Nimrooz
Vol. 18, No. 868, January 27, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۶۸ - جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴
از لابلاى متون
تقى زاده در نوشتارى عليه اتابك امين السلطان:
ايرانى مدتى است مرحوم شده و در قبور جهالت مدفون است!
(به انگيزه سى و ششمين سالگرد درگذشت سيدحسن تقى زاده- هشتم بهمن ماه ۱۳۴۸)
ديباچه: سيدحسن تقى زاده دولتمرد نامدار و از رجال صدر مشروطه، با ميرزاعلى اصغرخان اتابك (امين السلطان) كه صدراعظم سه پادشاه قاجار (ناصرالدين شاه، مظفرالدينشاه، محمدعلى شاه) بود و به طرفدارى از سياست روس اشتهار داشت شديداً مخالف بود و او را به دلايل معينى خائن به مصالح ايران ميدانست. در زمان استبداد صغير كه اتابك از سفر اروپا به ايران بازگشت تقى زاده طى نوشتار شديداللحنى او را به باد انتقاد گرفت كه بخشى از اين نوشته كوبنده را به شرح زير از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانيم. اين نكته را ناگفته نگذاريم كه آذربايجانى ها به عنوان يكى از علمداران عمده مشروطيت عموماً با اتابك مخالف بودند و سرانجام يكى از اهالى آذربايجان به نام عباس آقا (عضو انجمن ملى آذربايجان) در شب ۲۱رجب ۱۳۲۵ هجرى قمرى هنگامى كه اتابك از مجلس شوراى ملى خارج مى شد او را هدف گلوله قرار داد و در ۵۰سالگى به قتل رساند.
(نيمروز)
***
«... زمانى بر من گذشت در غور و تحقيق و تعمّق و تدقيق در اين مسأله مهمه كه آيا ملت ايران در حكم امروز زنده است يا مرده؟ همه كس مى داند كه جواب اين سئوال در يك سال قبل خيلى واضح بود و احتياج به رد و بحث نداشت.... هر صاحب شعورى مى دانست كه ايرانى مدتى است مرحوم شده و مدفون قبور جهالت است.... در اين خاك وسيع كه يك وقتى در فصل بهارِ تمدن قديم، گلزار آسيا بود جز يك گله گرگ خونخوار كه بعد از خوردن و تمام كردن اولاد اين خاك، مشغول مكيدن استخوان هاى آنها بودند جنبنده اى نبود. رعيت ايران جامد بود و حس نداشت، بى حركت و فالج و بنده و برده و عبد و مملوك، بلكه مخلوق، يا از اموال منقوله آن مالكين رقاب بود.
ولى امروز كه در اين صحراى خالى بعضى صداها شنيده مى شود، بعضى رفقا جداً مى گويند كه در اين قبرستان ظلم و جهل صورى دميده شده و هنگام بعث اموات ملل عالم فرا رسيده است و ايرانى هم سر از لحد غفلت برداشته و برخى ظواهر حيات صادق يا كاذب ديده مى شود.
تشخيص اين مسأله يك قدرى مشكل است:
يكى از اولين ظواهر و لوازم ملل حيّه يك صفت بسيار عمده است كه توان گفت مدار عالم و نظام جهان در روى اين اساس عمده گردش مى كند. آن صفت مقدس كه متلازم حس و حركت است به دو كلمه تعبير مى شود: حق شناسى و انتقام جوئى.
چگونه كه هر شخصى كه در دوستى صداقت و نوش و در دشمنى كينه خواهى و نيش نداشته باشد به هيچوجه قابل اعتناء نمى شود و در جزو آدم به حساب نمى آيد، همانطور ملتى هم كه نوش و نيش ندارد، ملتى كه در حق خادمان خود قدردانى و درباره دشمنانش كه حقوق او را پايمال هوى و هوس و خيانت كرده اند انتقام ستانى نداشته باشد هيچكسى در عالم دست دوستى بدان ملت دراز نكند و از دشمنى وى انديشه و احتراز ننمايد. متصل گولش مى زنند، پولش را مى خورند، خاكش را مى فروشند، خودش را اسير مى كنند، زندگانى اش را پايمال مى سازند، خانه اش گذرگاه ديگران و ناموس و عِرضش را دستخوش بيگانگان مى نمايند. معلوم است كه اين ملت از مرده هم قدرى بدتر است. بلى در اين اواخر ورود ميرزاعلى اصغرخان خائن السلطان به خاك پاك ايران مرا از جنس ايرانى نااميد كرد.
امروز معلوم شد كه غيرت را كه از خاك اروپا آورده و در اينجا كاشته اند به عمل نمى آيد و ثمر نمى دهد و اين خاك در ماده آن تغيير جنسيت مى دهد. تخم مشروطيت هم نمو نمى كند و نهال حرّيت ريشه نمى بندد. خلاصه واضح شد كه در يك ميليون و ششصد و پنجاه هزار كيلومتر مربع خاك و بيست كرور نفوس از بلوچستان تا رود ارس و از خليج فارس تا بحر خزر، يك مثقال غيرت واقعى و حقيقى و حس ملى اروپائى نيست و همه اين حركت هاى مذبوح خلجانات مرگ و احتضار است و ظواهر كاذبه، زيرا هيچ تصور نمى شود كه ملت زنده با حسى، بلكه يك گله حيوانى بنشينند و با زنده بودن و نگاه كردن، قاتل پدرشان، بر باد دهنده خانمانشان، ويران كننده دودمانشان، باز قدم به لانه آنها بگذارد.
اولاد يك وطنى چگونه مى توانند ببينند كسى كه حقوق وطنشان را به خارجيان فروخته، با استقراضات هنگفت: بارِ دوش دولت را سنگين نموده و اجل انقراض آن را پنجاه سال پيش انداخته، دامن عصمت مادر وطن را به دست حريفان بى ناموس داده، اولاد پرورده سينه آن مادر را از محصول بطن او محروم گذاشته و به گرگان همسايه بخشيده، مملكت را به واسطه سندات مخفى و امتيازات خانه برانداز كه هنوز هم مكتوم و مستور حجاب بى ناموسى و الواث اداره وزارت خارجه است من غير رسم به تحت حمايت دولت خارجى داده، كسى كه منشاء جميع بدبختى هاى اين خاك فلك زده بدبخت است، دوباره قدم به سينه آن مادر مهربان بگذارد. بلى من مدعى آن هستم كه خيانت هاى ميرزاعلى اصغر به اين وطن نازنين محبوب و عزيز و بيچاره خراب ما زياده از يك انسيكلوپيدى صد جلدى است و اگر دبيران غيب و كرام الكاتبين آن اعمال را كه ننگ ايران و ايرانى است در يك كتاب جمع آورند دفتر سيئاتى خواهد شد كه هيچ فردى از ملت ايران به تنهائى صد يك آن را احاطه ندارد.
نامه خطايا و دفتر مصائب ايران را از هر صفحه باز كنيد اسم اين خائن غدار را به خط جلى در سرلوحه خواهيد ديد. هر امتياز خارجى را ملاحظه كنيد و تاريخش را به قهقرى حساب كنيد به ايام صدارت منحوس او منتهى مى شود.
باور نمى كنيد به دفاتر وزارت خارجه، به آن فراموشخانه خيانت و رذالت و آن مخزن اسرار پولتيكى يعنى حقوق فروشى رجوع كنيد و از آن بهتر به اداره مطالب مخفيه سفارت هاى دول مجاوره از سى سال قبل تا حال مراجعت بفرمائيد. معلومات اين دو دائره را با محفوظات بعضى فواحش و رقاصان يا به عبارت مختصر حشرات پاركى (۱) جمع كنيد، آنگاه شايد عُشر افتضاح كارى و رسوائى هاى آن مستشار دولت روس در ايران را درك بتوانيد بكنيد.
اگر اين خيانت ها را نمى دانى كه ديگر چه دردسر به من مى دهى كه فلان سلام الله عليه چه گناهى دارد؟
با وجود آن بذل و بخششى كه داشت تمام حشرات طهران ريزه خوار او بودند و... و.... و اگر مى دانى كه گمانم اين است كه سرت گيج شده، چشم هايت تاريك گشته، بى خود مى شوى و حالت اين را نخواهى داشت كه دهن باز كنى و به من بگوئى كه اى بابا مگر تنها او خيانت كرده، ديگران هم بودند، اختصاص چرا؟! اگر اينطور بگيريم «گذر عارف و عامى همه بردار افتد.»
بعد از تغيير وضع از گذشته نبايد مواخذه كرد، بايد به اعمال آينده مواظب شد. اگر بنابراين باشد بايد همه جنس دربارى را جاروب كرد. قانون مشروطيت مستلزم آزادى سكنى است، الخ... زيرا مى دانم آن وقت نه از من، بلكه از خودت خجالت مى كشى.
محمود نديم پاشاى عثمانى آنقدر خيانت به عثمانى نكرد كه على اصغر به ايران كرد. فيروزه را به روس ها كه بخشيد؟ چهل و پنج كرور استقراض با آن شرايط انقراض دولت را كه نمود؟ قطعات مملكت را به اجانب كه فروخت؟
مساوى چهار كرور تومان ماهى سواحل بحر خزر را به شصت هزار تومان وجه اجاره و شرايط منحوسه به روس كه داد؟ براى پنجاه هزار تومان رشوه امتياز دخانيات رژى را كه امضاء كرد؟ كه بالاخره براى اداى دو كرور خسارت آن محتاج به استقراض بيست و چهار كرور تومان از روس شدند! جنگل هاى طالش و خلخال را و امتياز شمشاد را به روس كه داد؟
امتياز شوسه راه رشت و شوسه راه تبريز را كه بخشيد؟ امتياز بانك هاى انگليس و روس و اسكناس را كه بزرگترين خيانات و اكبر كبائر و اعظم سيئات اوست كه تقديم نمود؟.... امتياز معادن نفت را به انگليسيان كه داد؟ اجازه استخراج آثار ايران و حملش به پاريس را به فرانسويان كه داد؟ اداره قزاقخانه را به اين حد كه تقويت نمود؟ كه امروز لشگر عدو در قلب مملكت تشكيل يافته! تعرفه گمرك را كه مسوّده وزير تجارت روس بود كه كوركورانه امضاء كرد؟ امتياز معادن قراجه داغ را به روس ها كه بخشيد؟ ضرابخانه دولت را به اين خرابى و عيار پول ايران را به اين افتضاح كه رسانيد؟ كه اسم منحوسش روى پول دولت مانده! سپاه روس را براى اسكات هيجان تبريز بر ضد بلژيكى ها كه به حدود ارس دعوت نمود؟ پادشاهان سلف را چهارپار كه به فرنگ برد و پول مملكت را به خارجه ريخت و صرف رذالت و بوالهوسى حشرات دربارى گرديد و يك كرور بار افتضاح سوقات آورد؟ روزنامه جات را كه سرچشمه معارف بودند به ملك كه منع از دخول نمود؟ وزراء و رجال كارآگاه و قانون خواه را كه از دور شاه دور و به انواع غذاب نفى بلد كرد؟ به سر احرار كه آن بلاهاى ناگوار را آورد؟ و... و... و...
حالا ديدى كه خيانت او از همه بيشتر است، علاوه بر اين اگر همه هم اينطور باشند باز مانع از اين نمى شود كه همان يكى را از بام اندازند تا مايه عبرت ديگران شود. وانگهى اگر از گذشته نبايد ايراد بگيريم به روح اسمعيل خان كه ايالت ايروان را به روس داد هم بايد فاتحه بخوانيم.... و در آخر مقاله عرض مى كنم كه اگر مشروطيت همين است كه ايران دارد «آه اگر از پس امروز بود فردائى».
(برگرفته از كتاب اوراق تازه ياب مشروطيت و نقش تقى زاده، به كوشش ايرج افشار) .
(۱)- اشاره به پارك اتابك و اجتماع دوستان او در آنجاست.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   افغانستان   • 
•   ورزش   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •