Nimrooz
Vol. 18, No. 870, February 10, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۰ - جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۸۴
م آزاد
فرهاد گمفرياد
مهدى حميدى شيرازى
شمع سحر
ابوالقاسم لاهوتى
هيچكس در غم من نيست
عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
حرمت ميكده
اديب سمرقندى
حال دنيا
نظامى گنجه اى
باغ زندگانى
نورالدين اصفهانى
من كه رسيدم
كليم كاشانى
گرد غم
عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
ياد آن شب
فرخى سيستانى
عمر دوباره

م آزاد
فرهاد گمفرياد
در شب بيداد من فرهاد مى گريد
و چه بى فرياد
جهان پيراست و بى بنياد
مى گريد
در شب بيداد
در فروبستم
و فروماندم در آن خاموش گمفرياد
تا نگريد در شب بيداد من فرهاد
نشنوم ديگر
هاى هاى زارى خاموشوارش را
و سكوت سوگوارش را
باز مى گريد
در شب بيداد من فرهاد و چه بى فرياد

مهدى حميدى شيرازى
شمع سحر
گر به شيدائى و مستى به جهان مشتهرم
همه دانند كه از گوهر و گل پاك ترم
تا ثناگوى گلى گشتم و پابند گلى
همه گل هاى جهان خار شد اندر نظرم
من از اين شاد كه رنگين پر و بالى دارم
او از آن مست كه آغشته به خون بال و پرم
شادمانى دل يار زخون خوردن ماست
خانه آباد، كه مى سوزم و شمع سحرم

ابوالقاسم لاهوتى
هيچكس در غم من نيست
ترسم آزاد نسازد ز قفس صيادم
آنقدر تا كه ره باغ رود از يادم
بسكه ماندم به قفس رنگ گل از يادم رفت
گرچه با عشق وى از مادر گيتى زادم
روز خوبى هم اگر داشته ام يادم نيست
گوئيا يكسره از لانه به دام افتادم
آتش از آه به كاشانه صياد زنم
گر از اين بند اسارت نكند آزادم
شور شيرين و شكر خنده دلدارى نيست
ورنه من در هنر استادتر از فرهادم
بارها دست اجل گشت گريبان گيرم
باز هم دامن عشق تو زكف ننهادم
زاولين نكته كه تفسير نمودم از عشق
كرد تصديق به استادى من استادم
ديگر اين شكوه زمن پيش رقيبان ظلم است
من كه بى چون و چرا هر چه تو گفتى دادم
گرچه باشد غم عالم به دلم (لاهوتى)
هيچكس در غم من نيست از اين دلشادم

عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
حرمت ميكده
چون كه ما زاده درديم به ميخانه خوشيم
طالب سوز و گدازيم كه مستانه خوشيم
روزها ناله كنان، آه كشان، در تعبيم
شب چو شد از غم دل با لب پيمانه خوشيم
شعف ما و تألم بهم آميخته است
كه به حرمان و ستم در غم جانانه خوشيم
حاجت و مقصد ما سوختن اندر غم اوست
كه به طوف رخش از شوق چو پروانه خوشيم
حرمت ميكده نازم كه به عشق رخ دوست
با همه اهل جهان چون در يكدانه خوشيم
حسد و كينه به ما راه ندارد زحيل
چونكه ما در همه حال از خود و بيگانه خوشيم
گرچه يار از بر ما رفت و جز افسانه نماند
ما (رفيعا) به غمش شهره و افسانه خوشيم

اديب سمرقندى
حال دنيا
حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانه اى
گفت: يا خوابى است يا وهمى است يا افسانه اى
گفتمش: احوال عمر ايدل بگو با ما كه چيست؟
گفت: يا برقيست يا شمعيست يا پروانه اى
گفتمش: اين پنج روزه عمر چون بايد گذاشت؟
گفت: در حلقى، يا دلقى و يا ويرانه اى
گفتمش: اينان كه مى بينند چون؟ دل بسته اند
گفت: يا كورند يا مستند يا ديوانه اى

نظامى گنجه اى
باغ زندگانى
چه خوش باغى است باغ زندگانى
گر ايمن بودى از باد خزانى
چه خرم كاخ شد، كاخ زمانه
گرش بودى اساس جاودانه
از آن سرد است اين كاخ دلاويز
كه تا جاگرم كردى، گويدت: خيز
چو هست اين دير خاكى سست بنياد
به باد ش داد بايد زود بر باد
زفردا و ز دى كس را نشان نيست
كه رفت آن از ميان وين در ميان نيست
يك امروز است ما را نقد ايام
بر او هم اعتمادى نيست تا شام
بيا تا يك دهن پر خنده داريم
به مى جان و جهان را زنده داريم
بترك خواب مى بايد شبى گفت:
كه زير خاك مى بايد بسى خفت

نورالدين اصفهانى
من كه رسيدم
جفا و جور تو بايد كشيد، من كه كشيدم
طمع ز وصل تو بايد بريد، من كه بريدم
زپا براى تو بايد فتاد، من كه فتادم
بسر بكوى تو بايد دويد، من كه دويدم
به سينه داغ تو بايد نهاد، من كه نهادم
بديده نقش تو بايد كشيد، من كه كشيدم
بدل هواى تو بايد نهفت، من كه نهفتم
به جان بلاى تو بايد خريد، من كه خريدم
ز دل براى تو بايد گذشت من كه گذشتم
به جان براى تو بايد رسيد، من كه رسيدم

كليم كاشانى
گرد غم
نه همين مى رمد، آن نوگل خندان از من
مى كشد خار در اين باديه دامان از من
با من آميزش او الفت موجست و كنار
روز و شب با من و پيوسته گريزان از من
گرچه مورم ولى آن حوصله با خود دارم
كه ببخشم، بود ار ملك سليمان از من
قمرى ريخته بالم به پناه كه روم؟
تابكى سركشى اى سر و خرامان از من
به تكلم، به خموشى، به تبسم، به نگاه
مى توان برد به هر شيوه دل آسان از من
نيست پرهيز من از زهد كه خاكم بر سر
ترسم آلوده شود دامن عصيان از من
اشك بيهوده مريز اين همه از ديده (كليم)
گردغم را نتوان شست به طوفان از من

عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
ياد آن شب
ياد آن شب كه مست و بى پروا
فارغ از غم كنار هم بوديم
راه بس دور آرزوها را
با قدم هاى شوق پيموديم
ياد آن شب كه تشنه لذت
بسكه خورديم باده فرسوديم
روى بال فرشتگان وصال
سينه شوق را بهم سوديم
ياد آن شب كه بى حجاب خيال
زنگ غم از عروق بزدوديم
فارغ از اين جهان محنت زا
دامن نام و ننگ آلوديم

فرخى سيستانى
عمر دوباره
خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم:
تربيتى كن به آب لطف خسى را
گفت: يكى بس بود و گر دو ستانى
فتنه شوى، آزموده ايم بسى را
عمر دوباره است بوسه من و هرگز
عمر دوباره نداده اند كسى را

صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   تحقيق   •   آخر هفته   •   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •