نگاهى به خاطرات نصرت الدوله فيروز در زندان
(به انگيزه شصت و هشتمين سالگرد مرگ اين دولتمرد اشرافى- ۲۰ دى ماه ۱۳۱۶)
ديباچه- ۲۰ دى ماه امسال، مصادف با شصت و هشتمين سالگرد مرگ نصرت الدوله فيروز فرزند ارشد شاهزاده عبدالحسين ميرزا فرمانفرما بود كه براى مدتى حدود سى سال از چهره هاى شاخص در پهنه سياست ايران به شمار مى رفت و در تحولات دو دهه آخر قرن گذشته و دهه اول قرن معاصر خورشيدى نقش مؤثر و فعالى داشته است. وى پسر عمه احمدشاه و از نواده فتحعليشاه قاجار بود و مانند ساير شاهزادگان قاجار و اشراف زادگان آن زمان با ثروت و مقام از مادر زاده شده بود.
پس از تحصيلات مقدماتى در تهران، چون پدرش فرمانفرما به بغداد تبعيد شده بود او را براى تحصيل به بيروت فرستاد و در آنجا ضمن تحصيل، زبان فرانسه را آموخت- هجده ساله بود كه به ايران بازگشت و چون پدرش حاكم كرمان بود به نيابت حكومت كرمان برگزيده شد و بعد از عزل پدرش مدتى حكومت كرمان را داشت اما مردم كه ناراضى بودند عليه او شوريدند و در تلگرافخانه متحصن شدند و وقتى سربازان به دستور حاكم خواستند مردم را متفرق كنند، عده اى كشته و زخمى شدند. به همين جهت از حكومت عزل شد. سه سال بعد به پاريس رفت و در دانشگاه سوربن در رشته حقوق بين الملل تحصيل كرد و درجه دكترى گرفت و در سال ۱۲۹۰ خورشيدى به ايران بازگشت و چند ماه بعد به معاونت وزارت دادگسترى برگزيده شد.
در سال ،۱۲۹۴ در نخستين كابينه وثوق الدوله وزير دادگسترى شد و در كابينه دوم وثوق الدوله نيز حدود يك سال همين سمت را داشت و سپس ۴۸ ساعت پيش از امضاء شدن قرارداد ۱۹۱۹ وزير خارجه شد و قرارداد ايران و انگليس را كه با مخالفت شديد مردم و مجلس آن زمان روبرو شد امضاء كرد و همراه احمدشاه به اروپا رفت.
هم او بود كه به اتفاق وثوق الدوله نخست وزير و صارم الدوله وزير دارائى هنگام امضاى قرارداد ۱۹۱۹ مبلغ چهارصد هزار تومان از انگلستان گرفت، اما اين مبلغ در سال ۱۳۱۰ به دستور رضاشاه از آنها پس گرفته شد و از طرف دولت ايران به دولت انگليس پس داده شد.
نصرت الدوله يك بار به حكومت فارس منصوب شد و دوبار از كرمانشاه به وكالت مجلس برگزيده شد و در كابينه سردار سپه به وزارت عدليه (دادگسترى) انتخاب شد و پس از تغيير سلطنت و روى كار آمدن رضاشاه در كابينه مستوفى الممالك وزير ماليه (دارائى) شد و در كابينه مجدالسلطنه نيز همچنان در اين سمت باقى ماند. اما در خرداد ۱۳۰۸ وى را بازداشت كردند و مدت يازده ماه در خانه تحت نظر بود. در خرداد ۱۳۰۹ به اتهام ارتشاء محاكمه و به چهار ماه حبس و پرداخت ۵۸۰۸ تومان محكوم شد ولى با وساطت مستوفى الممالك در همان خرداد ماه از زندان آزاد شد و بقيه دوره محكوميت را در ملك شخصى اش در وردآورد ۲۰ كيلومترى غرب تهران گذرانيد. اما در سال ۱۳۱۵ به علت معاشرت نزديك با كاردار سفارت فرانسه و خانواده او كه مستأجرش بودند مورد سوءظن رضاشاه كه تماس رجال ايران با خارجى ها را برنمى تافت قرار گرفت بازداشت شد و پس از شش ماه كه در زندان قصر محبوس بود به سمنان تبعيد شد و در خانه اى تحت نظر قرار گرفت و حدود يكسال بعد به دستور مركز توسط عمال شهربانى به قتل رسيد.
نصرت الدوله در مدت زمانى كه در زندان قصر بازداشت بود (زندانى كه به دستور و تلاش خود او در سمت وزير عدليه ساخته شده بود) يادداشت هائى نوشته كه نشانه طبع حساس اوست. اين يادداشت ها در بخشى از جلد دوم كتابى كه به سال ۱۳۷۰ با عنوان اسناد و خاطرات و آثار فيروز ميرزا نصرت الدوله از سوى انتشارات «نشر تاريخ» چاپ و منتشر شده مندرج است كه بخش هائى از آن در زير از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد. (نيمروز)
***
«... شب، در موقعى كه نان خشن و آبگوشت متعفن محبس را دست آدم مى دهند، احساسات شوهرى و پدرى دل انسان را به لرزه و اضطراب درمى آورد كه در يك كنج و گوشه اى يك زن و طفلى، كه معشوق و محبوب و مقصود و منظور زندگانى شخص بوده اند، ممكن است امشب اين نان و آبگوشت را هم نداشته باشند و گرسنه بخوابند. آيا مرگ بهتر نيست؟ جامعه براى حفظ نظام، خود را محق مى داند كه فردى از اعضاى خود را براى مجازات، حبس هميشگى (ابد) نمايد. آيا جامعه اعدام معنوى و مادى اطفال آن شخص را هم تعهد مى كند؟ آيا آنها هم مجرم اند؟»
در جاى ديگر خاطره روزى را كه به زندان قصر مى بردندش چنين توصيف مى كند:
«... از خيابان شميران معطوف شديم و محبس قصر به خوبى نمايان شد. اين همان محبس جديدى است كه با هزاران زحمت و تعقيب خود من فكر تأسيس آن ايجاد و اعتبارات آن از مراحل مختلفه تصويب و به مصرف رسيده است.
به خاطرم مى آيد، روزى كه اين محبس را بنا كرده بودند و من در موقع عبور از خيابان شميران متوجه ساختمان و نقشه خارجى آن بودم بى اختيار اين فكر در دماغم خطور كرد كه يك روز ممكن است در اين محبس مرا توقيف كنند ولى اين فكر طبيعتاً و بدون تعقل ايجاد فكر ديگرى نمود: نه! اينجا محل حبس محكومين است!....
بارى، پس از خروج عمله تنطيف وارد اتاق شدم، اتاق نه، دخمه، شش ذرع در چهار ذرع، سقف ضربى، كف اطاق آجر فرش، ديوار و سقف سفيد كرده، يك تخت آهنى و براى تشريفات من يك زيلوى قرمزرنگ روى تخت و يك زيلوى ديگر پاى تخت، بى اختيار خارج شدم و به طرف حياط رفتم و از آژانى كه براى حفاظت من مقرر شده بود، خواستم كه تأكيد كند رختخواب مرا زود بياورند كه بخوابم....
«... تفاوت اصلى كه مابين من و محبوسين ديگر است، اين است كه من مطابق اصول و ترتيب حبس هاى مجرد محبوسم، يعنى تنها هستم و در اتاق من شخص ديگرى نيست و حركت و گردشم را در حياط مخصوص و تنها مى كنم و به علاوه و بالخصوص از هر نوع مكاتبه و يا ملاقات با اشخاص خارج حتى اعضاى فاميلم ممنوعم. البته با تمام معايب و سختى كه براى زندگى مجرد و تنها متصور و موجود است، من اين وضعيت را از اختلاط با محبوسين ديگر بهتر مى دانم. راهروئى كه اتاق من در آن واقع است مُسّما به «راهروى سارقين غير عادى» است و نمره اتاق من ۱۲۷ است. «راهروى سارقين غير عادى» و «نمره ۱۲۷» : اين است سجل و آدرس جديد من!....
«... روز بعد دكتر عليم الدوله و دكتر حسينقلى خان طبيب قانونى عدليه آمدند. دكتر حسينقلى خان را مدعى العموم راجع به معاينه حال من و در صورت لزوم انتقال به مريضخانه محبس فرستاده بود. حالم كه خوب نبود، ولى انتقال را قبول نكردم... عجالتاً در همين جا اقامتم بهتر است. به نمره ۱۲۷ عادت كرده بودم، يا نمى خواستم گفته شود كه براى فرار از محبس خودش را ناخوش كرده و به مريضخانه رفت. مگر مريضخانه غير از محبس است؟ مگر در فضاى اينجا و براى يك محبوس تغيير شكل و تنوعى موجود است؟ بر هر چه بنگرى، محبس است و درد... ».
«... شب با تمام خواص خود فرا رسيد. شب هميشه و در هر محل مناسب درد و مساعد با راز و نياز بوده است. سكوت و تاريكى شب براى تجسم تحولات روحى و تظاهر تخيلات فكرى بهترين مشوق هاست. هر كس، به مناسبت استعداد و بر طبق معتقدات خود، با تيرگى شب سر و كارى پيدا نموده است ولى يقين است كه حقيقت شب را به غير از دردداران و صاحبان دل هاى شكسته كسى درك نكرده است. اما، شب محبس با روز محبس فرقى ندارد. اينجا دنياى درد و اِلَم است و در اين دنيا، اشخاص، افكار، زمان هاى مختلف، فصول، گردش ايام، روز و شب، همه ممزوج، همه مساوى، همه ساكن، همه لايتغيّر و همه در وجود واحد، وجود درد مجذوب هستند...»
«... نور لامپاى من فضاى تاريك اين اتاق عريض و طويل را روشن نمى كند و به غير از محيط ميز و محل نشيمن، باقى قسمت ها تاريك و روشن است. ماه كه هنوز از ربع اول سير خود تجاوز نكرده، نور كمرنگ و بى خاصيت خود را از پنجره به داخل سوق داده و گوئى براى مبارزه با طبيعت و كمك به لامپاى حقير من تجهيز نموده، يا آن كه «داس مه نو» در اين موقع و مكان براى دعوت من به مطالعه در «كشته خويش و هنگام درو» ورود كرده است. ميز تحرير را ترك و براى اجابت اين دعوت به پشت ميله هاى آهنين پنجره محبس و مقابل هلال سيار آسمان نشستم... .»
هنگامى كه به نصرت الدوله اطلاع مى دهند كه با آزادى او از زندان و اقامت اجبارى در ملك شخصى خود «وردآورد» موافقت شده است در انديشه سرنوشت ساير زندانى ها و به گونه اى كه اميدوار بوده كه مجدداً بر كرسى قدرت و تصميم گيرى تكيه خواهد زد و فرصت خواهد يافت كه قوانين موجود را اصلاح كند چنين مى نويسد:
«... فكر من خيلى متوجه اساس تأديب اينها و حفظ آن قسمتى از بچه ها و جوانهاست كه به وسيله ورود به محبس و معاشرت با ديگران، به كلى از بدو جوانى فاسد مى شوند. در نقاط ديگر خيلى در اين زمينه مطالعه كرده اند و در كتب حقوقى مختصرى از اين افكار را ديده ام، ولى بايد به وسيله مراجعه و مطالعه مفصل تر اطلاع كاملى از اين اقدامات تحصيل و با تطبيق آنها به محيط و حوزه خودمان طرح اصلاحى در اين باب بشود...»
اما قلم سرنوشت نقش ديگرى بر دفتر عمر نصرت الدوله رقم زده بود و مجال نيافت كه اين انديشه خود را عملى سازد و در ۵۰ سالگى دفتر زندگى اش بسته شد.