زمانى كه مرحوم كلنل محمدتقى خان سلاح برداشته بود و بر سرتاسر شمال خراسان مى تازيد، كلب حاجى هنوز كلب حاجى نشده بود و بين امنيه هاى كلنل به «حاجى بعد از اين» معروف بود. اسم اصلى كلب حاجى، همان وقت ها هم حاجى رقيه بانو بود. چون پدرش خيلى پيش از آن كه كلب حاجى بتواند تفنگ به دست بگيرد و براى خودش مردى بشود، زده بود به چاك محبت و ديگر كسى اثرى از آثارش نديده بود، حاجى را به اسم مادرش صدا مى كردند. اما از وقتى حاجى پشت لبش از آب بقا سبز شد و بينى يكى دوتا از بچه هاى گردن كلفت در و همسايه را له و پخش كرد، ديگر كسى جرأت نمى كرد جلو رويش او را حاجى رقيه بانو بگويد و اين طور اسم بردن از او ماند براى پشت سرش؛ تا اين كه حاجى زد و رفت امنيه شد و براى هميشه چه پشت سر و چه جلو رو شد حاجى تنها؛ و اين مال خيلى وقت پيش از آن بود كه حلاجى كربلا رفته باشد درست از همان وقت هائى كه مى گفتند مرحوم كلنل ياغى شد و همان وقت ها، توى امنيه هاى كلنل كه حاجى هم جزو آن ها بود به حاجى بعد از اين معروف بود؛ و حاجى، هيچ دل خور نبود كه هيچ، مفاخره هم مى كرد؛ چون حرفى كه امنيه هاى كلنل بزنند غير از حرفى ست كه ديگران بزنند. حتى يك بار هم خود كلنل گويا او را همين طور صدا كرده بود؛ وقتى كه يكى از امنيه هاى خودشان زد به چاك محبت و حاجى كه خاطره هاى تلخى از به چاك محبت زدن پدرش داشت، او را با سه تا اخطار چنان از پشت كله اش زده بود كه به قول خودش يك آغل چوغوك بالاى گردنش باز كرده بود. آن وقت، شخص كلنل، ضمن صحبت به او گفته بود حاجى بعد از اين و يك سيگار روسى تعارفش كرده بود. اما اين كه او چه قدر بعد از اين، حاجى فدايى كلنل بود، چيزى كه بشود اندازه اش گرفت نيست. درست همين قدرها هم حسن زلفو ديوانه تك تك امنيه هاى كلنل بود؛ مخصوصاً ديوانه حاجى؛ كه بچه محل هم بود. آن وقت ها، حسن زلفو شاگرد مهدى خان خياط بود پدرِ همين كه چند وقت پيش دكانش را فروخت و اگر آن چه بعدها پيش آمد و دخل همه قضايا را آورد پيش نمى آمد و دخل چيزى را نمى آورد، دو ربع و نيم قرن كامل مى شد كه حسن زلفو شاگرد خياط بود؛ آن هم توى يك دكان...
بعد از اين كه طبق ترتيبات تاريخى سر كلنل را بريدند و آن همه شعر برايش ساختند و امنيه هايش همه اسلحه هاشان را تحويل دادند و بعد هم پس گرفتند و رفتند دنبال جوجه دزدى و بعضى امنيه ها مثل حاجى تفنگ هاى شان را ندادند و زدند به كوه و ياغى گرى پيش گرفتند، حسن زلفو يك هفته تمام سر كار نرفت و از زيرزمينى كه خانه اش بود بيرون نيامد؛ عرق خورد و از ميان شعرهايى كه درباره كلنل گفته بودند، يكى را انتخاب كرد و زمزمه كرد و سرش را آن قدر به تيغه نازك ديوار كوفت كه سر و صداى هم سايه اتاق بغلى درآمد. بعدها، وقتى جسد كلنل را از خاك درآوردند و سرِبريده اش را دور شهر مقدس مشهد گرداندند و آن طور كه مردم مى گويند گوربه گورش كردند، همان شعر را دور قاب عكس كلنل، كه روى تابوتش چسبيده بود، نوشته بودند؛ و درست همان روز، باز حسن زلفو مست كرده بود؛ دنبال جنازه دويده بود؛ و شعرش را خوانده بود:
