشت ها چاپ شود، اگر آنها كه با من چنين كردند روزى اينها را بخوانند پيش خود خجالت نخواهند كشيد؟ من كه يك كلمه در اينجا خلاف حقيقت نگفته ام.
بارى، هر چه گفتند كردم و هر چه خواستند در اختيارشان قرار دادم و حتى سندى دادم كه براى هميشه در اختيارشان مانده است. تا آن كه بالاخره اجازه دادند، آن هم با چه حيله گرى و با چه پستى!
از طرف ديگر چون از ابتدا خوب مى دانستند كه من وابستگى عجيبى به عائله ام دارم و اصرار دارم كه با تمامى يازده نفر افراد عائله ام به ايران بازگردم، با نهايت بيشرفى و بيشرمى و رذالت در تابستان ۱۹۸۲ اجازه خروج دختر بزرگم فرح را با شوهر و دو فرزندش دادند. خوب مى دانستند كه آنها بدون من به ايران نخواهند رفت. چنانچه امتناع هم كردند. پس از چندى اجازه بازگشت دختر كوچكم فرشته را با شوهر و دو فرزندش دادند و خيلى خوب مى دانستند كه آنها نيز بدون من نخواهند رفت. چنانچه نرفتند. حتى اجازه بازگشت فرخنده و فريدون را هم دادند و فقط در مورد شخص من اشكالتراشى مى كردند! آيا نام اين كار را چه مى شود گذاشت؟ آنها خوب مى دانستند كه فرزندانم بدون من هرگز نخواهند رفت و بنابراين مگر خود اين «اجازه» هاى انفرادى يك نوع امتناع نيست؟
اما بعد چه شد؟ ديدم كه اگر باز هم در فرستادن بچه ها ترديد به خرج دهم ممكن و بلكه يقين است كه بگويند مهلت مقرر براى خروج به پايان رسيده است و اجازه هم باطل شده. اگر گفتند، چه مى شد كرد؟ حرفى كه در آن كشور گفته شود لازم الاجراست، مگر آن كه مقامى بالاتر آن را رد كند. اما اگر آن حرف يا اشاره همان مقام بالاتر گفته شود ديگر هيچ نيروئى قادر نيست آن را رد كند. اين بود كه بالاخره تصميم گرفتم دفاتر را بدهم و اين آخرين گذشت را هم بكنم، تا شايد اجازه خروج مرا هم بدهند. يك ماه هم گذشت و بالاخره در اوائل اسفند ۱۳۶۱ عائله دختر بزرگم را فرستادم. يك ماه بعد در اوائل فروردين ۱۳۶۲ نيز دختر كوچكم و عائله اش بازگشتند و خودم نيز پس از تسليم دفاتر يادداشت در ۲۸ارديبهشت ۱۳۶۲ (درست ۱۳ماه و ۱۷روز پس از دريافت اجازه ايران) خود را از آنجا رهانيدم.
و بايد صميمانه بگويم كه عليرغم اين همه قساوت و شقاوت كه از مأمورين ديده ام دوستانى واقعى و انسانهائى حقيقى را هم در آنجا برجاى گذاشته ام كه يادشان هميشه براى من گرامى خواهد بود.
***
و حالا كه دورنماى نسبتاً مبهمى از زندگى ترسيم شد مايلم به خصوص به دوران مهاجرت برگردم و از دريچه هاى مختلف بر آن نظر افكنم. باشد كه بتوانم تا حدودى كه حافظه ام يارى دهد حقايقى جالب پيرامون هر يك از ابعاد زندگى شوروى به روى كاغذ بياورم. حالا دور از آن محيط هستم، احساسات، عواطف و نيز كينه ها، بغض ها و رنجش ها تا حدى رنگ باخته اند و حالا مى توانم از دور بر مجموعه كلى آن محيط بنگرم و صميمانه بدون سانسور چيز بنويسم.
اينجاست كه بايد بار ديگر به خواننده ام با تأكيد تمام بگويم كه من با كمال صميميت و با رعايت كامل وجدان، خالى از هرگونه بغض و غرض مايلم زندگى شوروى را تصوير كنم، شايد براى برخى از مردم ميهنم كه تحت تأثير تبليغات غرض آلود در اين زمينه دچار سردرگمى شده اند مفيد باشد.
شمه اى از حيات اقتصادى
طبيعى است كه زندگى اقتصادى هر فرد نمى تواند از حيات اقتصادى كلى جامعه مجزا و منفرد باشد.
سطح زندگى در شوروى نسبت به سطح زندگى كشورهاى ديگرى كه من تاكنون ديده ام پائين تر است. منظورم اين است كه در شوروى آن امكانات عجيب و غريب و نامحدودى كه براى صاحبان پول و نفوذ و قدرت وجود دارد قابل مقايسه با امكانات ميلياردرهاى دنياى سرمايه دارى نيست. همچنين آن سطح توقعات مادى افراد عادى شوروى نيز با سطح توقعات مادى افراد عادى كشورهاى سرمايه قابل مقايسه نيست. همه اينها را به تدريج و به موقع شرح خواهم داد. اما در همين جا مى گويم كه در شوروى اشخاص بسيار بسيار مرفهى نيز در كنار اشخاص تنگدست و فقير وجود دارند. ولى سطح عمومى زندگى، حتى در مورد همين اشخاص مرفه نيز نسبت به بيشتر اشخاص مرفه كشورهاى ديگر پائين تر است. مردم نيز به مقتضاى سطح زندگى موجود نيازهاى خود را تقليل داده و محدود ساخته اند.
در بدو ورود ما به شوروى كه مصادف با دومين سال پايان جنگ جهانى دوم بود، طبعاً و قانوناً دشوارى هاى فراوانى در رشته هاى مختلف زندگى اعم از مواد خوراكى، لوازم خانه، پوشاك و مسلماً نيز لوازم تجملى و آرايشى وجود داشت. اين دشوارى ها و كمبودها هنوز هم تا حدودى وجود دارد. كشور و به خصوص بخش غربى و اروپائى آن پس از جنگ به صورت ويرانه اى اسفبار درآمده بود. بيست ميليون تلفات انسانى شوخى نبود و اين تلفات بدون شك اثر منفى خود را در برپائى اقتصاد ويران شده نشان داد. معهذا تمركز تمامى اهرم هاى توليدى در دست دولت باعث شد كه كشور توانست در مدت زمان نسبتاً كوتاهى به تدريج سرپاى خود بايستد، كمر راست كند و اقتصاد ويران و متلاشى خود را صورتى ظاهرى هم كه شده بدهد. از روز پايان جنگ (نهم ماه مه ۱۹۴۵) تا روز پايان جيره بندى مواد غذائى (۲۵ دسامبر ۱۹۴۷) جمعاً دو سال و نيم گذشت و اين زمانى است كه بايد گفت در مقايسه با تلفات و ضايعات عظيم و هنگفت شوروى ناچيز و بسيار اندك است. راست است كه پس از پايان جيره بندى رسمى باز هم كميابى و كمبودهائى در اغلب زمينه ها ادامه داشت و حالا هم كم و بيش ادامه دارد، ولى به نظر من (البته فقط به نظر من) اين كمبودها غالباً معلول جنبه هاى منفى سوسياليسم، يعنى سوء استفاده هاى افراد فرصت طلب و سودجو و بى ايمان از «سفره گسترده» سوسياليسم است و مبناى استوار مادى و اقتصادى ندارد. صرفاً به همين دليل نيز تصور مى كنم تا اين طرز برخورد، اين فرهنگ نا مأنوس سوسياليسم و اين درجه نازل شعور اجتماعى در جامعه حكمفرما باشد كمبودها هم باقى خواهند بود.