|
از لابلاى متون
سيدضياءالدين طباطبائى در آئينه تاريخ
احمدشاه گفت: كار كردن با سيد ضياء از توانائى من بيرون است!
(به انگيزه سى و ششمين سالگرد فوت سيدضياءالدين طباطبائى-۱۸ شهريور ۱۳۴۸)
«سيد ضياءالدين طباطبائى فرزند على آقاى يزدى و از طرف مادر شيرازى بود. وى در سال ۱۲۷۰ خورشيدى در شيراز به دنيا آمد. در سن دو سالگى به همراه پدرش از شيراز به تبريز رفت و تا سن ۱۲سالگى در آن شهر اقامت داشت. پس از مدتى اقامت در تهران در ۱۵سالگى بازگشت. آمدن او مصادف شد با سر و صداى مشروطيت و او گاهى مقالاتى در اين سن مى نوشت و بعد روزنامه اى به نام نداى اسلام منتشر كرد. پس از چندى به تهران آمد و روزنامه «رعد» را در سال ۱۲۹۳ خورشيدى در ۲۳سالگى منتشر نمود و چون امتياز روزنامه «برق» را داشت، پس از توقيف رعد، روزنامه برق را منتشر كرد و بعد كه روزنامه رعد از توقيف درآمد انتشار آن را ادامه داد، سيدضياءالدين برخلاف پدرش سيدعلى آقاى يزدى و پسر عمش سيدمحمد طالب الحق (منبرى متبور و جاه طلب و حادثه جو و ناطق زبردست) كه مستبد و روسوفيل بودند، از اول تكليف خود را خوب تشخيص داد. در جرگه مشروطه خواهان وارد شد و خود را در زمره هواخواهان انگليس قلمداد نمود و به طور ثابت تا آخر عمر در هواخواهى انگلستان باقى ماند و از اين راه به موفقيت هاى شايانى نايل گرديد تا به جائى كه در كودتاى ۱۲۹۹ خورشيدى در سن ۳۰ سالگى به مساعى مستر هاوارد به نخست وزيرى رسيد. به طور كلى از زمان فتحعلى شاه قاجار به بعد صدراعظم ها و رئيس الوزراءها اكثراً با نظر بيگانگان تغيير و تبديل مى يافتند و بعضى ها هم كه بودن آنها در سر كار براى منافع بيگانگان مضر به نظر مى آمد از ميان مى رفتن دو به حياشتان به كلى خاتمه داده مى شد ولى هيچيك از آنان به قدر سيدضياءالدين دم خودشان بيرون نبود.
اسدالله ميرزا شمس ملك آراء رئيس تشريفات دربار احمدشاه قاجار در مقدمه داستان كودتاى حوت ۱۳۹۹ راجع به سيدضياءالدين مى نويسد:
«سيد در بروز جنگ هاى اول پيوسته مى كوشيد كه ايران به جانبدارى متعفقين قيام نمايد و پس از خاتمه جنگ از حاميان جدى قرارداد وثوق الدوله با انگليس ها بود و مقالات مؤثرى در دفاع از قرارداد منتشر كرد. به طور خلاصه با سياست انگليس همراه و با نمايندگان اين دولت همراز بود و سر و سرى داشت و با اين سوابق اطمينان بخش طرح ريزى كودتا او را قهرمان اين داستان تشخيص داده و با؟؟ و نائق و تعهدات و اددن مداعيه همه نوع تقويت و مساعدت، آقاى سيدضياءالدين را وارد صحنه پر ملالت سياست كردند. گفته مى شود كه نامبرده در شرايط لازمه پيشرفت كار و نيل به مقصود چنين پيشنهاد كرد كه متنفذين و سياستمداران پيشين تهران را كه ممكن است مانع كاميابى او شوند توقيف و زندانى نمايد و ضمناً دستگيرى اين اشخاص نامى ايران، رُعبى در قلوب عامه و گردنكشان ولايات توليد خواهد كرد كه بيشتر كمك به انتقام كرده و سبب موفقيت خواهد بود و چون اكثر آنها متمكن و ثروتمندانه وجوهى براى مخارج جارى از آنها اخذ شود. با اين نقشه قبلاً موافقت شد. اين نكته را نگفته نگذارم كه در حين حركت اردوى مهاجم اخبارى به تهاتر مى رسيد كه مأمورين بانك شاهنشاهى كاميون هاى پر از نقره و اسكناس براى تأمين احتياجات آنها حمل به قزوين و نقاط بين راه مى كردند.»
«سيدضياء چون محلل بود پس از صد روز از نخست وزيرى افتاد و ناگزير گرديد كه به خارج از ايران مسافرت كند. كوشش هاى سفارت انگليس براى رفع بحران و تقويت رئيس دولت مورد اعتمادشان ثمرى نبخشيد. كار به سختى و تهديد كشيد. احمدشاه صراحتاً اظهار داشت كه با سيد كار كردن ارغوان من بيرون است و چنانچه بار ديگر در اين بازى به من تحميلى شود، دست از كار مى كشم و رهسپار ديار ديگر مى شوم. مستر نورمان سفير (وزير مختار) انگليس موقعى كه اينجانب را ملاقات كرد و با قيافه گرفته و لحن متأثر چنين بيان كرد:
«جاى بسى افسوس است كه شاه به بركنار كردن سيدضياءالدين را كه منحصراً رجل و سياستمدار مورد اعتماد ماست اينطور اصرار مى ورزد و پافشارى مى فرمايد.»
كاملاً مشهود بود كه اين اظهارات همزمان حاكى از نفرت و كينه او نسبت به احمدشاه بود. سيدضياءالدين كه نخست وزير شد بسيارى از رجال را براى تقويت و ادامه كار خويش و ضمناً براى اين كه وجهه اى نيز در انظار پيدا كند زندانى نمود. وى پس از عزل از نخست وزيرى به اروپا رفت و پس از چندى در فلسطين اقامت گزيد و در آنجا مشغول كشاورزى شد. در سال هاى اول كه در خارج از ايران به سر مى برد به واسطه اقدامات و تشبثات خودش يا تمايل دولت افغانستان، قرار بود او را به عنوان مستشار به افغانستان ببرند. دولت ايران كه از اين قضيه اطلاع پيدا كرد فوراً از تهران به سفير ايران در كابل دستور داده شد كه عدم رضايت دولت ايران را در اين باب اعلام دارد كه پس از مذاكره سفير با مقامات صلاحيت دار دولت افغانستان از استخدام وى صرفنظر نمود.
سيد پس از شهريور ۲۰ پس از سر و صورت دادن به كارهاى خويش در خارج به ايران آمد و مشغول حزب بازى شد و حزب اراده ملى را تشكيل داد و گروهى انبوه به خيال اين كه او دوباره نخست وزير خواهد شد وارد حزب او شدند ولى اين حزب پس از مدتى به علل گوناگون منحل شد. وى در دوره چهاردهم بر حسب سفارش مقامات ذى نفوذ از يزد نماينده مجلس شوراى ملى شد و عليرغم مخالفت شديد دكتر مصدق با اعتبار نامه اش سرانجام اعتبارنامه اش از مجلس گذشت. وى در سال ۱۳۲۵ به دستور قوام السلطنه رئيس دولت وقت روى كينه ديرينه اى كه با او داشت توقيف و چند روزى در شهربانى زندان يشد و پس از آزادى در سعادت آباد به كار كاشورزى و دام پرورى پرداخت و در شهريور ۱۳۴۸ به سن ۸۰ بر اثر سكته قلبى درگذشت و در حضرت عبدالعظيم در مقبره ناصرالدينشاه به خاك سپرده شد.
(برگرفته از كتاب «شرح حال رجال ايران» تأليف مهدى بامداد با تلخيص) .
***
سيدضياءالدين طباطبائى از مشاوران و مصاحبان محمدرضا شاه فقيد بود و هفته اى يك روز با شاه ناهار مى خورد. در شماره آينده نيمروز خواهيم خواند كه چگونه ساعت ۲بامداد شاه را از خواب بيدار كرد تا او را از يك كودتاى در شرف وقوع با خبر كند. (نيمروز) .
|