اين سر كه نشان سرپرستى است امروز رها زقيد هستى است
با ديده عبرتش ببينيد اين عاقبت وطن پرستى است
بعدها، فقط همين مصرع آخر در ذهن حسن زلفو ماند و هر اتفاق ناگوارى براى هركس پيش مى آمد كه او به نحوى از كنار آن اتفاق عبور مى كرد و مى ديد يا هر چه مى شنيد كه خالى از حادثه اى شوم يا مرگ بار يا ناكامياب نبود آن را مى خواند؛ مثل وقتى كه شنيد دولت ياغى ها را سركوب كرده و همه را دار زده يابه زندان انداخته؛ غير از حاجى كه كوه به كوه آواره شده و بالاخره در ولايت غريب سر از كربلا درآورده و آن جا مجاور شده و كلب حاجى شده است. وقتى هم كه رقيه بانو كه اين اواخر به او ننه كلب حاجى مى گفتند دعوت حق را لبيك گفت و اولين كاغذ كلب حاجى از نجف آمد كه خبر مى داد: كفش كن مرقد مطهر شير خدا شده به دعاگويى اهل وطن مشغول است و به همان ذوالفقار آقا قسم كه با چشم خودش يك روز كلنل را ديده كه داشته طواف مى كرده و با آقاى قدبلند چشم و ابرو مشكى نورانى يى بوده و تا او را ديده، كلنل دستش را روى بينى اش گذاشته و گفته: هيس؛ و، حالا ننه بايد بيايد آن جا به حسن زلفو بگويد كه تفنگ ها را كجا خاك كرده تا او برود آن ها را دربياورد و آب كند و پولش را بدهد به ننه كه راهى شود باز حسن زلفو مست كرد و اين شعر را خواند. چون بقيه اش را پاك فراموش كرده بود، به جاى سه مصرع ديگر مى گفت: «هى هى، جبلى، قُم قُم» و اين سه مصرع ديگر، همگى، اثر طبع خودش بود و اين را هم به همه كسانى كه مى شناخت اعلام كرده بود.
وقتى كه روس ها آمدند و شايع شد كه مى خواهند حرم مطهر را به توپ ببندند وضع و احوال حسن زلفو ناجورتر از ناجور شد. عرق وطنى كه پيدا نمى شد، عرق روس هاى هرهرى مذهب را هم كه تصميم گرفته بود نخورد؛ معلوم نبود چه كوفتى توى شيشه هاى رنگارنگ به جاى عرق پُر مى كردند احتمال زياد داشت كه آن عرق ها را از استخوان مرده بگيرند مهدى خان هم دست از كار كشيده بود و دكان را بسته بود. سرتاسر مملكت از اجنبى هاى مختلف و عرق هاى آشغال شان پر شده بود. اوضاع خيلى بد بود و نفس كسى درنمى آمد، بنابراين حسن زلفو دست تنها تصميم گرفته بود براى همه اهل ايران عزادارى مفصلى، هرطور هست، راه بيندازد كه يك روز سر و كله كلب حاجى پيدا شد.
رسيده و نرسيده، دو تا از قشون روس گم شدند و يك گوشه اردوگاه شان در وكيل آباد آتش گرفت و چون اهالى سرشناس، اين وقايع را خيلى زيادتر از آن چه بايد به فال نيك گرفتند، به كلب حاجى از طرف مقامات داخلى و هم آن اهالى سرشناس تكليف شد كه جُل و پلاسش را جمع و رفعِ زحمت كند؛ اما كلب حاجى جُل و پلاسى نداشت. دو تا تفنگ كوتاه روسى داشت و يك ماديان زرد يال بلند كه درست شبيه روس ها بود و اگر حسن زلفو پيله نمى كرد كه او را هم با خودش به هر كجا مى رود ببرد، كلب حاجى با همان ها راهى مى شد. اما اين طورى كه، كار يك خرده بيخ پيدا كرد. حسن زلفو گفته بود: «حالا تو كجا مى خواى برى؟»
كلب حاجى آن چنان نگاه شرربارى به زلفو انداخته بود كه خود شِمر هم نمى توانست چنين نگاهى به امام حسين بكند.
«غرضى نداشتم كلب حاجى. تو منو مى شناسى، منم تو رو. حالا كه اجنبيا اين جان و...» مكث كرده بود: «عرقى غير ودكاهاى لعنتى اونا پيدا نمى شه.» بازهم مكث كرده بود. كلب حاجى سبيلش را جويده بود. «مى گن اون ودكاها رو از شاش سگ و استخوان مسلمون درس مى كنن.» باز كلب حاجى سبيلش را جويده بود و فقط آهسته زيرلبش گفته بود: «شِر و وِر دارى مى گى.» و حسن زلفو به سر كلنل قسم خورده بود كه هيچ غرضى ندارد آن ها را از خودش دربياورد و هر چه مى گويد چيزى ست كه همه مردم مى گويند و اصلاً اين روس ها با اين بوى گندشان مگر حالا كى هستند كه كلب حاجى دارد از آن ها دفاع مى كند و مگر خودش سر دوتا از آن ها را...
و كلب حاجى خودش را انداخته بود توى حرف او و برايش توضيح داده بود كه منظورش از «شِر و وِر» اين نبود كه او دارد از خودش حرف دروغ درمى آورد. منظورش اين است كه او دارد حاشيه مى رود و حرف هائى مى زند كه زدنش چندان نفعى براى دنيا يا آخرت يا هر كجاى ديگر او يا خودش يا هيچ كس ديگر ندارد.
حسن زلفو گفته بود: «پس گوش كن. حرفى كه به درد بخوره، اينه: منم با خودت ببر. هر جهنمى كه مى رى، باشه؟ يه تفنگم بده به من.»
اين بود كه كلب حاجى مجبور شده بود بگويد: «تو شاگرد خياط فزنات، به عمرت غير از سوزن نخ چيزى به دستت خورده؟»
و حسن زلفو كه هنوز لحن مسالمت آميزى داشته، گفته بود: «ببين، وقتى كه ما تو كوچه از كون هم مى خورديم، هردومون ريقماسو بوديم. حتى من توكُشتى از تو دس ِ كمى نداشتم. بعدم كه تو يه جوجه امنيه كلنل بودى، من لباساشو مى دوختم. خودم با اين دسام شونه هاشو متر مى كردم. تموم اندازه هاى تن شو روون بودم؛ اما هر دفعه كه مى اومد، بازم متر مى كردم. اگه يه بار به تو گفته حاجى بعد از اين دليل نمى شه كه الان خودتو برا من بگيرى. اگه حالا يه خُرده قلچماق تر شدى، برا اينه كه تو كوه و كمر يه مدتى گشتى. قبولت دارم، باشه، اما اينا همه دليل نمى شه كه تو بتونى با من بدجورى تاكنى.»
و همين طور پشت سر هم حرف زده بود تا وقتى كه پاى كلب حاجى رفته بود وسط حلقه ركاب و محلش نگذاشته بود؛ و گويا قصد كلب حاجى اين بود كه همين طور محلش نگذارد تا غائله ختم شود كه حسن زلفو خم شده بود و يك پاره آجر برداشته بود براى پس گردن كلب حاجى؛ كه از عقب، به قدر يك آغل توشله به قول خود حسن زلفو كدوى كلب حاجى را سوراخ كرده بود و شبانه كه دوتايى رفته بودند سر وقت طويله موسى خان از دم كلفت هاى شهر، يكى از همان ها كه زور به كلب حاجى آورده بود كه بزند به چاك سر كلب حاجى يك عمامه سفيد پيچيده بود؛ و هنوز لكه هاى تازه خون از داخل به آن نشت مى كرد. اين طورى بود كه حسن زلفو با كلب حاجى زد به كوه؛ و فراموش نكردند كه قبل از رفتن، علاوه بر كهر معروف و نورچشمى موسى خان، نور آن يكى چشمش را هم براى روز مبادا با خودشان ببرند و به نعل بندى دم دروازه پيغام بدهند، و بعد، حتى بعدتر، كه روس ها هم پاهاشان را پس كشيدند، نوبت به ديگران رسيد: اول پسر تقى خان؛ و بعد پسر سام لشگر؛ و بعد صبيه شمس الوزرا و غيره. حالا ليره هاى انگليسى هم بازارخوبى داشت. چند سالى كشيد تا كلب حاجى و حسن زلفو كارشان سكه كرد و گنبد و گرگان و از آن طرف تا خود افغانستان ملك الجبالى ملك طلق شان شد. يك پنجاه تايى هم كور و كچل هائى را كه خوب تير مى انداختند و اسب مى دواندند و به جهتى شكم شان كم و كسر داشت يا با امنيه ها آب شان توى يك جو نمى رفت يا يك كرمى داشتند كه از داخل اذيت شان مى كرد، به دنبال خودشان انداختند.
