Nimrooz
Vol. 18, No. 868, January 27, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۶۸ - جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴
بهرام بيضايى
هدايت
قهوه ميل جنسى را در زن ها افزايش مى دهد
برخى كارشناسان نسبت به تأثير قهوه بر ميل جنسى در انسان ابراز ترديد مى كنند

بهرام بيضايى
هدايت
عصر ۷ آوريل ۱۹۵۱م و ۱۸ فروردين ۱۳۳۰ايرانى؛ پاريس
در عصر ابريِ دل گرفته، وقتى صادق هدايت، نويسنده چهل وهشت ساله ايرانى، مقيم موقت پاريس، به سوى خانه اش در محله هجدهم، كوچه شامپيونه، شماره ۳۷ مكرر مى رود، دو مرد را مى بيند كه بيرون خانه اش منتظرش هستند. آن ها ازش مى پرسند كه آيا از اداره پليس مى آيد، و آيا جواز اقامت پانزده روز بعدى را گرفته؟ آنها با او در خيابان ها راه مى افتند و حرف مى زنند: رفتن پى تمديد اقامت، آن هم با خيالى كه تو دارى! هدايت مى گويد: من خيالى ندارم! يكى شان مى خندد: البته كه ندارى! خودكشى؟ اين جا پاريس است؛ و آن هم اول بهار!
در هواى خاكسترى پيش از غروب، آن ها در دوسويش از پى مى آيند و ازش مى پرسند چه فايده اى دارد زنده بماند؟ اين زندگى كه پانزده روز يك بار تمديد مى شود! آيا نمى داند كه هيچ اميدى نمانده است؟
هدايت تقريباً خاموش است. يكى از آن ها فكر او را مى خواند و از آخرين اميدش، تغييرى معجزه آسا در همه چيز، حرف مى زند: تو مى دانى كه هيچ تغييرى در پيش نيست. همه در نهان مثل همند. كشورت بوى نفت و گدايى مى دهد، و همه هم دستِ چپاولگرانند. رجاله ها، همين نيست كلمه اى كه به كار مى برى؟ رجاله ها، هر فكر نوى دل سوزانه اى را با گلوله پاسخ مى دهند. همين روزها نويسنده اى را در دادگسترى تهران، روز روشن جلوى چشم همه كشتند، به خاطر صراحت افكارش! و اميد به اين كه با نوشتن چيزى را عوض كنى يا حتى فقط آيينه اى باشى، در تو مرده. اين جا كسى زبان نوشته هاى تو را نمى داند؛ و آنها كه در كشورت خط تو را مى خوانند آيا از حروف الفبا بيش ترند؟!
هدايت مى خواهد بداند كه آن ها پليس اند؟ نه؛ آن دو بسيار شبيه خود هدايت هستند.
هدايت مى گويد در نظر اول آنها را اشتباه گرفته با كسانى كه خيال مى كند دنبالش هستند. آنها پيش خود مى خندند.
آنها به كافه مى روند و زن اثيرى برايشان قهوه و كنياك مى آورد.
هدايت دست به جيب مى برد: نمى توانم مهمانتان كنم. آن ها لبخند مى زنند: ته مانده دست و دل بازى اشرافى؟
هدايت رد مى كند: برايم ممكن نيست! يكى شان نگاهى شوخ مى اندازد و به جيب بغل او: نمى شود گفت ندارى! هدايت دفاع كنان پس مى كشد: اين نه!
يكمى به شوخى تأكيد مى كند: البته؛ بايد به فكر آينده بود! دومى تند مى پرسد: مخارج كفن و دفن؟
هدايت مى گويد: دست دراز كردن ياد نگرفته ام!
يكمى مى خندد: داستان «تاريكخانه»! او يادداشتى در مى آورد و پيش چشم مى گيرد: «با خودم عهد كرده ام روزى كه كيسه ام ته كشيد، يا محتاج كس ديگرى بشوم، به زندگى خودم خاتمه بدهم».
يادداشت را مى بندد: لازم است بگويم چه سطر و چه صفحه اى؟
هدايت كمى گيج در نيمه تاريكى چراغى كه فقط روى ميز را روشن مى كند به آنها مى نگرد: حتماً مأموريتى داريد. چپى هستيد يا راستى؟ مذهبى هستيد يا دولتى؟ اين تكه را نوشته و دستتان داده اند. شما فقط وانمود مى كنيد كه خيلى مى دانيد؛ ولى واقعاً يك كلمه هم از من نخوانده ايد! آن ها در برابر اين خشم غير منتظره، دمى هاج و واج و ندانم كار به هم نگاه مى كنند؛ و اندك اندك يكى شان آغاز مى كند: «همه اهل شيراز مى دانستند كه داش آكل و كاكا رستم سايه يك ديگر را با تير مى زنند...» و هم چنان كه مى گويد داش آكل و كاكا رستم قمه كشان، در جنگى ابدى، از پشت پنجره كافه كه حالا ديگر بفهمى نفهمى همان محله سردوزك شيراز است، از برابر مرجانِ طوطى به دست مى گذرند.
هدايت فقط مى نگرد. ديگرى چراغ روى ميز را به سوى هدايت برمى گرداند و سايه او را چون جغدى بر ديوار مى اندازد: «در زندگى زخم هائى است كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مى خورد و مى تراشد...» و هم چنان كه مى گويد زن اثيرى كه سينى سفارش يك مشترى را مى برد دمى روان ميان تاريك روشن كافه به هدايت لبخند مى زند؛ و گدايى شبيه پيرمرد خنزرپنزرى با كوزه شكسته زير بغل از پشت پنجره كه حالا كم و بيش خانه هاى كاه گلى تو سرى خورده، و درشكه اى با اسب لاغر مردنى، در چشم انداز آن پيداست مى گذرد. و به طرزى هراس آور مى خندد چنان كه دندان هايش نمايان مى شود؛ از ميان راهش زنى لكاته ناگهان پيش مى آيد و چادرش را مى اندازد و سر و تن خود را به شيشه پنجره مى چسباند.
هدايت مى كوشد با تكان دادن سر آنها را از ذهن خود براند. يكى شان علويه خانم را تعريف مى كند؛
زن ميان سال پر زاد و رودى كه براى ثواب و كاسبى، دائم با كاروان زوار مى رود و مى آيد و در راه صيغه مى شود؛ و هم چنان كه مى گويد قافله زوار و چاوش خوان از پشت سرش مى گذرند، علويه خانم نشسته ميان گارى پر از زن هاى ديگر و بروبچه هاى قد و نيم قد خودش، پياپى بر سينه مى كوبد و كسى را نفرين مى كند.
هدايت خاموش مى نگرد. ديگرى مى گويد تو كه نمى خواهى حاجى آقا را سر تا ته بشنوى. هان؟ خود آزارى است! كار چاق كنى نشسته بر يك سكو كه گمان مى كند مركز دنياست! و همچنان كه مى گويد كافه اندك اندك نورى از سوراخ سقف مى گيرد و حاجى آقا نشسته در هشتى خانه اش ديده مى شود كه به چند مرد ته ريش دار با تحكم و بد خلقى دستورهايى مى دهد و صدايش كم كم شنيده مى شود: «در مجامع رسوخ بكنيد؛ سينما و تئاتر، قاشق چنگال، هواپيما، اتوموبيل و گرامافون را تكفير بكنيد. از معجزه سقاخانه غافل نباشيد!» ناگهان گويى چشمش به هدايت افتاده لحن عوض مى كند: «آقا من اعتقادم از اين جوانان فرنگ رفته هم سلب شده. وقتى برمى گردند يك نفر بيگانه هستند!» ارباب رجوع حاجى آقا محو مى شود و فقط دو تن كه محرم ترند خود را پيش مى كشند. حاجى آقا خشمگين هدايت را نشان مى دهد: «آقا اين مرتيكه خطرناكه. حتماً بلشويكه؛ از مال پس و از جان عاصى؛ بايد سرش را زير آب كرد.» ناگهان پارابلومى از زير لباده بيرون مى آورد و به آن ها نزديك مى كند: «در حقيقت شما ثواب جهاد با كفار را مى بريد!» هدايت بى اختيار مى گويد كاش مى شد همه را...! سايه يكم از تاريكى درمى آيد: نه، نمى توانى پاره شان كنى؛ آن ها سال هاست ديگراز اختيار تو بيرون اند. دوره ات كرده اند. نه! اين كى بود رد شد؟ سايه دوم از تاريكى درمى آيد: زرين كلا؛ زنى كه مردش را گم كرد. سايه يكم مى پرسد: دوستش داشتى؟ هدايت لبخند مى زند. سايه دوم مى گويد هنوز دنبال مردش مى گردد. و هم چنان كه مى گويد زرين كلاً پيش مى آيد و در جستجوى مردش مى گذرد. سايه يكم كتابى را باز مى كند: «عشق مثل يك آواز دور، نغمه دل گير و افسونگر است كه آدم زشت بد منظره اى مى خواند. نبايد دنبال او رفت و از جلو نگاه كرد!» كتاب را مى بندد: مى خواهى ببينى؟ نوشته توست: «آفرينگان»! هدايت برافروخته و بى اختيار از جا بلند مى شود. يكمى در پى اش مى آيد: عشق يك طرفه. نه؟ به مردمى كه دوستشان دارى و قدر خودشان را نمى دانند! هدايت از در بيرون مى زند؛ دومى در پى اش مى آيد: درد تو وقتى شروع شد كه زن اثيرى در آغوشت مرد. بدبختى تو بود كه پيش از مرگ آن درد عميق را در چشمانش ديدى. اين وطنت نبود؟ هدايت رو مى گرداند كه چيزى بگويد ولى زبانش بسته مى ماند. پشت شيشه كافه زن اثيرى، با بردن انگشت به سوى بينى اش او را به خاموشى مى خاند لبخندى بى رنگ؛ و سپس هدايت سرش را به زير مى اندازد.
آن ها در خيابان ها مى روند مردى با ته ريش شتابزده مى گذرد؛ به تنه اى كه ندانسته مى زند مى ماند و مى پرسد شما ايرانى هستيد؟ من پى واجب القتلى به اسم هدايت مى گردم؛ صادق هدايت!
هدايت مى گويد نه، من هادى صداقتم. مرد نفس زنان مى گويد حكم خونش را دارم ولى به صورت نمى شناسمش. لعنت به چاپارخانه وطنى! مدت هاست از تهران فرستاده شده و هنوز در راه است. اين ملعون چه شكلى است؟
هدايت مى گويد: او تصويرى ندارد؛ مدت ها است شبيه هيچ كس نيست؛ نه هم وطنانش، نه مردم اين جا. مرد شتابزده مى رود، و هدايت به سايه هايش مى گويد اين يكى از آن ها است. چندى است دنبالش هستند. پس از دست به دست شدن نسخه فى بلادالافرنجيه حكم قتلش را دادند. آنها از حاجى آقا دستور مى گيرند. سايه ها نوشته را مى شناسند؛ داستان چند قشرى كه مى آيند فرنگ را اصلاح كنند و خودشان آلوده فسق و فجور فرنگ مى شوند. و هم چنان كه مى گويند شخصيت هاى داستان فى بلادالافرنجيه مست و خراب مى گذرند؛ يكى مطربى كنان و يكى دست در گردن لكاته اى.
هدايت و دو همراهش به پرلاشز مى روند و گورى را مى بينند كه پيرمرد خنزرپنزرى مى كند. كنار درشكه فكستنى با اسب لاغر مردنى اش، سايه ها مى گويند ببين حتى گور آماده است. از گور دو قشرى شتاب زده درمى آيند و راست به سوى هدايت مى آيند و مى گويند حاجى آقا مى پرسد چه طور بهتر است بميرد؛ با زهر، چاقو، گلوله، يا طناب؟ او بايد انتخاب كند! هدايت برمى گردد و به همراهانش مى نگرد. آن ها با شانه بالا انداختن نشان مى دهند كه توصيه اى ندارند. هدايت رو برمى گرداند به سوى دوقشرى؛ ولى آن ها نيستند. گيج پرسان رو مى گرداند سوى دو همراهش؛ و از ميان شانه هاى آن دو، پاى درخت سروى لب جوى، زن اثيرى را مى بيند كه به پيرمرد خنزرپنزرى گل نيلوفرى تعارف مى كند. هدايت مى كوشد اين خيال را از سر خود براند، ولى چون به خود مى آيد دو همراهش هم نيستند.
هدايت از كنار آگهى سيرك و چرخ و فلك مى گذرد؛ از كنار آگهى لاتارى، و راسته نقاشان خيابانى. نقاشى پيش مى خواندش كه چهره اش را بكشد. هدايت سر تكان مى دهد و دور مى شود. روان ميان جمعيت، يكى از دو سايه اش از دور مى گويند: «افسوس مى خورم كه چرا نقاش نشدم. تنها كارى بود كه دوست داشتم و ازش خوشم مى آمد!» حرف توست از دهن قهرمان زنده به گور. هنوز هم به اين گفته پايبندى؟ بعد از آن همه نقاشى با كلمات؟ هدايت رومى گرداند و از كنار عينك فروشى دو دهنه اى مى گذرد با علامت جغدى عينك زده؛ و سپس تر از كنار كتاب فروشى بزرگى كه پشت پنجره اش عكسى از كافكا است. از ميان آيند و روند جمعيت يكى از سايه ها مى گويد: عجيب است كه جلوى كتاب خانه نايستادى! و دومى جواب مى دهد: چه فايده وقتى پول ندارى بخرى؟ يكمى مى گويد: تازه اگر پولى هم بود اول دسته عينكش! روزنامه فروشى فرياد كنان مى چرخد و چند تن روزنامه خوان پيش مى آيند. هدايت از ميان آن ها مى گذرد. يكمى شوخى كنان نگاهش روى روزنامه ها مى چرخد: هيچ خبرى از ايران! و اگر هم بود مثلاً چه بود؟ درنرو؛ حدس بزن! آن يكى مى گويد: تازگى ها روشن فكرانى مرده اند. هدايت هم چنان كه مى رود زير لب مى غرد: دركشور من هيچ روشنفكرى نمى ميرد؛ همه نابود مى شوند!
باران سيل آسا. چترها باز مى شوند. هدايت از زيردرختان برگ نياورده لخت ميان جمعيت مى رود. دورادور بر سردر سينماها هملت، مهمانان شب، محاكمه، رم شهر بى دفاع، اورفه نفرين شدگان، زمين مى لرزد، همشهرى كين، در شهر و سپس تصويرى از انفجار بمب اتم در هيروشيما. هدايت ولى به سينماى مقابل مى رود. سايه اى مى گويد: فيلم هاى مرفح تر است چرا فيلم هاى بعد از جنگ اوّل؛ ما بعد از جنگ دوميم! و آن يك مى گويد: با روح تو سازگارترند. نه؟ با تصور تو از ويرانى كشورت! هدايت بر مى گردد فحشى بدهد، ولى فقط رفت و آمد مردم است زير چترها، و پليسى بارانى پوش كه از دور به او مى نگرد. هدايت مى رود توى سينماى سوت و كورى كه چهار تالار كوچك دارد. درى باز مى شود: روى پرده دانشمند زردوست كه از ائيرمن كمك مى گيرد ناگهان درمى يابد كه قلعه اش آتش گرفته، و غلام گِلى اش گولم از ميان آتش مى رود. مردم روستايى به ديدن قلعه آتش گرفته شادى مى كنند. هدايت لاى در به بليط خود مى نگرد و صدايى از پشت سر مى شنود: گجسته دژ چنين چيزى مى شد اگر درآن كشور سينمايى بود. نه؟ هدايت گيج مى نگرد؛ و مى داند كه از دو همراهش خلاصى ندارد، حتى اگر ظاهراً جلوى چشمش نباشند.
درى باز مى شود: روى پرده بردگان شهر پيشرفته متروپوليس كارخانه ها را مى گردانند و توسط چشم ها و دستگاه هاى پيشرفته نظارت مى شوند. پچ پچى زير گوش هدايت: جاى يك قلدر سيبيل از بنا گوش دررفته با چشمان از حدقه در آمده خالى است؛ با چكمه هاى سربازى اش. اين طور نيست؟ هدايت رو مى گرداند. درى باز مى شود؛ روى پرده ارابه نوسفراتو مى ايستد و او نوك پنجه با قوزى كه پشت خود مى اندازد و دست هاى جلو برده از پله ها بالا مى رود. هدايت در تالار را مى بندد. درى باز مى شود؛ روى پرده ارابه مرگ خسته مى گذرد. هدايت در صندلى خود مى نشيند. پچ پچ آن دو را از پشت سر مى شنود: اين تباهى و تلخى با روح آزرده تو هم آهنگ است؛ انسان هاى عاجز، كه برده خود يا ديگرى اند. درست گفتم؟ هدايت با خشم رو برمى گرداند و مى بيند زن اثيرى به سوى او مى آيد. هدايت يكه مى خورد و عينك از چشمش پائين مى لغزد. دست و پا گم كرده باز عينك دسته شكسته را بر چشم خود استوار مى كند، ولى حالا زن لكاته است كه از يكى دو رديف آن طرف تر وقيحانه روبه او مى خندد و دست به دكمه هاى لباس خود مى برد. هدايت از ميان فيلم بر مى خيزد.
ميان شلوغى خيابان دوقشرى شتاب زده از دور پيش مى دوند، و فقط وقتى ندانسته به او تنه مى زنند، دمى مى مانند و با خشنودى مى گويند يك نفر هدايت را در اين راسته ديده است. وآن ها به زودى پيدايش مى كنند و كلكش را مى كنند. هدايت به آنها تبريك مى گويد و آن ها شتابان دور مى شوند؛ در همان حال كه دو هم راه پيش مى آيند و گويى منتظر تصميم به او مى نگرند. هدايت يكهو شكلكى مى سازد؛ ناگهان ابروان خود را بالا مى برد و نيم خنده اى به چهره خود مى دواند، پنجه راستش را بالاتر و پنجه چپش را پايين تر گشوده جلو مى برد؛ در حالى كه بر پنجه پاى چپ است، پاى راستش را مثل اين كه بخواهد از پله كانى بالا برود پيش مى برد و اداى نوسفراتو را درمى آورد. سايه يكم مى گويد تو اداى نوسفراتو را درمى آورى. مرده اى كه روزها در تابوت مى خوابد و شب ها به دنبال عاطفه و خون زندگى است. چرا؟ و سايه دوم تندى مى كند: تو بهشان تبريك گفتى. چطور مى توانى احساس درونى ات را پنهان كنى؟
هدايت تند پشت مى كند و دور مى شود؛ آن ها در پى اش مى روند. يكمى تند مى گويد: «شايد در دنيا تنها يك كار ازمن برآيد؛ مى بايستى بازيگر تئاتر شده باشم.» و ديگرى تند بشكنى در هوا مى زند: از «زنده به گور»
زير باران هدايت تند مى كند تا هرچه بيش تر از آن ها دور شود، ولى ناگهان آن دو را سر راه خود مى بيند.
سايه يكم: تو دارى خداحافظى مى كنى! درست نگفتم؟ هرجايى كه خاطره اى دارى چرخ مى زنى!
سايه دوم: همه چيز عوض شده، به سرعت، و ديگر همان نيست كه در خاطره بود!
هدايت از ميان آن دو مى گذرد و به زير سرپناهى مى كشد. آن دو، دو سويش زير سرپناه جا مى گيرند. زير چترها مردمى مى گذرند. هدايت مى نگرد: چاق، لاغر، خشنود، غمگين، شتابزده، كند. پيرى كه اداى جوانى را درآورده؛ مردى كه خود را شبيه زنان ساخته. زنى كه خود را چون مردان آراسته. يكى كه گويى غمباد دارد با فرزندش كه عين خودش است.
صداى سايه يكم كه از روى نوشته اى مى خواند: «هركس چندين صورت با خود دارد. بعضى ها فقط يكى از اين صورت ها را دائم به كار مى برند كه زود چرك مى شود و چين و چروك مى خورد. دسته ديگر صورت هاى خودشان را براى زاد و رود خودشان نگه مى دارند. بعضى ديگر پيوسته صورتشان را تغيير مى دهند، ولى همين كه پا به سن گذاشتند مى فهمند كه اين آخرين صورتك آنها بوده و به زودى مستعمل و خراب مى شود و صورت حقيقى آن ها از پشت آن بيرون مى آيد». تو نوشته اى، يادت هست؟ بوف كور!
هدايت ناگهان برمى گردد و خود را در پنجره مغازه اى كه پر از آينه هاى كج و كوجى است مى نگرد؛ كش آمده، دراز شده، كوچك تر يا بزرگ تر شده. صداى سايه دوم در گوشش مى پيچد كه از رو مى خواند: «صورت من استعداد براى چه قيافه هاى مضحك و ترسناكى را داشت. گويا همه ريخت هاى مسخره، هراس انگيز، و باور نكردنى را كه در نهاد من پنهان بود آشكار مى ديدم. همه اين قيافه ها در من و مال من بودند. صورتك هاى ترسناك و جنايت كار و خنده آور كه به يك اشاره عوض مى شدند.» همان «بوف كور» شش صفحه بعد! هدايت عينك خود را كه شيشه هايش خيس باران است از چشم برمى دارد و مى برد زير بالاپوش و با ماليدنش به پيراهن پاكش مى كند. باران بند آمده، چترها بسته مى شود. دوچرخه ها و چرخ دستى ها راه مى افتند. توى چاله آبى ماه مى درخشد. هدايت پيش مى رود و به آن خيره مى شود. دو همراه مى بينندش و لبخند مى زنند: درست است؛ در تهران هم ماه بالا آمده. آن جا هم كسانى به ماه نگاه مى كنند. كسانى با بغض و اشك و كسانى بى خيال. دومى پيش مى آيد: آه مردمان است كه روى ماه را گرفته. نه؟ هدايت مى گويد: تا كى مى خواهيد فكرهاى من را بخوانيد؟
سايه يكم به ابرى كه از روى ماه مى گذرد مى نگرد: اين سايه روشن تو را ياد آن فيلم ها مى اندازد، وقتى كه خون آشام راه مى افتاد. با همه تاريكى، درآن فيلم ها، به معنا عشق است كه مى چربد گرچه در عمل مرگ است كه پيروز است. مرگ خسته! آن جا اميدى بود. نبرد عشق و مرگ. چرا در نوشته تو عشق كمكى نيست؟ هدايت با پا ماه را در چاله آب به لرزه مى اندازد: انفجار اتم دروغ آوريل نبود!
آن دو يكه مى خورند و گويى از كشفى كه كرده اند خشكشان زده باشد، ميخكوب به رميدن هدايت مى نگرند: هوم تا به حال از وطنت نااميد بودى، و حالا از همه جهان!
هدايت تند و بى اختيار مى رود آن دو شتابان به او مى رسند: ولى اين جواب نبود، فرار از جواب بود: چرا در نوشته تو براى داش آكل هيچ اميدى نيست. چرا مرجان تلاشى نمى كند؟ چرا عشق هميشه باعث دل گرمى است؟ هدايت مى ماند و مرموز مى شود؛ و با لبخندى پنهان كار به سوى آنها رو مى گرداند و صدايش را پايين مى آورد: رازى هست كه شما نمى دانيد، حتى اگر همه كلمات مرا ازبر باشيد. آن دو كنجكاو پيش مى آيند. هدايت تقريباً پچ پچ مى كند: مرجان متعلّقه حاجى آقاست؛ همسر پنجمش! آن دو جا خورده و ناباور مى نگرند: اين را فقط به شما مى گويم. درست شنيديد؛ همسر خون آشام! خودش دير مى فهمد؛ مثلِ طوطيِ در قفس. اگر اين را نفهميده باشيد چيزى هم از من نخوانده ايد! هدايت دور مى شود و آن ها حيران مى مانند، گيج و سردرنياورده. از هر جيب كتابى بيرون مى آورند تند تند ورق مى زنند و پى اين مضمون مى گردند. مى غرند و مى خروشند كه چرا تا به حال اين نكته را نيافته اند.
هدايت از كنار سينمايى كه فيلم «نبرد راه آهن» را نشان مى دهد رو به پياده روى آن سو مى رود و خط كشى عابر پياده خيابان را پشت سر مى گذارد كسانى با صندوق هائى كه تكان مى دهند براى مصدومان نهضت مقاومت اعانه جمع مى كنند. هدايت از ميان آن ها مى گذرد. يك سوارى بيماربر آژيركشان مى گذرد و جماعتى شمع روشن به دست آرام در عرض خيابان پيش مى آيند، با شعارهايى. در رديف هاى جلو برخى بر صندلى چرخدار، و بعضى با چوب زير بغل؛ بى دست يا بى پا.
روى پل رودخانه، هدايت پياده مى شود و به آن پايين به جريان آب مى نگرد. بازتاب لرزان ماه در آب. دو هم راه پشت سرش پديدار مى شوند: سقوط در آب؟ نه؛ تو يك بار امتحان كرده اى! دومى تأكيد مى كند: تو در آب نمى پرى. نه! مى ترسى يكهو وحشت بگيردت و كمك بخواهى. يكمى كامل مى كند: تو عارت مى آيد از كسى كمك بخواهى! هدايت راه مى افتد؛ آن ها در پى اش. يكمى مى گويد: تو نقشه اى دارى! هدايت هم چنان مى رود و دومى به جاى او مى گويد: «از كارهايى كه قبلاً نقشه اش را بكشند بى زارم.» يكمى رد مى كند: اين فقط جمله ايست در سين گاف لام لام كه مى تواند تا به حال تصحيح شده باشد. و تند رخ به رخِ هدايت پس پس مى رود: هوم تو واقعاً دارى خداحافظى مى كنى؛ با همه چيز و همه جا! تو خيالى دارى! هدايت مى ايستد.
يكمى مى گويد چرا ما را به خانه ات نبردى؟ ترسيدى پنبه ها را ببينيم؟ دومى فرصت نمى دهد: سه روز است پنبه مى خرى. نه؟ براى لاى درزها! يكمى دنبال حرف را مى گيرد: مى شد از لحاف كش رفت و پول نداد. هدايت مى گويد: من پول ندادم: من از لحاف كش رفتم.
آن دو به هم مى نگرند: خب، اگر به اين جا كشيده پس بهترين راه است؛ فقط بپا؛ نبايد كبريت بكشى! هدايت لبخند مى زند: من نقشه اى ندارم! آن دو گيج مى نگرند. هدايت عينكش را برمى دارد وبه بالا مى نگرد؛ به ماه، كه ابر از روى آن مى گذرد. يكمى شگفت زده تأكيد مى كند: حرفم را پس نمى گيرم. آخرين نگاه، واقعاً دارى خداحافظى مى كنى! سايه دوم به ماه مى نگرد و لب باز مى كند: «نياكان همه انسان ها، به آن نگاه كرده اند؛ جلوى آن گريه كرده اند؛ و ماه سرد و بى اعتناء در آمده و غروب كرده. مثل اين است كه يادگار آنها، در آن مانده.»
هدايت در حالى كه عينكش را مى گذارد. پيش دستى مى كند: «سين گاف لام لام»، نمى دانم چه صفحه اى! و راه مى افتد. آنها در پى اش مى روند: هنوز فكر مى كنى «ماه تنها و گوشه نشين از آن بالا با لبخند سردش انتظار مرگ زمين را مى كشد؛ و با چهره اى غمگين به اعمال چرك مردم زمين مى نگرد. »؟ هدايت مى غرد: ماه در هيروشيما غير اين چه مى بيند، گرچه روز يا شبى هم نگاهش به فلاكت كاروان علويه خانم بود؛ و ببخشيد كه نمى دانم چه صفحه و چه سطرى!
درشلوغى پياده رو، تردستى كه با چشم بسته گذرندگان را شناسايى مى كند و چند تنى دورش جمع شده اند، ناگهان آستين هدايت را مى گيرد و به سوى خود مى كشد؛ و هدايت فقط مى كوشد عينك دسته شكسته خود را روى بينى حفظ كند. مرد چشم بسته، بازيگرانه مشخصات او را در ذهن جست وجو مى كند: هاه مال اين جا نيستى! شغل؟ ندارى! شايد هنرمند! كلمات! بله؛ حرف، حرف، حرف شايد نويسنده اى، جهان گرد؟ نه خودت را تبعيد كرده اى در وطن حسرت اين جا را دارى و اين جا حسرت وطن! ناگهان هراسان مى ماند: نه، ديگر ندارى! تو دارى تصميم مهمى مى گيرى هدايت به دومرد مى نگرد كه توى جمعيت منتظرش هستند؛ و مى غرد: من دارم هيچ تصميمى نمى گيرم! او راه مى افتد. دو سايه پشت سرش مى روند. يكمى خودش را مى رساند: درست گفتى «كسى تصميم به خودكشى نمى گيرد. خودكشى با بعضى ها هست. در خميره و سرشت و نهاد آن ها است. نمى توانند از دستش بگريزند. خودكشى هم با بعضى زاييده مى شود» و از دومى مى پرسد «زنده به گور» نيست؟ دومى در پى شان مى گويد: آن هم نه فقط يك بار؛ دوبار! هدايت دور نشده مى ماند و كلافه برمى گردد و سكه اى جلوِ مرد چشم بسته پرت مى كند. مرد چشم بسته مى گويد: نگفتم مسيو تا ده شماره برمى گردد و سكه ما يادش نمى رود؟ جمع شدگان مى خندند و كف مى زنند. سكه را از روى زمين پيرمرد خنزرپنزرى برمى دارد. هدايت پشت مى كند و دور مى شود؛ داش آكل با قداره اى خونين به دست و زخمى در پهلو به دنبالش. از روبرويش حاجى آقا پرخاش كنان و بد دهن پيش مى آيد، ولى زودتر از آن كه به هدايت برسد زن لكاته زير بغل حاجى آقا را مى گيرد و خندان دور مى كند.
در خيابان درشكه مرگ مى رود؛ پيرمرد خنزرپنزرى دعوتش مى كند بالا. زن اثيرى كنار خيابان دامنش را بالا مى زند و رانش را به گذرندگان نشان مى دهد. بر يك گارى علويه خانم از جلوِ برج ايفل مى گذرد؛ توى سر بچه هاى قد و نيم قدش مى زند وبه زمين و آسمان بد و بيراه مى گويد. از روبه رو زرين كلا، زنى كه مردش را گم كرد، پيش مى آيد و مى گويد مردى كه گُم كرده، اوست. در خيابان سگى ولگرد زير يك سوارى له مى شود. و كسانى جيغ مى كشند و صداى بوق چند سوارى به هوا مى رود. دوقشرى شتاب زده به او كه حواسش پرت است تنه مى زنند و عينك هدايت مى افتد. به او مى گويند فهميده ايم كه هدايت عينك دارد؛ همه اين منورالفكرهاى لامذهب عينك مى زنند! و به شتاب مى روند. هدايت خم مى شود عينك دسته شكسته اش را بر مى دارد و بر چشم مى گذارد.
كنار كاباره اى مردى دلقك وار معلق زنان و هياهو كنان توجه گذرندگان را به كاباره جلب مى كند. در دهنه ورودى كاباره، مرجان در قفسى به اندازه خودش طوطى به دست با لبخندى اندوهگين همه را به درون مى خواند. هدايت به كاباره مرگ مى رود كه ميزهايش تابوت هائى است، و دلقكى با لباده كشيش در آن وعظ كنان آوازى مسخره و گستاخ در شوخى با زندگى و مرگ سر مى دهد. هدايت روى صندلى خود چون جنينى در خود جمع مى شود. سايه يكم نوشته اى را پيش چشم مى گيرد و لب باز مى كند: «ما همه مان تنهاييم. زندگى يك زندان است؛ ولى بعضى ها به ديوار زندان صورت مى كشند و با آن خودشان را سرگرم مى كنند». سايه دوم نزديك مى شود: گجسته دژ! هدايت سر برمى دارد و آنها را سر ميز خود مى بيند. يكمى مى گويد: خيال مى كنى آن چه نوشتى صورتى بود بر ديوار زندان كه سرت را با آن گرم كرده بودى؟ يا مقدمه اى بر لحظه اى كه در آن هستى؟ هدايت سر برمى دارد تا در يابد آيا منظور او را درست فهميده؟ دومى خود را پيش مى كشد: تو سال هاست تمرين مرگ مى كنى و تمرين هايت را در سين گاف لام لام و زنده به گور كرده اى! درست نگفتم؟ يكمى كتابى بازشده را مى كوبد روى ميز و با سر انگشت نشان مى دهد: «كسانى هستند كه از بيست سالگى شروع به جان كندن مى كنند؛ در صورتى كه بسيارى از مردم فقط در هنگام مرگشان خيلى آرام و آهسته مثل پيه سوزى كه روغنش تمام بشود خاموش مى شوند». كتاب را مى بندد: بوف كور! حتماً يادت هست. هدايت تند از جا برمى خيزد.
در خيابان هدايت خود را به پليس مى رساند و مى گويد اين دو نفر را از من دور كنيد. پليس مى گويد خونسرد باشيد مسيو؛ كدام دو نفر؟ پليس برگه شناسايى هدايت را مى بيند. نشانى اش را مى پرسد و يادداشت مى كند. نام پدر؟ فرانسوى را كجا ياد گرفته؟ شغل؟ اين جا كسى را داريد؟ هدايت سر تكان مى دهد كه نه. پليس مى گويد تو فقط فرصت كمى دارى. بايد تمديد كنى! هدايت مى رود؛ و پليس به سفارت ايران زنگ مى زند. آن ها هدايت را نمى شناسند.
هدايت در خيابان مى رود. در مسجد مراكشى ها شور سماع سياهان است. انجمن فى بلادالافرنجيه همه مست و خراب دست در گردن فواحش يا ساز زنان در خيابان مى گردند و از دو سوى هدايت مى گذرند. شور رقص سياهان و نواها و الحان بدوى. هدايت ناگهان گويى صدايى شنيده باشد دمى مى ماند. كسانى به در مى كوبند و او را مى خوانند. هدايت رو مى گرداند سايه يكم نزديك مى شود: تو تمرين مرگ مى كردى. در آن داستان؛ اسمش چه بود؟ زنده به گور! خودت را به خواب مرگ مى زدى، و منتظر مى ماندى با آن روبرو شوى. سايه دوم پيش مى آيد: نمى خواستى قاطى رجاله ها باشى! سايه يكم نوشته اى را بالا مى گيرد: «مى خواستم مرده ام را خوب حس كنم!» يادت هست؟ به دومى رو مى كند: شماره صفحه و سطر! سايه دوم كتاب را باز مى كند: واقعاً لازمش دارى؟ هدايت گويى صدايى شنيده باشد گوش تيز مى كند؛ كسانى در مى زنند. سايه يكم از روى يادداشت مى خواند: «اول هرچه در مى زنند كسى جواب نمى دهد. تا ظهر گمان مى كنند خوابيده ام. بعد چفت در را مى شكنند و وارد اتاق مى شوند... ».
درى شكسته مى شود و چند نفرى درو همسايه مى ريزند تو، و بلافاصله جلوى تنفس خود را مى گيرند و يكى شان جيغ مى كشد. هدايت رو برمى گرداند. سياه ها در اوج شور سماع. سايه يكم از روى نوشته مى خواند: «اگر مُرده بودم مرا مى بردند مسجد پاريس؛ به دست عرب هاى بى پير مى افتادم دوباره مى مُردم». نوشته را كنار مى برد: چيزى جا ننداختم؟ سايه دوم كتاب را پايين مى آورد: كلمه به كلمه «زنده به گور»! سياه ها در اوج شور سماع و جست وخيز و ولوله. هدايت يكهو اداى نوسفراتو را درمى آورد. از روبرو پيرزن كولى فالگيرى پيش مى آيد و مچ او را مى گيرد. گُلى به سكه اى. از ديگران كم تر از دوتا نمى گيرم، ولى براى شما فقط يكى؛ آن هم چون به نظرم غريبيد. خب، آينده شما موسيو. هدايت مى غرد: تنها چيزى است كه خودم بهتر از تو مى دانم! او دستش را مى كشد و مى رود.
دوقشرى با تپانچه و گزليك و شوشكه به او مى رسند و مى گويند خبرى خوش دارند. عكس هدايت فردا به دستشان مى رسد. هدايت عكس خود را در مى آورد و بهشان مى دهد و مى گذرد. آن ها خوشنود از يافتن تصوير هدايت در جمعيت گم مى شوند.
خيابان شامپيونه. شماره ۳۷ مكرر.
هدايت مى رود تو و در را پشت خود مى بندد. بلافاصله دو همراهش مى رسند و به بالا به سوى پنجره هدايت مى نگرند. پنجره روشن مى شود. هدايت آنها را پائين، در كوچه، مى بيند و حفاظ پنجره را رويشان مى بندد. هدايت مى رود سوى شير گاز و آن را لحظه اى باز مى كند و مى بندد. دوباره باز مى كند و مى بندد. حاجى آقا پيش مى آيد و تشويقش مى كند: چرا معطلى! بازش كن. صداى پر ملائك را مى شنوم از خوشحالى بال مى زنند؛ بجنب! «ايران قبرستان هوش و استعداد است. وطنِ دزدها و قاچاق ها و زندان مردمانش!» چرا زودتر شرت را نمى كنى؟
كاكا رستم درمى آيد با قداره خون چكان: صن صنّار هم نمى ار زد؛ بِ بگو يك پاپاسى! «از تو توى خشت كه كه مى افتيم براى آخ خرتمان گِ گريه مى كنيم تا تا بميريم؛ اين هم شد زِن دگى؟».
حاجى آقا هنوز پرخاش مى كند: معطل كنى خودمان خلاصت مى كنيم. شنيدى؟ «تو وجودت دشنام به بشريت است. خواندن و نوشتن و فكركردن بدبختى است آدم سالم بايد خوب بخورد و خوب بشنود و خوب آخى!».
هدايت خيره در آيينه مى نگرد. علويه خانم برسينه زنان پيش مى آيد: برو زيارت؛ استخوان سبك كن. ازجدم شفا بگير. برو بچسب به ضريحش. گِل به سر كن. جدم به كمرشان بزند كه خط ياد دادند. علاج تو دست آقاست!
لكاته مى زند به گريه: چرا حتماً بايد معنايى داشت. هان؟ و در جنونى ناگهانى چنگ مى زند در خط پهلوى و خط سنسكريت كه بر ديوار است: زندگى خطى است كه نمى شود خواند حتى اگر همه زبان هاى مرده و زنده دنيا را ياد گرفته باشى!
هدايت خيره در آينه مى نگرد: «چگونه مرا قضاوت خواهند كرد؟». لكاته لب ورمى چيند: «بعد از آن كه مرديم چه اهميت دارد كه يادگار موهوم ما... ». مرجان اندوهگين مى گذرد، قفس طوطى در دست: نبايد لب باز مى كردم. نبايد گله مى كردم. مرا اين طور نوشته بودند؛ ولى تو چرا ساكت شوى كه مى توانى حرف بزنى؟ مردى بى چهره از تاريكى درمى آيد و لب باز مى كند: «تنها مرگ است كه دروغ نمى گويد! ما بچه هاى مرگ هستيم. در ته زندگى اوست كه ما را صدا مى زند. در كودكى كه هنوز زبان نمى فهميم، اگر گاهى ميان بازى مكث مى كنيم براى اين است كه صداى مرگ را بشنويم». حاجى آقا فرياد مى كند: اميد؟ معطل چى هستى؟ «هرچى اين مادرمرده وطن را بزك بكنند و سرخاب سفيداب بمالند باز بوى الرحمنش بلند است. ما در چاهك دنيا زندگى مى كنيم» شنيدى؟ زرين كلاً بقچه در دست مى گذرد: بى رحميد! لعنت به هرچى بى رحمى! نه؛ داشتم پيدا مى كردمت. صدها مثل من گم بودند و تو از سايه درآوردى. چرا بايد بميرى؟ زنى تكيده از تاريكى درمى آيد: منم آبجى خانم؛ يكى از آن همه كسانى كه در نوشته هاى تو خودكشى كرده. نشناختى؟ ما چشم به راه توايم. مرد بى چهره پيش مى آيد: «تاريكخانه» يادت هست؟ ما از كسانى هستيم كه با قلم تو به دست خود مرديم؛ ما چشم به راه توايم. زرين كلاً مى گذرد: نه، هنوز كسان بسيارى منتظرند آن ها را بنويسى كسانى كه روى خوش از زندگى نديدند! لكاته كف پاهاى خلخال به مچ بسته اش را به زمين مى كوبد و دست هاى پر النگويش را مى گشايد با پنجه بالا كشيده؛ سرش را بر گردن و چشم هايش را در چشم خانه مى گرداند چون رقاصه اى هندى پيش بخوردانِ معبدى. مرد بى چهره صورتك هدايت را بر چهره مى زند: فكر كن به آن ها كه منتظر خواندن نوشته هاى تواند! افسوس نمى خورى بر آن چه فرصت نوشتنش را پيدا نكردى؟ يعنى برايت تمامند؛ همه آنها كه با زندگى شان داستان هايت را نوشتى؟ داش آكل پيش مى آيد ولى به ديدن مرجانِ طوطى به دست چشمان خود را مى بندد و تند رومى گرداند و اشكش راه مى افتد: شما پرده را مى بينيد نه عروسك پشت پرده! «همه ما اداى زندگى را درآورده ايم. كاش ادا بود؛ به زندگى دهن كجى كرده ايم». آباجى خانم لبخندى خوشنود بر لب مى آورد: مى روى به «يك جايى كه نه زشتى نه خوشگلى، نه عروسى و نه عزا، نه خنده و گريه، نه شادى واندوه،» در آن جاست. هدايت ايستاده، خميده، خيره به زمين، با عينك دسته شكسته اش، و لبخندى، يك باره از لاى دندان ها مى غرد: «هرچه قضاوت آن ها درباره من سخت بوده باشد، نمى دانند كه پيشتر، خودم را سخت تر قضاوت كرده ام!» كاكارستم قمه به زمين مى كوبد: دو دوره اى كه مُر ركب تو ثب ثبتش كرد تم مام است. زب زبانى كه حف حفظش ك كردى عو عوض شده! داش آكل قداره كش توى حرف او مى دود و گريبانش را مى گيرد: خدا شناختت كه نصف زبان بيش تر نداد! ديگران پيش مى دوند تا سوا كنند. حاجى آقا دل سوزى كنان نزديك مى شود: تو بايد گوشت مى خوردى. گوشت قربانى! تو بايد خون مى ريختى جاى خون دل خوردن! در همين بين الملل چند مليان يك ديگر را كشتند؟ بشر يعنى اين! آن وقت تو علف خوار از همه كشتن ها فقط كشتن خودت را بلدى!
بگو مگويى ميان شخصيت ها؛ آنها سر زندگى و مرگ او در كشاكش اند. هدايت خيره از پنجره مى نگرد و از آن زن اثيرى را مى بيند كه به پيرمرد خنزرپنزرى گل نيلوفر تعارف مى كند. صداى علويه خانم مى پيچد: گيريم چند صباح بيش تر ماندى؛ مرگ دوست و آشنا ديدى؛ درد خوش خوشانت را توى دل اين و آن خالى كردى. آخرش؟ داش آكل قمه به سر مى كوبد: پيشانى نوشت ماست! امروز يا فردا چه فرق مى كند؟ «در اين بازيگرخانه دنيا، هركس يك جورى بازى مى كند، تا هنگام مرگش برسد». مرجان مى گذرد اشك در چشم: بازى هايت به آخر رسيده؛ صورتك هايت را به كار برده اى. ناگهان مى ماند و پس مى كشد: يا نخواستى بازى را قبول كنى؛ نخواستى صورتك به چهره بزنى! علويه خانم خود را باد مى زند و دود قليانش را به هوا مى دهد: «بچه اى! بچه ننه! تو از درد عشق كيف مى كنى نه از عشق. اين درد است كه تو را هنرمند كرده؛ عشق كشته شده!». طوطى در دست مرجان فرياد مى كشد: «مرجان تو مرا كشتى! به كه بگويم مرجان؛ عشق تو مرا كشت». لكاته چون رقاصه معبدى دست هايش را چون دو مار به حركت در مى آورد و پا به زمين مى كوبد. داش آكل دل خوشى مى دهد: با مرگ تو ما نمى ميريم؛ و هميشه هرجا باشيم مى گوييم كه تو بودى! ما تو را زنده مى كنيم!
هدايت ناگهان با شوقى كودكانه سربر مى دارد، گويى كشفى كرده: حالا يادم افتاد. اين نقش را واقعاً ديده ام. صندوق خانه بچگى ام؛ جلو صندوق خانه آويزان بود؛ يك پرده قلمكار قديمى، سرجهازى مادرم؛ كه روى آن پيرمردى پاى سروِ لب جوى چمباتمه نشسته بود، انگشت به دهان زيباى زن، و از آن طرف جوى، زنى با ابروان پيوسته و چشمان سياه به سبكى هوا به او گل نيلوفر تعارف مى كرد. پس من واقعاً اين نقش را ديده ام!
علويه خانم پيش مى آيد: برو طلب آمرزش؛ از اين گرداب بكش بيرون. داش آكل مى غرد: بين يك مشت مرده خور چه مى كنى؟ مشتى زنده بگور! آبجى خانم سرزنش مى كند: ميان مشتى صورتك؛ توى بن بست؛ جلوى آيينه شكسته. حاجى آقا مى غرد: تا كى سرگشته مثل يك سگ ولگرد؟ ختمش كن؛ مثل مردى كه نفسش را كشت!
همچنان كه هركه چيزى مى گويد، زن اثيرى از در آمده است با گل نيلوفرى، كه به هدايت تعارف مى كند. لبخند هدايت رنگ مى گيرد. ديگران در گفت و واگو. زن اثيرى ملافه اى سفيد كف زمين پهن مى كند؛ هدايت آرام بر آن مى خوابد. زن اثيرى مى نگرد. درزها با پنبه بسته شده است. گاز باز است و اتاق پُر مى شود. به وى لبخند مى زند و آرام عينكش را از چشمش بر مى دارد. عينك بر چمدانى كوچك قرار مى گيرد؛ كنار ساعت مچى و خودنويس و كيف دستى. يك سو مجوز اقامت كه بايد تمديد شود؛ يك لفاف پول براى كفن و دفن. داش آكل پس پس مى رود و محو مى شود. علويه خانم پس پس مى رود و محو مى شود. حاجى آقا پس پس مى رود و محو مى شود. زنى كه مردش را گُم كرد، پس پس مى رود محو مى شود. دوقشرى شتابزده با تپانچه و گزليك و شوشكه و... مى گذرند. مرجان، كاكارستم، آبجى خانم، لكاته، مرد بى چهره همه پس پس مى روند و محو مى شوند. درشكه مرگ كه پيرمرد خنزرپنزرى مى راندش پيش مى آيد و مى گذرد. زن اثيرى پيش مى آيد با پيراهن سياه و گيسوى بلند، و با يك حركت سراپا برهنه مى شود. مراكشى ها در سماعى شور انگيزند. انجمن فى بلادالافرنجيه مست و خراب در خيابان ها مى خندند و آواز مى خوانند. پيرزن فالگير كولى با دسته گل سياه پيش مى آيد و گل هاى سياهش را پيش مى آورد تا همه جا را پُر مى كند.
تصوير پنجره خانه از بيرون؛ گويى عكسى بگيرند.
تصوير همه خانه از بيرون؛ صداى جغد تنها.
خيابان شامپيونه. شماره ۳۷ مكّرر. شب ۸ آوريل ۱۹۵۱ ميلادى ۱۹ فروردين ۱۳۳۰ ايرانى.

قهوه ميل جنسى را در زن ها افزايش مى دهد
برخى كارشناسان نسبت به تأثير قهوه بر ميل جنسى در انسان ابراز ترديد مى كنند
پژوهشگران آمريكايى مى گويند مطالعات آنها نشان داده است كه نوشيدن قهوه مى تواند به افزايش ميل جنسى در زنان كمك كند.
دانشمندان از دانشگاه «سات وسترن» در آزمايش ها به روى موش دريافتند كه قهوه ميل جنسى موش ماده را افزايش مى دهد.
نشريه «داروشناسى، بيوشيمى و رفتار» كه نتايج اين مطالعه را چاپ كرده است نوشت كه قهوه بخشى از مغز كه مسئول شهوت است را تحريك مى كند.
اما پژوهشگران گفتند تأثير مشابه قهوه در انسان تنها براى افرادى صادق خواهد بود كه به طور منظم قهوه نمى نوشند.
در گذشته نيز تحقيقاتى درباره فوايد و زيان هاى مصرف قهوه انجام شده است.
نوشيدن قهوه به بهبود حافظه و كاهش خطر سرطان ارتباط داده شده است، اما مطالعات همچنين حاكى از احتمال تأثير منفى آن بر خطر ابتلا به بيمارى قلبى بود.
در آخرين تحقيقات انجام شده، دانشمندان مقدارى كافئين به ۱۰۸ موش خوراندند و سپس آنها را در معرض جفتگيرى با موش هاى نر قرار دادند تا تأثير كافئين بر رفتار آنها را تعيين كنند.
آنها دريافتند كه كافئين زمان جذب دوباره موش ماده به طرف موش نر براى جفتگيرى مجدد پس از انجام نخستين جفتگيرى را كاهش داد.
مغز
دكتر فرى گوراچى، محقق اصلى اين مطالعه، گفت: «قبلا هرگز به اين موش ها كافئين داده نشده بود. در انسان ها، كافئين ممكن است تجربه جنسى را تنها در كسانى كه به طور منظم و روزمره قهوه نمى نوشند بهبود بخشد.»
اما وى افزود كه مطالعه بايد به بهبود درك رابطه مغز و رفتار كمك كند.
با اين حال يك سخنگوى انجمن قهوه بريتانيا گفت: «ما خيلى از اين قضيه مطمئن نيستيم. انسان ها براى آنكه شاهد تأثير مشابهى باشند بايد ده فنجان قهوه را در يك نوبت بنوشند و اين ميزان مصرف عادى نيست.»
او افزود: «نوشيدن قهوه فوايدى براى سلامتى دارد، اما در اين مقطع فكر نمى كنم بتوانيم اين يكى (بهبود ميل جنسى) را جز آنها بشماريم.»

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   افغانستان   • 
•   ورزش   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •