در تمام دورانى كه فرمانداركل هندوستان، حاكم بمبئى و جان مالكوم با هراس و اضطراب فراوان مى كوشيدند عواقب احتمالى حادثه قتل نخستين فرستاده سياسى دولت ايران به هند را مهار كنند، گويا كسى در دربار فتحعلى شاه اهميت چندانى براى اين ماجرا قائل نبوده است. به نظر مى رسد حاجى خليل خان از نظر آنها تنها يك تاجر بوده كه به ميل خود و با خرج شخصى، مأموريتى در هند به دست آورده و بنابراين قتلش اهميت چندانى نداشته است. «با وجود شايعه اى كه دهان به دهان مى گشت حاكى از اين كه فتحعلى شاه به تلافى قتل حاجى خليل دستور داده است بيست هزار سوار براى حمله به هندوستان به نيروهاى افغان بپيوندند، هيچ اتفاقى نيفتاد.» ( «ايرانيان در ميان انگليسى ها» دنيس رايت، ترجمه كريم امامى)
• نامه
شرحى كه رايت براساس اسناد كمپانى هند شرقى و حكومت هندوستان از سرنوشت نامه عذرخواهى فرمانداركل هند براى فتحعلى شاه نوشته است، آشفتگى اوضاع را به خوبى نشان مى دهد. به ياد داريد كه مهدى على خان (كفيل نمايندگى كمپانى هند شرقى در بوشهر) خودسرانه نامه عذرخواهى دانكن (حاكم بمبئى) براى شاه ايران را تغيير داد و با فرستادن هدايايى براى درباريان و انتشار شايعاتى عليه حاجى خليل كوشيد شاه را نسبت به ايلچى مقتول خود بدگمان كند.
جال مالكوم كه در آن هنگام منشى مخصوص فرمانداركل بود، اين شيوه عمل مهدى على خان را سرزنش كرد. او «كه خبر نداشت مرگ حاجى خليل در محافل دربارى ايران هيجان چندانى ايجاد نكرده است»، چند نامه عذرخواهى براى مقامات ايرانى فرستاد و در آن بر اتفاقى بودن حادثه قتل تأكيد كرد. او همچنين اطلاع داد يك انگليسى به نام «لاوت» به جاى مهدى على خان، نمايندگى كمپانى در بوشهر را به عهده خواهد گرفت و نامه عذرخواهى فرمانداركل هندوستان را براى شاه به تهران خواهد برد.
مالكوم سپس در تهيه متن نامه مذكور لحنى چنان فروتنانه به كار برد كه به عقيده دنيس رايت مناسب مخاطب قرار دادن «حاكم يك كشور ضعيف و فراموش مانده آسيايى» نبود.
او البته خود توضيح داده است كه «علت استفاده از اين لحن، اهميتى بود كه انگليسى ها در آن زمان براى ايران به عنوان بخشى از استحكامات دفاعى مستملكاتشان در هندوستان قائل بودند.»
اما لاوت در عزيمت به بوشهر عجله اى نداشت. او كه مردى سالمند و بسيار چاق بود در رمضان ۱۲۱۷ به بوشهر رسيد، اما نامه فرمانداركل هند تا دو سال بعد در اختيار شاه ايران قرار نگرفت.
لاوت بيمارتر و تنبل تر از آن بود كه از سفر دشوار بوشهر به تهران استقبال كند. او در عين حال شايعاتى شنيده بود كه شاه قصد دارد گردن حامل نامه مربوط به قتل ايلچى را بزند.
لاوت در مذاكره و مكاتبه با مقامات ايرانى ابتدا پيشنهاد كرد ستوان پيسلى (معاونش؟) نامه فرمانداركل را به فتحعلى شاه تحويل دهد. اما مقامات ايرانى گفتند كه تنها شخص نماينده كمپانى منزلت كافى براى انجام اين مأموريت دارد. بنابراين لاوت دست به دامن همتاى خود در بصره شد و از نماينده كمپانى در بصره تقاضا كرد نامه را به دربار ايران حمل كند. اين نماينده كه منستى نام داشت، پيشنهاد لاوت را پذيرفت و حتى بدون اينكه منتظر موافقت كلكته يا لندن بماند به راه افتاد. او در سلطانيه زنجان به حضور شاه رسيد و نامه را تحويل او داد.
منستى چند روز بعد گزارش داد استقبالى كه از او به عمل آمده از حد انتظارش بيشتر بوده و توانسته است پانزده ساعت پس از ورود خود به سلطانيه به حضور پادشاه برسد. سرانجام نامه دوساله لرد ولزلى به دست فتحعلى شاه رسيد و به همراهى آن هدايايى از طرف فرمانفرماى (فرمانداركل) هندوستان تقديم حضور شد.
فتحعلى شاه كه به احتمال زياد مدت ها بود خاطره مرگ سفير تاجر خود را فراموش كرده بود و اكنون (سال ۱۲۱۹ كه جنگ با روسيه آغاز شده بود) بيشتر نگران حفظ پيمان اتحاد با انگلستان به عنوان تضمينى در برابر روس ها بود، به منستى گفت كه ماهيت تصادفى فاجعه را درك مى كند و دولت بريتانيا را مسئول نمى داند.
• كاه
دنيس رايت كه خود ديپلماتى سرشناس و باتجربه بود، در پايان بخشى از كتابش كه به ماجراى قتل ايلچى ايران اختصاص دارد، نتيجه گيرى كرده است كه «اكنون در مرور دوباره اين ماجرا به اين نتيجه مى رسيم كه انگليسى ها ـ يا شايد بهتر بگويم جان مالكوم- از كاه كوهى ساخته بودند. ايرانى ها حتى گفته بودند كه انگليسى ها مى توانند ده سفير را به قتل برسانند مشروط بر اينكه حاضر باشند خونبهاى آنان را به همين نرخ بپردازند!»
اما ماجراى سفير فرستادن فتحعلى شاه به هندوستان به اينجا خاتمه پيدا نمى كند. چندى پس از رسيدن نامه عذرخواهى فرمانداركل هندوستان به فتحعلى شاه، او برادرزاده حاجى خليل خان را كه محمدنبى خان شيرازى نام داشت، به عنوان ايلچى جديد راهى هندوستان كرد.
محمدنبى خان رفتارى عجيب داشت و سفر او نيز به هند پرماجرا و عبرت انگيز بود. در شماره هاى آينده از رفتارهاى عجيب ايلچى تازه ايران و نارضايتى انگليسى ها از او خواهيم نوشت و خواهيم ديد كه روابط ايران و انگليس چگونه ادامه پيدا كرد.
سفير تازه
پس از رسيدن نامه عذرخواهى فرمانداركل هندوستان به فتحعلى شاه در مورد قتل اتفاقى حاجى خليل خان قزوينى، برادرزن حاجى كه محمدنبى خان شيرازى نام داشت به عنوان ايلچى جديد ايران به حكومت انگليسى هند معرفى شد. محمدنبى خان دومين و آخرين فرستاده پادشاه ايران نزد حكومت انگليسى ها در هندوستان بود كه دنيس رايت در كتاب «ايرانى ها در ميان انگليسى ها» از او به نام «سفيرى كه مقدمش گرامى نبود» ياد كرده است: «محمدنبى در زمانى كه به اين پست منصوب شد شخص بسيار ثروتمندى بود و كشتى هاى بسيار داشت. به بركت تجارت بين خليج فارس و هندوستان با مشاركت شوهرخواهرش حاجى خليل و دو كارگزار كمپانى هندشرقى در بصره، سيموئيل منستى و هارفورد جونز (كه در آن ايام از طرف كمپانى اجازه داشتند به حساب خودشان هم معاملاتى انجام دهند) پولدار شده بود.»
• تلاش
محمدنبى خان فرزند يك تاجر مشهور بوشهرى بود و مادرش پيش از ازدواج با پدرش مدتى با مردى انگليسى به نام داگلاس زندگى كرده بود كه نمايندگى كمپانى هندشرقى را در بندرعباس و بصره به عهده داشت. او از داگلاس دخترى داشت كه در انگليس زندگى مى كرد و آنجا با مردى محترم ازدواج كرده بود. مادر محمدنبى خان پس از مرگ داگلاس به عقد تاجرى محترم از اهالى بوشهر درآمد كه محمدنبى و خواهرش (همسر حاجى خليل خان) نتيجه اين ازدواج بودند. محمدنبى در جوانى به واسطه آشنايى با حاجى خليل توانست به عنوان منشى هارفورد جونز (از كارگزاران كمپانى هند شرقى كه بعدها به عنوان نخستين سفير پادشاه انگلستان به دربار قاجار معرفى شد) استخدام شود. «براى محمدنبى خان جاه طلب و آزمند و فارغ از دغدغه، مرگ شوهرخواهر فرصتى طلايى بود براى اينكه ثروت خود را باز هم افزون تر سازد. دادن ترتيبات لازم براى اينكه به عنوان وصى حاجى خليل و قيم فرزندان صغير او شناخته شود كار چندان دشوارى نبود. محمدنبى همچنين بيوه ترك حاجى را به عقد خود درآورد تا حفظ و حراست مستغلات گرانبهاى حاجى خليل در بصره (تحت حكومت عثمانى ها) آسان تر شود و مهم تر از همه موفق شد موافقت فتحعلى شاه را براى اعزام او به هندوستان به عنوان ايلچى جديد ايران و به همراه آن دريافت القاب خانى و ملك التجارى جلب كند.»
انگليسى ها، از جمله جان مالكوم كه در سفر به ايران با محمدنبى خان آشنايى پيدا كرده بود، هنگامى كه از تلاش هاى او و احتمال انتصابش به عنوان ايلچى مطلع شدند، كوشيدند مخالفت خود را به شكلى ظريف به اطلاع شاه برسانند. يكى از معاونان كفيل نمايندگى كمپانى هندشرقى در بوشهر دستور داشت در فرصتى مناسب به شاه بفهماند كه محمدنبى از آنجا كه قبلاً منشى يكى از كارگزاران كمپانى بوده و با انگليسى ها نزديك است، سفير مناسبى نخواهد بود و فرمانداركل هند انتظار دارد كسى به اين سمت گمارده شود كه
هم منزلت حاجى خليل باشد. اما گويا اين ناخرسندى، هرگز به اطلاع فتحعلى شاه نرسيد و «حتى اگر هم رسيده بود اهميتش از ملاحظات مادى، و از جمله آمادگى محمدنبى براى بر عهده گرفتن مخارج مأموريت خود كمتر مى بود.»
به نوشته غلامحسين زرگرى نژاد در حاشيه «مآثر سلطانيه» : «محمدنبى خان كه با تلاش فراوان شاه قاجار را راضى به سفارت خود كرده بود، در ۱۰ جمادى الاخرى ۱۲۲۰ (۵ سپتامبر ۱۸۰۵) با سه كشتى متعلق به انگليسى ها و يك كشتى متعلق به خودش كه مال التجاره سفير را حمل مى كرد، بوشهر را به قصد بمبئى ترك كرد. يك ناو جنگى به نام ويكتور نيز مأمور حفاظت از اين كشتى ها بود و وظيفه داشت تا آنها را از خطر دزدان دريايى عرب محافظت كند. در اين سفر چند انگليسى كه از طرف كمپانى تعيين شده بودند، محمدنبى خان را همراهى مى كردند.»
او سپس بخشى از كتاب «تاريخ سفارت» را نقل مى كند كه چگونگى خروج سفير از خانه اش را براى عزيمت به هند شرح داده است: «حين بيرون آمدن ايلچى از خانه، منجمين ساعت نيك مى ديدند و اتفاقاً يك ستاره نحسى پيش روى دروازه خانه مقابل مى آمد. به طرفى كه منجمين حكم مى كردند، متأسفانه دروازه نبود، پس ديوار خانه را شكافته بيرون آمد و سوار چهار جهاز شده روانه مقصد گرديد.» اين ماجرا، ميزان نفوذ خرافات را در ذهن ايرانيان آن دوره نشان مى دهد. جالب است كه حتى در شرح رفتار شاهزاده عباس ميرزاى محبوب و پيشرو، نمونه هائى از توسل به ستاره شناسان و طالع بينان در تصميم گيرى هاى مهم ديده مى شود.
• ورود
محمدنبى خان مى خواست از نظر شكوه و جلال از حاجى خليل برتر باشد. بنابراين بيش از دويست همراه با خود به هند برد. شش ميرزا، تعداد زيادى مأمور تشريفات، شش فراش «با چماق سرطلا»، انبوهى نگهبان و خدمتكار، سى ودو قاطرچى، دو خواننده و ۱۸ نوازنده از جمله همراهان ايلچى تازه بودند.
روايت دنيس رايت از ورود محمدنبى خان به بمبئى و اقامت چهارماهه او نشان مى دهد كه مقامات شهر ابتدا مايل نبودند ايلچى جديد در بندر پياده شود و كوشيدند كشتى ها را مستقيماً به سوى كلكته بفرستند، اما اصرار محمدنبى خان باعث شد كه سرانجام او و همراهانش از كشتى پياده شوند و مدت چهار ماه در بمبئى بمانند. در اين مدت «چيزى نمانده بود كه كار جاناتان دانكن (حكمران بمبئى) و صاحب منصبان عذاب كشيده او از رفتار و توقعات محمدنبى به جنون بكشد.»
توقع هاى ايلچى
ديديم كه محمدنبى خان شيرازى، دومين ايلچى ايران كه نزد حكومت انگليسى هند فرستاده مى شد، روز دهم جمادى الآخر ۱۲۲۰ ه ق بوشهر را به سوى بمبئى ترك كرد.
او و همراهان پرتعدادش سفر خود را با چهار كشتى آغاز كردند كه يكى از آنها به خود محمدنبى خان تعلق داشت و مال التجاره ايلچى را حمل مى كرد. سه كشتى ديگر، انگليسى و متعلق به كمپانى هند شرقى بود. محمدنبى خان كه برادر زن حاجى خليل، نخستين فرستاده فتحعلى شاه به هند، بود مى خواست از نظر شكوه و جلال و عده خدم و حشم از سلف خود برتر باشد. بنابراين بيش از دويست همراه با خود داشت كه در ميان آنها از آشپز و خياط و نگهبان گرفته تا قاطرچى و نوازنده و خواننده پيدا مى شد. از سوى ديگر مقامات بمبئى و صاحب منصبان كمپانى هندشرقى در اين شهر كه تجربه اى تلخ از پذيرايى ايلچى پيشين ايران داشتند، مى خواستند تا حد امكان ترتيبى اتخاذ كنند كه ايرانى ها در بمبئى پياده نشوند و يكسره با كشتى به كلكته بروند. اما محمدنبى خان كه انگيزه اصلى اش از اين سفر تجارت بود، به هيچ وجه حاضر نشد از اقامت موقت در بمبئى چشم پوشى كند و خود را به مقامات شهر تحميل كرد.
• مقام
«روز ۹ اكتبر ۱۸۰۵» (۱۵ رجب ۱۲۲۰ ه ق) كشتى هاى حامل ايلچى و همراهان به آب هاى ساحلى بمبئى رسيدند و دكتر جوكس (پزشك كمپانى در بوشهر كه به سمت مهماندار هيأت تعيين شده بود و آنها را همراهى مى كرد) پيامى براى دانكن (حكمران بمبئى) فرستاد حاكى از امتناع محمدنبى از ادامه سفر با كشتى و نيز آماده باش براى تهيه اقامتگاه مناسبى كه براى ۲۳۰ تا ۲۴۰ ايرانى همراه محمدنبى جا داشته باشد. دو روز بعد حكمران آشفته حال بمبئى گزارشى براى فرمانفرما (فرماندار كل هندوستان) در كلكته نوشت و او را از ورود غيرمترقبه ايرانيان آگاه ساخت و خواستار صدور دستورات فورى براى ادامه سفرشان شد تا «اقامت پرهزينه سفير در بمبئى در كمترين حد ممكن اطاله يابد». دانكن پيش بينى كرد كه هزينه اقامت و سوروسات جماعت ايرانيان و بيش از ۲۰۰ رأس اسب و قاطرى كه همراه داشتند ماهانه حدود ۳۰ هزار روپيه براى كمپانى تمام خواهد شد. ( «ايرانيان در ميان انگليسى ها» دنيس رايت، ترجمه كريم امامى) محمدنبى خان گفته بود تا زمان آماده شدن اقامتگاهش و ترتيب يافتن مقدمات مراسم استقبال رسمى از او، در كشتى خواهد ماند. بنابراين وقتى كشتى حامل ايلچى ايران لنگر انداخت، عده اى از مقامات كمپانى با قايق پارويى براى خوشامدگويى به كشتى رفتند. «دستور داده شد هر روز شخصى از سوى حكمران بمبئى به كشتى برود و صحت مزاج سفير محترم را جويا شود.
برنامه مفصلى براى تشريفات استقبال از محمدنبى خان تهيه ديدند، خانه اى براى اقامت او تخليه كردند و اسب هايش را به ساحل آوردند. همه اينها در عرض دو روز پس از ورود سفير ايران انجام گرفت. با اين وجود محمدنبى خان در بامداد روز سوم دكتر جوكس بينوا را به ساحل فرستاد تا هم از كوچك بودن خانه شكايت كند و هم از اينكه دو رأس از اسب هايش به علت بيرون ماندن در هواى آزاد با زين و برگشان خيس شده اند و دو تا از قاطرهايش را نره گاوى شاخ زده و زخمى كرده است و سرانجام اينكه هنوز براى او مهماندارى تعيين نشده است.» محمدنبى خان به دكتر جوكس دستور داد به همه يادآورى كند كه سفير تازه انتظار دارد «در عالى ترين حد شكوه و جلال و احترام ممكن» از او پذيرايى شود، زيرا «مقام او، چنانكه به رأى العين مشاهده مى شود از مقام ايلچى سابق خيلى بالاتر است».
• غراب
بايد توجه داشت كه بخشى از توقعات محمدنبى خان در مورد تشريفاتى كه انگليسى ها مى بايست براى او در نظر بگيرند، ناشى از حساسيتى مشروع بود كه سفراى همه پادشاهان نسبت به احترامى كه براى سرورشان در نظر گرفته مى شد، داشتند. وقتى مقامات بمبئى يكى از صاحب منصبان كمپانى را به مهماندارى سفير گماردند، محمدنبى خان از طريق او براى دانكن پيغام فرستاد كه انتظار دارد به هنگام ورود به خانه حاكم، مسير حركتش با ترمه مفروش شده باشد و هنگامى كه نامه فتحعلى شاه را در سينى نقره تقديم حاكم مى كنند، او براى گرفتن نامه دو سه پله پائين بيايد و نامه را به چشم بگذارد. دانكن بخشى از انتظارات محمدنبى خان را برآورده كرد اما حاضر نشد فروتنى اى بيش از آنچه در مورد فرستادگان پادشاهان ديگر به كار مى برد، در مورد او نشان دهد.
روايت دنيس رايت از حوادث مربوط به دوره اقامت محمدنبى خان در بمبئى و رفتار متكبرانه او، بر منابع انگليسى استوار است. بنابراين ممكن است تصور شود با قدرى اغراق همراه است. اما در منابع فارسى همان دوره نيز نشانه هائى از رفتار بى ملاحظه ايلچى ايران ديده مى شود. مثلاً عبدالرزاق مفتون دنبلى در «مآثر سلطانيه» نوشته است: «محمدنبى خان با تدارك و سامان بسيار عازم مقصد گشته در روز ورود به بنبايى (بمبئى) همه اهالى آنجا از سپاه و رعايا و اعزه و اعيان، قريب به دويست هزار نفر (؟)، به استقبال او پرداخته به اعزاز و احترام تمام داخل كردند و شرايط سفارت را به آئينى شايسته به جا آوردند، از كمال دوستى و محبت، روزى او را به تماشاى لشكر تكليف كردند و روز ديگر به تماشاى توپخانه برده؛ به تكليف آنها به تماشاى جنگ جهاز رفت و براى اينكه تفرج اين معنا نمايد و معلوم كنند كه گلوله توپ چگونه عمارت چوبى و غراب (كشتى چوبى) را مى سوزاند، محمدنبى خان غافل از اينكه مبالغى خطير ضرر و خسارت مى رساند، قبول نمود. پس غرابى را كه در پائين قلعه لنگر انداخته بود و قريب ده هزار تومان قيمت داشت، توپچيان گلوله ها را نيم گرم كرده، توپ ها را پر كردند و به غراب مزبور انداختند تا يك جا آتش گرفته، سوخته گشت»!
كشمكش هاى سفير
رفتار عجيب و توقعات فراوان محمدنبى خان قزوينى، دومين فرستاده فتحعلى شاه قاجار به هند، مقامات و مهمانداران انگليسى اش را در بمبئى چنان كلافه كرد كه در نامه اى به فرمانداركل هندوستان خواستار انتقال هر چه سريع تر سفير ايران به كلكته شدند. او در طول ماه هائى كه مهمان مقامات كمپانى هند شرقى و دانكن (حكمران بمبئى) بود، مدام در مورد موضوعات كوچك و كم اهميت شكايت داشت و با انتظارات غيرمعقول خود ميزبانانش را مى آزرد. محمدنبى خان مثلاً دانكن را وادار كرده بود در اعلاميه اى خطاب به مردم بمبئى، آنها را از سبقت گرفتن از كالسكه ايلچى ايران در معابر منع كند و از ايشان بخواهد با ديدن كالسكه او كنار بروند تا او بدون توقف رد شود. حكمران نگونبخت اعلاميه را صادر كرد اما در عين حال مؤدبانه به سفير عالى مقام يادآور شد كه براى پرهيز از مشكلات بيشتر، مى تواند دستور دهد «اسب هاى كالسكه اش را به جاى سرعت قدم پياده»، به يورتمه حركت دهند. به نوشته دنيس رايت: «آخر دسامبر [۱۸۰۵] (اوايل شوال ۱۲۲۰ه ق) ديگر جانِ دانكن از دست محمدنبى خان به لب رسيده بود. اگر تحمل رفتار توان فرساى محمدنبى بهايى بود كه بايد براى اتحاد با ايران در برابر فرانسويان پرداخت، پس بار گران دمساز شدن با اين شخص غيرقابل تحمل بايستى به تساوى بين بمبئى و كلكته تقسيم شود.» ( «ايرانيان در ميان انگليسى ها» دنيس رايت، ترجمه كريم امامى)
• سم هاى طلايى
دانكن در نامه اى به كفيل فرمانداركل هندوستان نوشت كه راضى نگه داشتن محمدنبى خان در بمبئى تقريباً غيرممكن شده است. او يادآورى كرد نقش دوگانه محمدنبى به عنوان ايلچى و بازرگان مشكلات فراوانى به بار مى آورد و او هرچه اميدش را براى تبديل موقعيت سفارت به منبعى براى كسب سود مادى از دست مى دهد، بهانه گيرتر مى شود. اشاره دانكن به تصورات اغراق آميز محمدنبى خان از منافع مادى سفارت بود.
گفته مى شود او پيش از حركت به هند به يكى از مقامات انگليسى دفتر نمايندگى كمپانى هند شرقى در بصره گفته بود در بازگشت از اين مأموريت سم اسب هايش را از طلا و نقره خواهد ساخت! محمدنبى خان با همين تصور مبالغ هنگفتى را خرج به دست آوردن مقام سفارت و سفر به هند كرده بود و به همين دليل بسيار مقروض بود. ايلچى ايران سرانجام در اوايل فوريه ۱۸۰۶ (ذيقعده ۱۲۲۰ه ق) با همراهانش سوار كشتى شد و راه كلكته در پيش گرفت. «ف
رمانفرماى هند كه از پيش گزارش هاى هشداردهنده اى از رفتار محمدنبى در بمبئى دريافت كرده بود، با مصلحت انديشى جان مالكوم سرسخت تصميم گرفت از همان ابتدا نرمش را كنار بگذارد. پيش از آنكه محمدنبى خان از كشتى پياده شود به اطلاع او رساندند كه رفتار تبخترآميز و دشوارش در بمبئى و اعمال وقيح همراهانش به هيچ وجه در اين منطقه (يعنى كلكته) تحمل نخواهد شد.
به او گفتند همراهانش نبايد با اسلحه خارج شوند مگر اينكه در معيت خود او باشند و به ايشان هشدار دادند در صورتى كه مرتكب اعمال خلاف گردند، قوانين شهردارى كلكته به شدت در مورد آنان اعمال خواهد شد. به مقامات كمپانى هندشرقى در لندن نيز نوشته شد كه مقامات كلكته آماده هستند در برابر توقعات خصوصى و مالى او مقاومت كنند [زيرا] تن دادن به چنين توقعاتى به نظر ما فدا كردن شرف ملت بريتانيا خواهد بود.
مقامات كلكته در گزارش خود [به لندن همچنين] نوشتند كه تصميم دارند به محض آغاز فصل مسافرت دريايى، محمدنبى خان را به ايران پس بفرستند و در اين ميان مخارج او را به پايين ترين حد ممكن محدود خواهند كرد.»
• كلكته
محمدنبى خان هشت ماه در كلكته ماند. جالب اينجا است كه رفتار او در اين مدت (از نظر منابع انگليسى) «به نحو قابل ملاحظه اى بهتر از حد انتظار بود. البته او از لحن طعنه آميز و گلايه هاى مداوم خود عدول نكرد و سرانجام موفق شد دل فرمانداركل هندوستان را نرم كند. محمدنبى خان براى اين منظور تهديدى ملايم اما مؤثر به كار گرفت و به مقامات انگليسى هند اطلاع داد شاه ايران از او گزارش هاى منظم و با جزئيات خواسته است و او مجاز نيست در اين گزارش ها در مورد رفتار مقامات ميزبان سكوت كند.» از قرار معلوم فرمانفرماى هند كه نگران اخبار دسيسه چينى فرانسوى ها در تهران بود، از اين تهديد وحشت كرد و عزم جزم او براى مقاومت در برابر خواست هاى سفير ايران سست شد. «نتيجه اى كه محمدنبى خان از اين وضعيت گرفت اين بود كه كمپانى هندشرقى سرانجام پذيرفت از بدهى هاى هنگفت محمدنبى خان (مربوط به روابط بازرگانى گذشته) صرف نظر كند و در عين حال يك مقررى مادام العمر (ماهانه ۱۰۰۰ روپيه) براى ايلچى در نظر بگيرد. او هنگام ترك هندوستان نيز مقدار زيادى مال التجاره را، به بهانه اينكه براى شاه و مقامات ايران تحفه مى برد، بدون پرداخت حقوق گمركى خارج كرد. در ميان مكاتبات به جا مانده از مقامات انگليسى هند، جابه جا اشاراتى در مورد وفادارى محمدنبى خان به منافع بريتانيا ديده مى شود كه به واقع مايه شرمسارى است! گذشته از همه اينها تنها مأموريت سياسى مهمى كه پادشاه ايران در اين مدت به ايلچى خود محول كرد، رساندن نامه اى بود كه در ژانويه ،۱۸۰۷ ۲۲ شوال ۱۲۲۱ه ق توسط محمدنبى خان تقديم فرماندار كل هند شد. شاه در اين نامه ضمن اشاره به پيروزى هاى خود بر قشون روسيه، اطلاع داده بود كه يك هيأت ديپلماتيك فرانسوى به تهران آمده و او آمادگى دارد مطابق معاهده سياسى با انگليسى ها، اين هيأت را اخراج كند؛ مشروط بر اينكه انگليسى ها آماده باشند «بر عليه روس منحوس» با ايران دست اتفاق بدهند. پاسخ انگليسى ها منفى بود. آنها در آن مقطع با روسيه عليه ناپلئون هم پيمان بودند و با اشاره به اينكه معاهده سياسى ميان ايران و حكومت انگليسى هند تنها به تهاجم افغان ها يا فرانسوى ها دلالت دارد، از يارى رساندن به شاه ايران خوددارى كردند. معاهده فينكنشتاين نتيجه اين پاسخ منفى انگليسى ها بود.
نسيم خليلى
مرورى بر قيام غريب شاه گيلانى در عصر صفوى
نبرد در كوچصفهان
مردى را كه دست و پايش را نعل كرده بودند، سوار بر الاغ به ميدانگاهى آوردند، حلقه مردم بود و چشم هائى بهت زده كه مى نگريست و ديگر هيچ، مرد خسته بود و نمى ناليد، خاطره ها را به بادى مى سپرد كه بوى زاينده رود مى داد و نگاهش را به گنبد مسجدى كه نزديكى ميدان، شكفته بود. مرد را به قفس پرندگان انداختند و مابقى صداى صفير گلوله بود و قهقاه خنده اى آشنا كه از دل تاريخ بالا مى زد انگار و خاطره اى تكرارى را زنده مى كرد: مرگ مردى مبارز و غريو شادمانى سلطانى سرمست! مرد تيرباران شد، نخستين تير را شاه خالى كرده بود و پس از او هركس كه شاه را دوست مى داشت، بايد كه تيرى خالى مى كرد، بعضى ها مى گريختند و بعضى فقط مى نگريستند و بعضى لاى زمزمه شادى شاه، هورا مى كشيدند، طولى نكشيد كه بوى مرگ و خاكستر تكرار تراژدى تلخ تاريخ، ميدانگاهى را پر كرد و لاى جمعيت در هم پيچيده، لمبر خورد. جنازه خون آلود و مشبك مرد مبارز، بر فراز ميدان آويخته شد و تا روز ها بر فراز تنهايى شهر، باقى ماند، همچون تنديسى از خشم و تنهايى مردمى كه رعيت بودند. اين فرجام قيام مردى بود كه مردم، غريب شاهش ناميده بودند و بعضى هم او را همان عادل شاه مى دانند، مردى كه از گيلان برخاسته بود و موفق شده بود فوجى از مردم ستم ديده را به زنجير آرمان گرايى خويش بكشد، همچون حلقه هائى كه به هم مى پيوندند و زنجيره اى مى سازند كه با پاره شدن رشته اش از هم مى گسلد و ديگر هيچ و ديگر سكوت و مرگ و جنازه اى كه يادگارى مى ماند بر فراز شهرى دور! قيام غريب شاه در واقع نخستين قيام حق طلبانه مردم گيلان در عصر صفوى نبود. دورى گيلان از پايتخت افسانه اى شاهان مغرور صفوى، عامل و انگيزه اى بود براى دريدن سكوت و نواختن ملودى اعتراضى خاموش در گوش زمان. گيلان در فراز و فرود تاريخى خويش هماره با مركزيت و حاكميتى كه پس پشت كوهستان حائل، فرمان مى راند و ظلم مى كرد و كله منار مى ساخت، بيگانه بودند، آنها از دوره هائى كه به باستان بازمى گردد، حاكميتى محلى و خودمدار داشتند كه اغلب آفريننده يكه تازى هاى خطر ساز بود. هرگاه هم كه اين حاكميت فرومى پاشيد و فرستاده اى از مركز به قلب شرجى گيلان مى آمد، چنان ظلم مى كرد و چنان مى تاخت كه مردم برضدش بشورند و بيرونش رانند، فرستادگان دستگاه مركزى اغلب زورگو بودند و مردم را زير فشار سنگين ستم پيشگى خويش، فراموش مى كردند، مردم گيلان و ديلم اما سال ها بود كه با مبارزه خوگر شده بودند، هرچيزى مى توانست يك تلنگر محكم باشد. هرچيزى مى توانست بلور سكوت را بشكند، سكوتى كه قاطى شده بود با صداى امواج دريا و گام هاى رهگذران در دل كوچه هائى غم زده كه به روشنايى مى انديشيدند. فئوداليسم، واقعيت محتوم ايران زمين بود و در تار و پود مردم ريشه دوانده بود. فئوداليسمى تاريخى كه مردم را اسير خود مى دانست، زمين هاشان را مى بلعيد و به بردگى شان مى گماشت... ماليات گيرانى كه از مركز مى آمدند هرگز صداى ضجه تنهايى مردم را نمى شنيدند. پيش از اين صفويان ناچار بودند اداره گيلان را پس هر شورش و نارضايتى اى، به حكمرانى محلى بسپارند اما هر حكمرانى غوطه ور در روياى روزهاى طلايى گيلان، داعيه خودمدارى و استقلال در سر مى پروراند و باز شورشى ديگر كليد مى خورد. آخرين حلقه اين زنجيره، به خان احمد خان گيلانى مى رسد. با شورش خان احمد خان گيلانى در واپسين سال هاى سده دهم هجرى قمرى، شاه عباس صفوى، توانست اين شورش را بخواباند و خان احمد را به گريز وادارد،۱ اين خان احمد خان قبلاً هم در مبارزه اى با حاكميت و در زمان شاه طهماسب، به دستور شاه دستگير شده و در زندان قهقهه، به حبس افكنده شده بود به هر حال با شكست و فرارى دادن او حكومت محلى و معترض گيلان پس از سال ها مبارزه، برافتاد و شاه سرمست توانست مغرورانه، آن ايالت را به «خاصه» تبديل كند و اداره آن را به دست وزيرى بسپارد كه خود تعيين مى كند. اين در واقع بخشى از سياست تمركز گرايانه شاه نوخاسته بود براى سر و سامان دادن به مملكتى گره خورده. فئوداليسم دولتى از همين جا دوباره كليد مى خورد. اين اولين سكانس زور مدارى دستگاه سراسيمه حاكميت نبود اين رشته سر دراز داشت.
• آغاز قيام
شاه جمشيد يكى از بازماندگان حكمرانى كهنسال گيلان، لاى همين تغيير و تحولات تدريجى، به قتل مى رسد. او يادگار خود مدارى مردم است و بازمانده اى كه آن گذشته طلايى و آن آرزوى گمشده را زنده مى كند! وقتى مردم دريافتند كه شاه جمشيد قربانى ستم قرا بهادر و كامران ميرزاى فرستاده از مركز شده است، در لاك اندوهى تاريخى و تكرارشونده فرو رفتند. خشم، همچون اپيدمى هولناكى شهر را درمى نوردد. شايد دليل اين خشم همگانى به باز سازى خاطره شكوهى باز مى گشت كه از دوران حكمرانى جمشيد در ذهن مردم جامانده بود، آتش زير خاكستر آيا به همين زودى شكفته خواهد شد؟ دكتر جهانبخش ثواقب در مقاله اى كه به همين موضوع اختصاص دارد، درباره سياست ناموفق شاه عباس مى نويسد: «شاه عباس براى تحكيم قدرت دولت مركزى، اگرچه توانست قيام هاى محلى را به شدت فرو نشاند و حكومت محلى گيلان را براندازد، ليكن تحركاتى كه همچنان درميان بزرگان محلى براى بيرون رفتن از يوغ صفويه و به دست آوردن حكمروايى در گيلان وجود داشت، به كلى از ميان نرفت. در واقع قدرت و تسلط شاه عباس در طول زمامدارى كه با درايت و كفايت توام بود، اگرچه مانع از تسلط مجدد حكام و امراى محلى به قدرت شد، ليكن نتوانست اين روحيه را از آنان سلب نمايد، لذا پس از مرگ وى و مقارن جلوس شاه صفى بر تخت سلطنت، دولت صفوى با قيام هائى از جانب مردم روبه رو شد كه قيام مردم گيلان در سال ۱۰۳۸ ه. ق از اين نمونه است.» اين قيام تاريخى را مردى هدايت مى كرد كه در تاريخ به غريب شاه يا عادل شاه معروف و ماندگار شده است. ۲ قبل از اين كه غريب شاه به پا خيزد، قيام هاى پراكنده اى در گيلان سر و شكل گرفته بود، ازجمله قيامى كه به رهبرى بو سعيد نامى در لاهيجان، شكل گرفت و همچنين شورشى به رهبرى كار كياعلى حمزه كه همگى زير سم ستوران قزلباشان فدايى شاه، به شكست گره خورده بودند. ريشه اين شورش هاى پياپى به يكدستى و يكپارچگى جامعه در اين مقطع حساس بازمى گشت. با فروپاشى حاكميت محلى، هر دو طبقه عامه مردم و خواصى كه وابسته به سلاله حكمرانى ديرينه سال گيلان بودند، به انديشه انتقام افتاده بودند. آنها گرچه در هدف و مقصود يكى نبودند، اما در واقع هر دو به مبارزه مى انديشيدند و در نتيجه به بازوى محكمى براى كوبيدن مشتى سنگين به قصر سلطنت صفوى، تبديل شده بودند. خواص به روياى از دست رفته حاكميتى دوباره مى انديشيد و عوام براى رهايى از يوغ استبداد و ماليات هاى سنگين و زور و اجحاف فزاينده تحصيلداران و مأموران دولتى، به راهى فرار، راهى ميان بر براى خلاص شدن از فشار و درد و ظلم! فرمان شاه عباس نيز مبنى بر انحصار ابريشم كه مهم ترين كالاى مردم اين منطقه بود، بر بحران ها و نارضايتى ها دامن زد و در واقع مزيد بر علت شد. مردم به يك ناجى مى انديشيدند. به ويژه اين انديشه در زمانه اى كه محوريت آن با مهدى گرايى بود توجيه منطقى ترى پيدا مى كرد. آن رهاننده كجا است تا اين پرده هاى ضخيم تنهايى و رنج را بدرد؟! اين پرسشى بود مولود زمانه اى تصوف زده و غمگين. خيزش غريب شاه يك جرقه بود، جرقه اى كه مى توانست انبار باروت خشم مردمى را به آتش بكشاند. شعله هاى اين آتش از كرانه هاى درياى مواج خزر تا قلب ايران، پايتخت شاه، ريشه دواند! لابد به همين دليل است كه مورخان روسى اين قيام را يكى از بزرگ ترين قيام هاى مردمى در قرن يازدهم هجرى قمرى، لقب داده اند. شاه صفى بايد ضربه حركت نابخردانه جد خود را مى خورد سياست شديد تمركز گرايى شاه عباس و تلاش مضاعفش براى فرو خوابانيدن شورش هاى معترضانه به هر بهايى، و به ويژه سياست اقتصادى شتابزده او در خاصه كردن ولايات، تنها در كوتاه مدت جواب مى داد. اكنون زمان آن رسيده بود كه نظام و حاكميت صفوى، تاوان اين شتاب زدگى ها را پس دهد. صداى نقاره در رشت و ديگر شهر ها نويد شورشى تازه را مى داد. لشگر عادل شاه به هرجا قدم مى نهاد نواى نقاره سكوت را مى دريد. سر جان ملكم شورش تاريخى و گسترده غريب شاه را اين گونه خلاصه وار روايت مى كند: «اهالى گيلان ياغى شده طغيان آغاز نهادند و شاه صفى بدان ملك رفته طاغيان را بر انداخت.» اما واقعيت اين است كه ماجرا به اين سادگى و اختصار نبود. اين قيام در درجه اول همراه بود با غارت و تاراج اموال بزرگان و كلانتران شهر كه مدت ها بود حق مردم را مكيده بودند محمود پاينده در اثرى كه در همين زمينه نوشته است، اين عمل را يك نشانه مى خواند و مى نويسد: «تاريخ نويسان در مورد گستردگى دامنه شورش و در مورد غارت خانه هاى اشراف و اعيان و كلانتران وحدت نظر دارند و اين مى رساند كه در گام هاى نخست، همه همراهان غريب شاه، زحمتكشان و كشاورزان زندگى پرور و بزرگ زادگان در به در بودند.»
• روياى فراموش شده
نيرو هاى شورشى در نخستين گام ها موفق شدند رشت و سپس فومن را به تصرف خود درآورند. شورشيان همچون رودخانه اى خروشان و سيلى جهنده، شهر ها را زير پا مى گذاشتند و به پيش مى تاختند. انگار عنان و افسار خشم تاريخى مردم گم شده بود و قيامى لگام گسيخته از پى خود آفريده بود. اما اين سيل خروشان بالاخره يك جا لگام خواهد خورد و متوقف خواهد شد. ساروخان طالش حاكم آستارا، از سوى دولت مركزى رسالت يافت كه شورش را در اولين فرصت بخواباند. نبرد تاريخى اى كه در محل كوچصفهان از توابع رشت بين دو گروه رخ داد، مهر پايانى بود بر شورشى مردمى اما بى هدف! دربار انگار كه شاخ غول را شكسته باشد، در شادى مستانه اى غرق شد، معروف است كه قبل از اجراى اعدام شورشى قهرمان، در عمارت عالى قاپو جشن بزرگى ترتيب داده شد. مردمى كه در ميدانگاهى جمع شده بودند و گوش سپرده بودند به نواى شادى برخاسته از قصر، هيچ يك انگار نمى دانستند، مردى كه پالهنگ و زنجير بر دست ها و دوش خود دارد، و سوار بر الاغ در شهر گردانده مى شود كيست! تنها صداى شاه بود كه مردم را به فكر فرو برد، شاه بعد از باد غرورى كه به غبغب انداخت، رو به مرد شورشى گفت: «در سرزمين گيلان كه خاكش مرطوب و نرم است بدون نعل راه مى رفتى، ولى در اينجا كه زمين سفت است بايد تو را نعل كنند كه بتوانى راه بروى.» اين مرد تنهاى غمگين كيست، از كجا آمده است؟ چه كرده است و چرا شكنجه اش مى دهند؟ اينها همه پرسش هائى بود كه در خالى ذهن مردم تماشاچى، دفن مى شدند براى هميشه، بى پاسخ! در ميان اين فوج بهت زده مردم، مرد بيگانه اى هم ايستاده بود به نام اولئاريوس او بعد ها در سفرنامه اش از اين رويداد تلخ، به عنوان واقعه اى تكان دهنده ياد كرد. براى بيگانه هراسان، باور اين داستان بسيار دشوار بود شاه گيلان كه از بازماندگان يك دودمان شاهى اصيل در لاهيجان بود، همچون حيوانى بى ارزش و پست، پشت صداى جيغ زنان فاحشه و بدكاران، كه گردش حلقه زده بودند، با وضعى رقت انگيز در پايتخت گردانده شد و به بدترين و دردناك ترين شكلى به قتل رسيد. سفرنامه نويس مى رفت كه از هم پاشيدگى و بى تدبيرى شاهى را در دل تاريخ ماندگار كند كه هيچ راهى جز اين براى خاموش كردن مخالفان خويش نمى شناخت و مگر نه اين است كه اين اخلاق و پيشه همه شاهان بود؟ سلسله پر جبروت صفويه در همين روز ها و پشت اين فرياد هاى پوشالى شادى، روزهاى تباهى و خاموشى خود را مى ديد؛ كابوسى كه در آينده اى نزديك گريبان اصفهان را گرفت. «پس از فرو خوابيدن قيام غريب شاه اطرافيان او همه به فجيع ترين وضعى كشته شدند. حسب الامر شاه صفى اهالى گيلان (كه در منطقه ميان مازندران و گسكر سكونت داشتند) به كلى خلع سلاح شدند و حتى شمشيرها و تير و كمان و زوبين را از آنها گرفتند و فقط داسى كه براى درو كردن و بريدن چوب به كار مى رفت، براى آنان باقى گذاشتند.» ۳ اما رد پاى شورش در دل و ذهن مردم، باقى ماند و چه بسا موجى پرشور تر در تاريخ آفريد. مورخان رسمى و دربارى مجبور بودند از غريب شاه با عناوين زننده ياد كنند اما شايد در پس زمينه خاكسترى ذهن خود او را به خاطر شجاعت بى مانندش مى ستودند. آيا به راستى شورشيان تحت فرمان مرد تنها، جمعى از شوريده بختان سفيه گيلانى۴ بودند يا نمايندگانى از دل توده اى خشمگين و خسته؟
پى نوشت ها:
۱- ريشه اين دشمنى شاه با خان احمد خان به چند دليل گره خورده بود ازجمله اين كه در سال سوم سلطنت شاه عباش مردى به نام محمد شريف خان چاووشلو از طايفه استاجلوها براى فرار از خشم شاه به گيلان گريخت. خان احمد از تحويل دادن ياغى خوددارى كرد و همزمان براى مبارزه با شاه عباس از عثمانى و روسيه كمك طلبيد كه نتيجه نداد. ۲- نام اصلى او كالنجار سلطان بود. ۳- نقل از مقاله دكتر جهانبخش ثواقب. ۴- تعبير يكى از مورخان دربارى.
منابع:
مقاله زمينه ها و عوامل شكل گيرى قيام غريب شاه گيلانى- نشريه دانشكده ادبيات دانشگاه شيراز- دكتر جهانبخش ثواقب. قيام غريب شاه گيلانى مشهور به عادل شاه در دوره صفويه- محمود پاينده- انتشارات سحر- چاپ اول- تهران- ۱۳۵۷. تاريخ عالم آراى عباسى- اسكندر بيك منشى- به اهتمام ايرج افشار- انتشارات اميركبير- جلد سوم. تاريخ گيلان- عبدالفتاح فومنى گيلانى- تصحيح عطا الله تدين- كتابفروشى فروغى- تهران- ۱۳۵۳.
دكتر عزت الله- همايونفر
مسابقه در سر بريدن
Homayounfar
داستان آدمكشى هاى اميرتيمور و ساختن مناره از سرهاى بريده در تاريخ ها آمده از جمله اين كه او در لشكركشى به هندوستان يكصد هزارنفر از هنديان را اسير كرد و دستور داد تا سربازان اش حداقل هر كدام سر يكى از هنديان ببرد. در اين جنايت سربازان اميرتيمور سعى مى كردند كه تا حد امكان بيش از يك هندى را سر ببرند. نكته جالب اينكه همراه اميرتيمور چند نفر از علماء و صوفيان نيز بودند كه آنها هم به اجراى اميرتيمور پرداختند مثلاً مولانا ناصرالدين عمر كه از بزرگان صوفيه و مردى زاهد و با خدا بود كه در تمام عمرش حتى سر يك گوسفند را هم نبريده بود. براى فرمانبردارى از اميرتيمور شخصاً پانزده هندى را سر بريد و بهانه اش اين بود كه در جهاد شركت كرده و در خدمت به اسلام.
خواهر محمدعليشاه قاجار
محمدعليشاه مجلس شوراى ملى را به توپ بست و بسيارى از آزاديخواهان را گرفتار نمود. سيدجمال پدر جمال زاده با تعويض لباس از تهران به همدان فرار كرد. مشيرالسلطنه رئيس الوزراء وقت به اميرافخم فرماندار همدان دستور قتل سيدجمال را تلگراف كرد و درتلگراف نوشت كه اين امر را زودتر انجام دهد و نتيجه را سريعاً اطلاع دهد كه به عرض برسد (عرض محمدعليشاه) يكى از خواهرهاى محمدعليشاه عروس اميرافخم بود او نظر به ارادتى كه به سيدجمال داشت تلگرافى براى آزادى او به برادر خود محمدعليشاه مى فرستد اما جوابى نمى آيد. اسم اين خانم قمرالسلطنه بود بسيار روشنفكر، اهل مطالعه و مورد احترام عمو. وقتى جواب نرسيد با اين كه زندگى بسيار مرفهمى داشت و از شوهر و پدرشوهر كمال رضايت را داشت وقتى خبر قتل سيدجمال را شنيد در حضور مستخدمين سيلى محكمى (آبدار) به صورت اميرافخم و سيلى محكمترى به صورت شوهر خود زد. بعد دست دو تا بچه هايش را گرفت و آن خانه پر تجمل را ترك كرد و به تهران آمد. جالب اين كه از مظفرالدينشاه يك آدم جانى مثل محمدعليشاه به دنيا مى آيد كه سر ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و سر ملك المتكلمين را مى برد و يك آدم مهربان و سراپا عاطفه مثل قمرالسلطنه و تاريخ از اين فسانه و افسون هزار دارد.
شايع است كه اين اميرافخم برادرى داشته به نام اميراكرم. در يك محله بزرگ كه براى برگزارى نوروز ترتيب داده شده بوده شاعرى قصيده بالا بلندى در مدح اين دو نفر كه عنوان سردار داشته اند مى سازد و مرتب حاضرين و خود آن دو برادر مى گفتند احسنت احسنت و در آخر قصيده اين بيت را مى آورد:
روزى كه شيپور عدو آواز زير و بم كند
سردار افخم خم شود سردار اكرم رم كند
و جمعيت بى اراده مى گويند احسنت. بنا به دستور اميرافخم شاعر بيچاره را شلاق مى زنند و مكرر مى گويند اينهم صله اينهم صله.
اكبر ديوونه (ديوانه)
شاعرى مردمى اهل اصفهان كه كمى عقل اش به قول معروف (پاره سنگ) مى برد كارش دوره گردى و فروش اسباب و وسائل آشپزى در آن روزها بود. نيمه صدائى هم داشت. توى كوچه در حال حركت فرياد مى زد: كبريت، گوشت كوب، آتش گردون، تله موش، تله موش... بعد زن هاى خانه دار چادر به سر از خانه بيرون آمده از او چيزى مى خريدند تا اينكه يك روز با يكى از مشترى ها دعوايش شد مردم جمع شدند آجان (آژان) صدا كردند كه بيا كه اكبر موش چادر سرمشترى اش را بركنار زده و مى خواسته آن زن را ماچ بكنه- آجان هم با چوب لاستيكى كه به آن چوب قانون مى گفتند سر مى رسد به اكبر مى گويد پدرسوخته به زن مردم چه كار داشتى و اكبر مى گويد سركار آجدان اون به من گفت اگر يك تله موش به من مفتكى بدى من هم به تو يك ماچ مى دم. سركار آجدان به خدا من تله موش را كه به او دادم چادرش را پس زد، من هنوز ماچ اش نكرده بودم كه داد زد مردم بيائيد بيائيد اكبر ديوونه مى خواهد مرا ماچ بكنه. بخدا جناب آجودان من اصلاً امروز حال ماچ كردن ندارم بگو پول من را بده و آجدان كه چوب قانون اش را بلند كرده و مى خواست اكبر را بزند چشم اش به چشم آن زن خورد يك چشمكى بهم زدند و سركار آجدان اكبر بيچاره را برد كميسرى (كميساريا- كلانترى) و به افسر كشيك گزارش بى ناموسى (!) كردن اكبر را داد صاحب منصب (افسر) هم اكبر را فرستاد به نظميه (شهربانى) يك آجان هم با او همراه كرد كه فرار نكند و در نظميه فورى اكبر را به حبس (زندان) انداختند. بيچاره توى زندان هم اسبابهايش را ولو كرد و داد زد كبريت، گوشت كوب، آتش گردون، تله موش و زندانى ها دورش جمع شدند آن وقت معين نايب (استوار) رئيس زندان يكى توى سر اكبر زد و گفت خفه شو و اكبر ساكت شد. هر روز چند نفرى را مى گرفتند و به زندان مى انداختند و آنها قصه اكبر را مى شنيدند اما كارى از دست شان برنمى آمد تا اين كه يك روز يك پسر خوشگلى را آوردند توى محبس اما هنوز غروب نشده مرخصش كردند و اكبر دور از چشم سركار معين نايب (استوار) كه رفته بود قفل در زندان را باز كند تا جوان خوشگل مرخص شود يواشكى خودش را به اطاق سركار نايب (ستوان) رئيس زندان رساند و گفت حالا ده روز است من اينجا حبس (زندانى) هستم مرا مرخص (آزاد) نمى كنند به خدا من بى گناهم از كاسبى افتاده ام جون زن و بچه ات مرا مرخص كن كه سركار معين نايب (استوار) سر رسيد پاهايش را سفت بهم كوبيد دست اش را به علامت سلام بالا برد و گفت سركار اين اكبر مى خواسته به يك زن جوان خوشگلى كه من خودم ديدم كه چقدر خوشگل بود، چه عرض كنم تجاوز بكند به جرم بى ناموسى حبس شده و سركار نايب گفت تو همان اكبر ديوونه هستى كه گه گاهى شعر كه چى بگم شرو ور ميگى؟ اگر مى خواهى مرخص ات كنم بايد يك شعر بگوئى و اكبر گوشه اطاق سركار نايب (چمبك زد) چشمهايش را بست و لب هايش را آرام آرام بهم مى ماليد. مدتى گذشت و سركار نايب بى حوصله شد و سركار معين نايب يكى زد توى سر اكبر و گفت جون بكنى شعرت را بگو و اكبر گفت:
نوشته بر در و ديوار محبس- كه هر كه بد گِله يك و سال و نيم حبس
كه هر كى خوشگله. جوجون. . دايم مرخص. جون دايم مرخص
سركار معين اسباب هاى اكبر را آورد كمك اش كرد كه روى دوش او بگذارد و سركار نايب با خوشروئى گفت برو مرخصى و اكبر با همه ديوانگى اش هوشيار بود ديد كه يكى از تله موش هايش نيست و تا آمد حرف بزند سركار معين نايب گفت خونه ما خيلى موش داره برو و اكبر مثل موشى كه از تله بيرون جسته باشد از در محبس بيرون آمد. مردم محله دوباره صداى بى گناه اكبر را مى شنيدند كه راه مى رود و مى گويد: كبريت، گوشت كوب، آتش گردون، تله موش تله موش و من هنوز و پس از شصت و چند سال صداى اكبر را مى شنوم كه مى گفت: كبريت، گوشت كوب، آتش گردون... اما تله موش را نمى گفت. مى ترسم مثل موش توى تله محبس بيفتم.
اربتونى (اگر بتوانى)
ظل السلطان پسر بزرگ ناصرالدينشاه چندين سال حكومت- كه پادشاهى نيمه جنوبى ايران را داشت- مردى قسى القلب، مال اندوز و در عين حال داراى معلومات و آشنا به زبان فرانسه بود و به واقع پادشاه نصف مملكت. خاطراتى دارد كه مكرر به چاپ رسيده، حاوى مطالبى كه از يك طرف او را مردى روشنفكر مى شناساند و از طرفى مردى بسيار خونخوار و مديرى لايق و اما مورد تنفر عمومى. در كار كشتن اشخاص و تصرف اموال مردم مردى استثنائى و درست نقطه مقابل برادرش مظفرالدينشاه كه مردم او را (آبجى مظفر) خطاب مى كردند و وقتى بعد از كشته شدن پدرش ناصرالدينشاه از تبريز به تهران حركت كرد. تعدادى سرباز و گروهى دربارى را با خود به پايتخت آورد و اميربهادر رئيس تشريفات اش به زحمت توانست او را سالم به تهران برساند. مخالفين برايش شعرى ساختند و مطرب ها آن اشعار را در ميهمانى ها مى خواندند:
آبجى مظفر آمد- با ديگ و ديگبر آمد
دُرودُرش به بين- اميربهادرش به بين
كارها- تجاوزها و مردم آزارى هايش دست كمى از مغول و اميرتيمور نداشته. يكبار يكى از افسرانى را كه در خدمت اش بودند با ده نفر سرباز به لرستان مى فرستد و حكمى به اين مضمون امضاء كرده به آن افسر مى دهد.
به موجب اين حكم به اتفاق ده نفر سربازان به لرستان مى روى و به رئيس ايل كاكاوند ابلاغ مى كنى كه پنج هزارتومان پول نقد- تعدادى قاليچه و يكصد رأس اسب به تو تحويل بدهد كه به اصفهان بياورى و اگر اطاعت امر نكرد دست هاى او را مى بندى و پياده به اصفهان مى آورى.
در آن موقع رسم بوده كه حكم شاه يا حكم هر حاكمى را وقتى براى ابلاغ به طرف گيرنده حكم مى بردند گيرنده بايد به پيشواز مأمور حاكم دست او را ببوسد و بعد مأمور حكم را با صداى بلند و با حضور اعيان محلى بخواند. بعد گيرنده حكم را بگيرد ببوسد از مأمور و همراهان اش پذيرائى كند و خواسته هاى حاكم را هر چه زودتر تحويل مأمور بدهد و نيز رسم بوده كه مأمور بايد سه مرتبه حكم را تكرار كند. آن صاحب منصب (افسر) مأمور پيش رئيس ايل مى رود سه بار حكم را با صداى بلند مى خواند اما رئيس ايل اعتنائى نمى كند مأمور مى گويد مگر نشنيدى كه چه در فرمان مرقوم فرموده اند. پول، قاليچه و اسب. رئيس ايلخان لبخندى مى زند و مى گويد حكم ات يك كلمه كم دارد و مأمور مى پرسد چه كلمه اى آنگاه ايل خان بلند مى شود و سيبيل هاى آن مأمور را مى گيرد و مى گويد در حكم ننوشته است كه (اربتونى يعنى اگر بتوانى) و بلافاصله با چند تا نفرات گردن كلفت ايل دستور مى دهد آن افسر و سربازهاى همراه اش را لخت كرده و با پاى پياده و بدون كفش به اصفهان برگردانند. از آن زمان اصطلاح (اربتونى) نوك زبانها جاى گرفت.
يك و به دو عطار با خداوند
شيخ عطار از جمله وارستگان صدر اول بود. عارف متفكر، پزشك و شاعر كه سرانجام در سن يكصد سالگى به دست مغولان كشته شد.
در بيان مقام او همين بس كه مولوى در وصف اش مى گويد:
هفت شهر عشق را عطار گشت- ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
اين عطار عزيز از قول صوفى بزرگ- با يزيد بسطامى- روايتى مى آورد به شعر كه شنيدنى است:
در كنار دجله روزى با يزيد
گرد او بودند جمعى از مريد
ناگه آوازى زعرش كبريا-
خورد بر گوش اش كه اى شيخ دغا
ميل آن دارى كه بنمايم به خلق
آنچه دارى در ميان كهنه دلق
تا خلايق قصد آزارت كنند
پابرهنه بر سردارت كنند
گفت يارب ميل آن دارى تو هم
شمه اى از رحمت ات سازم رقم
تا خلايق از عبادت كم كنند
وز نماز و روزه و حج رم كنند
پس ندا آمد زعرش ذوالمنن
نى زما و نى زتو رو دم نزن
نشانه اى از درويشى
شيخ زاهد گيلانى كه به زهد و تقوا و رياضت مشهور بود و از اطراف و جوانب ايران براى ديدار و به قول مريدان براى زيارت اش مى آمدند از رندان روزگار بود، نان اش را از قبل كار و زحمت مردم به دست مى آورد و شغلى خاص نداشت جز خواندن و براى اشخاص غوطه كردن عمر دراز مى كرد. در سن هفتاد سالگى با دخترى چهارده ساله ازدواج كرد از آن دختر ۱۴ ساله يك دخترى بوجود آمد. به نام بى بى فاطمه كه به عقد شيخ صفى الدين اردبيلى درآمد. ميزان درويشى و پشت به دنيا كردن و راحت نان خوردن و خفتن از علائم درويشى است.
تصادف جالب
حدود پنجاه سال پيش سياستمدار دانشمند سيدحسن تقى زاده در باشگاه مهرگان درباره مشروطيت و زحمت هائى كه براى آن كشيده بود سخنرانى مى كرد و جمع كثيرى در آن حضور داشتند.
سخنرانى تقى زاده كه شروع شد در سالن باز و صدرالاشرف كه به قاضى باغشاه معروف بود وارد و روى يكى از صندلى هاى رديف اول نشست و تعجب حاضرين را به خود جلب كرد. زيرا محمدعليشاه دشمن مشروطه وقتى مجلس را بمباران كرد عده اى از آزاديخواهان را گرفتار و به باغشاه برد آنها را محاكمه صحرائى كردند چند تن كشته شدند، چند تن زندانى و چند تن تبعيد گرديدند. قضاى روزگار اين كه تقى زاده و صدرالاشراف هر دو به رياست مجلس سنا هم رسيدند.