اما بالاخره زد و آن روزى رسيد كه مى بايست اين معركه را تمام مى كردند. حالا، گذشته از آن كه به علت هاى مختلف كلب حاجى كم كم باج گرفتن را كشانده بود تا در خانه حاجى هاى دُم كلفت دهات و بعد كم كم كاسب كارهايى كه وضع شان يك خُرده بهتر بود، و كور و كچل هايش هم، بر حسب درجه، ازيك خرده پايين ترها تلكه مى كردند تا يك خرده پايين ترترها، و خلاصه كاربه جايى رسيده بود كه اگر يكى كه فقط زير آسمان يك تنبان داشت گير آن ها مى افتاد، مى بايست همان را هم بكند؛ و اين موجب شده بود كه مردم از آن ها برگردند و آذوقه دشوار برسد و گاه خود اهالى هم روى آن ها تير تفنگى دركنند و گاه توى يك ده راه شان ندهند؛ و بر اثر زحمات خستگى ناپذيرعريضه نويس هاى موسى خان و تقى خان شمس الزوار و سام لشگر وكوشش هاى پى گير جناب سرهنگ پسر بزرگ تقى خان و شوهر خواهرخوانده سام لشگر وكيل مجلس و غيره از پايتخت، دولتى ها هم، از سرباز و طياره و ژاندارم كه كلب حاجى هيچ وقت اين اسم را به رسميت نشناخت و تا آخر عمرش همان «امنيه» را گفت مثل لشكر يأجوج و مأجوج ريختند آن دوروبرها و براى سر كلب حاجى هم جايزه تعيين كردند.
در اين ميان، ماتم زلفو شروع شد كه چرا براى سر او جايزه نگذاشته بودند و باز مست كرد و خواند كه: «هى هى، جبلى، قم قم.» و كه: «اين عاقبت وطن پرستى است» ؛ و به همين جهت تف غليظى هم نثار روزگار كرد. و بالاخره، روزگار بود يا گلوله هاى زبان نفهم مسلسل بود يا هر چه بود، ورق برگشت؛ تاكار به جايى رسيد كه باز كلب حاجى ماند و حسن زلفو و دو تا تفنگ. بقيه بچه ها كه از آن به بعد، در نظر حسن زلفو و كلب حاجى، «اراذل و اوباش» يا «خدابيامرز» بودند يا شهيد شدند يا تسليم؛ و تسليم شدن شان هم اين طور بود كه شبانه مى زدند به چاك محبت؛ و گاه گاه هم، كلب حاجى كه از به چاك محبت زدن خاطره خوشى نداشت و آن ها را در حين ارتكاب جرم مى ديد، پشت سرشان يك آغل چوغوك مى ساخت، متنها بدون ايست و اخطار. اين بود كه اگر قضاى حاجت هم كسى مى داشت، مى بايست همان جا كه خوابيده است، زحمتش را بكشد، كلب حاجى هم فقط روزها روى زمين چرتكى مى زد؛ اما وقتى خودشان دو تا تنها ماندند، نفس راحتى كشيد و دو سه شب مرتب خوابيد و بعد هر شب مرتب خوابيد. تا دو هزار سال ديگر هم پيداشان نمى كردند؛ البته اگر گرسنگى و از اين طور زهر مارها سر خر نبود و نمى شد.
حالا، چه اتفاقى در پايتخت افتاد و چه طور شد كه اعلان آمد ياغى هائى كه تسليم بشوند بخشيده شده اند و دولت به آن ها زمين مى دهد كه به كار كشت و زرع بپردازند؛ هر چه بود و هرطور شده بود (درست وقتى اين خبر در اطراف پخش شد كه كلب حاجى و حسن زلفو چند روز بود چيزى نخورده بودند و حتى حسن زلفو داشت، آهسته آهسته، نقشه اى شيطانى براى اسبش در ذهن مى پخت و همه چيز آماده بود و فقط مانده بود كه چه طور شروع كند با كلب حاجى در اين باره صحبت كند كه جايى در تنش آغل چوغوك باز نشود) چوپانى قضيه را به آن ها حالى كرد و حتى چيزكى داد كه بخورند. من باب احتياط كلب حاجى، حسن زلفو را به سفارت فرستاد پيش رئيس پاسگاه؛ كه از آن جا با جيپ بردندش شهر، خدمت رئيس ژاندارمرى؛ و غائله ختم شد. دولت به عهدش وفا كرد. كلب حاجى چند صد هكتار از زمين هاى مرغوب گرگان را به اقساط گرفت و پول ها را از زير خاك درآورد و تراكتورى روبه راه كرد و به نظر مى رسيد ديگر همه چيز تمام شده است. واقعاً هم تمام شده بود. دوره اين لش بازى ها گذشته بود؛ البته نه به عقيده حسن زلفو كه حتى زمين هم قبول نكرد؛ پول هم از كلب حاجى قبول نكرد و گفت: «هى هى، جبلى قم قم. تو حالا ديگه كلب حاجى نيستى، كلب باجى هستى؛ اين عاقبت وطن پرستى است.»
و برگشت پيش مهدى خان خياط كه مرده بود و پسرش جايش را گرفته بود نشست و نصف روز دست و بالش را با سوزن خونى كرد، تا بالاخره توانست باز راه بيفتد.
چند سال بعد، مردم، حتى اسم كلب حاجى را هم فراموش كرده بودند؛ حسن زلفو را هم همين طور. حسن زلفو در مشهد، توى دكان خياطى نشسته بود و سوزن مى زد. او تنها كسى بود كه فراموش بُكُن نبود. با وجودى كه صحبتش بود تا چند سال ديگر قمر مصنوعى به آسمان بفرستند و صحبتش بود بمب هائى بسازند كه تا آدم يك لاحول ولا قوه الا باالله مى گويد، تمام بساط خاك درهم پيچيده شود؛ با تمام هر كارى كه مى خواست بشود، حسن زلفو فراموش بكن نبود؛ نه به كوه زدن را، نه كلنل را، نه «هى هى، جبلى، قم قم» و «اين عاقبت وطن پرستى است» را، و نه عرق لاكتاب را.
كلب حاجى هم، آن سر دنيا، توى گرگان، عرق را دوست داشت و او هم البته وقتى آن لاكتاب را دوست داشته باشد يعنى كلنل را دوست دارد؛ حتى ياد حسن زلفو هم كه مى افتاد بى طاقت مى شد؛ اما در مورد به كوه زدن، حرفش راهم نمى زد.
حالا تقريباً موهايش سفيد شده بود؛ به قول خودش زرتش قمصور شده بود؛ و توى فكر بود كه با يكى از فعله هاى مهاجر زابلى بريزد روى هم و دخترش را بگيرد. بالاخره يكى بايد بعد از او باشد كه مالش را جمع كند. وضع كلب حاجى خوب بود. حسن زلفو را هم فراموش نكرده بود. هر چند وقتى يك بار يك حواله يا يك پاكت اسكناس برايش مى فرستاد كه همان طور دست نخورده برمى گشت.
همسايه هايش بيش تر از خودش قضايا را فراموش كرده بودند؛ مخصوصاً جناب سرهنگ بازنشسته اى كه زمين هايش چسبيده به زمين او بود و هر چند وقت يك بار نرده هايش را چند متر مى كشيد جلوتر؛ و كلب حاجى خون خودش را مى خورد و به علت سابقه اش جرأت نتق كشيدن نداشت...
سال ها بعد، نرده هاى جناب سرهنگ سابق باز جلوتر آمد. كلب حاجى هم با دختر عمله زابلى عروسى كرد. عروسى شان چندان مفصل نبود. حسن زلفو، از مشهد نشست ته يك بارى كه براى اداره قند و شكر بار و بُنه مى برد؛ آمد گرگان. يك دست كت و شلوار نخى راه راه نو هم براى شركت در عروسى پيرمرد دست و پا كرده بود. از مدتى پيش، او كلب حاجى را «پيرمرد» خطاب مى كرد. وقتى از ماشين پياده شد، غير از بقچه سفيدى كه زير بغل داشت و آن تو لباس نوش را پيچيده بود، يك كلت سنگين آمريكايى را هم زير بغل حمل مى كرد و همه راه از شهر به ده را كه كنار راننده يك تريلى نشسته بود، فكرمى كرد كه ديگر چه چيزى را جا گذاشته است. وقتى به نزديكى هاى خانه كلب حاجى رسيد ناگهان يادش آمد چيزى را كه فراموش كرده بود چه بود؛ همان جا از كنار راننده پريد پايين و راه افتاد طرف شهر. پهلوى ديگرش هم يك برآمدگى ديگر بود؛ درست به موازات برآمدگى كُلت: مجموع پس اندازهاى همه سال هاى عمرش و فقط به خاطر سوزن زدن؛ به اضافه مجموع پول حاصل از فروش همه ات و آشغال هاى زندگى اش؛ پلاس و چراغ خوراك پزى و رخت خواب و ظروف مسى و غيره؛ مبلغى ميان هزار و پانصد تا دوهزار تومن. نصف آخر راه را سوار گارى تركمنى شد و بالاخره به شهر رسيد و يك راست سراغ مى خانه را گرفت و در يك چشم به هم زدن از آن جا سردرآورد و دستور عرق داد با نارنج. از آن جا كه خارج مى شد، سكسكه مى كرد و تلوتلو مى خورد. بعد، پرسان پرسان رفت سراغ يك بنگاه شادمانى؛ و آخر شب، با پنج تا مُطرب مست و لول، سوار كرايه اى شد و راه افتاد؛ در تمام اين مدت، بقچه لباس نوش را از زير بغلش جدا نكرده بود. درميدان گاهى دهكده، به محض اين كه پايش به زمين رسيد، سر مطرب ها دادكشيد: «آهاى، بچه مزلفا، بپرين پايين و بوقاتونو باد كنين.»
وقتى كلب حاجى سر رسيد، حسن زلفو دنبال يك داس مى گشت تا سر تركمنى را كه به سر و صدا اعتراض كرده بود ببرد؛ و وقتى به ميانجى گرى كلب حاجى دعوا تمام شد، سر و صداى مطرب ها به دستور زلفو هيچ كم نشد و همان طور راه افتادند طرف خانه. وسط راه بود كه حسن زلفو يادش آمد با كلب حاجى چاق سلامتى نكرده؛ بغلش كرد و بوسيدش: «خوب پيرمرد، داماد شدى، مباركه.»
و داد كشيد سر مطرب ها: «پس اون مزقوناتونو مى خواين تو ماتحت من كنين؟ چرا نمى زنين بى پدرا؟ خوب پيرمرد، حالا تو ديگه دعوا صلح مى دى؟»
در آمريكا براى سنجش آلودگى هوا از كبوترهاى مجهز به تلفن همراه استفاده مى شود
يك محقق آمريكايى و دو تن از شاگردانش در دانشگاه ارواين كاليفرنيا تصميم گرفتند براى سنجش ميزان آلودگى هوا از كبوتر استفاده كنند.
در ماه اوت سال جارى بيست كبوتر مجهز به مدرنترين تجهيزات ارتباطى از شهر سن هوزه به پرواز درخواهند آمد. هر كبوتر يك گيرنده ردياب GPS سنسورهاى تشخيص ميزان آلودگى هوا و تلفن همراه با خود حمل مى كند.
با شروع پرواز اين كبوترها پيامهاى شنيدارى در يك بلاگ ويژه كه قابل دسترسى در اينترنت است تمام اطلاعات جمعآورى شده را همزمان در اختيار دانشمندان و محققان قرار مى دهد.
دوربين بسيار كوچكى هم كه به گردن كبوتر بسته مى شود تصاويرى از وضعيت هوا را از طريق ماهواره به مركز اين تحقيقات مى فرستد.
روزنامه «ماسكووسكى كانسامولتس» نسل ماهيان خاويارى درياى خزر در خطر نابودى قرار دارد.
اين نشريه در شماره امروز خود با اشاره به تكثير و فعاليت يك جانور مهاجم دريائى كه به شانه دار مهاجم معروف است، مى نويسد اين جانور تخم ماهيان خاورياى و مواد غذائى مورد استفاده آنها را از بين مى برد.
اين پديده همراه با صيد غيرقانونى ماهى اوزون برون، به يك فاجعه زيست محيطى در درياى خزر منجر خواهد شد.
نشريه روسى ادعا كرده است كه جانور دريائى را شناورهاى آمريكائى وارد درياى خزر كردند. اين جانور سريع تكثير مى شود و روزى هشت هزار تخم مى گذارد.
بنا به نوشته اين نشريه روسى، دانشمندان روسى در نظر دارند با تكثير جانور ديگرى در درياى خزر به مبارزه با اين جانور بپردازند.