سومين بار سال ۱۳۵۸ بود كه باز خاركوف مرا خواست. جريان از اين قرار بود كه يكى از دوستان عكس آيت الله خمينى را با نامه اى از ايران برايم فرستاده بود. من اين عكس را در ويترين گنجه توى خانه گذاشتم. كسانى كه به عنوان دوست به خانه من مى آمدند به خاركوف گزارش داده بودند كه من عكس آيت الله خمينى را در اتاق پذيرائى نصب كرده ام. هنوز هم نمى دانم كه چرا اين قدر توسط خبركش ها تحت نظر بودم. هيچوقت نشنيدم كه يك ايرانى مقيم دوشنبه اين چنين تحت نظر باشد. بگذريم، داخل اتاق خاركوف شدم. او با من دست نداد و گفت كه بنشينم. ناراحت بودم. نمى دانستم چه شده است. نمى دانستم باز چرا كا. گ. ب. مرا خواسته است. خاركوف گفت: «شنيدم كه عكس خمينى را در ويترين اتاق پذيرائى ات گذشته اى. لابد به زودى مجسمه اش را هم در خانه ات نصب مى كنى.» ديگر طاقت نياوردم و گفتم: «مثل اين كه شما فراموش كرده ايد كه من شهروند شوروى نيستم. آيا من نمى توانم عكس رهبر انقلاب كشورم را داشته باشم؟ در ثانى، به نظر مى رسد كه شما از مواضع حزب كمونيست شوروى و حزب توده ايران بى خبر هستيد. دولت شما از سرنگونى دولت شاهنشاهى و به قدرت رسيدن آيت الله خمينى خوشحال است». اضافه كردم: «من در مازندران متولد شده ام. در نزديكى بهشهر، در بالاى كوه صفى آباد دستگاه رادار آمريكائى ها تا ۳۰۰ كيلومتر درون خاك كشور شما را تحت پوشش خود قرار داده بود. براى قدردانى از انقلاب ايران آيا شما بايد مجسمه اى از آيت الله خمينى را در خاك كشورتان بگذاريد، يا من؟ آيا رفتن چندين هزار مستشار نظامى آمريكائى از ايران به زيان كشور شما است؟» كوتاه سخن، خاركوف از حالت تهاجمى خارج شد، اما به من تذكر داد كه عكس را بايد بردارم.
گاهى حركات احمقانه كا. گ. ب. و شخص خاركوف موجب حيرت من مى شد. خاركوف مهاجران ايرانى، در واقع دوستانم را به سراغم مى فرستاد. فقط يك نمونه مى آورم: آقاى پيشواپور افسر توده اى در كتاب خاطرات خود (جدال زندگى، از سازمان نظامى حزب توده تا بازداشتگاه هاى سيبرى- نشر شيرازه، تهران ۱۳۷۶) در رابطه با من اشاره اى كرده است. او سرانجام براى خوددارى از ادامه همكارى با كا. گ. ب. به غرب رفت و ديگر برنگشت. از اين كه آقاى پيشواپور اعمال نادرست خود را در رابطه با من در كتابش شجاعانه به نقد كشيده است، به سهم خود سپاسگزار هستم. البته من از بازگوئى و افشاى گزارش ديگران عليه خودم، خوددارى مى كنم.
روزى پيشواپور به محل كار من آمد. عينك سياه من روى ميز بود. او عينك را برداشت، با دقت بسيار به آن نگاه كرد و پس از مدتى بى آن كه چيزى به من بگويد رفت. او به دستور خاركوف به سراغم آمده بود و نمى بايست هم چيزى مى گفت. بار دوم باز خاركوف پيشواپور را به سراغم فرستاد. باز صحبت از عينك شد و او گفت كه اين چه عينك خوبى است و پرسيد كه آن را از كجا آورده ام. گفتم كه اين عينك را مادرم برايم از ايران فرستاده و يادگار اوست. آن وقت ها در شوروى عينك زدن مُد نبود و عينك خيلى كم پيدا مى شد. فريدون عينك سياهى از جيبش درآورد و به من نشان داد و گفت: «بيا عينك مان را با هم عوض كنيم!» گفتم: «فريدون جان، اين عينك از وطن عزيزمان ايران است. وقتى من عينك را به چشم مى زنم و يا در جيبم است مثل اين است كه ايران با من است و يا من در ايران هستم». به نظر مى رسيد كه پيشواپور نتوانسته بود وظيفه خود را به خوبى انجام دهد و خاركوف بيشتر به شك افتاده بود. اين خاركوف احمق بار سوم پيشواپور را به سراغم فرستاد و او پس از صحبت هاى متفرقه پرسيد: «عطاء، اصلاً چرا تو عينك مى زنى؟» من بى خبر از همه جا به فريدون گفتم: «آخر تو چرا به عينك من بند كرده اى؟» سپس گفتم: «فريدون، تو مى دانى كه سالها از عمر من به اتهام جاسوسى براى امپرياليسم، در قطب شمال، در ماگادان، در ظلمت و تاريكى گذشته. آنجا هشت ماه شب و چهار ماه روز است. من كه در اعماق معادن مشغول كار بودم، شب و روز برايم فرقى نمى كرد. يك سال و اندى كه در سيمچان در تبعيد بودم، به جبران سالها زندگى در تاريكى، برف هاى قطب شمال را زياد تماشا مى كردم كه كار درستى نبود. نمى بايست به هنگام تابش آفتاب مدت دراز به برف تميز و شفاف خيره شد. وقتى به دوشنبه آمدم ديگر نمى توانستم به آفتاب نگاه كنم. سالى چند بار چشمم خونريزى مى كرد. (البته حمله آن مرد هم كه مى خواست در اعماق معدن مرا خفه كند بى تأثير نبود.) به همين سبب يك بار در زمان دانشجوئى مرا از پنبه چينى معاف كردند و حالا هم تحت نظر پزشك هستم.» آخر سر به شوخى و تمسخر گفتم: «آرى فريدون جان، جاسوس بودن اين دردسرها را هم دارد!» اين دوست و هموطن عزيزم ديگر به سراغم نيامد. البته من مى دانستم كه فريدون با كا. گ. ب. برو و بيا دارد.
فريدون پس از مدتى از روى آگاهى از ادامه همكارى با كا. گ. ب. امتناع كرد. دوست گرامى، علت قطع رابطه اين افراد با كا. گ. ب. با وجود خطرات گوناگون، در خور تعمق و قابل بررسى است. گرچه من از كسانى كه با كا. گ. ب. همكارى مى كردند متنفر بودم، اما با اين همه نبايد به انسان يك بُعدى نگاه كرد. اى روزگار من، چه ها كه نديدى! در همان زمانى كه امثال پيشواپور از كا. گ. ب. مى بريدند، افراد ديگرى كه زمانى چوب استقلال خود را از كا. گ. ب. مى خوردند از درِ تسليم وارد شدند!
بارى، كا. گ. ب. پيشواپور را به اتهام جيب برى تحت فشار قرار داد. او براى خلاصى از دست كا. گ. ب. چند روزى در زير مجتمع هاى مسكونى خود را زندانى كرد و سپس با وجود همسر و دو فرزند، براى فرار عازم مرز ايران شد. اما در مرز دستگير شد، به چند سال زندان محكومش كردند و به اردوگاه هاى كار فرستاندش. بنا به پيشنهاد محمد روزگار دوستان هر ماه پولى جمع مى كردند و براى گذران زندگى در اختيار همسرش مى گذاشتند. همسر او بيمار بود. بيچاره با دو كودك نمى دانست چكار كند. من همسر فريدون را در بيمارستان خودم بسترى كردم و گواهى نوشتم كه ماشا همسر فريدون در خطر مرگ است. او اين گواهى را براى رئيس اردوگاه فرستاد كه اتفاقاً تا حدودى مؤثر واقع شد. هنگامى كه پيشواپور به بهانه جيب برى دستگير شده بود، رادمنش با ماكرياك مسئول ايرانيان مهاجر مقيم شوروى، در دوشنبه بود. چند نفرى از ما به خاطر كمك به پيشواپور در محل كميته مركزى تاجيكستان جمع شديم. با اين كه افراد خبركش در جمع ما حضور داشتند رو به رادمنش كردم و گفتم: «تمام داستان دستگيرى پيشواپور از قبل تنظيم شده بود و علت اين است كه در اين اواخر او همكارى با كا. گ. ب. را قطع كرده بود.» رادمنش به حرف من روى خوشى نشان نداد، اما چون او مرا آدم ساده و بى شيله و پيله اى ديد، به كنارى كشيد و من آنچه مى دانستم با صداقت و توضيح بيشتر برايش شرح دادم و حتى پا را فراتر گذاشتم و از زندانى بودنم در اردوگاه هاى ماگادان برايش گفتم. رادمنش مرا ساده لوح حساب مى كرد و بدون رد و يا تأييد، حرف هايم را، به خصوص درباره اردوگاه هاى استالينى، مشتاقانه گوش مى كرد. بارى، خاركوف پس از فروپاشى شوروى به مسكو رفت و ديگر او را نديدم.
تلاش براى بازگشت به ايران
در دوره حكومت مهندس بازرگان بود كه شادروان زربخت به من تلفن زد و گفت: «روز يكشنبه بيا تا براى بازگشت به ايران به نخست وزير و آيت الله خمينى نامه اى بنويسيم.» ديدم فكر خوبى است. در اين زمان اعضاى كميته مركزى و جمعى از كادرهاى حزب توده با كمك كيانورى به ايران رفته بودند، اما به درخواست من و امثال من پاسخى داده نمى شد. وقتى از مقامات پرسيديم چرا به افراد خاصى ويزاى خروج از شوروى داده شده اما ما جواب منفى مى گيريم، جواب اين بود كه «زيرا حزب توده، حزب برادر، از ما براى افراد معينى ويزاى خروج خواست.» البته تنها كانديداهاى معرفى شده از طرف حزب توده نبودند، بلكه مقامات شوروى براى تعدادى از ما بهتران نيز ويزاى خروج دادند و تا آنجائى كه من اطلاع دارم تنها چند نفرى با ابتكار و امكانات شخصى به ايران رفتند. ما مانديم و اين كشور غريب كُش. غربت و دورى از وطن روح و روانمان را نابود كرده بود و حال انقلاب ايران نور اميدى در دل ما تابانده بود.
خانه زربخت خانقاه و پناهگاه تمام ايرانيان مهاجر دوشنبه بود. اين بار هم خانه يك اتاقه او پر شد. ديدم چند خبركش هم در جمع ما حضور دارند. من، زربخت، حسنلى و اكبر باغبان هر كدام نوشته خود را در جمع حضار خوانديم و سرانجام به نتيجه واحدى رسيديم. اما عده اى از حاضران از كا. گ. ب. و مقامات تاجيكستان ملاحظه داشتند و گفتند بهتر است كه اين نامه را ترجمه كنيم و در اختيار آنها بگذاريم. جواد دخيلى گفت كه دوستى دارد كه مسلط به زبان روسى است. وقتى جواد مى خواست برود به او گفتم: «جواد، متن نامه بايد دقيق و بدون كم و زياد ترجمه بشود». سرانجام پس از مدتى جواد پيدا شد و متن روسى را با اين مضمون برايمان خواند: «به نام نامى حزب كمونيست شوروى! ما ايرانيان مقيم دوشنبه با كمك و يارى و محبت هاى بى دريغ حزب كمونيست شوروى باسواد شديم، مهندس و دكتر و متخصص شديم. استدعا مى كنيم به ما كمك كنيد كه به ايران ايران بازگرديم.» من ديگر طاقت نياوردم و بر سرش داد زدم كه «جواد، مگر من به تو نگفتم كه هر چه در نامه هست همان را ترجمه كن؟» و از جا بلند شدم و با عصبانيت رو به شادروان زربخت گفتم: «تو باز هم مى خواهى از سياه و سفيد، سرخ و سبز، از موافق و مخالف سوپ درست كنى؟ من اين نامه را امضاء نمى كنم» و با عصبانيت در را به هم زدم و از خانه خارج شدم. پس از رفتن من جمع پس از گفتگوى مختصرى از هم پاشيده بود.
مدتى گذشت، باز زربخت به من زنگ زد و گفت: «الان ديگر سياه و سفيد را جمع نمى كنم. فقط بچه هاى خودمان را خبر كردم. بيا ببينم چه كار مى توانيم بكنيم.» به خانه او رفتم و باز يكى دو نفر از خبركش ها را در جمع ديدم. آهسته به زربخت گفتم: «باز تو اينها را دعوت كردى؟» او گفت: «اينها خودشان آمدند. اما هطاء جان، اگر مى خواهى پاى ما به ايران برسد، نبايد خود را در مقابله با اين گرگ ها و روباه ها بگذارى.» حرفش را قبول كردم. بارى ما همان نامه را به شكل بهتر نوشتيم. پولى جمع كرديم و اكبر باغبان و على اكبرى را روانه مسكو كرديم. در مسكو بين آن دو بحث و دعوا مى شود. يكى نامه را به سفارتخانه و آن ديگرى نامه را به طباطبائى مسئول ايرانيان مهاجر در شوروى و نيز به يكى از مقامات شوروى بنام ماكرياك مى رساند. وقتى آنها به دوشنبه برگشتند على اكبر باغبان را متهم كرد كه با او به سفارتخانه ايران نرفته و از جاهاى ديگر سر درآورده است. بين آنها در خانه زربخت كار به زد و خورد كشيد. پس از مدتى طباطبائى به دوشنبه آمد. او به تمام ايرانيان كه خواهان بازگشت به ايران بودند پرسش نامه هائى در چهار صفحه به سبك ارگان هاى شوروى داد. يكى از سئوال ها اين بود: «وقتى به ايران برويد كجا مى خواهيد زندگى بكنيد؟» از من ايرانى مى پرسيدند كه در كجاى ايران مى خواهم زندگى كنم!
بارى، از اين راه به جائى نرسيديم. اما يك بار، البته مدت ها پيش از آن، پيشنهاد سفر به خارج به من كرده بودند. به ياد دارم جنگ سختى بين سلطان قابوس و مخالفان در ظفار جريان داشت. مخالفان سلطان قابوس طرفدار شوروى بودند. شاه ايران با نقش ژاندارم منطقه، ارتش ايران را براى سركوب مخالفان سلطان قابوس روانه عمان كرد. در گرماگرم جنگ روزى به هنگام عصر شادروان اكبر شاندرمنى به من زنگ زد و گفت: «بيا سر خيابان، با تو كار دارم.» پرسيدم: «چرا خانه نمى آئى؟» او جواب داد كه نمى خواهد در خانه صحبت كند. در خيابان به ديدن شاندرمنى رفتم. او گفت: «همانطورى كه خودت مى دانى، جنگ سختى در عمان در جريان است. بسيارى از كمونيست ها و آزاديخواهان در عمان از نبود جراح متخصص و كمك اوليه در عذاب اند. از بالا دستور آمده كه كسى را به عمان بفرستيم. من ترا از طرف حزب توده كانديدا كردم. فردا به من بگو كه آيا حاضرى بروى يا نه. در ضمن اين مسأله تنها بين من و تو است. كسى نبايد بفهمد، از وى جدا شدم، به خانه آمدم و خيلى سريع به دلايلى روشن تصميم گرفتم به عمان نروم. نخست اين كه ماهيت هر جنبشى كه الهام بخش آن كشور شوروى باشد، برايم غير قابل قبول بود. دوم اين كه اين جنگ به من ايرانى مربوط نبود. دليل سوم هم اين بود كه نمى خواستم خود را براى چيزى كه به آن اعتقاد نداشتم، در جهت اميال و سياست شوروى مفت و مجانى نابود كنم. فرداى آن روز زنگ زدم و گفتم كه نمى توانم به آنجا بروم. شاندرمنى جواب داد: «خيلى خوب، مسأله حل شد.»
سال ها گذشت در ايران انقلاب شد. شاندرمنى به ايران رفت، اما پس از چهار سال به دنبال يورش و دستگيرى رهبرى حزب توده ايران او بار ديگر به شوروى مهاجرت كرد. من از او گلايه كردم و گفتم شما از من خواستيد به عنوان پزشك متخصص روانه عمان بشوم، اما پس از انقلاب به من كمك نكرديد به ايران بيايم و به كار پزشكى بپردازم. او جواب داد: «من تصميم گيرنده نبودم». با اين حال رابطه من و شاندرمنى خوب بود. او آدمى معتقد و شوروى دوست بود و سادگى هاى باور نكردنى در اعتقاد او نسبت به شوروى وجود داشت، اما خودفروش نبود. صاحب شخصيت بود. اگر چيزى با فكرش نمى خواند، حتى به خواست مقامات هم به آن تن نمى داد. اما درگير هم نمى شد. مقامات شوروى بارها او را مجازات كردند. طبيعت سالمى داشت و من او را دوست داشتم. در پايان عمرش من او را جراحى كردم. سپس او به مسكو رفت، در آنجا درگذشت و متأسفانه ناگفته هاى بسيارى را با خودش برد.
پروفسور احمد شفائى
قيام افسران خراسان و سى و هفت سال زندگى در شوروى
۳-دوران اقامت در باكو
خودم هم دقيقاً نمى دانم چرا خاطرات را برحسب «دوران هاى اقامت» در نقاط مختلف تقسيم بندى كرده ام. البته دوران سافخوز واقعاً نيز از هر حيث دوره متفاوتى بود. اين دوره نمايانگر مناسبات خاص مقامات شوروى آذربايجان با برخى از ما مهاجرين بود. ولى دوران اقامت در مردكان با دوران اقامت در باكو تغييرات محسوسى ندارد و فقط نمودار آن است كه مناسبات با ما باز هم قدرى بهبود يافته است.
دوستانم اصرار دارند سعى كنم خود را در مركز حوادث قرار ندهم و جنبه هاى اجتماعى اين مهاجرت جانسوز را بنويسم. من نيز صميمانه با اين نظر آنها هم عقيده هستم و هرگز هم نمى خواهم خود را در مركز رويدادها قرار دهم. بيشتر مى كوشم روى جنبه هاى اجتماعى تكيه كنم. من به عنوان يك خاطره نويس مى كوشم مانند يك ناظر بى طرف چيز بنويسم و مايلم خواننده را با خود به جلو ببرم و از او خواهش مى كنم ضمن اين همراهى و همگامى در هر مورد بكوشد خود را به جاى من بگذارد و ببيند اگر به جاى من بود، چه مى كرد و چه واكنشى از خود بروز مى داد. اين آزاد گذاشتن خواننده در قضاوت براى من واجد اهميتى فراوان است. اگر خواننده در برخوردهاى مختلف و مشاهده واكنش هاى من، با من هم عقيده باشد، البته به من اعتماد خواهد يافت و واضح است كه اعتماد خواننده به نويسنده از چه اهميت بزرگى برخوردار است.
از طرفى ديگر، جزئيات مناسبات من با ديگر اعضاى خانواده و فاميل همه مربوط به دوران قبل از مهاجرت و نيز مربوط به دوره ابتداى بازگشت است. در مهاجرت كه تقريباً نصف عمر كنونى مرا در برگرفته است ديگر محلى براى بيان جزئيات باقى نمانده است. زندگى مهاجرت عموماً يكنواخت و عارى از دگرگونى هاى جدى بوده است. در اين دوره فقط مى توانم روى پيچ و خم ها و يا زيگزاگ هاى سياست مقامات محلى آذربايجان شوروى با مهاجران عموماً و خودم خصوصاً قدرى توقف نمايم. اگر اين كار را نكنم بيم آن مى رود كه رشته پيوسته حوادث از نظر خواننده كنجكاو بگسلد و آنچه مى نويسم براى او تا حدودى مجرد و غير مرتبط جلوه كند.
اقامت من در باكو از يكم ماه مه سال ۱۹۵۹ شروع شد و جالب است كه پايان مدت سافخوز و ورود به مردكان و بوزونا نيز مصادف با يكم ماه مه سال ۱۹۴۷ بود. اين تقارن تاريخ ها البته تصادفى بيش نبوده است، شايد هم به مناسبت يكم ماه مه كه در شوروى جنبش بزرگ كارگرى است اين عمل صورت گرفته باشد.
جالب ترين رويداد سياسى مهمى كه در شروع اين دوره رخ داد مسئله وحدت مجدد حزب توده ايران با فرقه دموكرات آذربايجان بود. ديديم كه فرقه دموكرات در چهار سال قبل حتى اجازه نمى داد نام «وحدت» برده شود، آن را خيانت مى دانست و طرفداران وحدت را اعمال بيگانه، جاسوس و انحلال طلب مى ناميد. پس چطور شد كه حالا همين فرقه تن به وحدت داده است؟ جنجال كنفرانس دسامبر ۱۹۵۵ فرقه نتوانست عليرغم ميل تشكيل دهندگانش در چهارچوب جمهورى موجد آن جنجال باقى بماند. افسرانى كه از ترس جان خود پس از كنفرانس از باكو گريختند به مسكو، لنينگراد، كى يف، تاشكند و ساير شهرها رفتند و البته آرام نيز ننشستند و شروع به افشاى جنايات و قانون شكنى هاى رهبران آذربايجان نمودند. رفته رفته كميته مركزى حزب كمونيست اتحاد شوروى و دستگاه رهبرى خروشوف بر آن شد كه با توجه به وضعيت عمومى مناسبات جهانى و ايجاد تشنج در مناسبات شوروى با چين، نظر قطعى خود را پيرامون اين مسئله مهم سياسى به صراحت ابراز دارد. بوروى سياسى حزب كمونيست اتحاد شوروى در جو سياسى آن روز صلاح نديد كه مسئله وحدت دو آذربايجان (بهتر بگويم: وحدت آذربايجان و اران) را همچنان به عنوان مسئله اى تشنج زا باقى نگهدارد و باعث وخامت مناسبات ديپلماتيك بين شوروى و ايران (كه بى آنهم در آن روزها بحرانى بود) گردد. اين بود كه به منظور زدودن آثار آن كنفرانس مشئوم اقدامات زير را به عمل آورد:
۱-خروشوف در مقام رهبر شوروى، جريان فرقه دموكرات و حكومت پيشه ورى را «اشتباه بزرگ تاريخى» خواند.
۲-مصطفايف را از دبير اولى كميته مركزى حزب كمونيست آذربايجان بركنار نمود و به جاى او آخوندوف را كه يك پزشك بود، برگزيد.
۳-ميرزا ابراهيموف، الهامبخش اصلى وحدت را از صحنه سياسى بركنار ساخت و او را وادار كرد كه به كار نويسندگى خود بپردازد و داعيه رهبرى آذربايجان واحد را (موقتاً) كنار بگذارد.
۴-ميرقاسم چشم آذر را نيز به عنوان سگ قلاده اى مصطفايف به دور انداخت و مجدداً غلام يحيى كهنه كار و حيله گر را بر كرسى صدارت فرقه نشاند.
۵-دستور داد كه كميسيونى از نمايندگان حزب توده و فرقه دموكرات در باكو تشكيل گردد تا مقدمات وحدت را فراهم سازند.
تا آنجا كه من به خاطر دارم در اين كميسيون از طرف حزب توده اين اشخاص شركت داشتند: ايرج اسكندرى، دكتر جودت، امير خيزى.
از طرف فرقه نيز چند تن از پرقيچى هاى غلام از قبيل فرج دست گشاده، نمايندگى داشتند. جلسات كميسيون نيز در قصبه مردكان و به اصطلاح «دور» از شهر باكو تشكيل مى شد كه وانمود شود آنها دور از شهر هستند و «آزادانه» فعاليت مى كنند.
اين كميسيون بالاخره پس از مدتى مباحثه و مشاوره و، مسلماً، اخذ دستور از مقامات محلى، طرح وحدت را آماده ساخت و البته به تصويب هم رسيد. در اين طرح هر چند كه تشكيلات فرقه به عنوان جزئى از حزب شناخته شد، ولى نام فرقه را به اصطلاح به اين شكل تغيير دادند: «تشكيلات محلى حزب توده ايران. كميته مركزى فرقه دموكرات آذربايجان».
از همين نام جديد كاملاً واضح است كه فرقه چيزى از دست نداد. نام فرقه باقى ماند، كميته مركزى هم داشت، دبير اول هم به جاى خود ماند. فقط خود را «تشكيلات محلى حزب» ناميد. اين «وحدت» در اصل يك كلاه سياسى بزرگى بود كه مقامات محلى بر سر حزب توده گذاشتند. «وحدت» به منظور اجراى دستور كميته مركزى حزب كمونيست اتحاد شوروى صورت گرفت، فرقه در ظاهر جزء حزب گرديد، ولى تمامى تشكيلات عريض و طويل آن همچنان پا برجا ماند. تشكيلات ادارى فرقه در مركز شهر باكو به مراتب مجلل تر و معتبرتر از تمامى تشكيلات آن زمان حزب در ليپزيك آلمان خاورى بود. ضمناً يك امتياز مهم ديگر هم در قبال گذشت فرقه به غلام حلقه به گوش ميرزا، داده شد و آن اين بود كه غلام يحيى و يكى دو نفر ديگر از نوكرانش جزء هيأت دبيران كميته مركزى حزب توده شدند. به عبارت ديگر، اين دشمنان سوگند خورده ملت ايران در دستگاه رهبرى حزب نيز رخنه و نفوذ كردند. آنچه «نصيب» حزب توده شد فقط يك «وحدت» خالى از مضمون و محتوا بود و بس. اما آنچه نصيب فرقه گرديد بسط و گسترش نفوذش در كادر رهبرى حزب بود. اما به هر حال ديگر مسئله «انحلال طلبى» و «عامل بيگانه بودن» و نظاير اينگونه اتهامات به بوته فراموشى سپرده شد.
در اثر همين دگرگونى ها بود كه در اوائل وحدت، دو سه دفعه نيز در جلسات فرقه- حزب شركت كردم. ولى همين كه ديدم كمترين تغييرى رخ نداده و حتى كينه توزى هاى رهبران فرقه در اثر همان امتياز ناچيز شديدتر هم شده است به طور قطع از آن دستگاه كناره گرفتم و ديگر پا در آن ننهادم.
دومين رويداد مهم اوائل دوران اقامتم در باكو نيز از اين قرار بود: در سال هاى آخر دهه پنجم قرن حاضر اداره راديوى آذربايجان گاهى ترجمه برخى اشعار را از روسى يا آذربايجانى به من واگذار مى كرد. اينها اشعار و يا ترانه هائى بودند كه از قرار معلوم شنوندگان ايرانى راديو باكو خواستار پخش آنها به زبان فارسى از راديو باكو مى شدند. چون در باكو غير از من كسى نبود كه ضمن تسلط بر زبان هاى مزبور بتواند به فارسى هم شعر بگويد، اين بود كه بالاجبار آن كار را به من محول مى كردند و الا هرگز عاشق جمال بنده نبودند. بين آن اشعار گاهى اشعارى نيز از ميرزا على اكبر صابر، شاعر خوش قريحه و طنزنويس آذربايجان در اوائل سده حاضر بود كه من ضمن ترجمه آنها علاقه خاصى نسبت به سبك طنز او پيدا كردم. به طورى كه معلوم است هنر اصلى صابر در اين است كه او يك تيپ مرتجع را با زبان خود آن تيپ مورد استهزاء قرار مى دهد.
در سال هاى ۱۹۶۱ و ۱۹۶۲ شايع شد كه به زودى مى خواهند سالگردى براى صابر بگيرند و نمى دانم چه كسى گفته بود كه من چند شعرى نيز از صابر به فارسى ترجمه كرده ام. رئيس كميته برگزارى مراسم سالگرد صابر نيز همان ميرزا ابراهيموف معروف بود كه به قول خودش «تحمل ديدن مرا هم نداشت.» زيرا من هرگز نمى توانستم با آمال مشئوم او موافقت نمايم. به هر حال، دوستانم مرا تشويق كردند كه تمام اثر معروف به «هوپ هوپ نامه» صابر را به شعر فارسى برگردانم. من نيز اين كار را كردم و با كمال اشتياق به ترجمه تمامى آن اثر پرداختم. در سال ۱۹۶۲ آن ترجمه را به پايان رسانيدم. اين عمل شهرت عجيبى براى من فراهم ساخت. غلام يحيى كه هرگز تحمل شنيدن اين اشتهار را نداشت و حاضر نبود بشنود كه اين عمل برجسته تاريخى را منحصراً من انجام داده ام، خيلى خواست خرابكارى كند. اما براى تبليغات پر دامنه اى كه آن روزها پيرامون سالگرد صابر به راه افتاده بود اينگونه موانع نقشى نداشت. كميته صابر به رياست ابراهيموف حتى نتوانست چنين ترجمه اى را ناديده بگيرد و از آن چشم بپوشد. اين بود كه يك روز مرا دعوت كردند تا تمامى ترجمه ام را كه به فارسى ماشين هم شده بود به كميسيون ببرم. ترجمه را بردم. جلسه كميسيون تشكيل بود. وقتى ميرزا آن ترجمه را ديد، بى اختيار گفت: «تا انسان اين را مى بيند فوراً مى خواهد آن را چاپ كند!» كسى نمى داند كه چه انگيزه درونى اين جمله را از لبان او بيرون كشيد. در همان جلسه قرار شد يكى دو نفر از اعضاى آن كميسيون كه به اصطلاح «خبره» هم بودند آن ترجمه را بخوانند و نظر بدهند.
در جلسه بعدى باز مرا دعوت كردند. در ابتداى اين جلسه خبرگان نظر بسيار مثبتى دادند. ميرزا نيز گفت حالا كه چنين است خوب است اين كتاب را در مسكو به چاپ برسانيم كه هم كيفيت چاپ آن بهتر باشد و هم مقياس پخش و انتشارش وسيعتر گردد.
مرا با آب و تاب تمام و با چند نامه و سفارش رسمى به مسكو فرستادند و به يكى از ادارات انتشارات معروف شوروى به نام «پروكرس» كه ويژه نشر آثار خارجى است معرفى و توصيه نمودند. متأسفانه در آنجا با زبان بى زبانى به من حالى كردند كه همينطور با سادگى نمى شود اين كار را كرد و پول هنگفتى بابت حق ترجمه گرفت. رشوه مى خواستند. آن هم در حدود يك دهم كل مقدار و من چون هرگز در عمرم چنين كارى نكرده بودم و ضمناً نيز به قدرت خود و اهميت كارم هم واقف بودم با عصبانيت از پرداخت رشوه امتناع نمودم و به باكو برگشتم و مراتب را نيز علناً به مسئول مربوطه در كميته مركزى حزب (عزيز ميراحمدوف) اطلاع دادم. او نيز بسيار عصبانى شد و قول داد كه وسائل چاپ آن را در خود باكو فراهم سازد. در اين فاصله چون غلام فهميد كه امر چاپ به باكو محول شده، باز در صدد اخلال برآمد و كوشيد لكه «حزبى نبودن» به من بچسباند. اما بالاخره انتشارات «آذر نشر» باكو تصميم به چاپ آن گرفت و در ۱۹۶۵ آن را به چاپ رسانيد. فعاليت تخريبى غلام يحيى فقط باعث شد كه مقامات «آذرنشر» تقريباً نيمى از حق ترجمه مرا ندادند. اما به هر حال اين ترجمه منتشر شد. ده سال بعد نيز باز به اصرار بسيارى از خوانندگان چاپ دوم آن صورت گرفت.
بايد بگويم كه اگر اين كار را يكى از نوكران ميرزا و يا غلام كرده بود، بدون كمترين ترديدى تبليغات بسيار بسيار پر دامنه اى پيرامون آن مى شد و به احتمال قريب به يقين به مترجم آن جايزه دولتى معروف به «لنين» نيز مى دادند. اما اين زيان هاى مالى در برابر شهرتى كه نصيبم شد، ناچيز است.
مقصودم اين است كه با تأكيد تمام بگويم كه غلام يحيى و دستگاه فرقه در آذربايجان از اختيارات خود به حداكثر سوءاستفاده مى كنند. تمام دستگاه هاى حزبى و دولتى از غلام و فرقه او حمايت مى نمايند و با مخالفان آن در ستيزند. معروف است كه دستگاه فرقه يكى از شعب كميته مركزى حزب كمونيست آذربايجان است. واقعاً نيز چنين است و آن دستگاه از قدرت عظيمى برخوردار است. مخارج هنگفتى صرف نگاهدارى آن دستگاه و آن همه كارمند مفتخور و چاپلوس در يك عمارت مجلل و مدرن و مجهز به تمام وسائل حكمرانى معاصر در مركز شهر باكو مى گردد. اين دستگاه داراى چند اتومبيل سوارى آخرين سيستم، چندين دستگاه تلفن و حتى چند شماره تلفن «دولتى» (تلفن هاى ويژه سه شماره اى كه فقط براى سران درجه اول حزب و حكومت جمهورى كار مى كند و كسى را قدرت دسترسى بر آنها نيست) است.
اينها مخارجى است كه تصور نمى كنم تا امروز هيچيك از احزاب سياسى شكست خورده در مهاجرت توانسته باشد بر بودجه دولتى كشور ميزبان تحصيل نموده باشد. آيا اينها «پاداش» شكست خفت بار خود را دريافت مى دارند؟- مسلماً نه! پس چرا اين دستگاه عظيم را كه هدفى جز تجزيه قسمت مهمى از خاك ايران را ندارد، همچنان نگهدارى مى كنند؟ جواب اين است: باز هم به دليل همان برنامه درازمدت اين دستگاه و اينك پرسشى ديگر: چرا رهبران حزب توده كه به خوبى بر نقشه اينان واقفند، تن به اين خفت و خيانت دادند؟ چرا بايد غلام يحيى و لاهرودى و ديگران را در دستگاه رهبرى حزب بپذيرند؟ جواب اين «چراها» را كيانورى در تلويزيون جمهورى اسلامى در تهران داد و با صراحت گفت كه مناسبات بين دستگاه رهبرى حزب توده و شوروى ها مناسبات «تابع و متبوع» بوده و هست. راست هم گفت. مهاجران مقيم آذربايجان ضرورتاً بايد تمام كارهاى جارى خود را از مجراى فرقه انجام دهند. كسى هم نيست از آنها بپرسد كه چرا بايد اين دستگاه عريض و طويل برقرار بماند؟ درست است، در اين سالهاى اخير، حيله جديدى به كار بسته اند و سازمانى به نام «سازمان مهاجرين» ايرانى را در باكو به وجود آورده اند. ولى رهبر آن سازمان، ابوالحسن رحمانى، صراحتاً و بارها غلام يحيى را رهبر خود ناميده و گفته است كه ماتحت امر فرمانده هستيم.
و اينك مطلبى ديگر مربوط به همين سالها.
در اواخر ماه مارس ۱۹۶۳ (فروردين ۱۳۴۲) تز فوق دكتراى خود را در موضوع «جملات مركب وابسته در فارسى معاصر» به پايان رسانيدم. بيش از ده سال در تكميل اين موضوع پژوهش كردم. تجارب تدريسى هم البته تأثير فراوان داشت. اما چون مطرود و مغضوب فرقه و ميرزا ابراهيموف بودم و از طرفى رهبرى گروه استادان ما را همان رحيم سلطانوف، يعنى غلام حلقه به گوش ميرزا برعهده داشت، جريان دفاع از آن، متجاوز از چهار سال به طول انجاميد. رحيم خيلى خوب مى دانست كه فرقه به هيچوجه مايل نيست من به عنوان اولين فرد ايرانى و يك نفر غير فرقه اى از يك تز فوق دكترا، آن هم درباره يك چنين موضوع اصولى و مهمى، دفاع نمايم. ميرزا هم مسلماً در خفا ملهم تمام تصميمات فرقه است. او روزى پس از ديدن ترجمه چاپ شده هوپ هوپ نامه گفته بود: «من بوكيشى دن زهله م گدير، اما چوخ بويوك ايش گوروب...» (من از اين مرد به شدت متنفرم، اما كار بسيار بزرگى كرده است.) با اين ترتيب چهار سال تزمن در كافدرا مورد مذاكره بود. نخستين اقدام موذيانه رحيم اين بود كه رئيس وقت دانشكده (دكتر حسن محمودوف) را وادار كرده بود كه مخفيانه از «واك» (كميسيون عالى ارزشيابى) بپرسد كه آيا به طور كلى گروه استادان آنها حق مذاكره چنين اثرى را دارد يا خير؟ اين مطلب را بعدها خود محمودوف به من گفت. در همان پرسش نيز تصريح شده بود كه تاكنون در گروه استادان ما كسى درجه فوق دكترا ندارد. «واك» جواب داده بود كه در صورت جلب موقت چند نفر پروفسور دارندگان فوق دكترا مى توانيد اين مذاكره را انجام دهيد. وقتى اين نقشه شوم رحيم نقش بر آب شد به من اجازه داد كه اثر را براى مذاكره تقديم نمايم. مذاكره اثر بيش از سه سال طول كشيد و اثر كه به زبان فارسى و در سه جلد بزرگ است قسمت به قسمت و با كمال تأنى مورد مذاكره قرار گرفت و عليرغم تمام حقه بازى ها و اشكال تراشى هاى رحيم بالاخره اثر را لايق دفاع تشخيص دادند. البته اگر بنا باشد جريان دفاع از تزهاى علمى و به خصوص تز فوق دكترا را در شوروى بنويسم بسيار طولانى خواهد بود و همين قدر مى گويم كه نخستين گام در اين راه آن است كه گروه مربوطه اثر را لايق براى دفاع تشخيص دهد. از آن به بعد جريان بسيار طولانى در پيش است كه شرح آن در حيطه امكان اين خاطرات نيست. بارى، در آخرين جلسه مذاكره كه قرار بود رأى نهائى گروه صادر شود، باز هم رحيم با كمال بى حيائى به پروفسور مختار حسين زاده كه جلسه را اداره مى كرد، محرمانه و زير گوشى گفت كه رأى نهائى را موكول به انجام پاره اى «تصحيح» نمايد. اين امر خود به معناى آن بود كه رحيم باز هم بتواند چند ماهى و حتى دو سه سالى مرا سرگردان «تصحيح» ايرادات نمايد. ولى مختار حسين زاده كه واقعاً دانشمندى نجيب و دانش دوست و واقع بين است كار خود را با نهايت جسارت انجام داد، اعتنائى به تمايلات خبيثانه رحيم نكرد و اثر را قابل دفاع دانست و رأى را هم با همين موضوع صادر كرد. رحيم كه ديد كلكش سرنگرفت حيله ديگرى انديشيد و مسئله زبان اثر را مطرح كرد و گفت حالا بايد از «واك بپرسيم» كه آيا مى شود اثر را در همين شكل حاضر (به زبان فارسى) تقديم كرد و يا بايد آن را به روسى يا آذربايجانى ترجمه نمود. ترديدى نبود كه اگر قرار مى شد اثر به زبان ديگرى ترجمه شود، گذشته از آن كه لااقل چند سالى صرف ترجمه آن مى شد ناچار هم بودم آن را در باكو و حداكثر در مسكو به دفاع بگذارم و اين خود بزرگترين موفقيت رحيم و ظاهراً آخرين تير تركش او بود كه مؤثر هم مى افتاد. اين يكى دو مورد را مى نويسم تا خواننده بداند كه اين رحيم (كه از شيطان «رجيم» فقط نقطه اى كسر دارد) چه عنصرى است و به خصوص خواننده دريابد كه دستگاه رهبرى اين جمهورى شوروى صرفاً و صرفاً از امثال رحيم ها استفاده مى جويد، والا خود رحيم لياقت آن را ندارد كه بيش از دو سه ناسزا نثارش شود.
اگر اثر در زبان فارسى مى ماند (چنانكه ماند) مى توانستم آن را در هر نقطه جهان كه مايل باشم براى دفاع تقديم نمايم، زيرا به اثرم، به خودم و به سطح ممتاز آن اطمينان كامل داشتم.
ناچار شدم براى انجام مقصود و درهم شكستن نقشه هاى شوم رحيم دست به كارى بزنم كه تا آن موقع نكرده بودم. شيخعلى قربانوف، دبير دوم كميته مركزى حزب كمونيست آذربايجان و همان كسى بود كه در بهار ۱۹۶۷ اجازه برگزارى مراسم باشكوه عيد نوروز را داد و كمى بعد نيز جان خود را در آن راه باخت. همين شيخعلى قربانوف كه دكتر در فيلولوژى بود و با من سابقه آشنائى داشت به دادم رسيد و گره از كارم گشود. مجبور شدم نزد او بروم. البته رفتن نزد دبير دوم كميته مركزى حزب كار آسانى نبود و نيست. طرفداران غلام موانع و اشكالات متعددى بر سر راهم گذاشتند و به تمام معنى «هفت خوان رستم» برايم چيدند. ولى من بالاخره موفق شدم نزد او بروم. تمام جريان را به تفصيل برايش شرح دادم، از خصومت هاى غلام نيز مفصلاً صحبت كردم و به خصوص از مزايائى كه حزب براى اين عنصر نالايق و بى سواد قائل شده است، حرف زدم. البته قربانوف در مقام رسمى كه داشت نمى توانست صراحتاً از غلام دفاع ننمايد. من نيز با كمال صراحت به افشاى دستگاه فرقه پرداختم و ثابت كردم كه يگانه «جرم» من اين است كه عضو فرقه نيستم. بارى، بالاخره قربانوف به من كمك كرد و از «واك» اجازه گرفت كه من و حاتمى (كه تز فوق دكتراى او نيز در شرف اتمام بود) مى توانيم اثر خود را به زبان فارسى براى دفاع تقديم كنيم. برادر كوچك رحيم (قادر سلطانوف) در آن موقع معاون علمى دانشگاه بود و هم او بود كه بايستى جلسه دفاع را تشكيل مى داد. او وقتى اين امر «واك» را ديد شديداً تعجب كرد. يقيناً او در جريان كارهاى برادرش بوده ولى نتوانسته است اين راه حل مرا پيش بينى نمايد. به هر حال، چون من در مقياس شوروى دومين نفرى بودم كه در رشته نحو زبان فارسى از تز فوق دكترا دفاع مى نمودم، جلسه شوراى علمى ويژه اى از ۸۵ نفر دانشمند از تمام شوروى تشكيل دادند و در ۱۲اكتبر ۱۹۶۷ (۲۰ مهر ۱۳۴۶) با موفقيت از تز خود دفاع نمودم و رحيم از شدت غصه در شرف مرگ قرار گرفت.