Nimrooz
Vol. 18, No. 867, January 20, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۶۷ - جمعه ۳۰ دى ۱۳۸۴
اظهارات تازه حسينيان:
فداييان اسلام به مصدق گفتند نفت را ملى كن
دكتر مصطفى الموتى
سرنوشت شگفت انگيز يك قاضى عالى مقام
عبدالعلى لطفى كه تيمورتاش را محاكمه كرد و
در آخرين روزهاى زندگى از طرف قضات اخراجى مضروب شد
پروفسور احمد شفائى
قيام افسران خراسان و سى و هفت سال زندگى در شوروى
اتابك فتح الله زاده
در ماگادان كسى پير نمى شود

اظهارات تازه حسينيان:
فداييان اسلام به مصدق گفتند نفت را ملى كن
روح الله حسينيان، رئيس مركز اسناد انقلاب اسلامى، پيروزى «انقلاب مشروطه، نهضت ملى شدن صنعت نفت و حضور ملى گراها در مجلس شانزدهم شوراى ملى» را ناشى از همت نيروهاى مذهبى دانست. امرى كه به دليل دشمنى تاريخ نويسان ايرانى «با مذهب» مورد «غفلت تاريخى» قرار گرفته است.
نام حسينيان، همزمان با افشاى قتل هاى زنجيره اى بر سر زبان ها افتاد. او همزمان با انتشار اطلاعيه وزارت اطلاعات مبنى بر دست داشتن عناصر خود سر اين وزارتخانه در قتل هاى زنجيره اى، در شامگاه پانزدهم دى ماه ۷۷ با حضور در برنامه تلويزيونى «چراغ» اين قتل ها را به طرفداران خاتمى نسبت داد. او كه از دوستان و ياران سعيد امامى است، اين اتهامات را بارها تكرار كرد. حسينيان تنها زمانى ساكت شد كه سازمان قضائى نيروهاى مسلح در پاييز ۷۸ اظهارات وى را كذب محض و قابل پيگرد قضائى خواند. از آن پس حسينيان كمتر در صحنه حاضر شد و ترجيح داد همچون دوست و يار ديرينش على فلاحيان، سكوت پيشه كند تا زمستان بگذرد.
و حالا ظاهرا زمان بازگشت فرا رسيده است. او جمعه گذشته با حضور در نماز جمعه تهران به عنوان سخنران پيش از خطبه ها، بار ديگر وارد ميدان شد. حسينيان كه به مناسبت پنجاهمين سالگرد مرگ نواب صفوى سخن مى گفت: دراظهارات تازه اى دامنه تحريف تاريخ را تا چندين دهه گذشته گسترش داد و محمد مصدق را به «ناجوانمردى» متهم كرد. او جبهه ملى را نيز در اين ناجوانمردى سهيم دانست و گفت: «اعضاى جبهه ملى با اين عمل ناجوانمردانه در حق فداييان كه بيشترين نقش را در رسيدن آنها به قدرت داشتند، پيمان شكنى كردند.»
اول خمينى، حالا مصدق
وقتى چندى پيش محمد تقى مصباح يزدى و محسن غرويان در سخنانى همزمان درباره ايجاد حكومت اسلامى و قصد آيت الله خمينى بر تشكيل چنين حكومتى سخن گفتند، كمتر كسى فكر مى كرد در روز هاى آينده دامنه اين اظهارات به دهه هاى دورتر نيز گسترش يابد. اما حسينيان كه در جريان قتل هاى زنجيره اى نيز با متهم كردن خاتمى و نزديكانش توانسته بود از فشار بيشتر بر دوست ديرينش على فلاحيان جلوگيرى كند، اين بار براى جلوگيرى از افزايش فشار بر استاد خود، محمد تقى مصباح يزدى، انقلاب مشروطه، نهضت ملى شدن صنعت نفت و حضور ملى گراها در مجلس شانزدهم شوراى ملى را هم به حساب نيروهاى «مذهبى» گذاشت.
حسينيان هم چنين گفت: «پنجاه سال قبل دژخيمان پهلوى فدائيان اسلام را به جرم حمايت از اسلام به شهادت رساندند، در تاريخ ما نيروهاى مذهبى به دليل عمل گرايى بيشترين تلاش را در جهت آزادى ايران انجام داده اند. اما به دليل كم كارى در نگارش تاريخ نقش آنها مغفول مانده است.» او در ادامه افزود: «انقلاب مشروطه به دست نيروهاى مذهبى و با مهاجرت صغرا و كبراى علما شروع و به پيروزى رسيد و نهضت ملى شدن صنعت نفت نيزمرهون زحمات و نتيجه تلاش و جهاد نيروهاى مذهبى بود. اما به علت كم كارى در نگارش تاريخ، نقش آنان براى نيروهاى مذهبى كمتر مشخص شده و آگاهى كمترى نسبت به آن در جامعه وجود دارد.»
حسينيان در واقع از فداييان اسلام سخن مى گفت: «فداييان اسلام بيشترين نقش را در ملى شدن صنعت نفت داشته اند و اين حرف شايد براى بسيارى تعجب انگيز باشد زيرا نگارندگان قلم به دستان دشمنان بوده اند و عمداً از نوشتن نقش نيروهاى مذهبى غفلت كرده اند.»
وى در مورد حضور ملى گراها در مجلس شانزدهم گفت: «آيت الله كاشانى بعد از تبعيد به لبنان طى نامه اى به نواب صفوى، ۱۲ نفر از نيروهاى ملى را معرفى مى كند تا فدائيان اسلام براى انتخاب شدن آنها تلاش كنند، براى نواب اين سئوال پيش مى آيد كه چگونه نيرويى كه براى برقرارى حكومت اسلامى در حال تلاش است، از افراد ملى گرا كه چندان دلشان براى دين نمى تپد، حمايت كند و به همين دليل نامه اى به آيت الله كاشانى مى نويسد كه چگونه از اين افراد حمايت كنيم؟ و كاشانى جواب مى دهد چون ما مردان سياسى و كارآزموده نداريم، از اين نيروها بايد حمايت كنيم تا در طول تاريخ مبارزاتمان رجال سياسى را تربيت كنيم.»
وى سپس درخصوص نقش روحانيون در ملى شدن صنعت نفت، اظهار داشت: «آيت الله كاشانى از سال ۱۳۲۲ كه در بازداشت بود، گفتند اگر از زندان آزاد شوم اجازه نخواهم داد يك قطره نفت به انگليسى ها داده شود كه اين مسأله در تمام خطبه هاى نماز عيد قربان و عيد فطر ايشان با شعار نفت ايرانى، براى ايرانى وجود دارد [مطرح مى شد] و اين شعارى بود كه براى اولين بار توسط ايشان داده شد. كاشانى بعد از اينكه از تبعيد لبنان برگشت اعلام كرد كه اولين مسأله ما ملى كردن نفت است و بيانيه اى صادر كرد كه اين بيانيه توسط مصدق در صحبت هاى قبل از دستور قرائت شد.»
حسينيان در ادامه ضمن متهم كردن دكتر محمد مصدق به طرفدارى از قرارداد هاى نفتى، گفت: «مصدق معتقد بود كه قرارداد نفت طرفينى است و نمى توان قرارداد طرفينى را يك طرفه فسخ كرد كه با تلاش آيت الله كاشانى و حمايت نيروهاى مذهبى، مراجع محلى و آيات قم اين شعار به خواست عمومى تبديل شد و علماى مختلف از جمله سيد محمدتقى خوانسارى، آيت الله محلاتى در شيراز، باقر رسولى در شيراز و ساير علما در سرتاسر كشور در حمايت از كاشانى و ملى شدن صنعت نفت اطلاعيه صادر كردند و اين خواست و شعار را به خواست عمومى جامعه تبديل كردند و تا اوايل شهريور ۲۹ ميتينگ هاى مختلفى در سرتاسر كشور به رهبرى روحانيون و در اين خصوص برگزار شد كه مصدق هم به اين موج بزرگى كه ايجاد شده بود، پيوست و از طرفداران ملى شدن صنعت نفت شد و عقيده خود را عوض كرد.»
حسينيان با بيان اينكه نيروهاى ملى و نيروهاى مذهبى تنها مانع ملى شدن صنعت نفت را رزم آراء مى دانستند، گفت: «به همين دليل در منزل آقايى، يكى از تجار متدين تهران جلسه اى بين نيروهاى ملى، نواب صفوى و فداييان اسلام برقرار شد و نواب از مليون قول گرفت اگر تنها مانع را از سر راه بردارند، آنها هم احكام اسلامى را اجرا كنند كه اعضاى جبهه ملى متعهد شدند در صورت به قدرت رسيدن، اولين كارشان اجراى قوانين اسلام باشد.»
وى افزود: «نيروهاى ملى گرا با تلاش نيروهاى مذهبى به مجلس راه يافتند و بعد از آن مصدق به قدرت رسيد، فداييان اسلام توقع داشتند جبهه ملى به وعده هاى خود عمل كند اما اين گونه نشد و مصدق دستور دستگيرى نواب را صادر كرد، نواب تا اواخر حكومت مصدق در زندان ماند و فداييان اسلام هر چه تلاش كردند، در دادگسترى و زندان متحصن شدند و خليل طهماسبى را به ملاقات مصدق فرستادند تا نواب را آزاد كند، فايده اى نداشت و مصدق به طهماسبى گفته بود كه به شرطى نواب را آزاد مى كنم كه به سوى مسجد برود و در سياست دخالت نكند».
تحريف در تاريخ ايران، بى سابقه نيست، اما اين بار اظهارات محمد تقى مصباح يزدى، محسن غرويان و روح الله حسينيان دور تازه اى از تحريف را در تاريخ ايران گشوده است. ظاهرا براى برقرارى حكومت اسلامى به جاى جمهورى اسلامى، بايد تاريخ تازه اى ساخته شود. تاريخ سازى جديدى كه از تحريف انقلاب اسلامى شروع شده و فعلا به دوران مصدق و عصر مشروطه رسيده است. چرخ تاريخ را تا كجا مى توان به عقب برد؟

دكتر مصطفى الموتى
سرنوشت شگفت انگيز يك قاضى عالى مقام
عبدالعلى لطفى كه تيمورتاش را محاكمه كرد و
در آخرين روزهاى زندگى از طرف قضات اخراجى مضروب شد
002967.jpg
الموتى
يكى از قضات شجاع دادگسترى ايران كه روزگارى شهرت داشت و از سخت گيرترين قضات دادگسترى بود و هر پرونده اى كه زير دستش مى رفت هيچگونه ارفاق و ترحمى از او ديده نمى شد و همگان از سختگيرى هاى او در ترس و لرز بودند عبدالعلى لطفى نام داشت كه در سال ۱۲۶۰ شمسى در تهران متولد شد و بعد از تحصيلات مقدماتى به نجف رفت و علوم معقول و منقول را طى كرد و به درجه اجتهاد رسيد. در سال ۱۲۸۸ شمسى كه ميرزاحسن خان مشيرالدوله وزير دادگسترى وقت شالوده عدليه نوين را مى ريخت عده اى از دانشمندان حقوق اسلامى را به عدليه دعوت كرد كه از آن تاريخ شيخ عبدالعلى لطفى لباس قضاوت بر تن كرد. سلسله مراتب قضائى را طى كرد تا در زمان وزارت دادگسترى او رئيس شعبه ديوان كيفر شد و پس از چندى رياست دادگاه هاى ديوان كيفر به او سپرده شد.
شيخ عبدالعلى لطفى كه لباس آخوندى را كنار گذارده بود در حقيقت لباس قضاوت را آن هم با خشونت بيش از اندازه بر تن كرده بود و در همين سمت بود كه مرد مقتدرى چون تيمورتاش را محاكمه كرد و ابرمردى كه روزى در ايران غير از صداى رضاشاه و تيمورتاش صداى ديگرى به گوش نمى رسيد و قدرت تيمورتاش همه را به لرزه انداخته بود. در جلسات محاكمه آنچنان از او زهر چشم گرفت كه بى اختيار اشكش سرازير مى شد و سرانجام هم وزير مقتدر دربار پهلوى را محكوم كرد.
از آن زمان لطفى از قضات معتبر و سختگير شناخته شد كه به رياست استيناف خراسان منصوب گرديد. ولى در اين سمت نتوانست قدرت خود را به اثبات برساند و از قرار معلوم به علت نزديكى با اسدى نايب التوليه خراسان بر اثر تبانى استاندار و رئيس شهربانى خراسان پاى اين قاضى مقتدر را هم به ميان كشيدند كه نه تنها از كار بركنار شد بلكه مدتى هم به زندان افتاد. ولى در كوتاه مدت معلوم شد عليه او پرونده سازى شده است و با آزادى از زندان رئيس كل بازرسى دادگسترى شد و بعد مديركل ثبت اسناد و املاك و سپس رئيس كل دادگاه هاى استان مركز گرديد و سپس به رياست يكى از شعب ديوان كشور منصوب گرديد.
وقتى دولت رزم آراء قدرت را به دست گرفت و بوذرى وزير دادگسترى شد لطفى را به رياست دادگسترى خراسان منصوب نمود كه از قبول اين شغل استنكاف كرد و اين اقدام را خلاف قانون اساسى و استقلال قضات دانست و عليه وزير دادگسترى اعلام جرم كرد و با مخالفت شديدى كه در مجلسين و افكار عمومى عليه حكومت رزم آراء وجود داشت اعلام جرم لطفى در مجلسين مورد بحث قرار گرفت و سرانجام وزير دادگسترى مجبور شد كه حكم صادره را لغو كند.
با اين ترتيب بار ديگر لطفى قدرت خود را در دادگسترى به اثبات رسانيد و وقتى هم دكتر مصدق نخست وزير شد او مشير و مشار او بود و به وزارت دادگسترى منصوب شد و با استفاده از اختيارات دكتر مصدق دست به تصفيه قضات زد و عده از قضات را بركنار و همچنين وكلاى دادگسترى را شروع به تصفيه كرد و عده اى از جمله پروانه وكالت فرزند خود را لغو كرد. عجب ترين كار لطفى اين بود كه ميرزا شفيع جهانشاهى رئيس ديوانعالى كشور و جمال اخوى دادستان كل را كه از معتبرترين قضات دادگسترى ايران بودند بركنار نمود و محمد سرورى را به رياست ديوانعالى كشور و حشمت الله قضائى را به دادستانى كل منصوب نمود. تا آخرين روز حكومت مصدق با نخست وزير همكارى نزديك داشت به همين جهت بعد از سقوط حكومت مصدق او را هم به بند كشيدند و سرتيپ آزموده دادستان ارتش او را مورد حمله قرار داد و مطالبى بين آنها رد و بدل شد كه اهميت زيادى دارد.
لطفى در مرحله بازجوئى چنين گفت:
(در دولت ما دو جور سياست داشتيم. يك نوع امور سياسى كه در هيأت دولت مطرح مى شد مثل نفت و رفراندوم و امثال آن كه من شريك بوده و مسئول هستم و يك سياست خارج از هيأت دولت كه مربوط به نهضت ملى بود كه مربوط به رئيس دولت بود كه هميشه گروه هاى مختلف در اطاق انتظار ايشان بودند كه از آن به كلى بى اطلاع هستم. من با اين كه وزير دادگسترى بودم تا آن زمانى كه سپهبد زاهدى در راديو اعلام كرد كه من برحسب امر و فرمان همايونى نخست وزيرم از جريان مطلع نبودم و آن وقت فهميدم كه اعليحضرت دكتر مصدق را معزول و زاهدى را نخست وزير كرده اند. ايشان هرگز درباره فرمان عزل خود مطلبى نگفتند. من از آن تاريخ ديگر خود را معاف از خدمت مى دانستم. من كارهايم با روش اخلاقى ايشان جور نبود زيرا مكرر و زياده از حد توهيناتى كردند و من خون جگر خوردم. مِن جمله به ايشان گزارش داده بودند كه ديوان جنائى عميدى نورى را كه توقيف بوده رها كرده است. وقتى وارد اطاق ايشان شدم با عصبانيت به من پريدند كه ديوان جنائى عميدى نورى را آزاد كرده گفتم عميدى نورى در ديوان جنائى پرونده ندارد كه آزاد شده باشد، با عصبانيت فرمودند من الان معلوم مى كنم. افشار طوس گفت عميدى نورى در توقيف فرماندارى نظامى است به ديوان جنائى مربوط نيست. به ايشان گفتم اجازه بدهيد از اين پست استعفاء كنم، اشك از چشمان ايشان جارى شد و گفت ببخش كه اينطور شد.)
دكتر مصدق در پاسخ گفت در مدت وزارت به آقاى لطفى كمال اعتماد را داشتم اگر نه مجبور نبودم كه با ايشان كار كنم.
لطفى گفت: «من در حضورشان صريحاً عرض مى كنم. يك شخص فوق العاده عصبانى و بى گذشت هستند كه نظير آن را نديدم. فكر كردم اگر بدون رضايت ايشان و جلب خاطرشان استعفاء بدهم به ايشان برخواهد خورد و بعد ديگر كارى به من رجوع نمى كند و من هم يك شخص بى بضاعت هستم ادامه زندگى من مشكل خواهد شد و از طرفى قضات سلب صلاحيت شده وقتى كه بفهمند من از كابينه اخراج شده ام ميريزند و مرا مى كشند و اين قطعى شد براى من كه آقاى دكتر مصدق بى اندازه سوءظنى هستند و احتمال قوى مى دادم كه اگر بدون جلب رضايت ايشان استعفاء بدهم ايشان فوراً سوءظن پيدا كرده و به همه مى گويند كه فلانكس جاسوس درآمد. ايشان فوق العاده زود باور هستند و به گزارشات رفقايشان خيلى اعتماد داشتند، گزارش ها در مزاج ايشان مؤثر مى شد. آن طورى كه ايشان به دكتر فاطمى اعتماد داشتند، و توجه مى كردند به من و بعضى ديگر از وزراء اعتماد نداشتند. ليكن آن جيك و بوك ها چه بود من خبر نداشتم. مى ديدم بنده را سر وقت احضار مى كنند، آن وقت دكتر فاطمى بعد از من وارد مى شد، مى رفت يك ساعت بلكه بيشتر در اطاق بود، وقتى من مى رفتم كار من بيش از ده دقيقه نبود.»
دكتر مصدق گفت: ايشان از قضات عاليمقام دادگسترى هستند كه به پاكى و درستى مشتهر هستند. از ايشان گله دارم كه فرمودند به ايشان اهانت كرده ام. در حالى كه از ايشان معذرت خواستم، ديگر جا نداشت با يك دكتر مصدق افتاده اينطور رفتار كنند، ما بايد قدر ايامى را كه با هم كار كرديم بدانيم. ولى فرمان ملوكانه را هر يك از وزراء كه به دفتر من آمده اند ديده اند ولى آقاى لطفى چون نيامدند نديدند.
عبدالعلى لطفى مدت يكسال در زندان به سر برد و اين مرد مقتدر در دادگاه در مقابل آزموده خيلى ضعف به خرج داد و به روش مصدق و طرز كارش ايراد گرفت و همين تغيير روش موجب گرديد كه مورد عفو قرار گرفته از زندان آزاد گردد ولى ديگر اين لطفى آن لطفى معروف نبود كه همه از برخورد با او دچار ترس مى شدند.
عبدالعلى لطفى تدريجاً دچار ضعف و بيمارى شد و در خانه كوچك خود در تجريش در بستر به سر مى برد. تا اين كه يكروز عده اى از قضات و وكلاى دادگسترى ظاهراً براى عيادت به ديدن او مى روند و از قرار معلوم قضات و وكلائى بودند كه وسيله لطفى بركنار شده بودند. وقتى با لطفى بيمار و رنجور روبرو مى شوند ناجوانمردانه اين پيرمرد افتاده را به شدت مى زنند و مجروح مى كنند كه حتى تصورشان اين بود كه لطفى مرده است كه دست از سر او برميدارند ولى با كمك همسرش به بيمارستان مى رود و ديگر تا آخر عمر با بيمارى و عزلت در خانه خود به سر مى برد تا اين كه در سال ۱۳۳۵ زندگى را ترك گفت و هيچگونه يادبودى برايش برگزار نگرديد.
اين بود سرگذشت مردى كه روزى همه از برخورد با او و از سختگيرى هايش در كار قضائى در وحشت بودند و در آخرين روزهاى عمر رنجور و ناتوان و مضروب و مجروح زندگى را ترك گفت. ولى لطفى از قضاتى بود كه همه به درستكارى او اعتراف دارند و هرگز هيچگونه لغزش مالى از او ديده نشد.

پروفسور احمد شفائى
قيام افسران خراسان و سى و هفت سال زندگى در شوروى
ديگر از قضاياى مهم سال ۱۹۵۶ جريان محاكمه ميرجعفر باقروف ديكتاتور معروف آذربايجان در همان مقر حكمرانى او، يعنى شهر باكو بود. اين محاكمه البته بيشتر جنبه نمايشى داشت. براى محاكمه او نيز دادستان كل اتحاد شوروى (رودنكو) كه بزرگترين شخصيت قضائى كشور است و از طريق انتخابات عمومى مردم شوروى برگزيده مى شود از مسكو به باكو آمد. خود اين حركت نمايانگر اهميت ويژه اى بود كه خروشوف براى اين محاكمه و جنبه هاى تبليغى آن قائل بود. دو نفر داور نظامى نيز هيأت دادگاه نظامى را تشكيل مى دادند. حتى كرسى هاى قضاوت را نيز براى داوران از مسكو آوردند. محاكمه دوازده روز تمام طول كشيد. علاوه بر باقروف كه متهم رديف يك بود، پنج نفر ديگر نيز از «سگان قلاده اى» او (خودش اين را اظهار كرد، آنها را «سگان قلاده اى» خود ناميد، شايد بتواند جرم آنها را تخفيف دهد) نيز محاكمه شدند. يكى از اين سگان قلاده اى نيز همان ژنرال سليم آتاكيشى يف معروف بود كه قبلاً نيز نام او را برده ام.
خروشوف با اين محاكمه مى خواست ثابت كند كه دوران شخصيت پرستى در همه جاى شوروى پايان گرفته و از اين به بعد دموكراسى در كليه شئون كشور حاكم خواهد بود.
به راستى نيز از آن به بعد آزادى نسبى در همه جا احساس مى شد. ديگر آن اختناق دوران استالينى و بريا- باقروف در كار نبود. مردم حق داشتند در برخى امور اظهارنظر نمايند و دل خوش دارند كه به دموكراسى موعود رسيده اند. در روزنامه ها نيز گاهى انتقادات نسبتاً شديد به خطاكارى ها، تخطى ها، انحرافات، رشوه گيرى ها و دزدى ها ديده مى شد. جريان برخى از محاكمات نيز گاهى در ستون جرايد به چشم مى خورد.
در جريان محاكمه باقروف فجايعى كه آن مرد طى ساليان دراز حكمروائى مطلق خود انجام داده بود كاملاً اثبات و برملا گرديد. او تمام مخالفان خود را كه بالغ بر چهارده هزار نفر بودند (در مقياس جمهورى كوچك ۶-۵ ميليونى) از بين برده بود و به اصطلاح خود آنها را «بى ضرر» ساخته بود. براى دستگيرى و تعقيب مخالفان فقط امضاى سه نفر كافى بوده است. جريان شكنجه هاى موحش در بازداشتگاه هاى «كا. گ. ب.» و بعد نيز در دوران زندانى بودن در سيبرى به تفصيل و با ذكر شواهد انكارناپذير گفته شد. چگونگى اعتراف گيرى، نوع «اعترافات» كه غالباً «جاسوسى» بوده، وحشيگرى هاى شكنجه گران، شكنجه هاى حضورى خود باقروف ساديست، همه و همه به تفصيل ذكر شد. صحنه هاى دلخراشى در سالن دادگاه تصوير مى شد كه گاهى برخى از تماشاچيان از شدت وحشت غش مى كردند.
جالب اينجاست كه دادستان كل كشور- رودنكو اصرار داشت كه صحبت ها فقط تا ۱۹۳۸ گفته شود و جريان اشغال ايران از طرف ارتش شوروى و به خصوص وقايع آذربايجان در دوران حكومت دموكراتها در دادگاه مطرح نگردد. معهذا شهود دادگاه غالباً ضمن صحبت از فجايع باقروف و آتاكيشى يف و ديگر همدستانش گوشه هائى از وقايع آذربايجان را نيز بازگو مى كردند. در همين دادگاه گفته شد كه برنامه حكومت ملى قبلاً توسط خود باقروف، به همراهى محمد سعيد اردوبادى و ميرزا ابراهيموف طرح ريزى شده، به نظر استالين رسيده و او دستور اجرا داده است. دزدى ها و رشوه خورى هاى آتاكيشى يف نيز از خلال گفته ها درز مى كرد. گفته شد كه پس از فرار دموكراتها هم او بوده است كه هداياى گرانبهاى زيادى از برخى فراريان (نظير محمدى وند) گرفته و در عوض به آنها امتيازاتى از لحظ مسكن و شغل داده است. همه اينها حقيقت مطلق بود و بر دلها مى نشست. مگر محمدى وند، همان ژاندارم سابق امتيازات كمى از ژنرال گرفت؟ او هم اينك نيز در وضع رفاهى بسيار عالى در باكو به سر مى برد.
شنيدن فجايع باقروف به منظور حكمرانى بلامعارض مو را بر اندام شنونده راست مى كرد. خود آن جلاد، همه اين اعترافات را مى شنيد و تصديق هم مى كرد و فقط گاهى مى گفت كه تصور مى كرده اين طرز كار درست بوده است و حالا معلوم مى شود كه اشتباه مى كرده. سگ هاى قلاده اى باقروف غالباً ساكت بودند، زيرا مى ديدند كه اربابشان مى كوشد بار گناهان آنها را تا سرحد امكان سبك تر سازد. باقروف تمام گناهان را خود به گردن مى گرفت و آنها را فقط مجريان دستورات مى دانست. شايد تخفيفى بر ايشان قائل شوند.
بالاخره دادگاه پايان گرفت. وقتى دادستان رودنكو حكم اعدام باقروف و سه نفر ديگر از همدستانش را اعلام داشت، باقروف در جواب گفت: در برابر جناياتى كه او مرتكب شده، تيرباران كافى نيست، بايد او را چهارپاره كنند.
اما آتاكيشى يف، سگ قلاده اى معروف باقروف و جلاد بى رحم، پس از شنيدن حكم ۲۵ سال زندانى با اعمال شاقه زارزار گريست.
به هر حال با محاكمه باقروف ظاهراً شخصيت پرستى نيز محاكمه و تيرباران شد. ولى مگر اين شخصيت پرستى ها را به اين آسانى مى شود از بين برد؟ مگر تا فرهنگى والاى انسانى به وجود نيايد مى شود جلو شخصيت پرستى را گرفت؟ مگر اين «شخصيت» ها خودشان خود را مى سازند؟ مگر اينها خود به خود به وجود مى آيند؟ هرگز! هرگز! من شخصاً در آذربايجان سالها شاهد و ناظر بودم. يك مشت چاپلوس بى هنر، شارلاتان و حيله گر، دور رهبرى را مى گيرند، گفته هاى او را «داهيانه» قلمداد مى كنند، هر چه از دهان او درمى آيد آناً در همه جا منتشر مى سازند و... به تدريج از استالين و باقروف شخصيت هائى در حد خدا مى سازند. اينها واقعاً براى استالين مقام الوهيت قائل شده بودند. اينها انسان هاى چاپلوس و بى هنرى بودند كه هر كدام به نحوى سر از حلقه نديمان درآورده، لذايذ بيكران رياست و قدرت را چشيده بودند و ديگر به هيچ قيمتى حاضر نبودند از آن همه قدرت و لذت و شهوترانى چشم بپوشند. در مورد استالين عيناً چنين شد. عده اى از آنها در دوران مبارزات خونين استالين با رقباى سياسى اش پس از لنين، به نحوى از انحاء، تصادفاً يا ضرورتاً، در كنار او قرار گرفته بودند. اين عده خوب مى دانستند كه لنين موكداً با رهبرى استالين مخالفت كرده است. آنها بر اين راز مگو آگاهى داشتند، استالين نيز آنها را مى شناخت و نمى خواست آنها را طرد كند. آنها نيز چاره اى جز اين نداشتند كه «ثابت كنند» لنين دچار اشتباه شده است و استالين يگانه كسى است كه مى تواند بر مسند قدرت لنينى تكيه زند. البته پس از ان كه استالين با كمك همين اطرافيان بر مسند فرمانروائى مطلق تكيه زد، خود را به او نزديكتر و نزديكتر كردند و تا توانستند از «سجاياى» او سخن گفتند. آنها پس از آن كه از آن همه قدرت و رفاه افسانه اى برخوردار شدند، طبيعى بود كه هرگز مايل نبودند آن قدرت را از دست بدهند. اين بود كه هر چه در توان داشتند- و اين توان الحق زياد و بى حد و حصر بود- در راه ستايش «رهبر كبير مردم شوروى» به كار بردند. تا بالاخره امر را به خود استالين نيز مشتبه ساختند.
در مورد باقروف نيز همين جريان رخ داد و در دادگاه به تفصيل از آن صحبت شد.
بارى، خروشوف و اطرافيانش حملات بسيار شديدى را عليه پرستش شخصيت استالين در مقياس شوروى آغاز كردند. كنگره بيستم حزب كمونيست اتحاد شوروى نيز در اوائل سال ۱۹۵۶ از مبارزات ضد پرستش شخصيت، ترازبندى به عمل آورد و بر آنها صحه گذاشت.
ولى طولى نكشيد كه مجدداً همان چاپلوسان و يا چاپلوسان جديدترى از خود خروشوف، باز هم به همان دليل بى هنرى و فقدان فرهنگ والاى انسانى، «شخصيتى» جديد و نوظهور ساختند، او را قهرمان مبارزات ناميدند و باز نام خروشوف بر سر زبانها افتاد و سرتاسر شوروى از «نيكيتا سرگيه ويچ عزيز» حرف مى زد. كار چاپلوسى به جائى رسيد كه حتى در تصاوير خروشوف كچل و بى مو، رفته رفته براى او زلف گذاشتند. اين امر حتى مورد اعتراض خود خروشوف قرار گرفت و گفت: من كه موئى بر سر ندارم، چرا عكس من اين طور چاپ مى شود؟
دوران خروشوف زياد طول نكشيد. او مخالفان زيادى از قماش اطرافيان استالين براى خود تراشيده بود. ضمناً خودش نيز كم كم درباره اهميت خود مشتبه شده بود و خيال مى كرد واقعاً رهبرى بى نظير است. روزى دفتر سياسى بدون صدا و هياهو او را از مقام خود برداشت و به گفته راديو «بى بى سى» رهبر پر سر و صداى شوروى بى سر و صدا به كنار رفت.»
خروشوف به كنار رفت و طولى نكشيد كه از غصه دق كرد و مرد.
او را در قبرستانى نسبتاً عادى در مسكو دفن كردند و اين عمل نشانه تلافى كارى بود كه او نسبت به جنازه استالين نموده بود. دفن خروشوف در قبرستان عادى البته رمزى عجيب داشت كه غالب مردم فهميدند.
اين دفعه نوبت به لئونيد برژنف رسيد. لئونيد برژنف مدت نسبتاً طولانى ترى بر مسند قدرت تكيه زد. او ظاهراً قيافه دموكرات منش داشت، ولى در زير همان قيافه و به عنوان «دفاع از سوسياليسم» جنبش «دوبچك» و گروه موافق او را در چكسلواكى بيرحمانه سركوب نمود. باز هم زمينه اى مساعد در اختيار «شخصيت سازان» قرار گرفت. آنها برژنف را تا سرحد استالين بالا بردند و سراسر شوروى «لئونيد ايليچ عزيز» مى گفت. اما او در اواخر عمرش از بيمارى رنج مى برد، قدرت تكلم عادى را از دست داده بود. بالاخره نيز در ۱۰ نوامبر ۱۹۸۲ (۱۹ آبان ۱۳۶۱) درگذشت و يورى اندروپوف رئيس «كا. گ. ب.» شوروى به دبيركلى برگزيده شد. من البته از مبارزات داخلى دستگاه رهبرى حزبى بر سر قدرت اطلاعى ندارم و در اين زمينه چيزى نمى توانم بنويسم. در كتاب اسرار مرگ استالين جريان مبارزات ننگ آور موجود در داخل دفتر سياسى و هيأت رئيسه حزب با تفصيل كامل آمده است. كاسه ليسان نتوانستند از اندروپف شخصيت بسازند، بهتر بگويم «فرصت نيافتند»، زيرا دوران زمامدارى او بسيار كوتاه بود. عمرش وفا نكرد و پس از ۱۶ ماه در ۲۰ بهمن ۱۳۶۲ (۹فوريه ۱۹۸۴) درگذشت و كنستانتين چرننكو يار نزديك برژنف در رأس قدرت قرار گرفت. او ظاهراً آخرين بازمانده سالخوردگان بود. او نيز پس از سيزده ماه زمامدارى در ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ (۱۰ مارس ۱۹۸۵) درگذشت و ميخائيل گرباچف كه نسبتاً جوان است زمام امور را به دست گرفت.
خيلى حاشيه رفتم و خيلى به جلو دويدم.
براى آن كه اين فصل را كه مربوط به دوران اقامت در مردگان است به پايان برسانم و دوران اقامت در باكو را شرح دهم بايد كمى نيز از تلاشى كه به منظور گرفتن منزل در باكو كرده ام، بنويسم.
در شوروى منزل از طرف دولت در اختيار مردم گذاشته مى شود و آنچه به عنوان «كرايه» از آنها گرفته مى شود به قدرى ناچيز است كه حقيقتاً نيز نمى توان نام «كرايه» به روى آن نهاد. خود من در خانه اى كه داراى سه اطاق خواب بود (بدون سالن پذيرائى) سكونت داشتم. البته حمام و آشپزخانه و دستشوئى هم داشت. گاز لوله كشى و شوفاژ هم داشت. تلفن هم داشت. براى كرايه منزل، پول برق، گاز، آب، شوفاژ، تلفن سرويس و نظافت در ماه جمعاً ۱۶ روبل (در حدود ۱۶۰ تومان) مى پرداختم. اين رقم در مقايسه با كرايه منزل در تهران خودمان واقعاً باورناكردنى مى آيد. حالا بگذريم از اين كه در شوروى مخارج بهداشت و تحصيل تماماً مجانى است.
اينها البته ظواهر امر است، ولى هرگز نبايد تصور كرد كه واگذارى منزل به اشخاص مستحق به آسانى صورت مى گيرد. گرفتن يك منزل از دولت ممكن است سالها به طول انجامد. ولى نوكران و سرسپرده ها در نهايت سهولت به مقصود مى رسند.
گفتم كه پس از پايان دوران «سافخوز» ابتدا در «باغ سبز»، بعد در «باغ نوبل» و مجدداً در «باغ سبز» سكونت داشتم. دورى محل سكونت از محل كار تدريجاً عاملى زجر دهنده شد. واقعاً به تنگ آمده بودم. به خصوص كه مى ديدم بسيارى از نورچشمى ها و سرسپردگان به تدريج در شهر منزل مى گيرند و از مشقت راه طولانى راحت مى شوند. مدت سيزده سال تمام در فاصله ۴۰ كيلومترى باكو به سر بردم. بالاخره به ستوه آمدم و شروع به نامه نويسى كردم. نامه هايم به كميته مركزى حزب كمونيست آذربايجان مى رفت و متأسفانه ديدم كه كمترين تأثيرى هم ندارد. معلوم شد كه اين كميته فقط و فقط با نظر رهبران فرقه تصميم مى گيرد و آنها نيز به هيچوجه با من روى موافقتى، آن هم در يك چنين زمينه حياتى، نشان نخواهند داد. اين بود كه بالاخره شروع به نامه نويسى به مسكو و به شخص نيكيتا خروشوف نمودم. غافل از اين كه سيستم كار بر اين مدار متكى است كه نامه هاى مرا از مسكو به خود باكو برمى گردانند، تا به اصطلاح «نظر مسئولين مربوط جلب شود» و اين نامه ها نيز در همان شعبه كذائى «ارتباطات خارجى» بايگانى مى شود. نامه پشت نامه به خروشوف نوشته مى شد، ولى جوابى نمى رسيد. فقط قبض رسيد رسمى نامه ها كه البته با پست سفارشى مى رفت، برمى گشت و معلوم مى شد كه نامه ها واقعاً نيز به مسكو رفته است. اما از مسكو به كجا مى رفته، بر من معلوم نبود و بالاخره در اوائل ژانويه ۱۹۵۹ روزى رئيس همان شعبه، كه متأسفانه حالا نامش را ازياد برده ام، با تلفن به من خبر داد كه «شما بى جهت به مسكو نامه نفرستيد. اين نامه هاى شما همه برگشته است و در شعبه ما موجود است. هر وقت از روى صورت موجود در شعبه نوبت به شما رسيد. ما هم در باكو به شما منزل خواهيم داد.»
ديگر معلوم شد كه كميته مركزى حزب كمونيست آذربايجان و به طريق اولى رئيس شعبه ارتباطات خارجى آن كميته با رهبرى فرقه كاملاً همداستانند و تلاش من بيهوده است. فهميدم كه تا رضايت فرقه در كار نباشد محال است كه با واگذارى منزل در باكو به من موافقت شود. فرقه نيز بدون ترديد تن به چنين موافقتى نخواهد داد.
اما خوشبختانه خبردار شديم كه كنگره بيست و يكم حزب كمونيست اتحاد شوروى به زودى در مسكو گشايش خواهد يافت. فرصتى طلائى بود و نمى بايستى به هيچ قيمتى آن را از دست داد. موقع تعطيلات زمستانى دانشگاه هم بود. فوراً با خانم پيرزاده كه او هم در وضعيت من قرار داشت عازم مسكو شديم. نامه اى هم نوشتم و آن را مستقيماً به خروشوف رساندم (نامه ام را دكتر رادمنش كه خود در كنگره به عنوان مهمان شركت داشت، گرفت و برد.) طى اين نامه ام جمله اى بود كه مايلم عين آن را، البته از لحاظ مضمون، در اينجا نقل كنم، زيرا گوياى خيلى مطالب است. آن جمله تقريباً چنين بود: اگر سيزده سال شكنجه براى يك افسر انقلابى ايران كافى است، در اين صورت لطفاً اجازه فرمائيد به شكنجه او پايان داده شود.
خروشوف به مصطفايف دبير اول حزب كمونيست آذربايجان كه البته در آن موقع در مسكو بوده، دستور مى دهد كه در بازگشت به باكو فوراً به من و پيرزاده منزل بدهند.
ما موفق و پيروز به باكو برگشتيم. اطمينان داشتيم كه مصطفايف قادر نيست برخلاف امر خروشوف اقدامى كند. خوب به خاطر دارم كه چشم آذر پس از اطلاع بر جريان امر خيلى تلاش كرد كه از واگذارى منزل به من و پيرزاده ممانعت نمايد. «دليل» او اين بود كه اگر اين دو نفر كه در زمره مخالفين هستند در باكو منزل بگيرند، اين موفقيت باعث تجرى ديگر مخالفين خواهد شد. معهذا در ۳۰ آوريل ۱۹۵۹ منزلى داراى سه اطاق خواب با كليه وسائل آسايش مدرن در بهترين نقاط باكو به من و پيرزاده واگذار شد. اين منزل تا آخرين روز اقامتم در شوروى مورد استفاده ام بود.
فوراً با كمال مسرت اسباب كشى كردم و به باكو منتقل شدم. از آن به بعد نيز زندگى من در باكو آغاز شد. تصور مى كنم جو سياسى حاكم بر كنگره بيست و يكم و نيز رد پيشنهاد رهبران جمهورى مبنى بر تبعيد ۱۱ نفر از ما به سيبرى از سوى كنگره بيستم و شايد هم برخى ملاحظات ديگر زمينه مساعدى براى ابراز كمك فراهم ساخته بود. واگذارى منزل نيز به ما دو نفر صرفاً جنبه دلجوئى داشت.

اتابك فتح الله زاده
در ماگادان كسى پير نمى شود
من اجازه سخن خواستم و جواب دادم كه من روزنامه كيهان را خواندم ولى روزنامه پخش نكردم. اكبرى اين روزنامه را از خانه من برداشت. اين كه او اين روزنامه را به چه كسى داده است، از خودش بپرسيد، با اين اشاره به او فهماندم كه شما كه او را خوب مى شناسيد. گفتم در ثانى من به عنوان يك ايرانى حق دارم روزنامه هاى كشورم را چه مخالف و چه موافق بخوانم. مگر خود لنين كه در غرب مهاجر بود روزنامه هاى موافق و مخالف را نمى خواند؟ پس لنين هم ضد كمونيست بود؟
خاركوف گفت: «به لنين توهين نكن». جواب دادم: «كجا به لنين توهين كردم؟ من از زندگى سياسى لنين حرف مى زنم. اين كه مرا براى پنبه چينى به مرز افغانستان فرستادند، من چه گناهى دارم؟ مگر من به مسئولين دستور دادم كه مرا براى چيدن پنبه به مرز افغانستان بفرستند؟ من اصلاً خبر نداشتم كه آنجا نزديك مرز افغانستان است. من هم مانند ديگر دانشجويان پنبه چيدم و بيمار شدم. يكى از علل بيمارى من اين بود كه نزديك ده سال در ماگادان بى گناه در سرماى ۴۰ تا ۶۰ درجه زير صفر كار كرده بودم و بعد هنوز بدنم جان نگرفته بود كه بايد در ۵۰-۴۰ درجه گرما بى پول و مجانى كار مى كردم. ما مثل اسب و گاو روى زمين لخت طويله دراز مى كشيديم. از حمام، توالت و صابون خبرى نبود. مگر من به هنگام پنبه چينى سخنرانى و انتقاد غير واقعى كردم؟ شما كه كمونيست هستيد، چرا از انتقادات صادقانه من رنجيديد؟» پس از مدتى بحث، سرانجام خاركوف گفت: «آخرين توصيه من به تو اين است كه مواظب خودت باشى و در ضمن فراموش نكن كه تو هنوز در آن پرونده جاسوسى تبرئه نشده اى!» من شوكه شدم. از او پرسيدم: «چطور تبرئه نشده ام؟» او گفت: «در آن كاغذ كه در الگن اوگل به تو دادند، كلمه تبرئه نيست.» من اصلاً در فكر و به ياد چنين چيزى نبودم و مثل اين بود كه آن پدر سوخته كك در تنم انداخت. سرانجام با همين تهديد مرا مرخص كرد.
وقتى به خانه آمدم بى درنگ به سراغ آن كاغذى رفتم كه در الگن اوگل به من داده بودند. همسرم ديد كه پريشان احوال هستم، پرسيد: «ترا چه شده است؟» پاسخى ندادم و او مرا به حال خود رها كرد. سرتان را به درد نياورم، كلمه به كلمه آن مدرك را ترجمه كردم و ديدم كه كلمه تبرئه در آن نيست. در ترجمه چنين آمده بود: «پرونده جاسوسى شما با ماده شماره ۵۴ ثابت نشد. پرونده بسته مى شود. شما آزاد مى شويد.» من همان شب در نامه اى به دادگاه نظامى مسكو نوشتم كه كلمه تبرئه در حكم آزادى من نيست. پس از چندى جواب نامه آمد. پس از ذكر مشخصات و شماره پرونده من نوشته بودند كه «عطاءالله صفوى تبرئه شد، زيرا كه جاسوسى وى ثابت نشد.»
بار اول قبل از نطق خروشچف بود كه خاركوف مرا تهدد كرده بود. نطق تاريخى خروشچف پس از مرگ استالين در كنگره بيستم حزب كمونيست شوروى دنيا را تكان داد. او اولين كسى در جامعه شوروى بود كه چهره حكومت استالينى را به خوبى فاش كرد. گرچه خروشچف در دوره استالين دبير اول حزب در جمهورى اوكراين بود و جنايات فراوانى در دوره او به وقوع پيوست، اما با اين همه او با افشاگرى هايش خدمت بزرگى به بشريت كرد. گويند روزى همسر استالين با شوهرش بگومگو مى كند و مى گويد همه از تو ناراضى هستند و تنها كسى كه احمقانه از تو دفاع مى كند خروشچف است. اتفاقاً همين مسأله سبب ارتقاى خروشچف در حزب كمونيست شوروى مى شود. من نطق كامل خروشچف را كه در روزنامه ايزوستيا خواندم، زير آن قسمت هائى كه افشاى جنايات استالين و بريا و قتل ها و كشتارها بود با قلم سرخ خط كشيدم. در آن سال ها هر روز ده ها نفر از تيرباران شدگان را كه از سران حزب كمونيست بودند اعاده حيثيت مى كردند. (تبرئه پس از مرگ!) ده ها هزار استخوان تيرباران شدگان و قربانيان كشتارهاى جمعى را در سراسر شوروى از گورهاى جمعى درآوردند. من روزنامه حاوى نطق خروشچف را برداشتم و به طرف كا.گ.ب. رفتم. منتظر ماندم تا خاركوف از اتاقش بيرون آمد. به طرفش رفتم، سلام كردم و گفتم: «بفرما، ضد كمونيست و مخالف حكومت شوروى را پيدا كردم!» پرسيد: «كيست؟» گفتم: «رهبر حزب كمونيست شوروى، رفيق خروشچف!» او نگاهى به من كرد و گفت: «مى دانم. همه اش را خواندم.»

صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •