Nimrooz
Vol. 18, No. 867, January 20, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۶۷ - جمعه ۳۰ دى ۱۳۸۴
محمد عاصمى
هنر اسلامى؟!....
003801.jpg
محمد عاصمى
آقايان علماى! حكومت امام زمان! مى خواهند، امت هميشه در صحنه را از پاى تا به سر «اسلامى»! كنند و تئاتر اسلامى، سينماى اسلامى، موسيقى اسلامى، نقاشى اسلامى و خلاصه «هنر اسلامى»! بسازند!....
چون بزعم آنان و در اسلام آنان، همه چيز ساختنى است... با وردى و دعائى و فتوائى و اينك، «انفاس قدسيه امام زمانى» كه به خاطر آنان از «سامره» به «جمكران» نقل مكانش «داده»، «كرده اند»!....
در سخنرانى يكى از علما! كه «هنر اسلامى» را توصيف مى فرمود، شنيديم:
- «... هر اثر هنرى كه به وجود مى آيد اولاً اين اثر تحليل مى شود به دو عنصر خيلى اساسى:
۱-عنصر قطب ذاتى، قطب درونى.
۲-قطب برون ذاتى.
تأثير اين دو قطب در اثر هنرى قطعى است، يعنى اگر هنرى بخواهد به وجود آيد محصولى است از اين دو قطب... خود قطب درون ذاتى، چنانچه عرض كردم گاهى ممكن است تداعى معانى در آن تداخل كند، گاهى هم تخيلات عليا، نه سفلى، تخيلات عليا كه هم مرز اكتشافات است در آن دخالت دارد... ؟! ...»
وقتى اين عبارات حكيمانه را ترجمه كرديم! معلوم شد مى خواهند بفرمايند كه در پيدايش هر كار هنرى، دو جريان ممكن است اثر بگذارد كه يكى از خود هنرمند، يا جهان درونى وى ناشى مى شود و ديگرى سواى از هنرمند، يا از جهان بيرونى!.... جل الخالق! اگر اين فرمايشات حضرت آقا! بيش از هزار سالى از طرح آن نگذشته بود، بى شك ما و امت هميشه در صحنه را انگشت به دهن، مات و مبهوت مى گذاشت كه عجب كشف بزرگى فرموده است، طراح «هنر اسلامى»!.... حالا البته از اين مى گذريم كه از زمان «هِگل» به بعد، اين دو «جريان» نيز، نه سوا از هم، بلكه، در روند «اثر متقابل» آن هم نه فقط در زمينه مسائل هنرى، بررسى مى شوند....
اى كاش، درد ما از فرمايشات آقا! همين زبان اسلامى و كهنه جوئى ها و جدول ضرب دو قطبى و «تخيلات عليا و سفلى»! بود كه مى شد گفت به جهنم!.... اما طراح و كاشف «هنر اسلامى»! افاضات خود را به اكتشافات درون ذاتى و برون ذاتى، بس نمى فرمايد.... الگو هم به دست مى دهد و مى فرمايد:
- «... زيباترين و عالى ترين شعرها درباره عشق هاى سوزان ائمه اطهار عليه السلام گفته شده است برويد و ببينيد كه در مورد امام حسين (ع) چه كرده اند؟... .»
يعنى «هنر اسلامى»! آقايان! ... هنرى است كه اينها در سايه تعاليم اسلامى خودشان، هدايت مى فرمايند و صاحبان «هنر» را به زعم خود، در صراط مستقيم! مى اندازند و از عذاب اليم جهنم رهايشان مى سازند!.... و چنين است كه اينجا و آنجا از «هنر اسلامى» حرف ها مى شنويم و گاهى در موزه هاى فرنگ، نمايشگاه هائى بنام «هنر اسلامى» ترتيب مى دهند و مى خواهند چيز موهومى را جا بيندازند! ...
من، كارى به «هنر اسلامى» آقايان ندارم، براى اين كه واقعاً درست نمى دانم «هنر اسلامى»! چيست؟!....
معارف يا فرهنگ اسلامى، البته جاى خود دارد كه دنياى گسترده اى است. دنيائى كه تصور آن بدون دين اسلام ممكن نيست... زيرا گشاينده يك سلسله تفكر فلسفى است، در پيوند با هستى و دگر زيستى و نيز در رابطه انسان، نه تنها با پيدايش و پايان، بلكه با جامعه و زندگى روزمره.
از عرفان و صوفيگرى تا انسان خدائى، هيچ يك بدون اسلام و يا دست كم بدون واكنشى از اسلام ممكن نمى بود.
دانشمندان اسلامى با پرسش هائى كه زاده ديدشان از آموزش هاى اسلام بود، دروازه هائى بر شناخت بشرى گشودند كه ناگزير، ميراث خواران اپيكور و پلوتارك، تا همين پارينه هاى زيست بنيادى نيز، از آن دروازه ها، سر به «سيرانفس و آفاق» زدند...
بنابراين هر قدر از معارف اسلامى سخن به ميان آيد، باز كم گفته شده است. در حالى كه اشاره به «هنر اسلامى»! ... دست كم، نمودار آشفتگى فكرى است. از معمارى مسجد كه بگذريم- تازه آنهم از نظر تركيب گنبدى، خويشاوندى بسيارى با كنشت يهوديان دارد- بخشى را در هنر نمى توان ياد كرد كه ويژه اسلام باشد....
آيا مينياتور ايرانى، «هنر» اسلامى است؟! ...
قالى ايرانى، دست باف هاى ابريشمى اندونزى، عاج تراشى هاى مالزى، شعر فارسى... «هنر اسلامى» است؟! ...
چون آفرينندگان و سازندگان و پردازندگان آن مسلمانند؟!....
كجاى پرداخت هنرى مسجد شيخ لطف الله اصفهان و مسجد به اصطلاح آبى استانبول و مسجد الازهر قاهره، با هم همانند است؟!....
مگر هر سه، بنياد اسلامى ندارند و به دست مسلمانان ساخته نشده اند؟! ... پرت و بلاگوئى در ميدان هنر تازگى ندارد و مهم هم نيست... آنچه اهميت پيدا مى كند و مايه دلواپسى مى شود، اين است كه با توشه هائى چنين سبك، فلان به اصطلاح «استاد» و يا بهمان مقام مسئول «فرهنگى»!! حكومت اسلام آقايان، در انديشه قلعه بندى فرهنگ و هنر مى افتند و نسخه مى نويسند و به امر و نهى مى پردازند! ...
اينجاست كه نادانى به خرابكارى مى پيوندد و خرابكارى به ويرانى منجر مى شود و اين بيم در جان ما پا مى گيرد كه داريم به سوى دخمه آفتاب زدوده اى مى رويم كه فردوسى هزار سال پيش از اين با ديدگان خدائى خود مى ديد:
هنر خوار شد جادوئى ارجمند
نهان، راستى، آشكارا گزند
شده بر بدى، دست ديوان دراز
به نيكى نبودى سخن جز به راز
هم سن و سال ها و همدوره هاى من، خط و نشان كشى هاى آقاى «ژدانف» را به ياد دارند كه بعدها، از بس، يادگارش، كابوس نما بود، از اسمش، صفتى ساختند و رفته رفته، همه متوليان خود گمارده فرهنگ و هنر را، به آن بازشناختند.
آن مرحوم، دو هدف اساسى داشت:
نخست اين كه مى خواست براى فرهنگ و هنر انقلابى! شناسنامه اى صادر كند... سپس اين كه مى بايست، جلوى هرگونه نفوذ غير اخلاقى! و غير انقلابى! و ضدّ سوسياليستى! و ضد شوروى! را در چنان ميدانى بگيرد!....
«رئاليسم سوسياليستى»!، اختراع ايشان نبوده است، اما به دست و در دوره ايشان بود كه تبديل شد به الگوى «هنر مترقى»!! ...
تا آنجا كه به قول «ايليا ارنبورگ» وقتى نويسنده اى، در داستان خود، پسر و دخترى را با هم در شب مهتابى تابستان تنها مى گذاشت، براى آن كه، از شر چماقداران حريم هنرى زمان در امان بماند، ناچار بود وادارشان كند كه درباره ى.... آخرين آمارهاى پيروزمندانه برنامه پنج ساله، حرف بزنند! ...
نتيجه اين نظارت ابلهانه را ديديم كه در عرض بيست سال، در سراسر اتحاد جماهير شوروى، يك نويسنده شناخته نشد كه به پاى- نمى گويم لئون تولستوى- بلكه آلكسى تولستوى يا كاتايف، يا پاسترناك برسد....
گوركى، به عنوان تاى تمت خشك شد و شولوخف، نزائيده، عقيم ماند... در كشورى كه بر سر در خانه ماياكوفسكى- آنهم به امضاى استالين- نوشته بودند كه او بزرگترين شاعر دوران شوروى است و بى اعتنائى به يادگار و آثارش، «تبهكارى» است!.... حتى يك آدمى مثل «افتوشنكو» نتوانست، آفتابى شود...
«خاچاطوريان» را لابد چون در سمفونى ها و ترانه هايش از سازهاى بادى استفاده مى شد، به اتهام «گرايش انحطاطى به سوى جاز آمريكائى»! خانه نشين كردند در حالى كه كمتر موزيكى در جهان مى توان يافت كه چون «بلوز» و به اصطلاح «جاز» سياهان آمريكائى، از آن محرومان و ستمديدگان و مردم بى پناه باشد...
بدبختانه، اين پرده ها كه «مسئولان فرهنگ و هنر» حكومت امام زمان، مى آويزند، تنها عكس برگردان دوره استالينى شوروى نيست، بلكه پيكره خودكامگى هاى ديگر را نيز بر آن مى توان ديد كه وقتى دستشان بر هنر و ادبيات دراز شد، كه «هنر و ادب اسلامى»!! بسازند! ... تنها توانستند، بارورى، نوجوئى و كارآمدى را از هنرمند و نويسنده بگيرند!.... چه سوداى خامى و چه راه بدفرجامى! ...
نه آلمان نازى، نه فاشيسم و نه مك كارتيسم آمريكائى، چيزى برجاى نگذاشتند كه بتوان بر آن نام «هنر» گذاشت... زيرا همگان كوشيدند تا براى خيال، براى زيبائى، براى رنگ و آواز، براى دلدادگى، براى افسوس، براى آرزو، براى دلمردگى.... نسخه بنويسند! ... گيرم هر نسخه اى به بهانه اى بود، به نامى بود، به زور چماقى بود... و امروز به زور چماق «هنر اسلامى»!.... اما، اما.... چه كسى نمى داند، رودى كه بر آن راه ببندند، ديگر رود نيست... آبى است كه مى گندد...
چنين است كه وقتى يك نويسنده، يك شاعر، يك سازنده، چه مى دانم، يك آدميزاد مى بيند، مى شنود، مى خواند كه واژه «مجاز» را درباره «هنر» به كار مى برند، نمى تواند از جا نجهد و پرخاش نكند...
به ويژه اين كه، اين «گُنده چيزى ها»! ... نه در قهوه خانه هاى سر راه، بلكه در محافل به اصطلاح رسمى! حكومت امام زمان، آن هم در تعريف «هنر اسلامى»! كه گويا قرار است فرهنگ ايرانى را به راه راست هدايت كند! به بازار مى آيد!.... آن هم در كشور خداوندانى چون رودكى، فردوسى، خيام، حافظ و سعدى... و به روزگار خودمان بهار، نيما، شاملو، توللى، نادرپور و سيمين بهبهانى... بخواهند «هنر اسلامى» بپرورانند و هنر را مانند توتون و تنباكو، درجه بندى كنند... ديگر جاى اما و اگر نيست كه مى خواهند ما را به دوران جاهليت، دورانى كه براى حكومت امام زمان! سرآغاز تاريخ است... يعنى جاهليت عرب! برگردانند... آنهم به روزگار فتح آسمانها و سير در كهكشانها! ...
روزگارى كه انديشه دور پرواز آدميان، خدايان را از عرش به فرش آورده اند و ديرى است كه پرستندگان بى چون و چرا، به پرسش كنندگان چون و چراگو بَدَل شده اند....
و مى خواهند بدانند اين «هنر اسلامى»! كه از آن به عنوان «هنر تابنده» ياد مى كنند، يعنى زحمت مى كشند كه يك جور، الگو به دست ايرانيان بدهند، چه صيغه اى است و با اين الگو آشنا بشوند تا دست كم بدانند، اگر دست خياطان حاكم را باز بگذارند، به چه ريخت و قواره اى درخواهند آمد...
نمى دانم اين ديگر چه نكبتى است كه دامن ما را گرفته است؟... چه در بسته خانه اى است كه ما را به آن مى خوانند؟... چه بر سرمان آمده است كه تهيدستانى اين چنين زبون و بى مايه، برآنند كه دستمان بگيرند؟...
ما را به كدام گناه ميسوزانى اهورا! كه نابينايان پيش پايمان چراغ بيفروزند و زبان بستگان به ما درس آواز بدهند؟....
ويكتور هوگو، به سال ۱۸۶۲ در پاسخى به خرده گيرى هاى آلفونس دولامارتين، مى نويسد:
- «... جامعه اى كه به فقر تن دهد، دينى كه به دوزخ باور كند، آرى، كشورى كه از جنگ رونگرداند، از نظر من جامعه، دين و كشورى فرومايه اند. من جوياى جامعه اى بدون پادشاه، دينى بدون كتاب و كشورى بدون مرز خواهم بود... من اينم و به اين خاطر است كه «بينوايان» را نوشتم... »!
به قول حافظ: ديدم به خواب دوش كه دستم پياله بود‎/ تعبير رفت و كار به دولت حواله بود!....
اشكال در كار هنرمند، همين «تعبير» است، به ويژه آن كه به دولت، حواله شود!
«سارتر» مى گفت: هنر، تصوير ايستاده اى است از جنبش و «احسان طبرى» در نخستين كنگره نويسندگان ايران، در سال هاى دير و دور، حرف ساده ترى زد و گفت: هنر، انتقال احساس است.
در اين دو سخن، آنچه ارزش دارد و مى تواند انگيزه پژوهندگان گردد، بند ناپذيرى، آرام نگيرى و حد نشناسى هنر است، زيرا نه «جنبش» و نه «احساس» را در هيچ دژى نمى توان فروبست، چون بنياد يكى در «شدن» نه در «ماندن» و نهاد ديگرى، سوا از حكم و دستور و بيرون از لوگارتيم و اين حرفهاست... وگرنه آن دنيائى را خواهيم داشت كه سالها پيش از اين «فريدون توللى» بى آن كه خيال تسلط حكومت امام زمان را در خاطر راه دهد، ترسش را داشت و از جمله چنين نوشت:
شير غرّان من، استاده درين سوز هلاك
چنگ در مو، چو يكى زنگى ديوانه مست
مى نهم سر به نشيب
مى كشم سر به فراز
نه به جا مانده كسى
نه نسيم نفسى
نه در اين باديه فرياد و نه فريادرسى
كاروان مرده، نفس مرده، جرس مرده... خدا!

صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
افغانستان
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   افغانستان   •   ورزش   • 
•   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •