*هفته گذشته، بيست و سوم دى ماه بود و درست چهل و شش سال از مرگ «على اسفنديارى»، معروف به «نيما يوشيج» گذشت، ولى حرف و حديث او همچنان نقل محافل فرهنگى است. او همان قدر جانبدار ستاينده دارد كه مخالفان ستيزنده. جانبداران همچنان، تفسير و تعبيرهاى تازه از شعر او به دست مى دهند، گاه به گونه اى كه شايد اصلاً به ذهن نيما خطور نكرده باشد. از سوى ديگر مخالفان كه غالباً از وابستگان به سنت هاى فرهنگى اند، او را ويرانگر ادبيات پرورده و فاخر ايران به شمار مى آورند. مجموعه اين واكنش هاى زير و زبر سازند كه مورد اختلاف نظر قرار مى گيرند و از اين راه نام آور مى شوند. در تأثيرگذارى كمياب نيما همين بس كه هشتاد و پنج سال است كه در ذهن و زبان و قلم جارى است. زير و زبر سازى او، البته چون هر انقلاب ديگر، ضايعاتى به همراه داشته است. پنجره را كه به سوى هواى تازه مى گشائيد، گرد و غبارى نيز به درون مى آيد ولى به مرور فرو مى نشيند. مهم اين است كه هواى تازه را تنفس كرده ايد. نيما، هواى تازه اى را در عرصه شعر ايران جريان داد كه دربند تنگناهاى سنتى، به استمرار خود را تكرار مى كرد و روز به روز كمرنگ تر مى شد. هواى تازه، شور و شوق تازه اى در شاعران جوان پديد آورد. سر بر آوردن استعدادهاى جوان، اهميت حضور نيما را آشكارتر ساخت. هر كدام، از «رودخانه» نيما، در حد ظرفيت خود آب برداشتند و به نهرها و جوى هاى كوچك و بزرگ تبديل شدند كه باغ رنگ و روباخته شعر را صفا و جلاى تازه اى مى بخشيدند. استعدادهاى تازه، ضعف هاى نيمائى را نيز مى شناختند و هر كدام به ذوق و سليقه خود آنها را از ميان مى بردند. شعر شكوفان و بارور سال هاى سى و چهل، بازده بزرگ انديشه هاى نيما و كار و تكاپوى پيروان او به شمار مى آيد.
* «نيما» در آبان ماه سال ۱۳۷۶ خورشيدى در «يوش» از توابع شهرستان «آمل» در خانواده اى اهل كشاورزى و دامدارى زاده شده است. زندگى خردسالى او تا ۱۲سال در يوش، به قول خودش به شكل «بدوى» در ميان شبانان گذشته و خواندن و نوشتن را به ناگزير نزد ملاى ده آموخته است. شايد نخستين دردها را زير شكنجه هاى همين ملا، تجربه كرده باشد كه «پاهاى نازك او را به درخت هاى گزنه وار مى بسته و با تركه هاى بلند مى زده است.» در سفرى به تهران براى ديدار از اقوام، به اصرار همينان در پايتخت ماندگار شده، ابتدا در مدرسه «حيات جاويد» و پس از چند سال در مدرسه «سن لوئى» به درس خواندن پرداخته است. حضور «نظام وفا» در نقش آموزگار ادبيات، او را به گفته خودش «به خط شعر» انداخته است. «از آن پس بيشتر اوقات به حجره چاى فروشى حيدرعلى كمالى، شاعر نامدار مى رفته و در آنجا به سخنان ملك الشعراى بهار، على اصغر حكمت، احمد اشترى و... گوش مى داده و زمينه اشعار آينده خود را مهيا مى ساخته است.»
نيما پس از پايان تحصيل در مدرسه سن لوئى، به دنياى كار روى آورده ولى دريافتن كارى موافق با روحيه خود بخت يار او نبوده است. در آغاز در «وزارت ماليه» مشغول به كار شده ولى ديده كه «مرتب كردن كاغذ جات يك اداره دولتى و سنجاق كردن آنها، براى او كار خوبى نبوده است. «سرانگشتانى كه مى تواند كتاب ها نوشته و به عالم انسانيت خدمت ها كرده باشد، اگر به وظيفه خودش عمل نكرده باشد خيلى جاى تأسف است...» از همين روى كار را رها كرده و مدت ها بى كار مانده است. نيما در همين دوره بيكارى است كه نخستين منظومه هاى خود، «قصه رنگ پريده» (۱۲۹۹) و «افسانه» (۱۳۰۰) را انتشار داده است. دو سه سال بعد، «محمد ضياء هشترودى»، در مجموعه «منتخبات آثار نويسندگان و شعراى معاصر»، چند شعرى از او را نيز جاى داده و جامعه ادبى آن زمان را با نيما آشنائى بيشترى داده و البته «اُدباى ريش و سبيل دار را... نسبت به او و ناشر خشمگين ساخته است...»
نيما در سال ۱۳۰۵ با «عاليه جهانگير»، خواهرزاده «جهانگيرخان صوراسرافيل» و آموزگار مدارس دخترانه ازدواج كرده و در واقع زير سايه او قرار گرفته به ويژه كه در همين سال- يك ماه پس از ازدواج، پدر را، سايه بزرگ اصلى زندگيش را از دست داده است.
دو سال بعد با انتقال همسرش به آمل و رشت به آن دو شهر رفته، بى آن كه بتواند به كسب و كارى بپردازد. انديشيده كه شاگردانى براى خود پيدا كند و «علم التربيه، معرفت النفس يا زبان و ادبيات فرانسه» بياموزد. بعد فكر كرده، شعرهايش را كتاب كند و بفروشد و با همين فكر «خانواده سرباز» و «مرقد آقا» را به چاپ سپرده، ولى اينها هيچكدام، دواى درد نشده است.
يك سالى بعد، باز به فكر سفر افتاده، به «آستارا» رفته تا درازاى ۴۶ تومان حقوق در مدرسه «حكيم نظامى» به كار تدريس بپردازد. با وجود «قلت مبلغ» سخت راضى و خشنود شده و مدتى را با «قناعت و فراغت» گذرانده، بى آن كه بداند كه «دولت مستعجلى» نصيبش شده است!
«اولياى امور» او را به جاى پرت ترى پرتاب كرده اند. ظاهراً رفتار و گفتارى كه در كلاس داشته، آنان را خوش نيامده و روانه اردبيلش ساخته اند. او، ولى اين پرتاب را تاب نياورده و دست از پا درازتر به تهران بازگشته و باز چند سالى را بى كار مانده است. البته بى كارى ها، اين فرصت را نيز فراهم مى آورده كه از نوبه شعر انديشه كند، دستى به سر و روى سروده هاى خود بكشد و آنها را اين جا و آنجا انتشار دهد.
نيما چند سالى بعد، در سال ،۱۳۱۶ ظاهراً جاى مناسب ترى براى آموزگارى پيدا كرده است، در مدرسه صنعتى آلمانى در تهران. در قرارداد اوليه، ۱۲ ساعت در هفته به او كار داده اند، در ازاى ساعتى يك تومان! او در اين مدرسه نيز روش هاى خود را به كار بسته است. اصلاً به برنامه و كتاب هاى درسى كارى نداشته و بيشتر با شاگردان به گپ زدن و درد دل كردن مى پرداخته و يا شعرهاى خود و ديگران را براى آنها مى خوانده است.
همين روش باز سبب شده كه «اولياى امور» عذرش را بخواهند. باز نيما مانده و شعر و بى كارى! مى گويند جدا از آزادگى و سرسختى هاى نيما، «دشمنى بعضى از شاعران با نفوذ كهن سرا» نيز در بى كار شدن هاى مستمر او از سازمان هاى دولتى تأثير داشته است.
نيماى بى كار ولى يك سال بعد باز كارى پيدا كرده است و اين بار مناسب ترين كار با روحيه و وضعيت خود را. در سال ،۱۳۱۷ شايد با ميانجيگرى، محمدضياء هشترودى، به جمع نويسندگان مجله موسيقى پيوسته كه كسانى چون صادق هدايت، غلامحسين مين باشيان و عبدالحسين نوشين اعضاى برجسته هيأت تحريريه آن بوده اند. اين كار حسن ديگرى نيز براى نيما داشته، مى توانسته شعرها و نوشته هاى خود را در مجله اى كه با اعتبار دولتى اداره مى شده، انتشار دهد. نخستين چاپ شعرهاى نيما و نيز رساله «ارزش احساسات» او را بايد در همان مجله جستجو كرد. مهدى اخوان ثالث، سال هاى همكارى نيما با مجله موسيقى را، «سال هاى شكفتگى و بلوغ شعر او» به شمار آورده است.
اين سال هاى خوش نيز شوربختانه گذرا بوده و با توقف انتشار مجله موسيقى در سال ،۱۳۲۰ نيما باز به خيل بيكاران پيوسته است! او ولى همچنان جائى را مى جسته كه بتواند شعرهاى خود را چاپ كند و همين نياز پاى او را به محافل «رفقا» باز كرده كه مجله «مردم براى روشنفكران» را انتشار مى دادند و بعد هم در نشرياتى كه رفقاى انشعابى به راه انداخته بودند.
سرخوردگى ها
*نزديكى ناگزير با رفقا، نيما را به جانب سياست نيز برده است. به قول جلال آل احمد كه او شعرهايش را در «مردم» انتشار مى داده، گرايش نيما به حزب، به نيت جستن پناهگاهى بود در برابر توطئه سكوتى كه ريش و سبيلداران شعر سنتى، درباره اش اعمال كرده بودند. وجه مشترك فكرى او و رفقا تنها در «نفى سنت» بود و تاوان اين اشتراك را نيز پرداخته است. در جريان وقايع سال ۱۳۳۲ او را نيز دستگير كرده اند. آل احمد مى گويد نيما پيشاپيش دستگير شدن خود را بو برده و يك گونى شعر را آورد، پيش آنها كه پنهان كنند. «خيال مى كرده همه دعواها سر لحاف گونى شعر اوست!»
بعد كه از زندان آزاد شده فهميده كه از رفقا رو دست خورده است. گفته است يكسره دروغ مى گفتند. رؤسا به روسيه و جاهاى ديگر رفتند.... و مشغول گذران و كيف و عشرت شده اند. از دست مردم نيز كلافه بوده كه مى پنداشته اند كه او نيز توده اى است و از خود نمى پرسيده اند كه «پس چرا من در روسيه نيستم؟ پس چرا من گرسنه ام... بى خانمان هستم...» ؟!
با اين همه در همين سال ها بوده كه بهترين شعرهاى نيما به بار نشسته است مثل «پادشاه فتح، كار شب پا، خروس مى خواند و بخوان اى همسفر با من». از سوى ديگر در همين سال ها نيز بوده (۱۳۲۵) كه به نيروى رفقا، در «نخستين كنگره نويسندگان ايران» شركت جسته و «آى آدم» هايش را با صداى بلند «در يك محيط عهد بوقى»، خوانده است. آل احمد مى گويد كه تعجب مى كردى كه اين فرياد از كجاى اين آدم ريز و لاغر بيرون مى آيد! در همين جلسه بوده كه مى گويند «بديع الزمان فروزانفر» از فرط خنده زير ميز رفته و گفته است، «چگونه اين آدم نمى فهمد كه شعرش وزن و قافيه ندارد؟!»
-بارى نيما سال هاى بعد از وقايع سال ،۱۳۳۲ يعنى شش سالى را كه به پايان عمرش مانده بود، در يأس و نفرت و سرخوردگى گذرانيده است.
در نامه اى مى نويسد «هر روز نقشه مى كشم كه از مردم بيشتر دور باشم و روى اين عفريت هاى بى رحم و بى شعور را كه از گوشت و پوست يكديگر تغذيه مى كنند، نبينم.» نيما به گفته «سعيد نفيسى»، در سال هاى پايانى زندگى «به گوشه نشينى خود افزوده و روزبروز از حضور در ميان جمع بيشتر گريزان مى شده... .»
نيما خود، در همان سال هاى پايانى دهه پنجاه زندگى، در نامه اى پير شدن زودرس خود را دريافته است:
«من بى نهايت پير شده ام... با پس مانده هاى عقل هاى پيش من است كه دارم مى نويسم.»
بعد به پيرى هاى زودرس جوانان اشاره كرده كه «همه با من به پيرى رسيده اند. عقل از سرشان به در رفته است... »!
در همين نامه همه مخالفان و دشمنان خود را نيز به چشم بخشش نگريسته است: «از هيچكس گله مندى ندارم و به ملامت ديدن عادت دارم. روى مهربان من به طرف همه است. حتى به سمت كسانى كه درباره من به خطا قضاوت مى كنند... فقط به حال آنها رقت مى كنم...!
اميدوارم كسانى كه روى زخم من درمان نمى گذارند، روى زخم خودشان درمان گذاشته شود... »!
-جالب است كه نيما در وصيت نامه اى، ميراث ادبى خود را به دست كسى سپرده كه چندان روى خوشى با شعر نو نداشته ولى به او گفته او «مَثَل صحيح علم و دانش» بوده است: دكتر محمد معين. در وصيتنامه به ويژه قيد شده كه «ابوالقاسم جنتى عطائى و آل احمد هم با او باشند، به شرطى كه هر دو با هم باشند!»
و از آن گذشته «هيچيك از كسانى كه به پيروى از من شعر صادر فرموده اند، در كار نباشند... »!
-جلال آل احمد كه در واپسين لحظات بر بالين نيما بوده، تصويرى دقيق به دست داده است:
- «... آن سر بزرگ، داغ داغ بود. اما چشم ها را بسته بودند. كوره اى تازه خاموش شده... قلب خاموش بود و نبض ايستاده بود... اما سر بزرگش عجب داغ بود! ...»
در نگاه ديگران
*در آغاز اشاره كرديم كه نيما و انقلاب شعرى او همان قدر جانبدار ستاينده دارد كه دشمن ستيزنده! در ميان مخالفان نيز بسيارند كسانى كه قدر و ارزش «حركت» نوسازانه او را مى شناسند، ولى زبان و بيان تعقيد آميزش را نافى ارزش هاى زيبا شناختى مى دانند. يعنى كه در واقع او آن قدر كه ويرانگرى جسور به نظر مى آيد، سازنده اى توانا نبوده است.
*
*از «فريدون توللى آغاز مى كنيم كه نيما را بت شكن جسورى مى بيند كه «چكش به دست اصنام ديرين بتكده كهنسال را بر خاك مى ريزد» و بى آن كه چيزى در مورد خداوند يكتا بگويد، پرستندگان بت ها را در «بهتى عظيم» رها مى كند! او كه ويرانگرى نيما را در جوانى نزديك به احساس خود يافته و كارى پر ارج به شمار آورده، نمونه هاى شعرى او را كه مى خواند، جا مى خورد. نمونه هائى كه «با كلامى سست و ابياتى معلول و پيوندى خارج از دستور زبان» سروده شده است.
*
* «حبيب يغمائى» ميان دو دوره كار شعرى نيما تفاوت مى گذارد. شعر او در نخستين دوره «داراى قافيه و وزن است و مضامينى تازه دارد» بعدها كه او وزن و قافيه را به يك سو نهاده (كه البته نيما هيچگاه خود را از قيد وزن رها نساخته است).... به بيان مضامينى پرداخته كه درك آن براى صاحبان ذوق سليم آسان نيست!» يغمائى طنزى را نيز درباره نيما بيان مى كند. گاه مى شد كه موقع خواندن شعر او كلمه اى را حذف مى كردند و او متوجه نمى شد و وقتى به او توجه مى داده اند مى گفته است: «اين طور هم درست است!»
*
* «محمد قاضى» اگر چه نيما را از بزرگترين پيشاهنگان شعرنو به شمار مى آورد ولى او را در «جسارت قالب شكنى» موفق نمى داند. چون نه مضامين بكر و دست اولى دارد و نه براى اداى آنها كلمات زيبا و شيوا را به كار مى گيرد. «اشعار او را بايد چندين بار بخوانم تا بتوانم به حدس و گمان معنائى براى آن بيابم.
تازه پس از دريافت معناى احتمالى هيچگونه لطف و ظرافتى در آن نيافته ام! ... .»
*
*محمدحسين شهريار و «محمد محيط طباطبائى» اگر چه هر دو نوآورى هاى نيما را مى ستايند ولى در توضيح جزئيات تنها چشم به «منظومه افسانه» او دارند كه از نخستين كارهاى اوست و خط و ربط سنتى دارد. شهريار مى گويد نيما با افسانه اش او را از حافظ كه تازه به او رسيده بوده منصرف ساخته است «يك ماه، دو ماه من غرق در اين افسانه بودم...»
*
*فريدون رهنما احساس شگفتى مى كند از اين كه مردى كه بارها.... كوشيده مزه و بوى خوش سپيده دم را به خفتگان... بچشاند، همگان گفتارش را درنيافتند! اما او همگان را بيشتر از آن دوست مى داشت كه از ناشناس ماندن خود بهراسد... »!
*
*احمد شاملو، همزمانى بهار و نيما را «تصادف آموزنده تاريخ شعر فارسى»، به شمار مى آورد. «يكى مظهر پيروزى و نام آورى است و ديگرى نمونه پايمردى و شهادت!» نيما خود گفته بود كسى كه در عرصه هنر دست به نوآورى مى زند، شهادت خود را مى پذيرد! بهار با همه چربدستى در كار قصيده و غزل، با خاموش شدن چراغ عمر، از يادها رفته «حال كه درخت بالنده نيما تازه پس از مرگش به شكوفه در نشسته است.»
*
*پرويز ناتل خانلرى، مى گويد شعر نيما داراى تازگى هائى هست اما در عين حال آن چه را هم كه ما از يك شعر... توقع داريم» برآورده نمى سازد. «اين اشعار را نمى شود از حفظ كرد. اشعارى نيستند كه گاه گاه كسى بخواند و از آن لذت ببرد...»
*رضا براهنى بر اين باور است كه شعر نيما همان قدر احتياج به توضيح و تشريح دارد كه شعر حافظ! ... توصيف هائى كه نيما از دريا به دست مى دهد، مى شود گفت كه هيچ شاعرى در زبان فارسى به دست نداده است.»
شاعران پيش از نيما، از جنگل و دريا به طور كلى حرف مى زدند. نيما ولى با خود جنگل و دريا حرف مى زند. «جهان بينى نيما، يك جهان بينى فوق العاده تصويرى است.»
*
*مهدى اخوان ثالث، نيما را به اعتبار پرهيز از زهد و فلسفه و خطابه «وعظ- و مدح و سرشار درون از عصمت و صفاى روستائى، به باباطاهر مانند مى كند و به اعتبار جهان بينى و اعتناء به عمق دردهاى بشرى، به خيام. اما او را از حيث استقلال سبك و گزينش الفاظ- و جمع بندى و برش ها و فصل ها و عطف ها و.... بى شبيه مى داند... شعر نيما «درشتناك، مضرّس و خشن است و گاهى نسبت به بعضى گذشته هاى زبان ما، بدوى مى نمايد... »!
*
*داريوش آشورى كه نيما را «بالفطره شاعر» و «شاعر بزرگى» هم مى داند، معتقد است كه آشنائى او با زبان اروپائى و نحوه بيان آنها و جسارت شخصى، او را وامى داشت تا بى پروا دست به يك نوع تعقيدات غير لازم و حتى بى معنى بزند. »! شعرهاى موفق نيما «انگشت شمار هستند.»
*
*فروغ فرخزاد مى گويد: «نيما شاعرى بود كه من در شعرش براى اولين بار يك فضاى فكرى ديدم و يك جور كمال انسانى مثل حافظ. حس كردم با يك آدم طرف هستم نه يك مشت احساسات سطحى و حرف هاى مبتذل روزانه... »...
من مى خواهم نگاه او را داشته باشم، ولى در پنجره خودم نشسته باشم»!
*
«نادر نادرپور، «ادراك تازه» را در شعرهاى دوره اول زندگى نيما، ارزشمند و برجسته مى بيند ولى مى گويد كه او در دوره دوم زندگى آنچنان در «سنگلاخ پيچيدگى ها و ابهامات» مى افتد كه جز خودش هيچكس از شعرش چيزى نمى فهمد! اين مرحله در واقع نقطه عطف ذوق نيماست...
*و نيما خود درباره زبان شعرش كه اين همه حرف و حديث برانگيخته، حرف آخر را زده است:
- «اين زبان دل افسردگان است/ نه زبان پى نام خيزان/ گو در دل نگيرد كسش هيچ/ ما كه در اين جهانيم سوزان/ حرف خود را بگيريم دنبال... !» *
*با بهره گيرى از گزينه اشعار نيما يوشيج، يدالله جلالى بندرى، انتشارات مرواريد، چاپ دوم، تهران ۱۳۷۲.