|
مهدى قاسمى
چرا در برابر مهملات «يهود ستيزانه ى» رژيم، بازتابى بايسته از «اپوزيسيون» ظاهر نيست؟
اصل دفاع مشترك از «مظلوميت ها» مقوله يكسويه اى نيست در كلمه «همدردى» نوعى داد و ستد (نه تجارى) كه «انسانى» نهفته است.
اگر من از ورود «همدردى» مى نالم و سهمى در دفاع از او به عهده مى گيرم انتظار به حقى دارم كه او نيز از درد من بنالد و اگر نمى نالد دست كم خاك در چشم من نپاشد...
|
|
مهدى قاسمى
|
از زمانى كه اين آقاى احمدى نژاد، به جانشينى دُن كيشوت قهرمان رُمان معروف سِروانِتس به عالم و آدم اعلان جنگ داده و اين طرف خيز برداشته است تا اهالى تمامى كره ارض را به اسلام ناب محمدى مشرف كند و آن طرف، ظاهراً براى نخستين گام، «محو اسرائيل از نقشه جغرافيا» را هدف گرفته است! من به عنوان يك ايرانى، چشم به راه مانده ام تا بلكه از سوى اين انبوه «نام هائى» كه منشانه «اپوزيسيون» رژيم رديف شده اند بازتابى دست كم در فضاهاى برون مرزى، ظاهر شود، تا دنيا سكوتِ مخالفان رژيم را «علامت رضا» تشخيص ندهد و ترهات اين قداره بند و آدمكشِ به «تخت نشسته» را زبان حال ملت ايران تلقى نكند ولى متأسفانه جز تلخى انتظار نصيبى نبردم. گمان من اين است كه اين خاموشى، خاصه در پيوند با ياوه هاى اين «نودولت» سفيه كه پيدا است روح و جسمش در همان عوالم قداره كشى و رجزخوانى رسوب كرده است، هيچ نيست مگر نوعى «احتياط» ترس از يك اتهام كور كه پاره اى از «چپ» هاى ما را زير تأثير عوالم بازمانده از روزگار سلطه جزميت هاى ايدئولوژيك و حال و هواى دوران «جنگ سرد» در يكسو- و به اصطلاح «راست ها» را وحشت از احياى تهمت هاى قديم و از جمله «وابستگى ها» و نسبت هاى «امپرياليستى» بدين سكوت كه معناى بى پرده اش «فرار از مسئوليت است» كشانده است. هر چند كه انصاف بايد داد على رغم شرائط هولناك درون مرزى، از اين جا و آن جا صداهائى برآمد و حتى قلم هائى به كار افتاد و به اين عربده جوئى هاى ديوانه وار به نحوى اعتراض شد ولى باز مى گويم كه در برون مرز، دست كم به همان اندازه هم از جانب اين كثير سازمان هاى ريز و درشت و موسوم به «اپوزيسيون» انعكاسى ديده نشد. تنها در اين باره، با يكى دو «مقاله ى» گويا «تحليلى» روبرو شديم كه نويسنده آنها به مصداق مَثلِ «اگر دنيا را آب ببرد او را خواب برده است» همچنان بر طبل دفاع از «مردم مظلوم فلسطين» و «نقش غرب صهيونيسم» در منطقه و جهان كوبيده بود. آنهم با اين دعوى كه هر مصيبتى، عارض ملت ايران و ملل سراسر منطقه و حتى جهان شده حاصل موجوديت اسرائيل و «صهيونيسم» تراويده از اوست و لااقل اين حساب ساده را به ذهن خود نياورده بود كه مى خواهد «علت و معلولى» را كنار هم بگذارد، عمر كشور يهود هنوز به ۶۰ سال تمام هم نرسيده و تيره بختى مردمان منطقه سر به سده ها كشيده است و بنابر اين يكجاى «علت يابى» او لنگ مى زند و اين نيست كه اگر پاى اسرائيل در ميان نبود، امروز ايران و منطقه اش به گلستانى مى مانست. همين «تحليل گر» چند ماه پيش نيز در قبال نقد خواننده اى كه «آميختن تلاش هاى آزاديخواهانه ملت ايران» را با سياست هاى ضد اسرائيل، در تنافر با مصلحت هاى ملى مردم ايران شناخته بود، به دفاع از «كشفِ» خويش ورّد نظرِ ناقد، مقاله بلند بالائى را قلمى كرده بود، كه عصاره اش را نقل مى كنم:
«ما اگر خود را از همدردى با ملت مظلوم فلسطين و ساير ملت هاى تحت ستم خودى و بيگانه بى نياز بدانيم، آن وقت چه حقى داريم كه از آزاديخواهان جهان طلب كنيم كه صداى ما را بشنوند و به همدردى با ما قيام كنند؟»
تا بار ديگر به اين مقوله بازگردم، اين يادآورى را لازم مى دانم كه من چند هفته پيش، در خط مقاله اى كه اينك زير دست دارم، همين مضمون را- منتها در قالب يك اشاره «حاشيه اى» مطرح كردم و خوشبختانه با انعكاسى هر چند كوچك ولى به هر روى، رضايت بخش روبرو شدم و آن صدور بيانيه اى بود از سوى افرادى مستقل (و عمدتاً وابسته به تمايلات چپ) كه با منطقى استوار و بى آن كه حقوق مردم فلسطين را مهمل گذاشته باشند سخنان هذيان گونه احمدى نژاد را خصوصاً در نفى واقعيت كشتار يهوديان در آلمان نازى يك جعل تاريخى و حتى مغاير مصالح مردم فلسطين و شئون اخلاقى و فرهنگى ملت ايران تلقى كرده بودند. متأسفانه اين بازتاب در همان يك مورد متوقف ماند و همين سببى ساخت تا من، آن «اشاره حاشيه اى» را اين بار در متنى مستقل و به دور از «اما و اگرهاى» مصلحتى در دو زمينه پى بگيرم.
الف: بحثى پيرامون «استدلال» و تكيه گاه داورى آن نويسنده كه با ذهنيت كاملاً محسوس «يهود ستيزى»- نه فقط ضد اسرائيلى كه درس همدردى با فلسطينيان مى دهد.
ب: تتبعّى در مفهوم «مصالح ملى» درآميختگى با ارزش هاى دمكراتيك و انسانى و سرانجام مسأله موجوديت دولت يهود.
***
به گمان من اگر «استدلال» نويسنده مزبور و ساير كسانى كه چون او مى انديشند، به همان صورتى كه نقل شد، حلاّجى شود، مصداق يك قضاوت انتزاعى به دست خواهد آمد. به بيان دقيق تر، متضمن «فرعى» است كه اگر از «اصل» خود جدا شود و به تنهائى معيار ارزيابى قرار گيرد، مايه منطقى (خصوصاً در عرصه هاى عمل) نخواهد داشت، يعنى ديگر «استدلالى» در ميان نخواهد بود، شرح «احساسى» خواهد بود، سخت عوامانه و حاصل تزريقاتى كه عصبيت هاى كور مذهبى زمينه ساز آن شده اند. اما آن «اصل» چيست؟
قبول نوعى خويشاوندى و يا اشتراك سرنوشت ميان همه آزاديخواهان جهان و بدانگونه كه اگر اين پيوند در مسير حوادث هر اندازه قوت و غنا پذيرد، به همان اندازه ثمرات مثبت آن نصيب تك تك آنها خواهد شد، پيرو همين برداشت بود كه من در مقاله پيشين خود، با ذكر نمونه هائى از گذشته و حال، اين بستگى هاى فراقوى و فراملى را، افزوده بر خصلت اخلاقى و انسانى، يك پديده مدنى و حاصل تمدن عام بشرى تعريف كرده و نوشته بودم: «در آغاز دوران مشروطه وقتى خبر رسيد كه در روسيه نيز، مجلسى بنام «دوما» پا گرفته است هر چند آن مجلس از ديدگاه كيفيت و اقتدار به مراتب نازل تر از دست آورد مشروطه خواهان ايران بود (چه رسد به مجالس قانونگذارى كشورهائى چون هلند و فرانسه و انگلستان و نظاير آنها) ولى به هر روى نشان از آن داشت كه جنبش آزاديخواهان روس نيز سر به صعود نهاده است. در پى نشر آن خبر، بيدرنگ از سوى مجلس شورايملى ايران (مجلس اول) تلگرافى براى «دوماى» روسيه مخابره شد كه در آن ضمن شادباش از پيروزى ملت روس ابراز خرسندى شده بود و اين سواى افتخارى كه بنام پيشتازان نهضت ملى مشروطه خواهى ما به ثبت در تاريخ رساند، جلوه اى از يك وظيفه شناسى بود و از همان رشته خويشاوندى و همدلى جهانى ميان آزاديخواهان روايت داشت. به همين سياق ابراز همدردى آزاديخواهان ايران در جريان قيام مردم اسپانيا بر ضد فالانژهاى اين كشور (فرانكيست ها) در سال هاى اول دهه ۳۰ و حتى شركت تنى چند از ايرانى ها در گروه جهانى (۱) (Cortege Internationle) كه از همه جاى دنيا براى يارى به جنبش اسپانيائى ها تشكيل شده بود گواه از آن داشت كه آزاديخواهان ايران در اداى رسالت (خويشاوندى) خود با ساير آزاديخوهان جهان، كوتاه نيامده اند.
همچنين به خاطر دارم، انعكاس پيروزى مردم الجزاير در كسب استقلال (۱۹۶۲) كه ثمرى بود از مبارزات درخشان اين مردم و روشن بينى و قوت رأى «ژنرال دگل» در محافل آزاديخواه ايران با انعكاسى سخت گسترده و آتشين مواجه شد (اگر چه بعدها آن دست آورد بزرگ در گورستان كج انديشى ها و خودپرستى هاى رهبران انقلاب دفن شد و خرده خرده مهار كار به دست درندگانى افتاد كه چون وحوش كنونى ما، به بهانه اسلام دريدن و كشتن را به صواب آخرت دوختند كه اين مقوله ديگرى است و به تحليلى مستقل نياز دارد.)
پيش از آن نيز موفقيت نهضت ملى هند و تأسيس يك جمهورى مترقى و غير مذهبى در آن كشور، به ويژه از آن باب كه استقلال هند سر آغازى از افول استعمار انگليس شناخته شد، مجامع آزاديخواه ايران را به وجد آورد. در اين ميان نكته گفتنى آن است كه هم در مورد هند و هم در مورد الجزاير جلوه همدردى ها و جانبدارى ها تنها در محدوده احساسات «ملت هاى همدرد» متوقف نماند. در قيام مردم الجزاير و نهضت ملى هند چه بسيار و بسيار از عناصر مترقى و آزاديخواه فرانسوى و انگليسى هر چند كار به جدائى الجزيره از فرانسه و هند از «بريتانياى كبير» مى انجاميد، چون به قداست آزادى و حقوق انسانى باور داشتند. خاموش ننشستند و گفتنى تر اين كه، اين قبيل از فرانسوى ها و انگليسى ها، با داغ «خيانت» به «مام ميهن» روبرو شدند هم اكنون نيز در غلغله حوادث جهان، اگر چه تروريسم بى افسار هر روز نمايشى از سبعيت ها و كشتارها به ضميمه مى آورد و در اين ميان آمريكائيان خود از هدف هاى اول تروريسم قرار گرفته اند ولى شاهديم كه با افشاى آنچه در زندان «ابوغريب» عراق گذشته است و در بازداشتگاه «گوانتانامو» مى گذرد، نقش اعتراضى آزاديخواهان اين كشور اگر بيش از نقش ساير كشورها نباشد كَم از آن هم نيست و جالب توجه اين است كه معترضين آمريكائى، انگشت بر اين نكته مى گذارند كه اينگونه اتفاقات، به ارزش هاى معنوى و دمكراتيك ملت آمريكا در مناظر جهانى صدمه مى زند و باز شاهديم كه در اين كشور مايه هاى دمكراسى و مدنيت آنقدر قوام دارد كه كسى را به صرف ابراز نظر و عقيده در رديف «خائنان به وطن» نمى نشانند. كوتاه سخن، در دنياى امروز، همدلى ميان هواداران آزادى و حقوق بشر، به يك سنت استوار مبدل شده است.
اين همه را كه نمونه اى از انبوه مسطوره ها است نقل كردم و بازمى گردم به دعوى آن «نويسنده اى» كه تنها به پوسته اى از اين «اصل» «سنت» شده متوسل مى شود تا به بهانه آن براى «يهود ستيزى» خود و دشمنى با «دولت يهود» حجتى تراشيده باشد.
ناگفته پيدا است كه مطلقاً بحث از اين نيست كه دولت يهود آنچه در حق فلسطينى ها روا داشته، يك به يك قابل دفاع است. بحث از يك انتزاع در قضاوت است كه منطقِ آن اصل و سنت مقبول و جا افتاده را مى شكند و خواه ناخواه به همان جادّه اى مى افتد كه موجود محجورى چون احمدى نژاد آگنده از يك روح بيمار و «يهود ستيز» افتاده است.
«تحليل گر» ما ظاهراً غافل از اين است كه رعايت درون مايه «اصل دفاع مشترك از مظلوميت ها» مقوله يكسويه اى نيست.
او نمى داند كه در مفهوم كلمه «همدردى» نوعى داد و ستدِ (نه تجارى) كه «انسانى» نهفته است. به عبارت روشنتر، اگر من از درد «همدردى» مى نالم و سهمى در دفاع از او بعهده مى گيرم، انتظار به حقى دارم كه او نيز از درد من بنالد و اگر نمى نالد، دست كم خاك بر چشم من نپاشد. با اين مقدمات اينك آن «اصل» متين و انكار ناپذير را بيائيم فارغ از رود بايستى ها، در يكسو با مواضع اسرائيليان و در سوى ديگر با مجموعه «همكيشان» عرب و از جمله با «مظلومان فلسطينى» خاصه از قسمِ «حماسى ها» در پيوند با مصالح و منافع ملى خودمان محك داورى قرار دهيم كه طبعاً به پرسش هائى از اين دست زمينه مى دهد و من در مقاله پيشين خود كما بيش به همان صورت «حاشيه اى» به آنها اشاره كرده بودم.
-آيا اين «همكيشان و همسايگان» عرب ما نبوده اند و نيستند كه خوزستان ايران را سرزمينى عربى و غصب شده خوانده اند و مى خوانند؟
ـآيا اين همكيشان و همسايگان عرب و مجموعه اعراب،- حتى در رديف «مظلومانشان» نبوده اند و نيستند كه بر «بازپس گرفتن، سه جزيره ايرانى در خليج فارس» سينه چاك زده اند و مى زنند؟
-آيا اين همكيشان عرب ما در سراسر كشورهاى عربى و «عرب شده» نبوده اند و نيستند كه نام خليج فارس را بِرَغم انبوه شواهد تاريخى و قديمى ترين نقشه هاى جغرافيائى، به خليج عربى برگردانده اند؟
-آيا اين همسايه «همكيش» ما، عراق نبود كه ضعف رژيم نوپاى ملايان و گسيختگى ارتش ايران را «مغتنم» شمرد و با شبيخونى يك جنگ ويرانگر و پر كشتار هشت ساله را روى دست ما گذاشت تا به قول خود «فتح قادسيه» را تكرار كرده باشد؟ (پانصد هزار كشته- يك ميليون فلج و بيش از ۱۵۰ ميليارد دلار خسارت مادى).
از «مظلومان فلسطينى» بگويم:
-آيا اين «مرحوم ياسرعرفات» مظهر «جنبش آزاديخواهى فلسطين» نبود كه يك زمان به شاه ايران چشمك مى زد و پس از سقوط رژيم شاهى با دستپاچگى خود را به بارگاه «امام خمينى» رساند و آيا اين همو نبود كه در بحبوحه جنگ ايران و عراق، صدام را به آغوش كشيد كه چه خوش «افتخار قادسيه» را تكرار كرده است؟
-آيا بازماندگان آن «حجت آزادى فلسطين» نبوده اند و نيستند كه در تمامى شوراهاى «اتحاديه عرب» بر دعوى شيخان خليج فارس به بازگرداندن «سه جزيره» امضاء گذاشته اند؟
من در مقاله ياد شده ام، به اين نكته نيز اشاره كرده بودم تا موجب يك اشتباه و حَملِ بر آن نشود كه تأكيد من بر كلمه (عرب و اعراب) گويا از يك كشش افراطى ناسيوناليستى و نژادى كه سخت از ان بيزارم نشأت گرفته است. به عكس آنچه مطرح مى كنم از يكسو بر همان اصل «همدردى خويشاوندى» اقوام و ملت ها تكيه دارد و از سوى ديگر نقلى است از واقعيت ها و به هيچ روى نشانى و حتى سايه اى از آنگونه عارضه ها در ذهنيت من جاى نگرفته است و نخواهد گرفت.
نوشته بودم: «من اگر از عرب و اعراب مى گويم مطلقاً در خط كسانى كه غرق در اوهام نژادى، همچنان به داستان (سعدابى و قاص و قادسيه و فتح الفتوح و....) چسبيده اند و بُغض مى آفرينند، نمى رانم... براى من هيچگونه فضيلتى براى قومى نسبت به قومى ديگر مطرح نيست. آنچه مطرح است انسان بودن و «گوهر مشترك آدميت» است و تصادفاً در قلمرو چنين اعتقادى است كه محاسباتى هم در رابطه ملت ها جا بازمى كند و انتظارات دو سويه اى را پيش مى آورد و به مفهوم «همدردى و همدلى» عمق مى دهد. به بيان ديگر در پهنه اين رابطه ها سلوك عيسى مسيح مَحَلى از اِعراب پيدا نمى كند تا اگر كسى بر گونه ما سيلى زد گونه ديگر را پيش آوريم تا لذت حريف دو چندان شود.»
در همان مقاله نوشته بودم كه: «نويسنده اى كه درس همدردى و دفاع از «مظلومانِ» حق شكسته فلسطين مى دهد و تلويحاً «خيرخواهى» خود را به «يهود ستيزى» گره مى زند و خواه ناخواه بر سياست ضد يهود رژيم ايران سوز صحّه مى گذارد هيچ ككش گزيده و هيچگاه خواسته است از اين مظلومان سئوال كند كه حالا اگر سهم متقابل خود را به دفاع از ملت اسير ايران ادا نمى كنيد، چرا به بهانه همنوائى با «خاندان عربى»، بر دعوى گستاخانه شيخ هاى خليج فارس امضاء مى گذاريد؟
و اما در اين ميان گفتنى تر آن است كه «تحليل گر» آزادى دوست ما به مصداق كاسه داغ تر از آش، مظلوميت «موكلين فلسطين» خود را «حجت» دشمنى با اسرائيل مى سازد، حالى كه صاحب علّه، يعنى فلسطينى ها و حتى «پيشواى فقيدشان» پس از سال ها خونريزى، قانع شده اند موجوديت اسرائيل را به رسميت بشناسند و به تشكيل يك دولت و كشور فلسطين ابقاء كنند.
و اين هم يادآوردنى است كه پس از رجزخوانى احمدى نژاد در «امحاء دولت يهود از نقشه جغرافيا» در جمع اعتراضاتى كه از سراسر جهان و از سوى دبيركل سازمان ملل متحد برخاست. سخنگوى دولت فلسطين نيز دقيقاً به مصداق «ما را به خير تو اميد نيست، شر مرسان» پيامى به اين مضمون فرستاد كه ما ملت فلسطين پس از دهه ها تحمل جنگ و ويرانى و كشتار به اين نتيجه رسيده ايم كه «ايستادگى بر امحاء اسرائيل» ديگر نه خريدارى دارد و نه با واقعيت ها و عينيت ها سازگار است و «آنها كه مى خواهند به ما يارى دهند، همينقدر كه به سهم خود بكوشند تا «تأسيس يك حكومت مستقل فلسطينى» پا بگيرد ما را بسنده است.»
ب: بحث پيرامون «موجوديت اسرائيل» و تَبعَات آن در عرصه «منافع ملى» ما و واقعيت هاى جهان.
پيرو آنچه نقل شد، منطقاً نتايجى از اين قبيل استخراج مى شود:
-حضور اسرائيل در صحنه بين المللى، يك امر تسجيل شده و خاتمه يافته است.
-از ديدگاه مصالح و منافع ملى ما، خصومت با اسرائيل نه فقط از هيچ زاويه اى قابل توجيه نيست، بلكه سخت جاهلانه و زيانبار است.
چرا حضور اسرائيل يك امر تسجيل شده است؟
۱- «دولت يهود» عضوى از اعضاء ملل متحد است- بر اين واقعيت نمى توان و نبايد چشم بست- با قريب به اتفاق كشورهاى جهان مناسباتى غالبانه دوستانه دارد و حتى بسيارى از كشورهاى عربى كه پس از جنگ شش روزه با اين كشور قطع ارتباط كردند، يا مانند مصر و اردن، با نگرشى واقع بينانه، به تجديد ارتباط پرداختند و يا بعضى مانند عربستان سعودى و امارات خليج فارس، زير جُلى به روابط خود ادامه دادند.
كتمان نمى توان كرد در جمع تمامى كشورهاى منطقه خاورميانه و نزديك از مرز هند تا اقيانوس كبير اسرائيل، تنها كشورى است كه «در چهار ديوار خود» از يك نظم دمكراتيك برخوردار است و تمامى اجزاء «جامعه مدنى» از احزاب و اتحاديه هاى كارگرى و صنفى تا مطبوعات و ساير وسايل ارتباط جمعى آزاد را در خود دارد و هر چند پايگاه خلقت آن مذهبى است ولى در نظام حكومتى از اصولى سكولاريسم پيروى مى كند. در شرائط غير عادى و حتى جنگ با همسايگان عرب خود- ميدان هاى شهر اورشليم بارها و بارها شاهد تظاهرات صدها هزار نفرى مردمى بوده است كه بر ايجاد يك صلح پايدار اصرار ورزيده اند.
اما چرا بر «نظام دمكراتيك» قيد «در چهار ديوارى خود» را افزودم؟ زيرا پيشاپيش خواستم به اين دعوى كه «اسرائيل نسبت به ديگران و خصوصاً فلسطينى ها، از اصول و مبانى «دمكراسى» پيروى نمى كند» پاسخى داده باشم.
و اين پاسخ: كه چنين رويه اى خاص اسرائيل نيست، درست يا نادرست همه كشورهاى با نظام دمكراسى را در برمى گيرد. يعنى در اين كشورها، از آمريكا و كانادا گرفته تا فرانسه، آلمان و ايتاليا نيز اگر از دمكراسى سخن مى رود، همان قيد «چهار ديوارى خود» صادق است و انگلستان و فرانسه و آمريكا و... را هرگز باكى نبوده است كه در حوزه منافع خود با شقى ترين نظام هاى استبدادى ارتباط دوستانه داشته باشند و حتى اگر «لازم» ديده اند، دمكراسى هاى نو پا را بشكنند. ناگفته پيدا است كه سخنى از «قباحت» اين رويه نيست كه بالذاته قبيح است- روايت از يك واقعيت است و همين جا است كه هر چند در حاشيه، مسأله بازمى گردد و به نقش هر ملت در تعيين سرنوشت خود و نفى اين انديشه كه اگر ملتى نتوانسته است خود را از موهبت دمكراسى برخوردار سازد، خصوصاً در اين روزگار، حق ندارد بارِ همه گناهان را به دوش «بيگانه متجاوز» بيندازد و از كوتاهى و تنبلى خود هيچ نگويد. چشم انداز اين اميد كه روزى برسد و مبانى دمكراسى و حقوق بشر خانواده جهانى را در برگيرد، سخت دور است، آنقدر كه امروز حتى نمى توان تصوير نيمه روشنى از آن داشت بنابراين آن كس كه در مناسبات كنونى، با اين چشم انداز نامرئى دلخوش مى كند، خود را از واقعيت ها بريده و به اوهام بند كرده است. نتيجه اين كه تا نشانى از مرزها و تقسيمات «ملى» برپاست، تمسك به «منافع ملى» هم برجا است و امّا نفى موجوديت دولت يهود كه به هر دليل در قلب منطقه ظاهر شده است، با «منطق تاريخ» خوانائى ندارد. در اين زمينه من پيرو «استدلال توراتى» برخى از اهالى و زمامداران اين كشور نيستم، با همان استدلال تاريخى پيش مى روم. زيرا تاريخ در مسير خود حوادثى مى پرورد كه مايه سازِ ظهور وافول بسى از دولت ها و حتى اقوام شده اند.
از امپراطورى پِرشيا (ايران) كه وقتى از مرزهاى هند و حتى چين تا خطه اى از شمال آفريقا را شامل بوده، امروز چه مانده است؟ آيا ما حق داريم از يكسو بخشى از هند و از سوى ديگر سرزمين هاى سوريه و لبنان و حتى مصر را در تملك خود بدانيم؟
آيا بيشترين كشورهاى ظاهراً مستقل عربى خاورميانه، از عراق و عربستان تا آن سوى مصر قرنها اجزاء امپراطورى عثمانى محسوب نمى شدند؟ آيا تركيه مركز امپراطورى (و خلافت) عثمانى قادر است كه اين همه رفته را بازگرداند؟
ما ايرانيها اگر امروز بيائيم بر كوس بازگشت تاجيكستان، گرجستان و ارمنستان و ۱۷شهر قفقاز كه بنا بر زور و معاهداتى ننگين از ايران جدا شدند، بكوبيم آيا به ريشمان نمى خندند؟ -خاصه كه يادآوردنى است، چگونه با سقوط «امپراطورى» شوروى، جلوه هائى از «دوستى و برادرى» با ايران از بسى كشورهاى «آسيائى» آن امپراطورى سر كشيد و به نكبت روش هاى رذيلانه و قهقهرائى متوليان جمهورى اسلامى خاموش شد. چرا كه مردمان اين كشورها احساس كردند كه اگر اين خويشى تاريخى را پى بگيرند، چه بسا خود را به روند «چاه و چاله» گرفتار خواهند كرد.
به هر روى، تأسيس دولت يهود هم حاصل از مسير پر حادثه تاريخ است و به واقعيتى كتمان ناپذير مبدل شده است.
۲-چرا «خصومت با اسرائيل» از ديدگاه «مصالح ملى» نه فقط توجيه ناپذير كه سخت زيانبار است؟
پاسخ به گمان من ساده است. پيشتر گفتم كه اگر ما تاكنون از «هم كيشان» دور و نزديك خود خواه آنها كه به اصطلاح مظلوم واقع شده اند و خواه آنها كه در زير سيطره دولت هاى فاسد و دست نشانده خود به سر مى برند- روز تا روز تيغ تجاوز و قصد پر خواهى ديده ايم- چرا پنهان بايد كرد؟- از اسرائيل نديده ايم و اين سهل است، اسرائيل حتى از ديدگاه مصالح و منافع خاصه خود با حضور يك ايران مستقل و حتى مقتدر و دمكراتيك نمى تواند مخالف باشد و به عكس از حضور چنين ايرانى در حلقه محاصره دشمنان خود مى تواند بهره بگيرد و براى ما متقابلاً موجوديت كشورى كه در مصالح او نيست تا به دعوى ارضى و غير ارضى بر ضد ايران توطئه كند هيچ منشاء خصومتى قابل تصور نيست و اضافه كنم «بهره گيرى اسرائيل» به مبناى برانگيختن ايران بر ضد همسايگان و «هم منطقه اى ها» نمى تواند موضوعيّتى پيدا كند چرا كه يك ايران دمكراتيك خود حوزه هاى مصلحت خود و مصلحت منطقه را مى شناسد همين كه در ايران و طبعاً ايرانى با نظامى به هنجار، سوءنظرى نسبت به هيچ كشور منطقه و خارج از منطقه مطرح نخواهد بود، خود وزنه اى است كه كفه اسرائيل را سنگين مى كند وانگهى يك ايران دمكراتيك، با خصوصيت تاريخى و مركزيت و نفوذى كه در پهنه منطقه داشته است قادر است به سهم اثرگذارى در آرامش حوزه حياتى خود (خاورميانه) نقش تعيين كننده اى ايفاء كند.
اين واقعيت ها پوشاندنى نيست، مگر در پوشش افكارى كه در پيله «مسلك ها» و آنهم از قسم «صادراتى» آن رسوب كرده اند.
آرى انتظار از اپوزيسيون (و يا آنچه خود را اپوزيسيون مى خواند) اين بوده است و هست كه هرزه درى هاى سفيهى چون احمدى نژاد در باب اسرائيل و كشتار يهود در آلمان نازى و ديگر از اين لاطائلات را بى پاسخ نگذارد كه متأسفانه آنگونه كه بايسته است، تاكنون پاسخى نياورده است. ،
|