Nimrooz
Vol. 18, No. 868, January 27, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۶۸ - جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴
م آزاد
گل باغ آشنائى
محمدهاشم ميرزا افسر (شيخ الرئيس)
نيك مرد

م آزاد
گل باغ آشنائى
گل من پرنده اى باش و به باغ باد بگذر.
مه من شكوفه اى باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنائى گل من كجا شكفتى
كه نه سرو مى شناسد
نه چمن سراغ دارد.
نه كبوترى كه پيغام تو آورد به بامى
نه بدست مست بادى گل آتشين جامى
نه بنفشه اى نه بوئى نه نسيم گفت و گوئى
نه كبوتران پيغام
نه باغهاى روشن
گل من ميان گلهاى كدام دشت خفتى
به كدام راه خواندى
به كدام راه رفتى مه من
تو راز ما را به كدام ديو گفتى؟
كه بريده ريشه مهر شكسته شيشه دل
منم اين گياه تنها
به گلى اميد بسته...
همه شاخه ها شكسته!
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم
در آن سياه منزل
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم.

محمدهاشم ميرزا افسر (شيخ الرئيس)
نيك مرد
آن كس را بستائيد كه اندر همه عمر
بهر آسايش مردم قدمى بردارد
نيك مرد آنكه نگردد دل او هرگز شاد
مگر از خاطركس بار غمى بردارد
عبدالرحمن پارسا تويسركانى
زن بينا و شوى نابينا
گفت با شوى كور خود آن زن
كه نيابى زنى به حسن چو من
حيف دارم كه نيستى، بينا
تا ببينى چگونه ام زيبا
گفت بودى اگر تو زيبا روى
مى نكردى به كور هرگز شوى
گر تو باشى ز جمع زيبايان
پيشدستى كنند بينايان
چشم داران ترا به جان بخرند
زودتر ز آن كه كورها ببرند
يدالله مايل تويسركانى
عرصه زندگى
عرصه زندگى است تخته نرد
مهره ها بسته صف براى نبرد
سرنوشت شكست و پيروزى
بسته بر طاس آنچه پيش آورد
مهره ها در نبرد ناچارند
از صفوف حريف راه سپرد
هر كه همدست داشت دشمن نيست
در خطر افتد آنكه ماند فرد
مرد، محتاج يار و همدست است
اين نصيحت به گوش بايد كرد
ابن يمين فريومذى
حسادت و هنر
از حسد نااهلم ار گويد بدى
زان بود كز من بدل درديستش
حاسدان هستند و ما را باك نيست
بى هنر آن كس كه حاسد نيستش
اسمعيل حريف نهبندانى
غمزه ساقى
باز گل بشكفت و مرغ باغ چهچه مى زند
غمزه ساقى ره مردان آگه مى زند
بر صفاى زلف سنبل در كنار جويبار
«شانه سر» بوبو برآورده است به به مى زند
سرو پا كوبان و عرعر كف زنان گل در سماع
عندليب آواز مى خواند صباره مى زند
باغ خرم بزم دلكش يار ساقى باده صاف
من تحاشى مى كنم قمرى على الله مى زند
ماه فروردين و طرف بوستان و ترك مى
كبك كهسارى بر اين انديشه قهقه مى زند
چون نگيرم جام مى زان مشترى كز فرط حسن
ناوك مژگان شوخش تير برمه مى زند
با خدنگ غمزه دل افكنده بر بالاى دل
زه بر آن ترك كمان ابرو كه ده ده مى زند
بين بدان سيب ذقن، بنگربدان بادام چشم
كان يكى چه مى كند و آن ديگرى ره مى زند
تا مگر از زلف او تارى بچنگ آرد حريف
پرده هائى در خور بزم شهنشه مى زند
ميرزا ابوالقاسم حبيب شيرازى
كاش
اى كه گفتى فمن يمت يرنى
جان فداى حديث دلجويت
كاش روزى هزار مرتبه من
مردمى تا بديدمى رويت
جلال الدين بلخى (مولوى)
تقليد و تحقيق
چشم دارى تو به چشم خود نگر
منگر از چشم سفيه بى هنر
گوش دارى تو به گوش خود شنو
گوش گولان را چرا باشى گرو
نى ز تقليدى نظر را پيشه كن
هم به رأى و عقل خود انديشه كن

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   افغانستان   • 
•   ورزش   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •