Nimrooz
Vol. 18, No. 868, January 27, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۶۸ - جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴
دكتر عزت الله- همايونفر
سران مشروطه
002958.jpg
Homayounfar
در برپائى مشروطيت (يكصد سال پيش) دو نفر از علماء دين يكى سيدعبدالله بهبهانى و ديگرى سيدمحمد طباطبائى خدمات بسيار زيادى كردند، مردم به سيدعبدالله مى گفتند (شاه سفيد) چون رنگ چهره اش سفيد بود و به سيدمحمد طباطبائى مى گفتند (شاه سياه) چون رنگ صورتش سياه بود. سيدعبدالله به وسيله يك تروريست در منزل خودش و در ميان جمعى كه به ديدنش آمده بودند كشته و سيدمحمد طباطبائى در آخر عمر به جنون مبتلا شد و درگذشت.
نبش قبر
شاه اسماعيل دشمن سنى ها بود، هر كجا و به هر صورت و هر طور كه دست اش مى رسيد سنى ها را مى كشت و اگر مرده بودند قبرشان را نبش مى كرد. از جمله اين كه وقتى به هرات رفت دستور داد كه قبر شيخ عبدالرحمن جامى شاعر بزرگ را كه به سنى بودن شهرت داشته نبش كنند و استخوانهايش را بسوزانند، گروهى از بزرگان جمع شدند و گفتند در سنى بودن او جاى شك است و صلاح نيست كه كارى مشكوك را انجام دهد. شاه اسماعيل فرمان شاهانه صادر كرد كه خاك ها را دوباره توى قبر بريزند.
همين جناب شاه اسماعيل در سفرى به بغداد قبر ابوحنيفه رهبر فرقه حنفى سنى را نبش كرد، استخوانهايش را بيرون آورد و سوزاند و به قول خودش خدمتى به اسلام كرد كه به قول حافظ گر مسلمانى از اينست كه حافظ دارد- واى اگر از پس امروز بود فردائى.
قرآن هفده منى
اميرتيمور از راه تحريك احساسات قديمى مردم همواره در لشگركشى هايش قرآنى بزرگ به وزن هفده من (۲۱كيلو) به پشت قاطرى مى گذاشت و پيشاپيش لشگريان حركت اش مى داد و نيز در ميدان هاى جنگ نماز مى خواند و از خداوند براى موفقيت (آدمكشى) كمك مى طلبد.
چهل و شش سال خلافت
ابن جوزى از خطباى بزرگ عرب بود و در عصر الناصرالدين زندگى مى كرد او در سخنرانى هايش آنچنان با بلاغت سخن مى گفت كه خليفه با تمام غرورى كه داشت خود به مجلس سخنرانى ابن جوزى حاضر مى شد، حتى زنان و بچه هاى خود را وادار مى كرد كه به آن مجلس بروند. اين خليفه متظاهر به مسلمانى در كار عياشى آنچنان زياده روى مى كرد كه گاه محرمانه و شبانه به خانه زنى شوهردار مى رفت تا آن كارى كند كه در خلوت مى كنند، غالب خلفاى عباسى غير از حيله گرى و تظاهر به ديانت و مال اندوزى در كار عيش و شهوت زياده روى ها مى كردند و با تمام اين احوال تعصب مذهبى جامعه اين خلفاى دغل كار را وارثان حضرت محمد مى دانست و براى فرود آوردن آنها از تخت خلافت قدبلند نمى كردند و به همين خاطر خلفاى بنى عباس ۵۵۰ سال حكومت كردند تا اين كه يك مردبزرگ و روشنفكر به نام خواجه نصيرالدين طوسى دست هلاكوخان مغول را گرفت و او را به بغداد و كاخ ۵۵۰ ساله عباسى را ويران كرد.
مسابقه آدمكشى
شاه عباس مردى مظنون بود. وقتى نسبت به كسى بدبين مى شد فوراً دست به كشتن او مى زد چنان كه وقتى به او گفتند: پسرت در پى تلاش براى بركنارى تو از تخت سلطنت است فوراً دستور داد تا يكى از ميرغضب هايش به شهر برود و سر پسرش را بياورد. آن شخص هم به شهر رشت رفت جلوى در حمامى كه پسر در آنجا حمام مى كرد ايستاد پسر از حمام بيرون آمد و ميرغضب فرمان شاه را به او نشان داد و در كمال قساوت سر آن جوان بيست ساله را بريد و تا چند روز نعش خون آلود آن جوان جلوى در حمام مانده بود و كسى جرأت نداشت كه آن نعش را به خاك بسپارد تا اين كه شيخ بهائى اجازه شاه را گرفت و نعش آن جوان را به خاك سپرد. شاه عباس خودش پدر خود را از تخت سلطنت پائين كشيد و زندانى كرد. بنابراين به فكر افتاده بود كه شايد پسرش به عنوان يك پسر حلال زاده همان كارى را با او بكند كه او با پدرش كرده بود. بعد از يكى دو ماه شاه كه از كشتن پسر سخت آزرده شده بود يك روز به همان ميرغضب دستور داد كه سر پسر خودش را ببرد و آن سر را به حضورش بياورد. ميرغضب به ناچار اجراى امر كرد. شاه بعد از ديدن سر پسر ميرغضب به او گفت تو همان حالتى را پيدا كرده اى كه من از ديدن سر بريده پسرم پيدا كردم و بنابراين حال تو با حال شاه يكى شده و همدرد هم شده ايم.
جالب اين كه مقارن آن ايام سلطان محمد سوم پادشاه عثمانى نيز به پسر بيست و يكساله اش بدبين شده و او را به قتل رسانيد تا در تاريخ ثبت شود كه (كهر دست كمى از كبود نيست).
پادشاه خاتون
هلاكوخان مغول پسرى داشت به نام جهان منگو كه با دختر اتابك سعدبن زنگى ازدواج كرد، نتيجه اين ازدواج يك دختر و يك پسر شد. هلاكوخان پادشاهى كرمان را به آن دختر داد و دختر در كمال قدرت پادشاهى مى كرد و مردم از او راضى بودند. او شيفته زبان و ادب فارسى بود و تا آنجا به آموختن زبان فارسى دست زد كه كم كم خود به سرودن شعر فارسى پرداخت. مردم او را (پادشاه خاتون) مى ناميدند. زنى كه پدرش مغول بود و مادرش ترك به زبان فارسى آنچنان دلباخته شد كه شعر فارسى آن هم شعرهائى روان مى ساخت.
من آن زنم كه همه كار من نكو كاريست- به زير مقنعه من بسى كله داريست
جمال طلعت خود را دريغ مى دارم- ز آفتاب، كه او هرزه گرد بازاريست
نه هر زنى به دوگر مقنعه است كدبانو- نه هر سرى به كلاهى سزاى سرداريست.
آئين حكومت در ايران
افلاطون فيلسوف بزرگ يونانى در دفتر سوم كتاب نواميس مى نويسد كه آئين حكومت ايران در زمان كورش هخامنشى بهترين نمونه فرمانروائى و حكومت است.
ستارخان و باقرخان
وقتى محمدعليشاه قاجار از مشروطه خواهان شكست خورد و مجلس شوراى ملى دوباره به راه افتاد، نمايندگان مجلس از ستارخان و باقرخان دعوت كردند كه به تهران بيايند و در جلسه رسمى به ستارخان لقب سردار ملى و به باقرخان لقب سالار ملى دادند. در همان روز تلگرافى از طرف علماى مقيم نحف براى سردار و سالار فرستاده شد كه چون آن دو سواد خواندن و نوشتن نداشتند. شادروان اسماعيل اميرخيزى آن تلگراف را براى آنها خواند:
(حضور باهرالنور پشتيبانان و حاميان دين اسلام جنابان سردار ملى و سالار ملى اسلام...)
وقتى اميرخيزى به اينجاى تلگراف رسيد ستارخان مهلت نداد كه اميرخيزى بقيه تلگراف را بخواند و با صداى بلند رو به باقرخان كرد و گفت دلم به حال اين اسلام مى سوزد كه من پدرسوخته سردار آن باشم و تو مادر قحبه سالار آن.
اگر ستارخان امروز زنده بود آن فحش ها را كه به خود و به باقرخان داده بود پس مى گرفت و به آنهائى مى داد كه بايد بدهد.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
انگليس
خواندنى ها
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
ورزش
داستان
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
خانواده
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   افغانستان   • 
•   ورزش   •   داستان   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •