Nimrooz
Vol. 18, No. 867, January 20, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۶۷ - جمعه ۳۰ دى ۱۳۸۴
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
صداى سرفه بهروز در هال پيچيد و دقايقى بعد كتى هم از اتاق خارج شد و با ديدن مينا پرسيد:
-مگر دانشگاه ندارى؟
مينا به ساعت نگاه كرد و گفت:
-ساعتى وقت دارم، وقتى صبحانه شما را بدهم راهى مى شوم.
كتى گفت:
-اگر بخواهى با من مثل مهمان رفتار كنى همين امروز ساكم را برمى دارم و مى روم پيش تارخ، من اينجا را انتخاب كردم چون حس مى كردم مثل خانه خودم است و....
مينا گفت:
-همينطور هم هست، باشد مى روم لباس بپوشم و آماده رفتن شوم. كاوه با شما مى ماند و براى استقبال پدر و مادر اليزا همراه شما به فرودگاه مى آيد. لطفاً مواظب همسرم باش تا چشم چرانى نكند. من براى ساعت سه به خانه برمى گردم، اگر لازم شد مى توانى با دانشگاه تماس بگيرى و تغيير برنامه را به من اطلاع بدهى.
كاوه گفت:
-اگر شما تلفن همراهت را فراموش نكنى و با خود ببرى كار همه ما را آسان مى كنى.
مينا براى تعويض لباس به اتاقش رفت و به دنبال او كاوه وارد شد و گفت:
-مينا! حرف هاى آخرم را نشنيده بگير و با دلگرمى به كارت ادامه بده. فكر مى كنم من هم مثل كتى غُرغُرو شده ام، چه مى شود كرد علتش پيرى است.
مينا گفت:
-مى فهمم، خودم هم گاهى دچار همين احساس مى شوم و تصميم مى گيرم كه كار تحقيق و تدريس را رها كنم و برگردم به خانه ولى بعد به خودم مى گويم خدا بيهوده اين نيرو را به تو نداده بلكه حكمتى در اين كار بوده كه بايست از آن استفاده صحيح كنم و در راه پيشرفت علم و بشريت به كار گيرم. تو هميشه استاد و راهنماى من بوده و هستى و يقين دارم كه باز هم حمايتم مى كنى و به قول خودت موانع را از پيش پايم برمى دارى پس نگران نخواهم بود و با توكل به خدا جلو خواهيم رفت.
مينا در تمام طول مسير خانه تا دانشگاه به حرف هاى كاوه انديشه مى كرد و مى دانست كه شوهرش در طول اين سالهاى گذشته هر گز حتى يك روز هم احساس شادمانى و رضايت نكرده و به اميد بازگشتن و در خانه خود زندگى كردن بوده است. او صبورانه روزها را به ماه و به سال پيوند زده ولى از اين گذران عمر طرفى نبسته و لذتى نبرده است. مينا به خود گفت اگر ما جوان بوديم اميد به سالهاى جوانى مى بستيم اما حالا هر دو به نقطه اى رسيده ايم كه زمان سرنوشت ساز خواهد بود. آيا زمان بازگشت فرارسيده و با اين اندك اندوخته مى توانم كارآئى لازم را داشته باشم؟ آيا من مجاز هستم كه بخواهم كاوه باز هم تحمل كند و لب به شكايت باز نكند؟ آيا بهتر اين نيست كه به همراه كتى و بهروز برگرديم و با همين اندك تجربه فعاليت آغاز كنم؟ اگر چنين كنم هم كاوه را به آرزويش رسانده ام و هم اين چند صباح باقيمانده از عمر را در خاك خودم به مردم خودم خدمت كرده ام.
ازاين فكر آرامشى ژرف در خود احساس كرد و هنگامى كه در صحن دانشگاه از اتومبيل پياده شد با عزمى راسخ و قدم هائى استوار به سوى دفتر رئيس دانشگاه به راه افتاد. او مى دانست كه در مقابل انصرافش از استاد چه خواهد شنيد و به همين خاطر پاسخ هائى در ذهن آماده نمود.
مينا پس از آن كه تدريس اش به پايان رسيد شروع به جمع آورى وسائل خود نمود و تصميم داشت خبر انصراف را به بعد از ازدواج تارخ و اليزا موكول كند و كاوه را در امر انجام شده قرار دهد. در قلب او هم حس شادى برانگيخته شده بود و هم اندوهگين بود، خوشحال بود كه برمى گردد و ضمن برآوردن آرزوى همسر خود نيز در كنار عزيزانش زندگى مى كند و غمگين بود كه مبحث روانپژوهى را از جنبه علمى مورد مطالعه قرار داده و هنوز بخش هائى از مبانى فلسفى و حكمت برايش مكشوف نگشته بود. پشت چراغ قرمز توقف كرد و هم زمان تلفن همراهش به صدا درآمد. كاوه بو دكه اطلاع داد مهمانها همه در خانه آنها هستند و انتظار او را مى كشند. مينا گفت:
-من هم در راهم و دقايقى ديگر به خانه مى رسم.
در آينه اتومبيل نگاهى به چهره خود انداخت و با ديدن حركت اتومبيل ها متوجه چراغ راهنما شد و به سوى خانه به حركت درآمد. پدر و مادر اليزا را آدم هائى محجوب و ساكت يافت كه نشسته و به حركات كتى كه براى نمودار ساختن شخصيت خود با صداى بلند حرف مى زد و از دستانش براى تفهيم كلام استفاده مى كرد مى نگريستند و تارخ مجبور گشته بود كه تمام كلمات مادر را براى آنها ترجمه كند. آنها با ديدن مينا به پاخاستند و مينا با گرمى به آنها خوشامد گفت: سپس عذرخواهى كرد تا تغيير لباس بدهد. پيش از آمدن او مختصر پذيرائى انجام گرفته بود و هنگامى كه مينا به جمع مهمانان پيوست تارخ او را به مادر و پدر همسر آينده اش با ذكر استاد روان پژوه معرفى نمود كه براى آنان بسيار جالب و قابل توجه بود. خيلى زود ميان مينا و مهمانان تازه وارد گفتگوئى سه نفره آغاز شد و مينا به پاسخگوئى سئوالات آنها در زمينه روان پژوهى پرداخت. مينا متوجه شد كه بهروز و كتى حوصله شان سر آمده و از اين كه فقط ناظر شده اند خشنود نيستند به همين خاطر مينا گفت:
-با نزديك شدن ما توسط وصلت تارخ و اليزا فرصت بيشترى پيدا خواهيم كرد تا در اين زمينه گفتگو كنيم و اگر اجازه بدهيد موضوع بحث را تغيير دهيم و به جوانها توجه كنيم.
پدر اليزا كه متوجه خبط خود شد با خواستن پوزش سكوت اختيار كرد تا از برنامه جوان ها آگاه شود. اين بار كاوه شروع به صحبت كرد و با يكديگر تبادل نظر كردند و مينا فرصت يافت تا از ميهمانان پذيرائى كند. بهروز همه را براى صرف شام به رستوران دعوت كرد و در اواخر شب وقتى آن دو عازم هتل بودند مادر اليزا اعتراف كرد كه از آشنائى با اين خانواده خوشحال است و براى دخترش خوشبختى پيش بينى مى كند.
به هنگام صبح جنب و جوشى خاص در ميان ساكنين آپارتمان ديده مى شد و تلفن يكريز زنگ مى زد. عروس و داماد در آپارتمان خود حاضر بودند و ديگران از آپارتمان مينا به دنبال آنها رهسپار مى شدند و همه به اتفاق در شهردارى حاضر شده و عقد انجام مى گرفت و سپس به كليسا رفته و در آنجا يكبار ديگر مراسم برگزار مى گرديد. احد در آخرين دقايق خود را رساند و به اتفاق ديگران رهسپار گرديد. دسته گل عروس كه بسيار زيبا تزئين شده بود در دست مينا بو دو كاوه با ديدن دسته گل قلبش به يكباره فشرده شد و به ياد آورد كه چگونه بازى سرنوشت به او مجال نداده بود كه چون ديگران آرزوى دل را برآورده كند و براى عروس خود حلقه گلى تهيه كند و او را در لباس سپيد عروسى به خانه خود ببرد. لبخندى محزون به چهره متفكر مينا نثار كرد و گوئى هر دو به يك چيز مى انديشيدند بر لب مينا هم لبخند تلخى نشست و دسته گل را آهسته بالا آورد تا كاوه هم ببيند و به تكان سر كه از روى اندوه لرزيده بود هر دو آه كشيدند.
در ضبط اتومبيل آهنگ ايرانى مبارك باد با صداى بلند پخش مى شد و كتى از خوشحالى دست افشانى مى كرد. وقتى مقابل آپارتمان تارخ ايستادند عروس و داماد خارج شدند و در ميان هلهله كتى و مينا سوار اتومبيل خود شدند و به سوى شهردارى حركت كردند. در شهردارى همه چيز براى مراسم عقد آماده بود و مينا دسته گل را به دست اليزا داد و در حالى كه قطرات اشك در چشمش حلقه بسته بود براى او آرزوى خوشبختى كرد. احد جعبه حلقه ها را در جيب خود لمس كرد و پس از آن كه خطبه خوانده شد آنها را به سوى عروس و داماد گرفت تا به نشانه وصل در انگشت يكديگر كنند. امضاءها صورت گرفت و پدر و مادر اليزا كه آنها نيز دچار احساس گشته بودند اولين افرادى بودند كه صورت عروس و داماد را بوسيدند و تبريك گفتند. با پايان گرفتن مراسم يكبار ديگر گروه عازم كليسا شد و در آنجا با مهمانان كه همگى از اقوام و دوستان خانواده عروس بودند روبرو گشتند. كشيش در رداى سفيد خود پشت ميز خطابه قرار گرفت و سخنانى مجمل در مورد پيوند مقدس زناشوئى وعظ كرد و سپس پيش امد و آن دو را بار ديگر به عقد هم درآورد و كشيش در آواى ارگى كه نواخته مى شد براى عروس و داماد دعا كرد. بعد از مراسم عروس و داماد در حلقه مهمانان قرار گرفتند و كتى سرويس مرواريدى را كه با خود از ايران براى عروسش آورده بود به گردن او آويخت و بهروز هم ساعت طلا به مچ دست او بست. مينا و كاوه زنجير طلائى هديه دادند كه اليزا را بسيار خوشحال كرد. مهمانان از كليسا كه خارج شدند عروس و داماد را در ميان شادى خود بدرقه كردند تا آن دو ماه عسل شيرين خود را آغاز كنند. مينا و كتى در صحن كليسا بر روى چند نيمكت پارچه سفيد انداخته و به فاصله از يكديگر روى آن شيرينى و ميوه چيده شده بود از مهمانان پذيرائى مى كردند. مينا متوجه شد كه مهمانان اليزا با او به گونه اى برخورد مى كنند كه گوئى او انسان مافوق است و بر آنها برترى دارد. رفتار آنها بسيار مهربان اما محتاطانه بود و مينا دريافت كه مادر ليزا او را بزرگتر از آنچه كه هست به اقوام و دوستان خود معرفى كرده است.
با پايان يافتن جشن عمومى، در آپارتمان مينا جشنى خصوصى برگزار گرديد و آن شب پدر و مادر اليزا در كنار آنها ماندند تا به هنگام صبح راهى انگلستان شوند. شام صرف شده بود و احد و بهروز مشغول تميز كردن ظرفهاى شام بودند و كاوه داشت با پدر اليزا آهسته گفتگو مى كرد. كتى روبروى مادر اليزا نشسته بود و مينا كار ترجمه را انجام مى داد، با سئوال كتى كه پرسيد:
-چرا شما فقط يك فرزند داريد؟
صورت زن درهم رفت و سايه غم و اندوه بر آن نشست و گفت:
-من پسرى هم داشتم كه پنج سال پيش در سانحه اتومبيل كشته شد و تنها اليزا برايمان ماند. او جوان خوب و تحصيلكرده اى بود كه در انگلستان آموزگار بود و همه دوستش داشتند.

صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •