Nimrooz
Vol. 18, No. 867, January 20, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۶۷ - جمعه ۳۰ دى ۱۳۸۴
دكتر عزت الله-همايونفر
غصه نخوريد
002958.jpg
Homayounfar
شادروان اميراسدالله علم در مجلسى خصوصى از قول پدر من گفت كه در نوجوانى كه در شهر بيرجند زندگى مى كرده اطلاع حاصل مى كند كه در دهكده اى كنار كوير پيرمردى يكصد و بيست ساله با پسر نود ساله اش در كمال سلامتى زندگى مى كنند. كنجكاو مى شود كه به ديدار آنها برود و راز سلامت و طول عمرشان را بپرسد. پس با شادروان پاكروان پدر سرلشگر پاكروان كه در آن زمان والى خراسان بوده تماس مى گيرد و از او دعوت مى كند كه به اتفاق به ديدن آن پدر و پسر پير بروند و مى روند.
سفره مفصلى چيده مى شود با انواع و اقسام غذا امير شوكت الملك از پيرمرد مى پرسد چلوكباب مى خورى؟ پيرمرد جواب مى دهد البته و به سرعت آن را مى خورد بعد از او مى پرسد خورش بادمجان مى خورى جواب مى دهد بله بعد از غذاهاى ديگر مى خورد همه تعجب مى كنند و ساكت اند جناب امير، جناب استاندار، و رؤساى ادارات چند تن از مالكين بزرگ محل همه به هم نگاه مى كنند كسى حرفى نمى زند چون در ان زمان كوچكترها در مقابل بزرگترها كمتر حق حرف زدن داشتند. اين است كه امير شوكت الملك مى گويد تو همه چيز را مى خورى و زياد هم مى خورى و اينطور صحيح و سالم مانده اى علت اش چيست؟ از خوردنى ها گفتى، حالا بگو چه چيزهائى را نمى خورى؟ پيرمرد با همان سادگى دهاتى اش مى گويد حضرت امير من همه چيز را مى خورم به جز غصه. همه خوشحال مى شوند و بعد چند دقيقه اى سكوت مجلس را فرامى گيرد كه ناگهان پيرمرد مى گويد حضرت امير عرض كردم كه من همه چيز مى خورم غير از غصه چون غصه گه سگ است شما هم آن را ميل نفرمائيد!
امير مى بيند كه مجلس ديگر جاى نشستن نيست بلند مى شود پولى به پدر و پسر مى دهند و راه مى افتند كه پيرمرد مى بيند پول هاى مرحمتى حضرت امير چند تا اسكناس پنج تومانى و مال پسر هم همينطور است. ذوق زده مى شود و در عالم دهاتى بودن در مقام تشكر برمى آيد دست هايش را روى سينه مى گذارد و مى گويد خدا سايه تان را از سر ما فقير بيچاره ها كم نكند بنده كه خدمتى نمى توانم بكنم ولى مى خواهم استدعا كنم كه غصه نخوريد... و تا مى رود دليل اش را بگويد اميرشوكت الملك مى گويد ميدانم مى دانم و پيرمرد سمج و ساده دل باز هم به صدا درمى آيد و مى گويد از چاكر گفتن بود كه عرض كردم بقيه اش بسته به ميل مبارك است.
خنده راه مى افتد و امير و پاكروان بى خداحافظى سوار و در حقيقت فرار مى كنند.
هزار سال پيش
زكرياى رازى دانشمند بزرگ ايرانى حدود يكهزار سال پيش كتابى به عنوان (الحاوى) كه دائرة المعارف بزرگى در علم پزشكى بود تأليف دارد.
ابوعلى سينا متفكر شهير ايرانى حدود يكهزار سال پس كتابى درباره علم پزشكى تأليف كرد كه اروپائيان به آن كتاب لقب «انجيل فرهنگى» دادند.
ابونصر فارابى معروف به معلم ثانى كتابى به نام «موسيقى كبير» تأليف كرد كه پايه موسيقى كلاسيك امروز گرديد.
اين سه دانشمند چون كتابهايشان را به زبان عربى (زبان حاكم و علمى وقت) نوشتند غربيان و عرب ها آنان را دانشمندان عرب نام داده اند و به اين واقعيت توجه نكردند كه در يك هزار سال پيش عرب كتابى در هيچ رشته اى تأليف نكرده به جز قرآن بين.
بعد از هزار سال
هزار سال پيش فردوسى داشتيم كه كاخى بلند از شعر ساخت كه از باد و باران گزندى نديد و حالا شعر كوتاه از يك شاعر امروزى كه فرزند فردوسى است مى آوريم:
من دست پاى باكره ام را
در سبز باغچه چشمانت
قلمه مى زنم
يك دوست اهل طنز يك وقتى برايم تعريف كرد كه كسى درباره عظمت و قدرت خداوند شترى سروده بود كه با اين بيت شروع مى شد.
خدايا خدايا تو آنى، كه آنى- توانى جهانى ته استكانى طپانى
گفتم به من رحم كن و بقيه اش را نخوان
زن و امام محمد غزالى
امام محمد غزالى دانشمندى كم نظير بود و احاطه اش بر مباحث و مسائل اسلامى به شگفت انگيز بود اين مرد عالم با تمام اطلاعات در دايرة تعصب و خرافه گرائى گرفتار بود و گاهى سخنانى را به عنوان يك اصل آورده كه هر انسان كم معرفتى هم به آن سخنان ايراد مى گيرد مثلاً در مورد زن مى نويسد:
(بدان كه هيچ تخم فساد چون نشستن با زنان اندر مجلس ها و ميهمانيها نبود، زنان وقتى چادر سفيد به سر دارند و اندر نقاب تكلف كنند شهوت حركت كند. پس حرام است به زنان با چادر سفيد و روى بند پاكيزه بيرون شدن و هر زنى چنين كند عاصى است!
عجب عجب عجب
سالها پيش مردى به نام سيف آزاد در آلمان و بعد هم در تهران به چاپ روزنامه اى پرداخت كه مورد توجه قرار گرفت اين مرد غير از نشر روزنامه چون به عارف شاعر معروف و مردمى علاقه بسيار داشت در صدد چاپ ديوان او برآمد و در اين كار عجله كرد و به كسى از دوستان اش در تهران تلگرافى زده و طى آن نوشته بود كه: عزيز كاشى فاحشه بسيار معروف قصد چاپ كردن ديوان عارف را دارد و من پيشدستى و آن را چاپ و نشر نمودم. شادروان دكتر رضازاده شفق بر ديوان مزبور مقدمه اى نوشته اما اشاره اى به عزيز كاشى نكرده.
خيلى جالب بود. واقعاً كه يك اين است كه زنى داراى بدترين حرفه به فكر انجام يكى از بهترين كارها افتاده جامعه مجموع تضادهاست.
معلم ايرانى
هارون الرشيد خليفه معروف عباسى از يك ايرانى دانشمند به نام على بن حمزه كسائى خواست كه معلمى دو فرزندش را قبول كند و على بن حمزه قبول كرد. هارون به على نوشت اى على كسائى با ما از آداب ايرانيان بازگوى و فرزندانم را وادار تاموعظه ها و وصاياى اردشير بابكان و وصاياى نوشيروان و وصاياى بوذرجمهر را بخوانند و از بر كنند كه موجب رستگارى دنيا و آخرت است.
وزير قابل
حاجب الدوله از درباريان زمان ناصرالدينشاه بود كه اسم تيمچه اش- تيمچه حاجب الدوله در بازار معروف تر از اسم خودش است. او همان كسى است كه مأمور قتل ميرزا تقى خان اميركبير شد و بعد از كشتن امير و برگشتن به تهران از طرف شاه به مقام وزارت عدليه (دادگسترى) منصوب گرديد و ثروت زيادى به دست آورد. عدليه اى كه يك قاتل رئيس اش ميشود ديگر عدليه نيست (ظلميه) خواهد شد و شادروان ناصرالدينشاه از اين شاهكارها فراوان كرد.
پسر ماجب الدوله
از اتفاقات عجيب روزگار يكى هم اين است كه آن حاجب الدوله قاتل اميركبير پسرى پيدا كرد اهل فضل و دانش. زبان خارجى را به خوبى ياد گرفت (زبان فرانسه) منشى حضور و مترجم شاه شد و لقب اعتمادالسلطنه به او داده شد. هر شب حوادث روز را به كمك همسرش مى نوشت. مجموع اين نوشته ها چيزى شبيه يك دايرة المعارف شد نزديك به يكهزار صفحه. همسرش به نام اشرف السلطنه با قلم نى و دوات مركب يادداشت ها را پاكنويس مى كرد تا جمع آنها كتابى شد بالاى يك هزار صفحه كه به چاپ هم رسيد. يادم رفت عرض كنم كه پدر اين اعتمادالسلطنه دانشمند و اهل كتاب كه حاجب الدوله دژخيم باشد وقتى در حمام فين اميركبير را رگ زد و امير بى حال شد براى اين كه زودتر كار تمام شود چند لگد محكم بر پشت اميركبير زد و از ديوار باغ كنار حمام بيرون پريد تا خبر انجام كارش (شاهكارش) را بدهد. قتل امير به دستور شاه بود اما شيوه سبعانه قتل او شاهكار حاجب الدوله بود. اميركبير برخلاف نظر همسرش كه مى گفت تنها به حمام نرو و برخلاف اين كه فكر كند او را براى گردش به دهكده فين كاشان نفرستاده اند و برخلاف اين كه فكر كه با وجود دشمنان بسيار مصونيت او بودن در كنار همسرش است و نبايد از ساختمان باغ تا حمام كه در انتهاى باغ است و بيش از ربع ساعت وقت مى برد و دشمن از اين زمان كوتاه استفاده مى كند رفت و گرفتار شد.
در سفرى به كاشان كنجكاو شدم كه سرى به حمام فين بزنم. زدم و بر ديوار حمام اين شعر را كه نميدانستم و نميدانم از كيست بر ديوار حمام نقش كردم:
قضادستى است پنج انگشت دارد- چو خواهد كام دل از كس برآرد
دو بر چشم اش نهد، ديگر دو، بر گوش- يكى بر لب به او گويد كه خاموش
نبوغ ايرانى
در عصر مغولان كه ز منجبق فلك سنگ فتنه مى باريد دانشمندان ايرانى رشته امور را به دست گرفتند و براى تعديل ظلم مغولان تا پاى جان ايستادند. يكى از آنان خواجه رشيد الدين فضل الله همدانى مورخ، پزشك، سياستمدار بود كه سالها وزارت ايلخانان مغول را برعهده داشت و كتاب تاريخ اش معروف به جامع التواريخ از مهمترين اسناد تاريخى است. او رصدخانه بزرگى در تبريز ساخت و شمارى از دانشمندان را به همكارى دعوت كرد اما روزى خان مغول نسبت به او خشمگين شد دستور داد سر پسرش خواجه عزالدين را جلوى چشم پدر بريدند و خود او را در كنار رود اهر با ضربه هاى تبر تكه تكه كردند- هيجده سال بعد پسر ديگرش خواجه غياث الدين را خفه كردند. در زمان اميرتيمور جسد خواجه رشيدالدين را از گور بيرون كشيدند و در مقبره يهوديان دفن كردند. رصد خانه خواجه رشيدالدين داراى شصت هزار جلد كتاب با فهرست و مرتب جاى گرفته بود، در كنار رصدخانه چندين كاروانسرا، صدها دكان، صدها حمام، چند صد آسيا، چندين كارخانه پارچه بافى، كارخانه كاغذسازى، بيمارستان، چندين قرائت خانه بود و بر سر در رصد خانه نوشته شده بود كه ويران كردن اين عمارت از ساختن آن مشكل تر است.
فاتحه مشروطيت
وقتى محمدعليشاه مجلس را به توپ بست و تعدادى از آزادگان را توقيف كرد و چند نفرى را كشت شيخ فضل الله نورى در خدمت اش بود. وقتى غروب شد با درشكه شخصى اش به شهر برگشت و به كسانى كه به استقبال اش آمده بودند گفت الساعه از باغشاه مى ايم فاتحه مشروطيت را خواندم و قهوه آن را خوردم.
چند روز بعد كه قواى سپهسالار و نيروهاى سردار اسعد به تهران رسيد و محمدعليشاه به سفارت روس پناهنده شد دوستان شيخ به او گفتند فرار كن يا به يكى از سفارتخانه ها پناهنده شو او گفت چرا پناهنده شوم. من در اين شهر تهران بالاى چهل هزار صيغه عقد خوانده ام چهل هزار خانواده پشتيبان من اند. دو سه روز طول نكشيد گرفتار شد در ميدان سپه در يك محكمه موقتى انقلابى محكوم به اعدام شد و دارش زدند. حتى يك هيچ يك از آن چهل هزار خانواده به ميدان سپه (توپخانه) نيامد فقط پسرش آمد و شايع است كه ابراز خوشوقتى هم كرد.
عاقبت به خير يا به شر؟
در حمله مغولان به شهرآباد و پر نعمت نيشابور غير از خراب كردن خانه ها و كشتن مردم گروهى مرد و زن را به اسارت كشيدند و به مغولستان بردند. در ميان اين اسيران زنى بود به نام فاطمه نيشابورى بسيار با فضل و كمال و با سياست. در آن زمان اكتاى قاآن پسر چنگيز مقام ايلخانى (حكومت) را داشت اين فاطمه خانم نيشابورى از راه تدبير با همسر اكتاى قاآن نزديك شد و مشاور و نديم او گرديد و توانست بسيارى از اسيران ايرانى را نجات دهد تا به ايران برگردند. بسيارى از ايرانيان را به مقام هاى بالا رساند از جمله عبدالرحمن نيشابورى را كه خان مغول حكومت خراسان را به او داد.
وقتى اكتاى قاآن مرد فاطمه بيچاره كه مورد حسد بود به دستور فرزند اكتاى گرفتار گرديد او را لاى نمدى پيچيدند و در آب غرق كردند
اى چرخ و فلك خرابى از كنياست
بيدادگرى عادت ديرينه تست
هم از توبره- هم از آخور
رجال دوره قاجارها بيشترشان با انگليس و روس ارتباط داشتند و از آنها حقوق مى گرفتند و بستگى شان را هم به روس و انگليس پنهان نمى كردند. از جمله مردى از درباريان به نام «يوسف هراتى» كه با روسها سر و سرى داشت و در عين حال بسيار مذهبى بود سالى چند به زيارت امام رضا (شاه طوس) مى رفت و مى گفت من نوكر امام رضا (شاه طوس) هستم و جيره خوار دولت روس! كه بايد گفت اى جان فداى آن كه دل اش با زبان يكيست.

صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •