* «بررسى كتاب تهران»، به نظر مى رسد كه پس از انشعاب از انتشارات «فرزان روز» و كسب «استقلال»، توانسته سر و سامان شده اى به كار خود بدهد. نخستين شماره از چهارمين سال انتشار فصلنامه كه اينك پيش روى ماست، ثمره سر و سامان تازه را بازمى تاباند.
در بخشى ويژه از اين شماره به چيزى پرداخته شده كه رسيدن به آن هدف اصلى فصلنامه و نشريات مشابه ديگر است: نقد واقعى ادبى و هنرى. از زمانى كه مقوله نقد به معناى امروزين آن وارد ادبيات ايران شده، بلبشوى غريبى پديد آورده بى آن كه توانسته باشد خود را درست بشناساند و معيارهاى خود را بقبولاند و رواج دهد. آن چه در واقع رواج يافته است ناشى از يك سوءتفاهم است. بدگوئى و تخريب و تخطئه غالباً جاى نقد نشسته است. جالب آن است كه بسيارى از ناقدان كه در تئورى، اينگونه واكنش ها را خلاف شأن نقد مى دانند، پايشان كه به ميدان عمل مى رسد، همان كارى را مى كنند كه نكوهش مى كنند! مشكل ديگرى نيز وجود دارد. همان قدر كه ناقدان، نقد ناشناسند، نقد شوندگان نيز نقد ناپذيرند! نتيجه آن است كه در ايران ما نقد واقعى، چون اكسير، كمياب است. گاهى نيز كه پيدا مى شود، جدى گرفته نمى شود؟ در چنين شرايطى، پرداختن به «نقد» تا زمانى كه فهم و دريافت و پذيرفته شود از ضرورت هاست. «بررسى كتاب تهران نيز اين ضرورت را دريافته و علاوه بر انتشار مقالاتى در زمينه هاى مختلف مربوط به نقد، نمونه هائى از «نقدهاى بايسته درگذشته» را نيز در پى آورده است تا گفته باشد كه نقد واقعى اگر كمياب است، ناياب نيست.
-در ديباچه فصلنامه، ساده ترين تعريف نقد ادبى را از زبان «هرمز همايون پور» مى خوانيم:
«باز نمودن ارزش يك متن، روشن كردن نقاط ضعف و قوت آن و بازنهائى مقام و موقع آن در ميان انواع (ژانرهاى) مربوطه...» چنين نقدى است كه «خواننده را راهنمائى مى كند» و «رابط او با خالق اثر» مى شود. به گفته همايون پور» نقد امروزين جايگاه مبادله فكر و ارزش هاى علمى و نظرى است» و «منتقد مدعى و... هرزه درآ ممكن است دل عده اى را خنك مى كند و يا در سطح ژورناليسم از نوع مبتذل، جماعتى را نخنداند...؟ ولى كارش هرگز اثرگذار نيست و در زمانى كوتاه فراموش خواهد شد.
*
*نخستين مقاله را در بخش ويژه نقد مى خوانيم از «سيروس پرهام» كه پنجاه سال پيش كتابش با عنوان «رئاليسم و ضد رئاليسم در ادبيات» تأثيرى شگرف در جامعه روشنفكرى ايران نهاده بود.
عنوان اصلى كتاب البته «تحليل ماركسيستى ادبيات» بوده كه چون نتوانسته از «زير تيغ سانسور» عبور كند، تغيير نام داده و پرهيز كارى هاى خود سانسورى نام پرهام را نيز به «دكتر ميترا» تبديل كرده بود!
پرهام در شرحى كه به مناسبت پنجاه سالگى «كتاب» تأثيرگذار خود مى دهد، اشاراتى گويا به نقد و ناقد واقعى دارد. به گفته او ناقد مسئوليتى دوگانه دارد. هم در برابر «هنرمند» و هم در برابر خواننده. «تكيه گاه اصلى او واقعيت هاى درونى و ساختارى اثر مورد نقد و بررسى است و آشكار ساختن پيوندهاى نهفته آنها با يكديگر و با اوضاع و احوال اجتماعى زمان پديد آمدن شان» به اين ترتيب نقد ادبى و هنرى، برخلاف نقدهاى علمى» تاريخى و اقتصادى، «با اوضاع اجتماعى و فرهنگى روزگار خود سر و كار دارد.»
-پرهام، در عرصه نقد از پيروان شيفته «گئورگ لوكاچ» است و چون او فرضيه «هنر براى هنر» را باطل مى داند: «خودكامگى مطلق هنر» يك پندار و توهم باطل است.
سيروس پرهام مقاله خود را با تكه اى از ديباچه اى كه بر يكى از چاپ هاى بعدى «رئاليسم و ضد رئاليسم در ادبيات» نهاده، به پايان مى برد كه ارزش بازخواندن دارد:
- «در اين دوران دگرگونى پر شتاب ارزشها، ارزش پايدار در بيدار ماندن است، چشم و گوش را بازنگهداشتن، جستجو كردن و بى دروغ و ريا گفتن و بازگو كردن، به نواله اى دست آموز نشدن و به افيونى در خواب نرفتن...»
ناقدان ژدانفى!
* «عبدالعلى دستغيب» از ناقد آنِ معروف ادبى امروز، بخشى از خاطرات دوران نويسندگى خود را شرح مى دهد تا به قول خودش «راه هاى آزموده شده نقد ادبى» را به رهروان بنماياند. او مى گويد نخستين درس نقد نويسى را در واقع از «محمدعلى جمال زاده» ياد گرفته است. مطلبى نوشته بوده درباره جمال زاده- در مجله پيام نوين- و پاسخى از او دريافت داشته كه در لابلاى سپاس و قدردانى تذكراتى نيز داده بوده است. همين تذكرات سبب شده كه دستغيب از آن پس هر اثرى را كه مى خواهد درباره اش بنويسد، به تمامى بخواند و تا نفهمد چيزى ننويسد. از آن گذشته «سره را از ناسره متمايز كند» و نكته هاى مهم و حياتى را «از آن چه كه جزئى و عادى است جدا سازد» و «نيز در داورى درباره نويسنده و آثار او جانب احتياط را از هر لحاظ مراعات كند.»
كار در مجله پيام نوين، دستغيب را با شاعران و نويسندگان نام يافته آشنا مى كند. با نوشتن نقدهائى درباره شعرنو، راه به «راهنماى كتاب»، كه دكتر احسان يارشاطر آن را اداره مى كرد، پيدا مى كند. انتشار نقد ديگرى در راهنماى كتاب و درباره «باغ آينه» شاملو، درس هاى ديگرى را در پى مى آورد.
شاملو بسيار خشمگين مى شود و شمشير را از رو مى بندد! مطلب تند و تيزى عليه «ناقدان قلابى» مى نويسد و در ديدار حضورى نيز پرخاش مى كند كه «در اين مملكت نقد نمى نويسند، دشنام مى دهند. شعر را به وزن و قافيه مى شناسند و گاو را به شاخش! ...» دستغيب مى گويد با آن كه از رفتار شاملو «كله پا» شده ولى بسيارى از حرف هاى او را درست تشخيص داده و از آنها درس گرفته است. «شاملو در آن سال ها توانست كسانى مانند او را كه از دريچه معيارهاى شعر كلاسيك به شعرنو مى نگريسند، متوجه كند (كه) شعرنو فارسى نمود تازه اى است و سنجش آن نياز به ابزارهاى تازه اى دارد كه در «المعجم» و «معيار الاشعار» پيدا نمى شود. شاملو كليدى به دست خوانندگان شعرنو مى داد كه با آن مى توانستند رمزگشائى كنند!
-دستغيب سپس به فضاى تند چپ گرايانه آن سالها اشاره مى كند كه نمى گذاشت، نقد واقعى جائى براى رشد پيدا كند. «عيب كار او و كسانى مانند او.... آن بود كه به پيروى از «رئاليسم اجتماعى» و دستورالعمل هاى ژدانفى، دنيا را يا سياه مى ديدند يا سفيد» و ادبيات را متعهد و در خدمت طبقه كارگر و انقلاب، مى خواستند. در همين فضا بود كه احسان طبرى كه نوشته هايش الگوى همه نويسندگان چپ به شمار مى رفت، بوف كور هدايت را بى ارزش و زيان آور و در برابر «حاجى آقا» ى ضعيف او را بهترين آفريده اش معرفى مى كرد. دستغيب مى گويد هشدارهاى شاملو او را كه مى خواسته درباره هدايت بنويسد، از لغزش هاى رايج، در امان نگاه داشته است. با وجود همه اين احتياط ها، هيچگاه نتوانسته دشمنى نويسندگان و شاعرانى را كه مورد نقد قرار داده است، فرو بخواباند.
شاملو و رؤيائى، نقدهاى او را قبول نداشتند و او را نقد ناشناس و «بى سواد» به شمار مى آوردند. دستغيب مى افزايد در دهه چهل و پنجاه اين جدال ها دامنه دار بود و گاهى حتى كار به زد و خورد مى كشيد.» بعد به ياد مى آورد كشيده خوردن «براهنى» را از «رحمانى» در كافه فيروز و يورش آوردن موج نوئى ها را به سوى خود در شب شعر خوشه و در همان كافه فيروز به خاطر انتقاد از كتاب «بهرام صادقى»!....
و اما در برابر ناقدان يكسونگر و جانبدار در سال هاى چهل و پنجاه اندك ناقدانى را نيز مى توان يافت كه در كار نقد، معيارهاى زيبا شناختى و هنرى را در نظر داشتند. در صدر اينان مى توان از «پرويز خانلرى» ياد كرد «كه با نثرى شيوا تأليف هاى معاصران را در مجله سخن انتقاد مى كرد»... پس از او مى توان از عبدالحسين زرين كوب و غلامحسين يوسفى ياد كرد كه اگر چه به همان شيوه مى نوشتند ولى معيارهايشان به حدّ معناهاى آثار مدرن نمى رسيد!
*
نقد نو
* «فرزين عدنانى»، در مطلبى در فصلنامه، «معنا و مفهوم» را در نقد هنرى مورد بررسى قرار داده است. ابتدا نقد هنرى را تعريف مى كند كه «پژوهشى است روى متن، به منظور روشن كردن ابهامات و پيچيدگى هاى اثر و تشخيص ارزش هاى درونى آن». هنر واقعى از آن روى ماندگار مى شود كه «تفسير» پذير است و از راه تفسير پذيرى، «تعميق پذير» نيز هست. آفريده هائى از اين دست به دو جهت در آغاز با ذهنيت عمومى جامعه ناهماهنگى نشان مى دهند. اول به آن جهت كه نتيجه تجريد ذهن هنرمند است و دوم به آن سبب كه «آرايه هاى ساختارى و زبان ويژه هنرى» دارند. همين جاست كه حضور ناقدان را ضرورى مى سازد «تا با اينگونه آثار ارتباطى پژوهشگرانه پيدا كرده و به تفسير و تأويل آنها بپردازند...»
نويسنده سپس نمونه هائى از آفريده هاى حافظ، احمد شاملو، سهراب سپهرى و اخوان ثالث را مى آورد تا انگشت روى پيچيدگى ها و ابهاماتى بگذارد كه درك همگانى شعر آن ها را نيازمند نقد مى سازد.
نمونه اى كه از شاملو انتخاب شده اين است: «-بگذار بر زمين خود بايستم/ بر خاكى از بُراده الماس و رعشه درد... ». تفسير نويسنده اين است كه شعر «فرياد اعتراض آميزى است براى رسيدن به آزادى در سرزمينى كه ثروت هاى خانگى اش به تاراج مى رود و آلوده به رعشه درد است!» در شعر سپهرى: «مى دانم، سبزه اى را بكنم/ خواهم مرد»، نويسنده «مرگ سبزه را مرگ ارزش ها» تلقى مى كند و انگشت روى «پيوند انسانى شاعر با مجموعه هستى» مى گذارد كه «به زنده بودن در چرخه حيات معنا مى دهد.»
عدنانى، در پايان مقاله خود، در اهميت و ارزش نقد واقعى مى گويد: «ارتباط با آثار هنرى» نه تنها حواس مخاطب را تلطيف مى كند، سبب رشد و اعتلاى عقلانيت نيز مى شود كه موهبتى گرانقدر است. ممكن است تفسيرهاى گونه گون از آثار هنرى به نقطه مشتركى نرسد. ولى در عوض موجب گسترش تفكر و انديشه مى شود. - و «مخاطب را به همراه خود به حوزه هاى فراواقعى، تفكر برانگيز و در عين حال مفرّح مى كشاند.»
*
* دكتر رضا قنادان، حرف از زمانه ما مى زند و پاى «نقد نو» را پيش مى كشد، عنوان «نقد نو» براى نخستين بار بر كتابى نهاده شده بود كه در سال ۱۹۴۱ درباره آثار «تى. اس. اليوت» و «آى، وى، ريچاردز» در آمريكا انتشار داده بودند. مى دانيم كه اليوت يكى از پيشگامان مدرنيسم در اروپا به شمار مى رود. - «و پيوند نقد نو و مدرنيسم» برخاسته از نيازهاى حاكم بر فضاى آن روزگار است.
مهمترين پيامد تلقى جدى از شعر، به گونه اى كه عرصه انتقادى ادبيات را از گرايش هاى سنتى آزاد مى ساخت و شايسته دريافت صفت «نقد نو» مى شد، تأثيرى است كه در پيوند «خواننده و شعر» بر جاى گذاشته است. تا آن زمان محور اصلى بررسى هاى ادبى، شخص شاعر بود. يعنى شعر وسيله اى بود براى شناخت شاعر و بيان حال او.
نقد نو ولى رابطه ميان شعر و شاعر و خواننده را «وارونه ساخته است.» از اين پس خود شعر است كه براى ناقد، اصل قرار مى گيرد...
-يكى از ويژگى هاى نقد نو، پرداختن به «جزئيات ذرّه بينى شعر» است كه «با بحث هاى كلى و موضوعى رايج در شيوه هاى نقد سنتى تفاوت هاى اساسى دارد... واژه ها هستند كه به ما فرصت مى دهند، همه توانمندى هاى كلامى را- از امكانات صوتى تا ظرفيت هاى معنائى و تصويرى- در شكل بخشيدن به نظم مستقل زيبائى شناسانه، سهيم ببينيم...»
*
نقدهاى بايسته!
*دو مطلب ديگر، يكى از «ادوارد سعيد» با عنوان «آينده نقد» و ديگرى از «بهرام مقدادى» درباره نظريه ادبى «ويرجينياوولف»، بخش ويژه آخرين شماره «بررسى كتاب تهران» را كامل مى كند. ولى همانطور كه اشاره كرديم، فصلنامه، چند نمونه از نقدهاى گذشته را نيز كه به قول خودش «بايسته»، تشخيص داده، به نقل آورده است. از جمله نقدى است كه ملك الشعراى بهار بر تفاوت هاى مختلف بيان و معنائى در نسخه هاى گونه گون ديوان حافظ، در سال ۱۳۲۳ در مجله آينده نوشته است. بهار مى گويد حق نيست كه يك «روايت بدنما» را به همين دليل بدنمائى، خطا يا سهو به شمار آورديم. در اين قبيل موارد بايد كنجكاوى و جستجوى بيشترى به عمل آيد و به يكى دو نسخه اكتفاء نشود.
بعد اشاره مى كند به بيتى از غزلى از حافظ كه در معروف ترين روايت ها اينگونه است:
- «به شعر حافظ شيراز مى رقصند و مى نازند/ سيله چشمان كشميرى و تركان سمرقندى».
ولى بهار روايت ديگرى را ديده و خوانده از عبدالرزاق بن اسحق سمرقندى كه در يكى دو نسخه كهنه ديگر نيز تكرار شده است به اين شكل:
- «به خوبان دل مده حافظ، ببين آن بى وفائى ها/ كه با خوارز ميان كردند تركان سمرقندى!»
بهار هر دو روايت را از درست مى داند. هر دو از خواجه شيراز است با اين توضيح كه، خواجه به هنگام «قتل و غارت شهر خوارزم به دست امير تيمور گوركان غزل را با مطلع دوم ساخته است ولى هنگامى كه اميرتيمور اصفهان و شيراز را هم به روز خوارزم انداخته... «از بيم آن شرير خونخوار»، مطلع غزلى خود را تغيير داده و آن را به صورت روايت اول درآورده است! بهار مى گويد كه حتى حافظ از دوستانى كه از غزل او با مطلع قديمى نسخه داشته اند تقاضا كرده كه محض رضاى خدا آن را فراموش كنند! معهذا آن بيت خطرناك ماند و به دست عبدالرزاق سمرقندى و ساير نسخه نويسان رسيد... بهار مى افزايد، قضاوت در اينگونه كارها كار هر كسى نيست و تخصص مى خواهد، از آن گذشته ماخذ و اسباب كار كامل، تا چيز بالنسبه صحيحى از كار درآيد. بهار شوربختانه نيست تا ببيند كه چگونه ريش حافظ شناسى درآمده و هر كس از كار خود بى كار مى شود به فكر دستكارى در حافظ مى افتد!
-در فصلنامه، نمونه هائى از نقدهاى ديگر نيز آمده است. از جمله نقد «عبدالمحمد آيتى» بر سرود آزادى، مجموعه اشعار ارسلان پوريا، نقد سيروس پرهام بر مدير مدرسه «آل احمد در مجله صدف، و نقد سيروس ذكاء در مجله سخن بر نمايش «پيراندلو» با عنوان «شش شخصيت در جستجوى نويسنده».
نمايشنامه پيراندلو را پرى صابرى كارگردانى كرده و مسعود فقيه و فروغ فرخزاد در آن بازى داشته اند. ناقد، سيروس ذكاء، پيش از آن كه وارد اجراى «شش شخصيت» بشود و پس از آن كه از معرفى پيراندلو و تحربه هاى تئاتر او فارغ مى شود، به يك سوءتفاهم اساسى كه دامنگير اهل تئاتر ايران شده است، اشاره مى كند و آن اين است كه «خيال مى كنند تئاتر يعنى تقليد از طبيعت... درست است كه تئاتر نمايشى از زندگى است، ولى خود زندگى نيست. دنيائى است قراردادى كه بايد مقررات و قواعد آن را آموخت» بعد براى روشن شدن مطلب مثالى مى آورد: «اگر بنا باشد وظيفه يك آدم قوزى را در صحنه، يك قوزى طبيعى ايفا كند، نتيجه تأسف آور و دل به هم زن خواهد بود. «تماشاگر بايد حس كند» كه آدم هاى صحنه غير از آدم هاى طبيعى هستند و «همه هنر آنان در اين است كه بى آن كه واقعاً دچار آن هيجانات شده باشند آنها را در نظر ما چنان جلوه دهند، كه ما به هدف نويسنده نمايشنامه پى ببريم...»
ناقد ترجمه خانم صابرى را هم با متانت ولى بى ملاحظه، از بين برنده بسيارى از نكات و دقايق متن» به شمار آورده كه «ابهامى مضاعف» بر نمايشنامه در ذات مبهم پيراندلو، افزوده است. به نظر او «تحسين بيشتر تماشاگران را در پايان نمايش مى شد به بهت زدگى تعبير كرد تا به تحسين واقعى»!
ذكاء در پايان نقد خود به اهل تئاتر توصيه مى كند كه بيش از حد در فكر ترجمه و اجراى آثار خارجى نباشند و از زندگى و دنياى اطراف خود نيز الهام بگيرند. اگر هم مى خواهند سراغ آثار خارجى بروند، دست كم نمايشنامه هائى را انتخاب كنند كه «با روحيه، وضع زندگى و قدرت هنرپيشگى» ما مطابقت داشته باشد. *
*نقد و بررسى كتاب تهران، شماره ،۱۳ تهران، پائيز ۱۳۸۴.
Bufilpa@aol. com