زمستان ديگرى را در غربت آغاز مى كنيم؛ سرد و سربى. اما ساعدى ديگر نيست تا از غربت و آوارگى بنويسد. در جمع غريبان، صدايى ديگر خاموش شده است.
او ديگر نيست. او كه خود تجسم غربت بود و درعين حال، غربت را برنمى تابيد و هرگز با غم غريبى و غربت كه به جانش چنگ انداخته بود و سايه شوم «واهمه هاى بى نام نشان» و گاه «با نام و نشان» كه او را آنى رها نمى كردند، نتوانست كنار بيايد.
«جوانمرگى در ادبيات» را نخستين بار هوشنگ گلشيرى با نگاهى به زندگى و كارنامه نويسندگان مطرح كرد؛ اين كه چگونه و چرا نويسندگان ايرانى هنوز به دوران سالمندى نرسيده، «جوانمرگ» مى شوند (سخنرانى «جوانمرگى در نثر معاصر فارسى»، سال ۱۳۵۶ در انجمن فرهنگى ايران و آلمان). البته منظور گلشيرى فقط مرگ در سنين جوانى يا خودكشى نويسندگان نبود. او مى گفت اغلب نويسندگانِ بنام ايران در ايام جوانى، زيباترين آثار خود را مى آفرينند و سپس بنا به دلايل بسيارى (كه مهم ترين شان را سانسور و رفتار حكومت گران نسبت به نويسندگان و روشنفكران مى نامد)، «جوانمرگ» مى شوند و فاقد خلاقيت.
عباس ميلانى در مقاله «جوانمرگى پيرِ ما» (درباره هوشنگ گلشيرى) موضوع جوانمرگى را به زيبايى پى گرفت و به آثار هوشنگ گلشيرى پرداخت كه هرچند در آثار بعد از «شازده احتجاب» نيزهمواره پويا بود و در زمينه هاى نثر و ساختار داستان كوتاه و بلند به اوج هاى ديگرى رسيد، اما او هم سرانجام «جوانمرگ» شد و در جوانى درگذشت. ( «صياد سايه ها»، عباس ميلانى، ص ۷۱-87 شركت كتاب، لُس آنجلس).
غلامحسين ساعدى هم در عرصه نويسندگى «جوانمرگ» شد! آن هم نه يك بار، بلكه دو بار و شايد هم سه بار! او شقه شقه شد! بار اول ساواك او را با آوردن جلوِ دوربين تلويزيون و نمايشِ مثلا «ندامتش» شقه كرد! پس از آن نمايشِ مضحك «ندامت»، ساعديِِ نويسنده و خالق آثارى چون «عزاداران بيل»، «ترس و لرز»، «واهمه هاى بى نام و نشان» و... به انسانى ملول و رقت آور و وحشت زده تبديل شد؛ به الكل پناه برد عزلت گزيد و از شور و شر افتاد. و به اين ترتيب ساعدى نويسنده مُرد! به قول شاملو: «» آنچه از ساعدى، (هنگامى كه) زندان شاه را ترك گفت (باقى ماند) جنازه نيم جانى بيشتر نبود. ساعدى با آن خلاقيت جوشان پس از شكنجه هاى جسمى و بيشتر روحى زندان اوين، ديگر مطلقا زندگى نكرد. آهسته آهسته در خود تپيد و تپيد تا مرد.»
اما با ديدن جرقه هاى انقلاب، باز به نوشتن بازگشت و اين بار، اغلب سرمقاله هاى سياسى و مطالب تند انقلابى براى نشريه هاى چپ و چريكى مى نوشت. با چريك هاى فدايى خلق همكارى نزديك داشت و نوشته هايش در ديگر نشريه هاى چپ نيز منتشر مى شد. اما از ساعدى نويسنده خلاق دراين ايام، كم تر خبرى هست. او كه در زمان شاه، بهترين رفقايش مانند صمد بهرنگى و بهروز دهقانى و عليرضا نابدل و مناف فلكى و... را از دست داده بود، حالا در طليعه حكومت انقلابى هم شاهد اعدام و تيرباران برخى از بهترين دوستانش مانند شكرالله پاك نژاد و سعيد سلطانپور شد. بخش هائى از او شقه مى شد!
با قلع و قمع نيروهاى «دگرانديش» و به ويژه پس از سركوبى جبهه دموكراتيك ملى، ساعدى هم سرانجام مخفى شد و ماه ها از مخفيگاهى به مخفيگاهى ديگر مى رفت. نزديك به يك سال در ميهن خود به حالت مخفيانه و تبعيدى مى زيست. در اين دوران بارها و بارها پدر پير و برادرش را دستگير كردند تا ساعدى خود را به مقامات معرفى كند. تا آن كه سرانجام از كشور خارج شد و به خيل آوارگان و تبعيديان و خود تبعيديان و مهاجران پيوست. مرگ دوم او دراين سال هاى آوارگى و غربت اتفاق افتاد. هرچند دراين مدت، تلاش هاى زيادى كرد كه باز بنويسد و بيش تر بنويسد (و نوشت)، اما غم غربت و بيمارى جسمى مانع مى شدند و نوشته هايش در تبعيد، هرگز به اوجى كه ازآن فرود آمده بود نرسيد. ساعدى در تبعيد سر شار از اندوه و هول و ولا بود. شايد كمتر نويسنده اى مانند ساعدى روزگار دوزخى يك تبعيدى را اين چنين جاندار توصيف كرده باشد:
«... احساس مى كنم كه از ريشه كنده شده ام. هيچ چيز را واقعى نمى بينم. تمام ساختمان هاى پاريس را عين دكور تئاتر مى بينم. خيال مى كنم داخل كارت پستال زندگى مى كنم. از دو چيز مى ترسم: يكى از خوابيدن و ديگرى از بيدارشدن. سعى مى كنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم. و در فاصله چند ساعت خواب، مدام كابوس هاى رنگى مى بينم. مدام به فكر وطنم هستم. مواقع تنهايى، نام كوچه پس كوچه هاى شهرهاى ايران را با صداى بلند تكرار مى كنم كه فراموش نكرده باشم... ... تمام وقت، خواب وطنم را مى بينم. چند بار تصميم گرفته بودم از هر راهى شده برگردم به داخل كشور. حتى اگر به قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چيز را نفى مى كنم. از روى لج حاضر نشدم زبان فرانسه ياد بگيرم.... . بودن در خارج بدترين شكنجه هاست. (فرانسه) هيچ چيزش متعلق به من نيست و من هم متعلق به آنها نيستم. و اين چنين زندگى كردن براى من بدتر از سال هائى بود كه در سلول انفرادى زندان به سر مى بردم.»
(شرح احوال، الفبا، شماره ،۷ پاييز ،۱۳۶۵ پاريس، ص ۴ و ۵)
پس از آن ديگر ساعدى تخته بند تنى بود بيمار و سرشار از ترس و لرز و واهمه كه روى دوش خودش سنگينى مى كرد. در زمستان سردى (سال ۱۹۸۵) كه ديگر از نا رفته و از پا افتاده بود، خسته و كوفته، دلگير و دلمرده، تخته بند تنش را زمين گذاشت و رفت، فقط ۵۰ سال داشت: «... هر شب و روز صدها سوژه ناب مغز مرا پر مى كند. فعلا شبيه چاه آرتزينى هستم كه هنوز به منبع اصلى نرسيده، اميدوارم چنين شود و يك مرتبه موادى بيرون بريزد... .» (همانجا، ص ۵).
آرى، ساعدى در ۵۰ سالگى جان سپرد! با ده ها اثر نانوشته كه در ذهنش جوانه مى زد و مى جوشيد. چندتايى شايد از آثار ماندگار ادبيات ما مى شد. غلامحسين در يك محيط باز و معقول و به ويژه پس از رهايى از چهارچوب هاى تنگ و باريك و تاريك ايدئولوژى هائى دچارش شده بود، مى توانست آثار بديعى خلق كند. ساعدى از ماركز و ديگر نويسندگان بزرگ دنيا و برندگان جوايز نوبل و... چيزى كم نداشت. او پيش از ماركز به آن فضاهاى اثيرى و گاه خوفناك رئاليسم جادويى گام گذاشته بود. تازه مى خواست به زبان مادرى اش هم بنويسد. ساعدى كه خالق چندين كتابِ اثرگذار در زبان فارسى بود، به زبان مادرى خود فقط يك اثر خلق كرده بود: داستانى به نام «قوردلار» (گرگ ها). همين!
*
من هنگامى كه نخستين بار ساعدى را در پاريس ديدم، تازه از بستر بيمارى برخاسته بود. رنجور و شكسته بود و خيلى بيش تر از سن واقعى اش (۴۹ سال) نشان مى داد؛ با موهاى انبوه و پريشان جوگندمى و سبيلى پُرپشت و ريشى نتراشيده. آپارتمانش در خارج جاده كمربندى پاريس (پره فه ريك) در شهرك مهاجرنشين «بانيوله» بود؛ محله اى غمگين و بى هويت كه اصلاً شبيه پاريس نبود؛ با ساكنانى اغلب عرب و آفريقايى. اما آپارتمان ساعدى پُر از گل و گياه بود. آن روز، درمورد همه چيز صحبت كرديم؛ از سياست و هوا و كتاب و شعر و سينما... اما وقتى صحبت به تبريز و سراب و سبلان و سرعين رسيد، آن خطوط درهم و برهم رنج و اندوه ناگهان از چهره اش زايل شد و چشم هايش از پشت عينك درخشيدن گرفتند. تركى حرف مى زديم و او از لهجه سرابى من خوشش مى آمد. سخن گفتن به تركى او را همواره به وجد مى آورد. خاطره اى داشتم كه حسابى خنداندش! در شب هاى شعر مجله خوشه، منِ نوجوان شهرستانى كه براى همين منظور از سراب به تهران رفته بودم، به صلاحديد دوستى كه ساعدى را مى شناخت، به دفتر خوشه و پيش شاملو رفتم و با ترس و لرز و خجالت خاص شهرستانى ها و با فارسى اى كه مرتب لكنت زده مى شد، گفتم كه از قوم و خويشان دكتر ساعدى هستم و نياز به بليط ورودى دارم. شاملو هم البته بليطى برايم دستور داد و مرا خوشحال ترين سرابى روى زمين كرد!
گاهى تلفن مى كرد و مى گفت: «توركى دانيش تا عينيم آچيلسين!» (تركى حرف بزن تا دلم واشه!)
تقريبا وجب به وجب خاك ايران، به خصوص آذربايجان، را گشته بود.
در ديدارهاى بعدى مان، موسيقى آذربايجانى و سمفونى گوش مى كرديم و نم نم شراب سرخ مى نوشيديم و سيگار دود مى كرديم. عادت داشت زير سيگارى ها را مرتب تميز كند. اصلا وسواس عجيبى به تميز بودن نشان مى داد. مثلاً حتى پرتقال و موز را هم حسابى مى شُست و بعد روى ميز مى گذاشت. محمد جلالى «م. سحر» شاعر نيز همواره از پاهاى ثابت خانه ساعدى بود و گاهى هم امير، پسر بدرى خانم از همسر اولش، كه خيلى كم حرف و محجوب بود. در ديدارهامان، لطيفه هاى زيادى رد و بدل مى شد و گاه سخن مان به گروه هاى سياسى خارج از كشور نيز كشيده مى شد.
روزى كه آقاى مسعود رجوى و خانم مريم عضدانلو (ابريشمچى) آن ازدواج پُر سر و صدا را انجام دادند، ساعدى سخت مبهوت شده بود. مى گفت «ازدواج انقلابى» ديگر نشنيده بوديم!
آن روزها، گاهى مقالاتى با امضاى ساعدى در نشريه «شورا» (ارگان شوراى ملى مقاومت، وابسته به سازمان مجاهدين خلق ايران) منتشر مى شد.
گفتم: «آقاى ساعدى، شما خودتان هم كه با ايشان همكارى داريد!»
گفت: «آخر چطور ممكن است آدمى مثل من با يك من سريشم به مذهب بچسبد؟» بعد توضيح داد كه: «فى الواقع من تو رودروايسى گير مى كنم. چون دوستان خوبم منوچهر هزارخانى و ناصر پاكدامن از من مقاله مى خواهند و من نمى توانم به اين دوستان خوب نه بگويم!»
*
كارهاى حروفچينى و صفحه بندى «الفبا» اغلب در دفتر «روزگارنو» (چاپ پاريس، به سردبيرى اسماعيل پوروالى) انجام مى گرفت. با پوروالى خيلى اُخت بود و خنده هاى بلندشان هنوز در گوشم طنين مى اندازد. اغلب سر صبح، صبوحى مى زد و اندوهش اندكى زايل مى شد! اما مقالاتى كه براى «الفبا» مى نوشت و خيلى با دقت هم تصحيح شان مى كرد، گاه آن قدر تلخ بودند كه مى شد حس كرد «چيزى مثل خوره روح او را در انزوا مى خورد و مى تراشد...» با حس آن «خوره»، من غمگين مى شدم و حدس مى زدم كه دور نيست روزى كه به هدايت بپيوندد! كبدش «ويران» بود و به بيمارى «سيروز» كبد مبتلا شده بود، اما اصلاً به اين بيمارى كشنده اهميت نمى داد و مرتب دريانوشى مى كرد تا آخرش غرق شود. كه شد!
برخى از دوستانش به خاطر آن كه مقالاتى در «شورا» مى نوشت، او را ترك كرده بودند و او ازاين موضوع بسيار دلگير بود. اين بيت رودكى همواره ورد زبانش بود: «با صد هزار مردم تنهائى/ بى صد هزار مردم تنهائى»
*
يك روز زنگ زد و گفت: «پدرم از ايران آمده. بلند شو بيا اين جا باهاش تركى صحبت كن!»
رفتم ديدن شان. پدر در حمام بود. پس از يك ساعت و خُرده اى كه از حمام بيرون آمد (ساعدى مى گفت حمامش گاه دو ساعت طول مى كشد!)، دور سرش حوله يا دستمال سفيد پيچيده بود (عينهو پدر من) كه سرما نخورد. شب قبل، شنيده بوديم مهندس ناصح ناطق، پدر خانم هما ناطق، درگذشته است. ساعدى به هما ناطق تلفن كرد و ما هر سه تسليت گفتيم.
ساعدى آن روز خيلى دمغ بود و من احساس مى كردم گريه مى كند بى آن كه اشكى بريزد. اشاره كرد كه بروم آشپزخانه و يواشكى توى فنجان چاى ويسكى بريزم. (نمى دانم به خاطر حضور پدر بود يا منع بدرى خانم؟). من دو فنجان پُر كردم و آن گاه او سيگار به دست آمد تا براى پدر چاى ببرد و ما در همان آشپزخانه، آن دو فنجان را به ياد مهندس ناطق نوشيديم.
با پدر كلى درد دل كرديم. از وضع جسمى دكتر تا هواى سرد تبريز. از كوچكى و ظرافت كدوهاى پاريسى گفتيم. شنيديم. از «بازار شپشوها» در پاريس خيلى تعجب كرده بود! مى گفت ما هم در تبريز «گجيل قاپوسى» داريم كه مثل همين بازار شپشوهاست! همان روز با هم رفتيم بازار شپشوهاى اطراف خانه ساعدى و سير تماشا كرديم خنزر پنزرها و بُنجل مُنجل ها را. پدر دوست داشت تماشا كند و همه اش به ياد تبريزش مى افتاد.
*
حالش روز به روز خراب تر مى شد تا اين كه در بيمارستان «سنت آنتوان» بسترى شد. گويا كبدش خونريزى كرده بود. به ديدنش رفتم. خواب بود. مزاحمش نشدم و در راهرو بيمارستان، با بدرى خانم به گپ مشغول شدم. بار دوم و سوم هم كه رفتم، اغلب بيهوش بود. كنارش مى نشستم و سعى مى كردم به سرزمين رؤياهاى بيهوشى اش سفر كنم؛ به سرزمين سوخته و ويرانش. اما آن سيماى خواب آلود و موهاى درهم و برهم و سبيل پُرپشت و زخم عميق ساواك بالاى لبش چيزى از رؤياهايش را نشان نمى داد. من خود به رؤيا و كابوس فرو مى رفتم! به ياد شخصيت هاى داستان هايش مى افتادم و گاه مى لرزيدم. آن گدا و مشهدى حسن كه گمان مى كرد گاو شده است و شخصيت هاى نمايشنامه هايش و عزاداران بيل و تاماراى دنديل و... چه دنياى پريشان و درهم و برهمى!
همان روزها مجبور شدم به سفرى يك هفته اى بروم. از سفر كه برگشتم، دو روز از مرگش گذشته بود. به همين سادگى!
هوا به شدت سرد بود و آسمان سربى. نشستم روى تختخواب سرد اتاقم و بغضم تركيد.
مرتضى نگاهى