ما و مجنون، هم سفر بوديم در دشت جنون
او به مقصدها رسيد و ما هنوز آواره ايم
ما و ژاپون، در يك زمان به كسب تمدن فرنگ پرداختيم... ژاپون را كمال و معرفت رهبرانش و عقل و خرد مردمانش، كه سَره را از ناسَره تشخيص دادند و در چاه هاى جمكران و ده ها و صدها، چاه تباهى و پليدى نيفتادند، به اينجا رساند كه مى بينيم.... و ما را، جهل عمومى و نيرنگ رهبران چاه كن، به اينجا رساند كه مى بينيم و دريغاگوى روزگار خويشيم... دو نمونه از شعر ژاپون را برايتان آورده ام تا ببينيد، در اين زمينه نيز، ژاپون به كجا رسيده است.
شرنگ
*
بر بوته ها نوشته اند،
گلها را نچينيد...
اما، باد، خواندن نمى داند
***
باد، آمد، شمع كلبه ام را فرو كشت
به باد، لعنت فرستادم
باران آمد، سقف كلبه ام را فرو ريخت
به باران نيز لعنت فرستادم
يارم، از دَر، درآمد
باد، گيسوان زيبايش را پريشان كرده بود
به باد، رحمت فرستادم
باران، آنچنان پيراهن حريرش را
به اندام زيبايش چسبانيده بود
كه همه زيبائى هايش نمايان بود
به باران نيز رحمت فرستادم
و به آن بادى كه شمع كلبه ام را فرو كشت
رحمت فرستادم