نشسته منتظر تا گل كند نى
به حسرت كرده ام يك عمر را طى
گذشت ارديبهشتم بى مى و عشق
ندارد سود اين ناليدنِ دى
به هنگامش نچينى، پژمرد عشق
ننوشى، سركه گردد ناگهان مى
خر از هر چاله اى پندى بگيرد
منِ آدم نگيرم پند تا كى؟
تنم افتاده سرد اينجا به لندن
دلم آنجا به تابه مانده در رِى
مجالِ عشرت امروز است و امروز
ندارد فرصتِ فردايى از پى
اگر با جقّه افراسيابى
بخواهد تكيه كس بر مسندِ كى
بگو با ناجوانمردى حيا را
خورد تا ته، كند باز آبرو قى
وگرنه سر به ديوارِ سياست
بگو ديگر نكوبد بى ثمر هِى
بله، زشكى، در اين آشفته بازار
مِنِ التلبيسِ كلّ سائس حى!