*با از دست رفتن دو شاعر تواتنمند ديگر، منوچهر آتشى و محمود مشرف تهرانى (م. آزاد)، در ماه هاى اخير، شعر معاصر ايران از آن چه كه قبلاً شده بود، كم بنيه تر شد. از پايان سال ۱۳۷۸ تاكنون، بيش از ۱۰ شاعر پرورده و بارآور روى در نقاب خاك كشيده اند كه برخى از آنها، در دگرگونى هاى شعرى دو سه دهه پيش از انقلاب نقشى برجسته ايفاء كرده اند. مرگ البته حق است و گريز ناپذير و به سراغ شاعران نيز مى آيد. ولى چيزى كه مرگ پياپى شاعران معاصر ايران را سنگين تر از آنچه كه هست مى سازد، اين است كه جايشان خالى مى ماند. انقلاب واپسگرا و جريان هاى ضد فرهنگى برخاسته از آن، راه رشد و پرورش شاعران تازه را بسته است. هنوز پس از بيست و هفت سال عرصه شعر در چنگ شاعران پيش از انقلاب است. تأثير عوارض انقلاب تنها در درون نيست كه نتيجه داده است. در برونمرز نيز با همه آزادى هاى ممكن، كم تر شعرى پديد آمده كه چنگى به دل بزند. اگر هم آمده، باز از آن شاعرانى است كه در دو سه دهه پيش از انقلاب پرورده شده اند. نه اين كه مجموعه شعرى در درون يا برونمرز منتشر نشده باشد. خير! تا دلتان بخواهد شعر و شاعر از زمين مى رويد ولى درونِ غالب قريب به اتفاق آنها از آن چيزى كه پيش از اين «وديعه، آسمانى» نام مى گرفت، تهى است. فراگير شدن جريان هاى سوپر مدرن- و يا ضد مدرن- نيز مزيد بر علت شده و پاى شاعران تازه كار را پيش از آن كه به جائى برسند، در چاله چوله هاى پست مدرنيستى از توان انداخته است.
بارى بيست و هفت سال است كه از پنجره چشم به «باغ بى برگى» داريم، شايد بهار شعر تازه اى آن را بشكوفاند. گاه نگاه مان به گل هاى كوچكى مى افتد كه شور شكفتن دارند. اگر سموم باغ بگذارد!
-يكى دو سالى است نشر ثالث در تهران مجموعه اى را زير عنوان «شعر معاصر»، انتشار مى دهد. در عمل بيشتر به جوان ترها نظر دارد. با نگاهى گذرا به بعضى از نشر يافته هاى مجموعه، مى توان بر آن بود كه در گزينش شاعران جوان و شعرهايشان، «ضابطه» اى كمابيش سختگيرانه در كار است. هدف ظاهراً، جستجو است. جستجو و جدا كردن آنچه كه ارزش پرورانده شدن دارد، از آنچه كه بازى و ادا و اطوار است. يافتن شعرهاى تازه كه حرفى براى گفتن دارند، تنها از راه انتشار آنها ميسر است. ناشران معمولاً دنبال گمنامان نمى روند، چون نمى خواهند سرمايه خود را هدر بدهند. جوانان تازه كار نيز سرمايه اى براى انتشار شعرهاى خود ندارند. پس گمنامان همچنان گمنام مى مانند و جستجو معناى خود را از دست مى دهد. نشر ثالث، به اين ترتيب خلاف عرف ناعادلانه عمل كرده است. چه بسا كمكى باشد براى گشودن راه براى پرورش شعر نوئى ديگر، كه خودش باشد و از تقليد بپرهيزد.
-از ميان مجموعه هاى «شعر معاصر» نشر ثالث، يكى را برگزيده ايم كه شعرهائى دارد با خط و ربط پذيرفتن و گهگاه با حرف هاى تازه. مجموعه از «حسن صلح جو» است و عنوان «صبح يكى از همين روزها» را بر پيشانى دارد.
*
*از «حسن صلح جو» چيز زيادى نمى دانيم، ناشر نيز او را معرفى نكرده است. تنها مى دانيم كه مقيم برونمرز است و با يكى از رسانه هاى گفتارى همكارى دارد. شاعر جوان، دست كم در نخستين شعر مجموعه كه بر آن نام «پيش از آغاز» را نهاده، كوشيده بخشى از «جهان بينى» خود را آفتابى كند. او با «ابليس سوگوار سرگردان» حرف مى زند كه شايد خودش باشد كه «تبعيدى غريب» است:
مى پرسد: «ريسمانِ گردن كوه انداخته/ بر گرده ات مى كشى كه چه؟» پاسخ اين است كه، «جزاى هفتصد هزار سال سجده/ و يك شورش عاشقانه را مى دهم»! پرسش بعدى طبعاً اين است كه «اين چگونه عدالتى است كه معشوق در حق تو روامى دارد؟»
- «معشوق چشم به كافرى داشت/ كه دل به ميوه ممنوع داده بود/ و شعر مى دانست! ...» به اين ترتيب تكليف شعر هم معلوم مى شود.
-شعر دوم، تعريف ديگرى از شعرهاى مجموعه مى دهد و آنها را «خاطرات زخمى» مى نامد كه، «پر از باران هائى است كه بايد ببارد و نمى بارد/ پر برنامه هائى كه بايد برسد و نمى رسد/ پر نرسيدن هائى كه هميشه مى ماند... چرا اين دستخط هميشه بوى اندوه مى دهد، رؤيا؟ ...»
- «رؤيا» مخاطب اصلى شاعر است. نمى دانيم نام واقعى است يا رؤيائى؟ رويائى هم اگر باشد، واقعيتى را در خود عمل مى كند: «جان جهان توئى رؤيا جان! / و اين جوينده بى خانمان/ باز مثل هميشه منم! ... هى مى روم/ هى مى دوم... / هى پير مى شوم/... چرا نمى رسم رؤيا جان! ...»
در شعر كوتاه ديگرى، راز اين «هى دويدن و نرسيدن» آشكار مى شود.
- «وقتش رسيده كمى به اين دَرِ بسته فكر كنم/ شگفتا من مى روم/ و حقيقت جاده اى ندارد!»
-شعرهاى مجموعه غالباً در لندن و ميان سال هاى ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۴ سروده شده است. تنها يك شعر، نشانيِ «همدان» را مى دهد. آن هم شعرى است در دلتنگى هاى پيش از سفر، ولى در عوض «چمدان را كه بسته باشى/ كاسه اى آب فيروزه اى پشت پاهايت/ روشنى جاده هاى جهان مى شود... !»
يا بايد بشود و نمى شود! غربت به هر حال غربت است. شاعر تصويرهاى روشنى از آن به دست مى دهد:
- «پَرسه در لهجه غريب خيابان ها... /... اين جا خورشيد از لابلاى گيسوان هيچ زنى نمى شكفد! ... / سراغ ماه را كسى نمى گيرد... / رخت ها در آفتاب نمى خشكند... / و ستارگان لابلاى روزنامه مى ميرند... باور كن دختران دريا نديده ديار من/ معنى صراحت بى لهجه باران را بهتر مى دانند! ...» اينجاست كه باز رؤيا مخاطب قرار مى گيرد: «.... جائى گفته اند/ شراب جان جهان هنوز به اين جزيره نرسيده.... »!
*
دويدن و نرسيدن
*شاعر با آن كه از وطن دور است ولى لحظه اى از ان جدا نيست. مى داند كه در آن چه مى گذرد يا پيش تر خود تجربه كرده و يا تجربه هاى ديگران را خوانده و شنيده است. مى داند كه شاعران سركش را به «ميهمانى اطاق سرد و يك صندلى» دعوت مى كنند! چون پايشان را از «حاشيه سرخ يك گليم آب رفته» درازتر كرده اند و رفته اند به آن طرفِ «نبايد» ها/ «لابد تريج قباى كسى». شاعر بهانه هاى بگير و ببند را نيز خوب مى شناسد: «ستاره و باران/ معانى مخفى است/ براى فشنگ و تفنگ»! و يا چراغ به دست گرفتن در روز روشن ممنوع است.
- «مبادا توفان بيايد در شعرت/ يا بوسه اى بنشيند، جائى كه ما نمى خواهيم». شاعران ولى به راه ديگرى مى روند. «گونى مدادهاى شكسته» را، مى برند و در كوه مى كارند، تا مثل دست هاى «فروغ» سبز شود!
-توالى «بايد و نبايد» ها دستاورد ديگرى دارد: «پرنده ديگر از مترسك، نمى ترسد» و «ماه از مرداب» و «من كه رفتن باشم/ پر از شهوت كوليان مى شوم/ و من كه مزرعه/ پر از ميوه ممنوع/ شبيه شيهه اسبم/ اى ترانه موعود! ...»
در نامه اى كه شاعر به «دختر عمو» مى نويسد، اشاره هاى جاندار به زمانه ما اندك نيست. تصويرسازى هنگامه بلاى جنگ كه «نعمت» ناميده مى شد. شاعر مى داند نامه اى كه او از جبهه مى نويسد ممكن است وقتى برسد كه او برباد رفته و «باد بى نشان مانده باشد» ولى مى نويسد تا سندى شاعرانه از جنگ و جنگ افروزان فراهم آورده باشد.
- «اين باران نيست كه مى بارد، بانو/ خنجر است و خوشه هاى خاردار/ هديه آن كه براى فتح قلب هامان آمد/ پر بى راه نيست كه مرگ هم/ به هيبت نامه رسان درآمده باشد! ...»
*
*زبان شعرهاى مجموعه با آن كه خود را به «نثر» نزديك مى كند، ولى وزنى پنهان و مستمر، مرز آن را با «نثر» برجسته نگاه مى دارد. حفظ اين وزن چيزى است كه شاعر از عهده اش خوب برآمده است. چند نمونه:
- «خوشه خوشه خنجر/ لاى زخم مان پاشيدند» /- «گلوى مادرش گردنبندى از رنگ انار و گلوله داشت» /- «ديروز باز گردبادگر گرفت، گرد اين كوچه» /- «راحله با گيس هاى گيج، راهى شد» /- «قحط و قتل بود و وقتى براى گريه نبود...»
اين وزن پنهان، خوشبختانه تنها براى به رخ كشيدن خويش نيست كه استمرار پيدا مى كند، حرف هائى دارد براى گفتن و در تركيب با همين حرف ها گاه لحظات خوب شاعرانه پديد مى آورد:
- «هى رؤيا جان! / وسوسه ات هميشه، جائى/ نزديك همين خيال هاى نرسيده است/ همه عمر براى نرسيدن، دويده ام!
- «ما به جاده ها مى زنيم/ با تمام آوازهايمان/ و مرگ به دام مان مى اندازد/ در لحظه ناتمام/ اين قاب عكس چه خالى است! ...»
*
*در «وعده آب خنك»، باز شاعر اشاره اى به تعزيرهاى ولايت خودمان دارد. كار وقتى تمام باشد، با هيچ حد و تعزيرى به سامان نمى رسد: «گيرم كه قصه هاى مادربزرگ هايمان، قدغن/ به فرض كه قرائت قواعد شب/ قربت الشماء، واجب/ يا شمار شلاق هايتان/ بسيار تراز بغض بسيار ما/... مرا زوعده آب خنك نترسانيد! / به جان همان قصه هاى مادربزرگ/ كار تمام است/ قفس لهجه قنارى دارد... !»
-در شعرى ديگر شاعر، در جستجوى چيزى مى گردد كه گوئى همه «شخصيت» او را مى سازد. زار و نزار به هر ديوارى چنگ مى اندازد، به كوچه ها خيره مى شود و به آن سوى درياها چشم مى دواند. ولى گمشده را نمى يابد. - «آقا! در راه كه مى آمدى/ هيچ روح گمشده اى نديدى/ كه مثل يك زخم، در خيابان سرگردان باشد؟ / پى روح شورشى ام مى گردم آقاجان! ... .» در ميانه همه سرگشتگى ها و در جهانى پر از «خبرهاى لكاته»، باز دل شاعر، حتى هنگامى كه «بى رؤيا و بى تابستان» شده است، روى پاى رؤياهائى خود را نگاه مى دارد. يعنى نمى شود به جاى اين همه خبر از نيامدن باران و پراكندگى ابرهاى عقيم كسى هم باشد كه بگويد «كدام جاده زودتر به ماه مى رسد؟ / «نمى شود يكى از اين همه پرنده/ اندكى بوى ريحان بياورد اين جا؟»
- «صلح جو»، بيتى جانانه از مولوى را نيز سرمشق قرار داده تا جان شورشى خود را آفتابى كند. اين بيت را:- «بكوبيد دهل ها و دگر هيچ مگوئيد/ چه جاى دل و عقل است كه جان نيز رميده است.» گرته بردارى شاعر از مولانا، از جمله اينگونه است: «شورش كه مى كند باد/ شرط و شرع مى رود از ياد/.... ياغى كه مى شود باد/ پنجول مى كشد به شانه هاى شعرى كه روى صندلى است/ و نسيم جز معناى توفان و تندر نمى دهد/ حالا، حاكم بلاد بيايد و هى حكم تازيانه بدهد! ... .»
*
*اگر «صبح يكى از همين روزها»، نخستين مجموعه شعرى «حسن صلح جو» باشد، سرآغاز اميدوار كننده اى است. در لابلاى شعرها، تكه تكه انديشه هاى شاعرانه اى به چشم مى خورد كه در عين سادگى، تأمل برانگيز است به ويژه كه غالباً تكيه بر رويدادهاى زمانه دارد. به تكرار مى گوئيم كه وزن پنهان تنيده شده در شعرها و كوشش در حفظ و استمرار آن، از ويژگى هاى مثبتى است كه در شعر جوان ترها، كمتر به چشم مى خورد و نشان از ذهن موزون شاعر دارد. البته تا «جاافتادگى» راهى دراز بايد پيموده شود. تا «باران بعدى»، به قول خود شاعر فرصت بسيار است و «رؤيا» همچنان منتظر:
- «مى دانم/ باران بعدى كه بيايد/ پرنده بعدى كه نك بزند/ به تن ترك خورده اين درخت/ تو همين جا/ كنار همين جاده/ با چمدانى پر از عكس هاى نديده خواهى بود/ رؤياجان... !» *
***
كنسرت «بانو»
*گروه آواز جمعى بانو، كه دو سالى از بنيادش مى گذرد، شنبه گذشته كنسرت تازه اى را در تالار موزه ايالتى شهر بن در آلمان برگزار كرد. «بانو» را «مريم آخوندى» خواننده ايرانى مقيم آلمان با شركت زنان ايرانى علاقمند به موسيقى بنياد كرده تا به يارى آنها، مجموعه اى از ترانه هاى بومى ايران را به اجرا بگذارد.
مريم آخوندى، تحصيلات موسيقى- و آوازى» خود را سال ها پيش از انقلاب نزد «اسماعيل مهرتاش»، بنيانگذار «جامعه باربد» آغاز كرده و بعد نزد «نصرالله ناصح پور» و در دانشكده هنرهاى زيباى دانشگاه تهران، ادامه داده است.
مريم از سال ۱۹۸۶ كه به آلمان مهاجرت كرده، هيچگاه بى كار و «بى صدا» نمانده است.
در آغاز با گروه هاى موسيقى برونمرزى همكارى كرده و در سال ۱۹۹۴ يكى از گروه هاى سازهاى بادى فعال در غرب آلمان را به كار گرفته تا برداشت هاى تازه اى از موسيقى ايران را به ويژه در حوزه روستائى، عرضه كند. دستاورد اين همكارى ديسك تازه اى بوده با عنوان «مجنون» كه ابتكار جالبى در زمينه كارهاى تجربى به شمار مى رفت.
مريم سپس به موسيقى عاميانه شهرى روى آورد. بسيارى از ترانه هاى عاميانه دوره قاجار را گردآورى و تنظيم كرد و بر آنها عنوان «موسيقى اندرونى» نهاد. در تنظيم و اجراى اين ترانه ها، از عناصر نمايشى نيز بهره گرفته شده بود و از اين راه، گوشه و كنار زندگى سنتى در ايران قديم زنده مى شد. مريم با اين كار به دنبال راه و روش استادش مهرتاش مى رفت كه تابلو موزيكال هائى براساس زندگى توده مردم فراهم مى آورد.
آخرين ابتكار مريم آخوندى كه دو سال پيش عملى شد، بنياد همين گروه آواز جمعى بانو است كه شنبه گذشته شاهد برگزارى كنسرت تازه اى از آن بوديم.
-ترانه هاى روستائى را گروه بانو غالباً يكصدائى اجرا مى كند. بسيار كمياب است لحظاتى كه صداى دوم خفيفى خود را به گوش برساند. مريم سبب يكصدائى بودن ترانه ها را در آگاهى موسيقائى اندك زنان شركت كننده در گروه مى داند. هدف در حال حاضر گردآورى ترانه هاى كمتر شنيده شده اى است كه هر يك از زنان عضو- كه از ولايات مختلف ايران مى آيند- در سينه دارند. در آينده، پس از آن كه گروه انسجام بيشترى پيدا كند، مى توان به سمت و سوى دو صدائى و چند صدائى خواندن رفت. راوى ترانه ها، غالباً زنان هستند و عشق ها و رنج هاى خود را باز مى گويند.
در ميان ترانه ها، گاه به قطعاتى برمى خوريم كه شبيه به پاپ هاى مدرن امروزى است. قطعاتى كه شايد بشود آنها را «رِپ» ايرانى نام نهاد و قطعاتى از جنوب و بندر، كه ريتم هاى تند و جذاب آن، تأثيرگذارتر از ريتم هاى پاپ امروزى جلوه مى كند.
مريم آخوندى با عرضه ترانه هاى مهجور و غالباً زنانه، نشان مى دهد كه موسيقى روستائى ايران با همه محدوديت ها، از حضور زنان و حرف هايشان خالى نيست.
*و اما در كنسرت تازه، همان نقطه ضعف هاى كهنه به چشم مى خورد. بعضى از اعضاى گروه، متأسفانه از صداى خوب بهره مند نيستند و به ويژه در برابر آنها كه از اين حسن خداداد، برخوردارند، به ويژه در برابر صداى گرم و پرورده مريم آخوندى رنگ مى بازند. دست كم بايد آنان را از «تكخوانى» هاى مابينى معاف كرد! ميكروفون ها نيز متأسفانه مددى نمى رسانيدند. صدابردار، ميكروفون ها را براساس صداها تنظيم نكرده بود و همين امر بر اختلاف ارتفاع صداها مى افزود و توضيحات مربوط به ترانه ها كه از سوى اعضاى گروه ارائه مى شد، به زحمت به گوش مى رسيد.
-اين حرف ها البته از ارزش كلى كارى كه مريم آخوندى، با زحمت بسيار مى كند، نمى كاهد. ولى آشنائى با نقطه هاى ضعف و كوشش در رفع آنها، نتيجه كار را بهتر خواهد كرد. با تكيه بر پشتكارى كه مريم آخوندى دارد، اميدواريم، گروه بانو سر پا بماند و در كنسرت هاى «بعدى» جاذبه هاى بيشترى براى خود دست و پا كند.
Butilpa@aol. com
*صبح يكى از همين روزها/ حسن صلح جو/ نشر ثالث/ تهران ۱۳۸۳.