عقلِ ما در اسارتِ دل نيست
تركِ عشق، اى رفيق، مشكل نيست
عشق اگر در زد و دلت را خواست
در جوابش بگو كه منزل نيست
آنكه در عشق اختيارش را
به دلِ خود سپرد، عاقل نيست
در دهان انگبين نمايد عشق
چون ببلعيش، جز هلاهل نيست
دل به درياى او مزن بيباك
هيچ سويش اميدِ ساحل نيست
آنكه زيبا به چشمِ عقل آيد
دلبرِ خوش اداى خوشگل نيست
گولِ سبزه نمى خورد چون خر
از گِلِ زيرِ سبزه غافل نيست
خوش ادايى و خوشگلى وهم است
عقل در بندِ اين مسائل نيست
جز فراغت به هيچ مطلوبى
در جهانِ دو روزه مايل نيست
جز گرفتارى ابد چيزى
از كراماتِ عشق حاصل نيست
هيچ جز چاهِ ازدواج آخر
عشق را راه در مقابل نيست
گويدت: «تركِ عشق آزادى ست
پاى آزاده در سلاسل نيست
وعده هائى كه مى دهد اين عشق
جز خيالاتِ پوچ و باطل نيست!»
گرچه در راهِ عشقى دل را
گوش بر نعره دلايل نيست
گويد: «اى عقلِ معرفت پيشه
بنده را روى با فضايل نيست
آشِ ساده ست زندگى، طعمش
بى نمك، بى پياز و فلفل نيست!
بى همين چاشنى عشق، افسوس
فاجعه بى مزه ست، كامل نيست!»
زُشكى از عقل و دل چو محروم است
داورى را درست قابل نيست
قاضى اى كه كند طرف گيرى
در قضاوت، بدان كه عادل نيست
استاد مصلح الدين زشكى خراسانى
اتّحاد جهل و قدرت
كارِ من جز كندنِ جان نيست
واقعاً نان خوردن آسان نيست
آنچه آسان مى توانم خورد
هست خونِ دل، ولى نان نيست
رنج بردن، لقمه اى خوردن
هيچ لطفِ عامِ يزدان نيست
موقعِ خوردن اگر گويم:
«تُف بر اين اوضاع!» كفران نيست
با شرف نان نسبتِ معكوس
دارد و محتاجِ برهان نيست
گر تو را اين هست در فطرت
لاجرم در سفره ات آن نيست!
چون شرفتمند را دادن
نانِ راحت، رسمِ دوران نيست
باز هم شخصِ شرافتمند
از مرامِ خود پشيمان نيست
خوب مى داند كه حقّ و عدل
در جهان بر تختِ فرمان نيست
نانِ بى زحمت به خوانِ كس
جز همان يك مشت اعيان نيست
نزدِ آنها در عمل چيزى
چون شرف بى قدر و ارزان نيست
هركسى اين واقعيت را
داند و دانى كه بُهتان نيست
مفتخواران را از آنجايى
كه به انسانيت ايمان نيست
بر امورِ زندگانيشان
قاضى وجدان نگهبان نيست
جامعه معده ست و آنها كرم
كارشان در شأنِ انسان نيست
صاحبِ پولند و قدرت، پس
دفعشان را هيچ درمان نيست
هست اگر هم تازه درمانى
انتقام و خشم و عصيان نيست
جهلِ مردم قدرتِ آنهاست
جهل و قدرت گرچه يكسان نيست
ليك هر جا جهل كم باشد
بيگمان قدرت فراوان نيست
يا كه هر ديوانه اى آنجا
صاحبِ درگاه و ايوان نيست
ساكتِ زحمتكشى چون من
خسته و زار و پريشان نيست
هركه جرئت كرد و زد فرياد
جاى او در كنجِ زندان نيست
پس چرا بيهوده نالم من؟
ناله بر مافات جبران نيست
بازى جهل است و قدرت، علم
اين ميان گوى است، چوگان نيست
بنده را جز زخم خوردنها
حاصلى ديگر به ميدان نيست
جاهل از عالم گريزان است
بينشان پيوند و پيمان نيست
هرچه قدرتمند فرمان داد
جاهل از آن روى گردان نيست
اين دو دسته هر دو بى دينند
كافر اين و آن مسلمان نيست
گندى اوضاع تقديرى
از خدا يا مكرِ شيطان نيست
جز به جهل و قدرت اى عالم
بلبشو احوال و ويران نيست
تا حكومت در يدِ اين دوست
ظلم را ناچار پايان نيست
بر تو هم در اين ميان زشكى
زندگى جز كندنِ جان نيست