-بايد چيكار كرد؟! چه جورى مى شه جلو اين چيزارو گرفت؟!
نصرت: با يه عقل سالم! ببينين، الان وقتى زمان كنكور مى شه، چند صد هزار نفر شركت مى كنن؟ همه شونم به اين اميد مى رن دانشگاه كه مدرك شونو بگيرن و بتونن يه شغل پيدا كنن و زندگى شونو بگذرونن! خب بايد برنامه ريزى درست باشه! كسائى هم كه اين برنامه ريزى رو مى كنن بايد دورانديش باشن نه اينكه فقط نوك دماغ شونو ببينن!
چند وقت پيش همين صاحب تئاتر يه آگهى داده بود براى استخدام يه نظافت چى! باور مى كنين! از سيصد چهارصد نفرى كه اومده بودن چند تاشون مدرك ليسانس و فوق ليسانس داشتن؟! شايد بيشتر از نصف شون! اينو ديگه خودم شاهد بودم كه يارو فوق ليسانس داشت و اومده بود و التماس مى كرد كه استخدامش كنه! حقوق درخواستى اش را هم زده بود شصت هزار تومن! اين يعنى چى؟ يعنى سقوط؟ يعنى نابودى!
همه اين جوونا زحمت مى كشن و درس مى خونن آخرش مى شه اين!
-همه شونم كه اينطورى نمى شن! من خيلى هارو هم مى شناسم كه بعد از چند سال رفتن سرِ يه كار خوب!
نصرت: آره اما اگه بتونن اون چند سال رو تحمل كنن و فاسد نشن يا خودكشى نكنن! شما آمار خودكشى رو دارين؟! بابا اين همه هزينه يه جوون مى شه تا تحصيلش تموم شه اون وقت از ناچارى ميذاره مى ره آمريكا و اروپا و اونا از سواد و دانشش استفاده مى كنن!
«رسيديم نزديك تئاتر و ماشين رو يه جا پارك كرديم و رفتيم تو. مدير تئاتر هنوز نيومده بود. رفتيم اتاق پشت صحنه و نصرت به نظافتچى گفت برامون چائى بياره.
يه خرده كه گذشت يه پسر جوون با يه سينى چاى اومد تو. نصرت بلند شد سينى رو ازش گرفت و تشكر كرد و تا پسره رفت، نصرت بهمون گفت:
-اين فوق ديپلم داره! با فوق ديپلم شده نظافت چى!
«بعد خنديد و گفت:»
-سطح دانش تو اين مملكت خيلى بالاس! نظافتچى اش تحصيلكرده است! اگه آدمائى كه تو اين تئاتر كار مى كنن يه همت كنن، اينجارو مى تونيم بكنيم يه دبيرستان نمونه! نظافتچى، فوق ديپلم! كاكاسياه اش كه خودم باشم، ليسانس! اون پسره كه نقش جوون رو بازى مى كنه ليسانس! اون كه ارگ مى زنه، ليسانس!
كاميار: خب يه تخته سياه و يه گچ و يه تخته پاك كن هم بگيرين، وسط نمايش تو آنتراكت، يه خرده با اين بچه ها كه مى آن نمايش رو ببينن رياضى مياضى كار كنين! هم ثواب داره، هم مى تونين بليط رو يه خرده گرون ترش كنين!
نصرت: آخه اينا براى چيه؟ اين همه پدر بچه ها رو تو دبستان و راهنمائى و دبيرستان و پيش دانشگاهى درمى ارن كه آخرش بشن من؟!
-همه كه اينطورى نمى شن!
نصرت: آره، راست مى گى! يكى اش خود شماها! مى دونين چرا؟ چون خونواده تون پولدار بودن! ولى فكر مى كنى اگه پول نداشتين الان چيكاره بودين؟ اصلاً بذارين من يه خرده براتون از خودم بگم تا سرتون بياد تو حساب! زندگى مو جلو شما ميذارم وسط! خودتون بگين من كجاش رو اشتباه رفتم! خوبه؟
«اومد بغل ما و يه صندلى كشيد جلو و از روش رخت و لباس نمايش رو ورداشت و نشست و گفت:»
-چائى تون يخ كرد!
«بعد خودش چائى اش رو ورداشت و يه نفس خورد و گذاشت زمين و يه سيگار درآورد و روشن كرد و پاكت اش رو گذاشت جلو ما و گفت:»
-من، پنج شيش سالم بود كه انقلاب شد. من پنج شش سالم بود و حشمت سه چهار سالش بود. بابام تو يه كارخونه، كار مى كرد. وضع مون بد نبود. يعنى تا اونجا كه من يادم مى آد، هميشه يه ناهار و شامى داشتيم كه بخوريم! يه اتاق اجاره اى هم بود كه توش سر كنيم!
صاحب كارخونه هم كه تا قبل از انقلاب اينجا بود، آدم بدى نبود. به كارگراش مى رسيد!
مثلاً يادمه كه گويا يه بار تو كارخونه، بابام يه كارى رو بايد مى كرده اما نكرده بود و صاحب كارخونه مى زنه تو گوشش! بعدش كه بابام اومد خونه، عين برج زهرمار بود! انگار از كارخونه بيرون اش كرده بود. ماهام وقتى حال و روزِ بابامو ديديم، كِز كرديم يه گوشه اتاق!
يادم مى آد كه همه اش بابا يه چيزى مى گفت و ننه ام باهاش دعوا مى كرد! همه اش بهش مى گفت تو تنبلى و كارت رو درست انجام نمى دى كه بيرونت كردن! باباى بدبختم هى اشك تو چشماش جمع مى شد و هى جلوى خودش رو مى گرفت! من و حشمتم يه گوشه نشسته بوديم و غصه مى خورديم!
طرفاى ساعت ۵/۹-۱۰ شب بود كه تو حياط خونه اى كه بوديم سر و صدا شد و بعدش همسايه ها شروع كردن بابامو صدا كردن! بابام هم در اتاق رو واكرد و رفت بيرون كه يه مرتبه ديديم برگشت تو و به مادرم گفت: «زن! زودباش اتاق رو مرتب كن! آقا تشريف آوردن! بدو!» يه مرتبه در واشد و يه مرد كت و شلوارى كه يه كراوات قشنگ هم زده بود با راننده اش اومد تو! ماها از جامون بلند شديم كه بابامون داد زد سرمون و گفت: «بُدوئين دست آقارو ماچ كنين!» تا ما رفتيم طرف يارو، بيچاره دولا شد و صورت مارو ماچ كرد و نشست يه گوشه. مادرم زود چائى دم كرد كه يارو گفت: «ترو خدا خانم زحمت نكشين» و بعدش به بابام گفت: «حسن آقا حلال مون كن! امروز حال درستى نداشتم، يه كارى كردم! شما حلال كن!» اينو كه گفت بابام هم معطل نكرد و گفت: «آقا ما ضعيفيم! خدا ما رو كرده زير دست شما! اين من، اينم زن و بچه هام! شما اختيار دارين كه سرشون هم بذارين لب باغچه ببرين! اصلاً اين بچه ها رو وردار قربونى زن و بچه ات كن!»
اينارو كه بابام گفت: يه مرتبه خودم ديدم كه دو تا قطره اشك از چشماى يارو اومد پائين! طورى بغض گلوش رو گرفته بود كه نتوانست يه كلمه ديگه هم حرف بزنه! فقط دست كرد جيبش و يه دسته اسكناس درآورد و گذاشت بغلش و از جاش بلند شد و رفت بيرون! راننده اش هم پشت سرش رفت كه يه خرده بعد برگشت و گفت: «حسن آقا فردا يادت نره بيائى سركار! آقا منتظرته»!
بابام اصلاً نرسيد كه صاحب كارخونه رو بدرقه كنه! تا رفت بيرون، يارو و راننده اش رفته بود!
وقتى بابام برگشت و پول آرو شمرد، اندازه دو ماه حقوقش بود! تازه فرداش هم كه رفت كارخونه، يارو بهش پول داده بود كه پنج تا گوسفند بخره و بكشه و بده اهل خونه بخورن! بابام هم گوسفندارو خريده بود و با خودش آورد خونه!
تموم همسايه ها تا يه هفته شب و روز گوشت مى خوردن!
يعنى مى گم تا اون موقع وضع مون بد نبود! اصلاً از همينجا براتون تعريف مى كنم! از وقتى كه انقلاب شد.
نزديك انقلاب، صاحب كارخونه گذاشت رفت و بعدش هم كه انقلاب شد و كارخونه افتاد دست كارگرا و بعدش مصادره شد و يه چند وقتيم كار كرد و ضرر داد و بعدش تعطيل شد. كارگرا پخش و پلا شدن، يكى شونم باباى خودم! تا اون موقع حداقل بابام يه كار ثابتى داشت اما بعدش يه سال اينجا كار كرد، شش ماه اونجا كار كرد، دو ماه بيكار بود! خلاصه اوضاع احوال خوبى نداشتيم ديگه!
يادمه كلاس دوم بودم، يعنى دوم رو تموم كرده بودم و تابستونش بود كه بابام از ناچارى منو گذاشت سرِ يه كار. شدم شاگرد مكانيك. اون موقع نه سالم بود. خب يه بچه نه ساله، اونم پسر بچه، تو اين سن و سال حق داره يه خرده هم شيطونى بكنه ديگه! اونم تو سه ماه تعطيلى! آقائى كه شما باشين هم كار مى كردم و هم يه خرده شيطونى! شيطونى ام هم فكر مى كنين چى بود؟! هيچى! مثلاً كاربراتور رو، اوستام مى داد با نفت بشورم، منم مى بردمش جلو مغازه، دم در و همونجور كه اونو آروم آروم مى شستم، بازى بچه ها رو هم تماشا مى كردم، همين! شستن كاربراتور يه خرده بيشتر طول مى كشيد! يا مثلاً اوستام منو مى فرستاد كه از قهوه خونه، ديزى بگيرم براى ناهار. سر راه يه خرده جلو مغازه ها وايمى ايستادم و مغازه ها رو نگاه مى كردم.
شيطونى ام در همين حد بود. بچگى ام در همين حد بود! اون وقت مى دونين اوستام باهام چيكار كرد كه ديگه از اينكارا نكنم؟ مى دونين چه تنبيهى برام در نظر گرفت؟!
يه روز به دو تا از شاگرد مكانيك ها گفت دست و پامو بگيرن. تا اومدم تكون بخورم يكى شون منو خوابوند رو زمين و نشست روم! اون يكى هم يه پيچ گوشتى انداخت تو دهنم و دهنم رو واكرد و و اوستام با شيلنگ كمپرسور، همونكه باهاش لاستيك ماشين رو باد مى كنن اومد سراغم! يه فينتيل گذاشت سر شيلنگ و گذاشتش تو دهن من!
به جون هر سه تامون، به جون يه دونه خواهرم كه هيچوقت يادم نمى ره! يه حالى پيدا كردم كه مرگ روجلو چشمم ديدم! اين ريه هام مى خواست بتركه! مثل بادكنك داشتم باد مى شدم! خودم احساس ميكردم كه شيكمم اندازه يه هندونه باد شد! فقط اون لحظه چيزى كه نجاتم داد و خدا برام خواست اين بود كه لوله شيلنگ باد، گره خورد و تا شد و بادش قطع شد! تو اين گوشام همچين فشار اومد كه نزديك بود پرده گوشم پاره بشه! چى بگم براتون كه بفهمين چى به سرم اومد اون لحظه؟! داشتن عين بادكنك بادم مى كردن! ديگه چشمام سياهى رفت و يه وقت به خودم اومدم كه يكى يه پارچ آب ريخت رو صورتم! وقتى بلند شدم، جونِ گريه كردن هم نداشتم! فقط اوستام كه خودشم بفهمى نفهمى، يه خرده ترسيده بود، اومد جلوم و گفت: «اين واسه تنبلى ات! تا تو باشى كه فرز كار كنى!»
خب، حالا اين خاطره رو با يكى از خاطرات خودتون مقايسه كنين! چقدر با هم فرق داره؟ خاطره هاى شمارو من مى دونم چيه ديگه! تلخ ترين شون اينه كه مثلاً با توپ زدين شيشه خونه رو شيكستين و نهايتاً پدرتون يه داد سرتون كشيده! درسته يا نه؟
«من و كاميار هيچى نگفتيم كه گفت:»
-يا يكى ديگه رو براتون مى گم. اوستامون ظهرا يه ديزى اى چيزى واسه ما مى گرفت و خودش مى شست بغل مون و دو تا لقمه ميذاشت دهنش كه ته دلش رو بگيره و حداقل يه استفاده اى هم از ناهارى كه واسه ما خريده، برده باشد! بعدش خودش ناهار مى رفت خونه و يه ساعت بعد برمى گشت. اوستا كه مى رفت، اگه بادى، پنچرى اى چيزى مى اومد مغازه، اين دو تا شاگرداش به اوستا نمى گفتن و پول شو هاپولى مى كردن! يه روز كه يكى شون اذيتم كرد، بهش گفتم جريان رو به اوستا مى گم! اين دو تا نامرد هم معطل نكردن و دستاى منو بستن به زنجيرى كه باهاش موتوررو مى كشيدن بالا و منو آويزون كردن! نيم ساعت سه ربع تموم، من آويزون بودم! اين دستام داشت ازكتفم جدا مى شد!
اينا خاطرات برجسته اون تابستون بود. چك و لگد و آچار پرت كردن طرفم ديگه جزء مشغوليات روزمره اوستا و شاگرداش بود!
اون تابستون تموم شد و اول مهر رسيد و ما رفتيم مدرسه. بابام گشت كه برام يه كار نيمه وقت پيدا كنه. انقدر ترسيده بودم كه به بابام التماس كردم كه فقط يه هفته بهم مهلت بده كه خودم يه كارى واسه خودم پيدا كنم. اونم چيزى نگفت و من شروع كردم به كار كردن! بادبادك درست مى كردم و مى فروختم. تخمه شادونه بسته بسته مى كردم و توش دوزارى جايزه مى ذاشتم و مى فروختم! ترقه و نارنجك درست مى كردم و مى فروختم! از مدرسه، گچ هائى رو كه پودر مى شد و پاى تخته مى ريخت جمع مى كردم و مى آوردم خونه و خيس مى كردم و دوباره ازش گچ درست مى كردم و مى بردم به فراش مدرسه، ارزون مى فروختم و اونم گرون تر پاى مدرسه حساب مى كرد! از اين تيركمون مگسى آ درست مى كردم و مى فروختم! ديگه براتون بگم چى كه نمى فروختم! هر چى هم پول درمى آوردم مى بردم مى دادم به بابام! بابامم ازم مى گرفت و اول مى شمردشون و با اين كه دو برابر موقعى بود كه تو مكانيكى كار مى كردم، يه قيافه اى واسه ام مى گرفت و با نك و نال قبول مى كرد! هميشه هم منتظر بود كه ببينه چه وقت يه خرده نمرد ام مى آد پائين تا ديگه نذاره برم مدرسه! منم كه اينو مى دونستم، همچين درس مى خوندم كه باهانه دستش ندم! همه نمره هام نوزده، نوزده و نيم، بيست بود! هميشه شاگرد اول كلاس بودم!
شايد از همون موقع يه خرده كشيده شدم طرف كار خلاف! نه از اون خلاف ها! نه! مثلاً وقتى مى خواستم تيركمون مگسى درست كنم، مى رفتم بالا پشت بوم و يه شورت از رو بند بلند مى كردم و يواشكى مى اومدم پائين! كشش رو قيچى مى كردم و پارچه اش رو مى بردم بيرون مى انداختم دور! ديدين كه از اين كش پهنا كه توش كشاى نازكه! يا مثلاً چون شاگرد زرنگى بودم، اكثراً منو مى كردن مبصر كلاس. منم بچه هائى رو كه دست شون به دهن شون مى رسيد و مى شناختم، هى اسم شونو مى نوشتم و يه قرون دو زار، پنج زار ازشون مى گرفتم تا پاكش كنم! همه اش هم واسه چى بود؟ واسه اين كه بابام نبره بذارتم شاگردى كه براى يه اشتباه كوچيك، يا بادم كنن و يا آويزون!
هر دفعه هم كه اين كارارو مى كردم، شبش، موقع خواب، سرمو ميذاشتم زمين و هى مى گفتم خداجون گُه خوردم گُه خوردم گه خوردم! ديگه از اين كارا نمى كنم! اما باز صبحش، اگه پا مى داد مى كردم! دليل اش هم خيلى ساده بود! ترس! ندارى! فقر!
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
مينا به جاى كتى گفت:
-متأسفم.
و چون سخن مادر ليزا را براى كتى ترجمه كرد در چشمهاى كتى هم قطره اى اشك نشست و گفت:
-از اين كه اين سئوال را پرسيدم متأسفم.
مينا جمله كتى را ترجمه كرد و مادر ليزا آه كشيد و گفت:
-هيچ چيز در دنيا ديگر خوشحالم نمى كند، امروز براى من و ريچارد روز بزرگى بود اما هر دو با نيمى از قلب خود در جشن حاضر بوديم، اميدوارم منظورم را درك كرده باشيد.
مينا گفت:
-مى فهمم و احساستان را درك مى كنم.
مادر ليزا گفت:
-آيا اين درست است كه ارواح مى بينند، مى شنوند و حتى احساس را درك مى كنند؟
مينا گفت:
-بله درست است.
او آه بلندى كشيد و گفت:
-دلم مى خواست يكبار، فقط يكبار صدايش را بشنوم و آرامش قلب پيدا كنم. وقتى بدانم او راحت است ديگر هيچ غمى نخواهم داشت.
او با رمز نگاه به مينا التماس مى كرد تا وسيله اين كار را فراهم كند، نگاه مينا به چشم احد دوخته شد و او لبخند بر لب آورد و كار مينا را تأييد كرد. احد رو به كاوه و پدر ليزا كرد و گفت:
-لطفاً همه بيائيد دور ميز بنشينيد و آرام باشيد، من و اُما مى خواهيم اگر ميسر شود روح برادر ليزا را احضار كنيم تا با شما صحبت كند.
رنگ از چهره كتى پريد و مضطربانه گفت:
-اما من مى ترسم.
مينا گفت:
-تو روى آن مبل بنشين و از دور شاهد باش، فرصت زيادى نمى گيرد. لطفاً سكوت را رعايت كن و فقط تماشاگر باش.
كاوه گفت:
-من هم شركت نمى كنم و كنار كتى مى نشينم.
كاوه بلند شد و كنار كتى نشست، احد خونسرد بود و رفتارش به گونه اى بود كه گوئى به وجود هيچ يك نياز ندارد و تنها خودش و مينا كافى هستند. او چراغ سقف را خاموش كرد و چراغ آباژور را روشن نمود و سپس كاغذ و مدادى آورد و پيش روى خود گذاشت و روبروى مينا نشست، دور ميز مادر و پدر ليزا، بهروز، مينا و احد بودند. مينا نفس آسوده اى كشيد و به چشمهاى احد ديده دوخت و گفت:
-بنام خداى بزرگ از روح مايكل استدعاى برقرارى ارتباط دارم. دست احد روى كاغذ به حركت درآمد و نوشت هِلو. مينا گفت:
-سلام، خوش آمديد، آيا ممكن است خودتان را معرفى كنيد.
اين بار صدائى از گلوى احد خارج شد كه به محض آن كه گفت من مايكل هستم، مادر و پدر ليزا صدا را شناختند و از روى شادى آه بلندى كشيدند. مينا پرسيد:
-آيا حاضرى به سئوالات ما پاسخ بدهى؟
مايكل گفت:
-بله.
مينا پرسيد:
-اين خانم و آقا را مى شناسى؟
مايكل گفت:
-بله، پدرم ريچارد و مادرم آن است، سلام.
پدر ليزا كه به هيجان آمده بود گفت:
-سلام پسرم، خوشحالم كه صدايت را مى شنوم. حالت خوب است؟
مايكل گفت:
-خوبم پدر.
بهروز پرسيد:
-مى دانى امروز چه روزى بود؟
مايكل گفت:
-خواهرم ليزا ازدواج كرد.
مادر ليزا كه دچار احساس شده بود و گريه مى كرد گفت:
-جاى تو در ميان ما خالى بود.
مايكل گفت:
-من هم حضور داشتم.
پدر مايكل پرسيد:
-يادت هست كه من تو را به چه نامى خطاب مى كردم؟
مايكل گفت:
-ميكى!
بار ديگر پرسيد:
-و تو از ميان اشيائى كه داشتى به كدام بيشتر علاقه داشتى؟
مايكل گفت:
-گوى كره زمين.
پدر ليزا آه بلندى كشيد و زمزمه كرد:
-خود ميكى است.
مادر پرسيد:
-ميكى به راستى جايت راحت است؟
ميكى جواب داد:
-بله ماما.
بهروز پرسيد:
-آيا چيزى مى خواهى كه برايت فراهم كنيم يا كارى دارى كه برايت انجام دهيم؟
ميكى گفت:
-دو كتاب از ماريا در اتاق من است، كتابهايش را به او برگردانيد.
مينا گفت:
-آيا خود تو حرفى دارى كه براى ما بگوئى؟
مايكل گفت:
-به ليزى تبريك بگوئيد و ديگر اينكه دعا را فراموش نكنيد. ماما گريه هاى شما مرا متأثر مى كند، ديگه گريه نكنيد.
پس از آن دست احد شروع به نوشتن كرد و نوشت:
-همه انسانها را دوست داشته باشيد و براى آمرزش روح رفتگان دعا كنيد. سپس زير نوشته امضاء كرد مايكل. مينا پرسيد:
-آيا قصد رفتن دارى؟
مايكل گفت:
-بله بايد بروم.
مينا گفت:
-از اين كه آمدى و با ما رابطه برقرار كردى ممنونيم و برايت از خداوند آمرزش طلب مى كنيم، خداحافظ تو باشد.
مينا لحظه اى سكوت كرد و احد با آرامش كامل خودكار را روى ميز گذاشت و دقيقه اى به خود استراحت داد سپس گفت:
-من مى خواهم چاى بنوشم، آيا كسى ميل دارد؟
با بلند شدن احد كه در سر راه خود چراغ ها را روشن كرد ديگران تكانى خوردند و گوئى از خواب بيدار شده اند، لحظاتى مبهوت به يكديگر نگريستند و آنگاه مادر ليزا دست مينا را در دست گرفت و به گرمى فشرد و گفت:
-زبان من قادر نيست كه از شما و آقا احد تشكر كند، ممنونم كه باعث شديد من آرامش فكر پيدا كنم و خيالم از راحت بودن مايكل آسوده شود.
كتى كه فقط صدا را شنيده بود و از محتواى گفتگو چيزى نفهميده بود كنار بهروز نشست و پرسيد:
-تو از او چه پرسيدى؟
بهروز گفت:
-من پرسيدم امروز چه روزى بود و او جواب داد امروز ليزا ازدواج كرد.
كتى رو به مينا گفت:
-بپرس آيا واقعاً با پسرشان گفتگو كردند؟
به جاى مينا كاوه پرسيد و پدر ليزا پاسخ داد:
-بله خودش بود، صدايش گرچه بم بود اما راحت شناختم و با دادن نشانى هائى كه از او پرسيدم ديگر يقين حاصل كردم. مايكل به گوى كره زمينش كه در تولد نه سالگى اش گرفته بود خيلى علاقه نشان مى داد و هنگامى هم كه بزرگ شد از ميان تمام كادوهائى كه دريافت كرده بود هنوز همان گوى را بر ديگر كادوها ترجيح مى داد. در مدرسه اى كه او آموزگار بود خانم معلمى هم تدريس مى كند كه هنوز هم همانجاست و مايكل هم به نام او اشاره كرد و هم به دو كتابى كه متعلق به ماريا است و هنوز در كتابخانه اتاقش وجود دارد. من از اين كه دانستم روح فرزندم در آرامش است احساس آسودگى مى كنم و از شما سپاسگزارم.
كاوه حرف هاى او را براى كتى ترجمه كرد و بار ديگر سكوت برقرار شد. وقتى احد چاى تعارف مهمانان كرد هيچكس چاى را رد نكرد و همه به نوشيدن رغبت نشان دادند.
فصل هيجدهم
مهمانها همه براى استراحت به اتاق هاى خود رفته بودند و تنها مينا و كاوه و احد بيدار نشسته بودند. مينا رو به احد گفت:
-دوست دارم بروم بيرون، تو همراه من مى آئى؟
احد موافقت كرد اما كاوه با گفتن شما برويد من خسته هستم، آن دو را با هم راهى كرد و خود براى استراحت رفت. مينا و احد آپارتمان را ترك كردند، مينا در اتومبيل خودش كنار دست احد نشست و اجازه داد او رانندگى كند. هوا سرد بود و سوز مى آمد اما مينا سوز شبانگاهى را به جان خريد و هنگامى كه وارد جاده شدند به احد گفت:
-تو مى دانى من چرا خواستم كه با هم بيرون بيائيم، نظرت چيست؟
احد گفت:
-تصميم درستى گرفتى اُما، اَبى دارد روحش مثل يك گل پژمرده مى شود و در اينجا مى پوسد اما به خاطر شماست كه دارد سكوت مى كند و هيچ نمى گويد. هيچكس ما را موظف به انجام كارى نكرده، ما خود خواسته ايم اقدام كننده باشيم و تا به اينجا پيش آمده ايم اما هدف ما يارى رساندن به آدمهاست نه نابود كردن آنها. شما مى توانيد شفابخش باشيد، شما قادريد با كلام و بيان خود روح را آرامش بخشيد و شما قادريد قلب هاى شكسته را به نگاهى درمان كنيد، پس برگرديد و شروع كنيد.
مينا گفت:
-مى دانستم كه كارم را تأييد مى كنى اما من نمى توانم به تنهائى موفق شوم، من از تنها ماندن و تنها اقدام كردن نه ترس، بلكه مى دانم ناموفق خواهم بود. نياز به يك پشتيبان دارم كه حرفم را بفهمد و يارى ام كند. كيومرث در اول راه است اما تو....
احد گفت:
-مى خواهى من هم بيايم؟
مينا دستش را گرفت و گفت:
-يادت مى آيد كه يك روز به من گفتى اُما ما يك روحيم در دو بدن؟ يادت مى آيد كه گفتى هر كجا كه من باشم تو هم همانجا خواهى بود؟ من دلم نمى خواهد با نيمى از روح برگردم و به يقين صالح هم نمى خواهد.
احد گفت:
-سفارش پدر را هرگز فراموش نمى كنم كه گفت هرگز و تحت هيچ شرايطى حق ندارى اُما را تنها بگذارى. من هميشه با شما بوده ام اُما و حالا هم اگر بگوئى با من برگرد برخواهم گشت.
مينا قطره اشكى كه از چشمش فرو چكيد را پاك كرد و گفت:
-خودخواهى من را به رخم نكش، من به تو وابسته ام مثل نفس با جان اما مجبورت نمى كنم و اين از آن مواردى است كه به خود اجازه نگريستن به صورتت را نمى دهم. خودت تصميم بگير و مطمئن باش هر تصميمى كه بگيرى به آن گردن مى نهم و مى پذيرم.
احد گفت:
-من وقتى فكر شما را خواندم تصميم خود را گرفتم اما صبر كردم تا شما مطرح كنيد. شما تشنگى روح و روان مرا با كلمات خود سيراب مى كنيد و خودخواهى ام را ارضاء مى كنيد. اُما من وقتى از دهان شما مى شنوم كه به من مى گوئيد به وجودم در كنارتان نياز داريد عرش را سير مى كنم و آنقدر توان مى يابم كه قادر باشم پوشش انزى خود را شكافته و از آن نيز جدا شوم. اُما من هميشه با شما و اَبى خواهم بود.
مينا گفت:
-پس لازم است كه تو نيز چون من ترك دانشگاه كنى و مجمع را رها كنى.
احد با صدا خنديد و گفت:
-من هم همان كارى را كردم كه شما كرديد، ما بايد ترتيب بازگشت خود را بدهيم و بعد اَبى را باخبر كنيم. وقتى او در امر انجام گرفته اى قرار بگيرد ديگر بر من و شما خشم نخواهد گرفت. صبح كه شد من براى تهيه بليط خواهم رفت و به اتفاق آقا بهروز و عمه كتى برمى گرديم.
مينا گفت:
-مى بايست به عليرضا خبر بدهيم كه خيال بازگشت داريم تا خانه را تخليه كند.
احد گفت:
-من اين كار را مى كنم و مى دانم كه عليرضا دوست دارد هر چه زودتر از آن خانه خارج شود. به گمان عليرضا آن خانه باعث شده كه شورانگيز ماليخوليائى شود و در آن خانه در جستجوى روح باشد. يقيناً وقتى بفهمد ما خيال بازگشت داريم خوشحال مى شود و سريع آنجا را تخليه مى كند.
مينا گفت:
-من از كتى نپرسيدم كه تاريخ بازگشتشان چه زمان است و....
احد ميان صحبت او آمد و گفت:
-من مى دانم اُما و سعى خواهم كرد براى همان روز هم بليط خودمان را تهيه كنم.
مينا گفت:
-بهتر است برگرديم و استراحت كنيم.
احد تغيير مسير داد و هنگام مراجعت گفت:
-مايكل روح پيشرفته اى است، او بى راهنما آمده بود و بدون خطا صحبت كرد.
مينا گفت:
-و چه پيام شايسته اى داد كه اگر همه آن را به كار ببندند نه ديگر كينه و عداوتى مى ماند و نه حرص و آزى، آنوقت مى رسيم به جائى كه جز خدا نمى بينيم. حيف كه داستانها و حكايات گذشتگان كه همه پر از درس و حكمت بودند ديگر خواندنشان متداول نيست و دارد كم كم فراموش مى شود در صورتى كه در هر يك از آن حكايات پند و اندرزى است كه مفيد جامعه مخصوصاً نسل جوان است.
آن دو به آرامى در آپارتمان را باز كردند و داخل شدند، آپارتمان در سكوت فرو رفته بود و جز نور زرد آباژور نورى متصاعد نبود. احد آرام پرسيد:
-يك ليوان آب ميوه مى خوريد؟
مينا به سوى آشپزخانه به راه افتاد و از درون يخچال پارچ بلورين آب ميوه را درآورد و در دو ليوان ريخت و بدون اين كه بنشينند آب ميوه را نوشيدند. مينا خواست به احد شب بخير بگويد اما وقتى به چهره او نگريست او را متفكر ديد و پرسيد:
-به چى فكر مى كنى؟
احد گفت:
-به فكر شما فكر مى كنم، به عقيده من هم نازنين پخته تر از پگاه است، گرچه او به اميد بازگشت سهراب نشسته اما متأسفانه سهراب همسر خوبى براى او نخواهد بود.
مينا گفت:
-تو افكار مرا مى خوانى ولى اجازه نمى دهى كسى فكر تو را بخواند.
احد گفت:
-هيچكس جز شما.
مينا دستش را روى شانه احد گذاشت و گفت:
-بسيار خب پس تا راز درونت را از نگاهت نخوانده ام خودت نامش را اقرار كن.
احد گفت:
-آرموس، بتى موس، يموس، ترينوس، جالينوس...
مينا رنجيده گفت:
-خب بس كن! حالا كه دوست ندارى بدانم....
احد گفت:
-آميتيس.
مينا مبهوت نگاهش كرد و به گمان اين كه احد باز هم قصد شوخى دارد گفت:
-نصف شبى شوخى ات گل كرده؟
احد سر تكان داد و خونسرد گفت:
-نه اُما!
مينا گفت:
-يكبار ديگر تكرار كن!
احد گفت:
-آميتيس.
-اين ديگر چه اسمى است؟
-آميتيس نام شاهزاده خانم ايرانى، نوه كياكساد پادشاه ماد است كه بعد شد آماستريس، دختر اوتانس، بانوى خشايارشاه و بعد شد آمستريدا، نام دختر اردشير دوم و حالا ماندانا دخترى از تبار گرگان، ساكن تهران، همسايه روبروى خانه من! دخترى چشم به راه كه دوستم دارد اما وانمود مى كند كه من برايش اهميت خاصى ندارم. شغلش كارمند شركت خصوصى، پدر كارمند، مادر خانه دار، خواهر بزرگتر زوج اختيار كرده و هر دو برادر مجرد و شاغل. بزرگترين برادر در شركت كامپيوترى كار مى كند و دومين برادر مغازه صوتى، تصويرى داردو از زندگى شان راضى هستند. مادر آميتيس زن مهربانى است كه گاهى از دست پخت خود تكه گرفته و برايم مى آورد تا حق همسايگى را ادا كرده باشد، زنى ساده و خيرخواه.
مينا به شيوه سخن گفتن احد پرسيد:
-شكل ظاهر آميتيس؟
احد گفت:
-سبزه رو، باريك اندام، چشم بادامى، ابروهاى باريك و بلند، لب و دهانى كوچك و روحى پاك و بى آلايش.
مينا جدى شد و پرسيد:
-دوستش دارى؟
احد گفت:
-او معنى زندگى را درك كرده چون عاشق است و من عاشق روح پاك او هستم كه جز خدمت به خلق و طريق ثواب انديشه اى ندارد. بله دوستش دارم!
مينا گفت:
-تو بايد ما را با هم آشنا كنى تا از نزديك دخترى كه توانسته قسمتى از ذهن تو را به خود اختصاص دهد را از نزديك ببينم.