Nimrooz
Vol. 17, No. 850, September 9, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۵۰ - جمعه ۱۸ شهريور ۱۳۸۴
مهدى ماحوزى
- خاطرات على دشتى-
عوامل سقوط
بيژن ترقى
از پشت ديوارهاى خاطره
خاطراتى شورانگيز از بانو قمر الملوك وزيرى

مهدى ماحوزى
- خاطرات على دشتى-
عوامل سقوط
على دشتى، نويسنده، روزنامه نگار و فعال سياسى در فروردين ماه ۱۲۷۳ شمسى متولد شد. او از خاندانى روحانى و مورد احترام منطقه دشتى بود. در اواخر دوره قاجاريه در اوان جوانى از كربلا به منطقه دشتى و نواحى دشتستان و تنگستان عزيمت كرد و سپس راهى شيراز، اصفهان و تهران شد و با نوشتن مقاله اى در مخالفت قرارداد ۱۹۱۹ وثوق الدوله در اصفهان توجه سياستمداران را جلب كرد. در همين دوران بود كه روزنامه شفق سرخ را تأسيس كرد. چندين بار در دوران پهلوى اول و دوم به زندان افتاد. كتاب «ايام محبس» رانوشت. بعد به همدان، كرمانشاه و فرانسه تبعيد شد. به زبان فرانسه و عربى تسلط داشت و چند اثر مهم به فارسى ترجمه كرد و چندين مجلد كتاب در حوزه ادب فارسى تاليف كرد. على دشتى در ۲۶ دى ماه ۱۳۶۰ در تهران درگذشت.
آنچه مى خوانيد بخشى از خاطرات على دشتى است كه تحت عنوان «عوامل سقوط» با تنظيم، تدوين و مقدمه دكتر مهدى ماحوزى در دست انتشار است. دكتر ماحوزى در مقدمه آگاهى دهنده و ارزشمند خود مى نويسد: «آنچه در اين نوشته مى خوانيد، مجموعه يادداشتها و تقريرات شادروان على دشتى است كه از اواسط سال ۱۳۵۸ تا ۲۶ دى ماه ۱۳۶۰ به درخواست نويسنده اين سطور فراهم آمد و براى ضبط در تاريخ و آگاهى نسل حال و آينده كشور بويژه جوانان انتشار مى يابد. پس از وقوع انقلاب، دشتى دوبار و هر بارحدود يك ماه به زندان افتاد و پس از رهايى، با همه عوارض جنبى، خواهش مرا در تحرير و تقرير حوادث و خاطرات دوران پهلوى دوم هر چند پراكنده و به اجمال پذيرفت، مشروط بر آنكه مادام الحيات اين اثر انتشار نيابد. على دشتى در مورد نگارش خاطراتش مى نويسد:
قصد من در نگارش «عوامل سقوط» عيبجويى و ناسزاگويى و از پشت خنجر زدن به شاه نيست، بلكه برعكس حمايت از قانون وفضايل اخلاقى و هر نوع اصالت است و اگر روزى كسانى بخواهند بر مردمى حكومت كنند و نيكنام باقى بمانند، بايد اين يادداشتها رابخوانند و عبرت گيرند.
دشتى از جمله مى گفت:
«... يادم هست كه آقاى خلخالى در زندان اول- نوزدهم فروردين تا شانزدهم ارديبهشت ۱۳۵۸- مرا مخاطب ساخته گفت: اگر اين نامه چهارده صفحه اى تو كه از لبنان به شاه نوشته اى و ما آن را در آرشيو دربار پيدا كرده ايم نبود، حكومت شاه زودتر ساقط مى شد وانقلاب ما زودتر به ثمر مى رسيد...»
شنيدم آن نامه را ايشان به آقاى خمينى ارائه كرده و خواستار تشديد مجازات شده و ايشان گفته اند: در بين اينها، اين يكى توانسته حرفهايى بزند، اگر هم نسبت به شخص من احترامات را رعايت نكرده، نبايد معامله ديگران را با اوكرد.
به هر حال، نتيجه آن نامه اين مى شود كه شاه به اسدالله علم مى گويد: «به دشتى بگوئيد تو خارج از كشور هستى و از كنه قضايابى خبرى، مقاله نوشتن را كنار بگذار. پس از اين ماجرا بود كه از ادامه مأموريت در لبنان عذر خواستم و از آن پس سعى كردم كمتر در مسائل سياسى دخالت كنم.»
على دشتى بارها و بارها حقايق را در مورد شاه و دستگاه سلطنت وى بر زبان مى راند و مى نوشت. ولى افسوس كه در سامعه شاه كمترين اثرى بر جاى نمى گذاشت و طرفه اينكه اين نصايح را از جنس سخنان لاطائل مى شمرد.
روزى خود او نقل مى كرد كه «يكبار شرفياب شدم و راجع به رفتار دولت با روحانيان با شاه صحبت كردم و گفتم: «بى حرمتى دولتيان نسبت به اين طبقه دائم التزايد است و من بخوبى حس مى كنم اين بنا دير يا زود فرو خواهد ريخت و هيچ علت مبقه اى براى استقراراساس سلطنت نمى بينم كه «الملك يبقى مع الكفر و لايبقى مع الظلم» بويژه كه آنها- روحانيون- اكثريت مردم را پشت سر خود دارند. وشاه در جواب گفت: «دشتى خيالت از هر حيث آسوده باشد كه آب از آب تكان نخواهد خورد.»

نخست وزيرى اسداله علم
علم باب دندان اعلاحضرت بود و نوكر صميمى او؛ و با اينكه فرزند شوكت الملك بود و پدراو با فضلا، دانشمندان و روحانيون روابطى خوب داشت، دربار شاه ايران در زمان صدارت و وزارت دربار وى غالباً مشحون از عناصر حقير و بى شخصيت بود و اين همان چيزى بود كه شاه مى خواست.
درست پس از وقايع ۱۵ خرداد كه سوء سياست شاه و سست رأيى علم آن را ببار آورد، عريضه اى چهارده صفحه اى به شاه نوشتم.
كميسيونى در اين باب در دربار تشكيل شد كه تا حدى رأى مرا در تخفيف تشنجات مؤثر مى يافت، ولى شاه به وسيله علم پيغام فرستاد كه دشتى دور از ايران بسر مى برد و از عمق جريانات سياسى آگاه نيست. آنوقت من سفير ايران در بيروت بودم و انعكاس اين اقدام خطرناك را فاجعه آميز مى ديدم، هر چند خود علم متوجه اين قضيه شده بود و مى خواست دست و پائى كند.
او ابداً وزن سياسى نداشت، تا رأى خود را در مواقع حساس اظهار كند و اطاعت كوركورانه او و يارانش موجب شده بود كه حتى دفاعيات چند جلسه بعد از ورودم به تهران نيز با خود شاه، نتيجه بخش واقع نگرديد.
اگر همكاران آقاى علم، صاحب تشخيص بودند و مصالح مملكت و شاه مملكت را در نظر مى گرفتند، نامه اى سراسر توهين و تحقيراز سوى شاه به روزنامه اطلاعات نمى فرستادند و آن جريده را ناگزير به درج آن نمى كردند، آن هم نسبت به يك روحانى كه همه مخالفان شاه و توده مردم را پشت سر خود دارد و در برابر نابكاريهاى او بويژه اصلاحات ارضى بدان صورت بيحاصل، كاپيتولاسيون و غيره باقاطعيت و جسارت بر او خرده گرفته است.
به ياد دارم روزى ساعد مى گفت: «ناگزير شديم به اصرار شاه، علم را وارد كابينه ساخته، او را به عنوان وزير كشور معرفى كنيم. علم مدرسه كشاورزى را ديده بود. من به هيچ وجه با اينكه وى وزير كشور بشود نمى توانستم موافقت كنم؛ از اين رو روز معرفى كابينه تجاهل كرده، او را به عنوان وزير كشاورزى معرفى كردم. »
پس از مرخصى اعضاى كابينه، شاه مرا خواست و فرمود: «بنا بود علم وزير كشور شود. بعرض رساندم: پس بنده اوامرتان را اشتباه شنيده ام و كشور را كشاورزى پنداشته ام، مخصوصاً كه گويا درس كشاورزى هم خوانده است و بدين تمهيد از زير بار يك مسؤوليت بزرگ نجات يافتم».
نكته اى كه لازم است در اين باب گفته شود اينست كه غالب مردم حوادث و وقايعى را كه در اين كشور روى مى دهد، معلول مداخله خارجيان مى گويند و حال آنكه به عقيده من چنين نيست. يكى از صاحبنظران و سياسيون انگليس كه نامش از حافظه ام رفته است، مى گفت: «ما در امور داخلى كشورها مداخله نمى كنيم. ما حوادث و وقايع را در كشورها مطالعه مى كنيم و از آنها به نفع خود بهره مى گيريم؛ نهايت با توجه به مطالعات و بررسى هاى عميقى كه روى روحيه ملل و جوامع داريم، پيش بينى هاى ما غالباً درست درمى آيد».
شما اگر از خودكامگى و خودستائى دست برداشته، تمام توانتان را مصروف اداره مملكت كنيد، يقين داشته باشيد كه خارجى مزاحمتى نخواهد داشت.
هيچ خارجى ابتدا بساكن نمى آيد به من و شما بگويد اين كار را بكنيد و آن كار را نكنيد. او طبايع و استعدادهاى ما را مى سنجد و ازآن بهره بردارى مى كند.
نظير اين كارهايى كه ما مى كنيم، در هيچ كشور با فرهنگ و پايبند به اصول و موازين انسانى اتفاق نمى افتد.
آن وقت نتيجه اين مى شود كه آدم هائى در صف رجال كشور قرار مى گيرند و در مواقع بروز خطر از هرگونه تدبير و مآل انديشى عاجز مانده، فرار اختيار مى كنند.
شاه از هر كسى كه شبهه استقلال رأى و فكر دراو مى رفت، بدش مى آمد. همين عبداله انتظام وقتى به اتفاق دكتر امينى در ايام پيش ازانقلاب نزد شاه رفته بودند، وى از انتظام گله كرده بود و انتظام در پاسخ گفته بود «اعلاحضرتا مدت ۱۸ سال است كه من شما را نديده ام». و اين البته تعجبى ندارد؛ زيرا او تيپ هاى خاصى را مى پسنديد.
يكى از دربارى ها كه به عنوان معاون آقاى علم در امور فرهنگى بايد برحسب وظيفه، مصدرخدمات علمى و فرهنگى باشد و پرداختن به امور فرعى و مقاصد مادى را دون شأن خود بداند، به صحنه سازى و نمايش عادت كرده بود.
يكى از دوستان نقل مى كرد كه وقتى كتاب «مأموريت براى وطنم» چاپ و منتشر شده بود، ايشان شرفياب گرديد و بعرض رساند كه چاكر مبلغى بدهكارم، چنانچه امر فرمائيد از بابت فروش كتاب، مبلغى به جان نثار كمك شود، مشكلاتم حل خواهدشد. ايشان هم فرمودند «درآمد اين كتاب مال تو»!
چنين دربارى با اين رجال چگونه مى تواند تمدن بزرگ بيافريند و وارث بالاستحقاق كورش و داريوش باشد.
آنوقت بر اثر همين تملقها و گزافه گوئى هاى روز افزون، امر بر خود اعلاحضرت هم مشتبه شده، پس از مراجعت از خارج يكسره به كنفرانس زنان مى رود و در نطق خويش صريحاً روى اين مصراع تأكيد مى كند كه «مه فشاند نور و...»
خوب اين حرف چه ضرورتى داشت. حقوق به زنها دادى، آنها را وزير، وكيل و سناتور كردى؛ چه لزومى دارد كه هى دشمن تراشى كنى، كنگره آزاد زنان و آزاد مردان راه بيندازى و...
در نظر او علو طبع و عزت نفس، آزادگى و وارستگى و استقلال فكر در رجال كشور بمنزله تهديدى عليه مقام شامخ سلطنت است واگر اين مزايا جاى خود را به ذلت و ادبار و فرومايگى بدهد، مقام پادشاهى از خطر سقوط در امان مى ماند.
حسين نواب سفير ايران در هلند شده بود. خود او مى گفت وقتى شاه به آن كشور وارد شد، به افتخارش ميهمانى رسمى ترتيب داده شد. بدين مناسبت مراهم دعوت كردند. شاه وارد شد و پس از انجام تعارفات معموله، به عنوان سفير ايشان شرفياب شدم ولى اواعتناى... هم به من نكرد!
اكنون مطلب جالبى در اين مقوله در خصوص دكتر رعدى آذرخشى بشنويد:
در حدود سال ۱۳۴۰ يكى از آشنايان روزنامه نگار من كه در مسافرت به فرانسه از ملتزمين شاه بود، در مراجعت از پاريس با اظهارتعجب نقل مى كرد كه: «شاه در آن سفر به وسيله دكتر رعدى سفير كبير و رئيس هيأت نمايندگى ايران در يونسكو به آن سازمان اطلاع دادكه مايل است از كاخ يونسكو يعنى مقر سازمان در پاريس ديدن كند.
سفير كبير ايران در يونسكو چون سابقه طولانى و نفوذ كلام زياد در آن سازمان داشت، مقدّمات كار را به بهترين وجهى فراهم آورد واز پادشاه و ملكه ايران بطورى حسن استقبال و تجليل شد كه مى گفتند تاكنون از هيچ رئيس كشورى چنان پذيرايى با شكوهى كه درحكم احترام به كشور و ملت ايران بود بعمل نيامده است.
رئيس سازمان هم كه مدير كل خوانده مى شود، طى نطقى پس از گفتن خير مقدم و بزرگداشتى شايسته از شاه و ملكه، شرحى مبسوط در ستايش، عظمت و اهميت و نقش جهانى فرهنگ و تمدن ايران بيان كرد و در خاتمه چنانكه در اينگونه موارد مرسوم است، از شاه سپاسگزارى كرد كه سفير كبيرى به اين مؤسسه به عنوان نماينده فرستاده كه چنين و چنانست و به علت خدمات شايانى كه اززمان تأسيس يونسكو درباره معرفى فرهنگ ايران به اين سازمان و دول عضو و بالعكس انجام داده، در يونسكو و عرصه بين المللى مورداحترام است.
البته اغلب سفيران و نمايندگان كشورهاى مختلف هم كه در ضمن مذاكره با شاه از شخصيت نماينده ايران تمجيد مى كردند، چنان مى پنداشتند كه اين تمجيد موجب خوشحالى شاه خواهد شد، ولى از وجنات شاه معلوم بود كه از آن تعريفها خوشش نمى آيد.
بارى پس از انجام مراسم، موقعى كه اولياى سازمان و ملتزمان و دكتر رعدى و روزنامه نگاران، شاه و ملكه را تا پاى اتومبيل مشايعت مى كردند، شاه كه قيافه اى بشاش داشت و معلوم بود كه از اين حسن استقبال و پذيرائى مجلل خشنود است، با گرمى با مديركل و اولياى سازمان دست داد و از همه آنها تشكر كرد، اما در حضور آنها چنان سردى و كم اعتنايى محسوسى نسبت به دكتر رعدى نشان داد كه موجب تعجب همه حاضران شد.
اين بود آنچه دوست روزنامه نگار من نقل كرد و من خيال كردم شاخ و برگى به مطلب داده است. تا اينكه به فاصله كوتاهى دكتررعدى به ايران احضار شد و دكتر منوچهر اقبال نخست وزير اسبق به جاى او سفير كبير و نماينده ايران در يونسكو شد و من در تهران كيفيت امر را از خود دكتر رعدى جويا شدم و او علاوه بر آنكه همه آن سخنان را تأييد كرد، گفت كه در گوشه سالن پذيرايى فقط دوصندلى براى شاه و ملكه و سه صندلى ديگر يكى براى مدير كل يونسكو و يكى براى سفير كبير ايران در پاريس- نصرالله انتظام- ويكى ديگر براى من- سفير كبير ايران در يونسكو- گذاشته بودند و بقيه حاضران اعم از ملتزمان و سفيران كشورهاى مختلف و قريب ۱۵۰۰ نفر از رؤسا و كارمندان يونسكو در سالن و اطراف آن ايستاده بودند. پس از جلوس شاه و ملكه و مدير كل، متصدى تشريفات سازمان به نصرالله انتظام و من تكليف كرد كه روى صندليهاى مخصوص خود پشت سر شاه بنشينيم، ولى نصرالله انتظام با توجه به غرور روز افزون شاه از نشستن استنكاف كرد و به صف ملتزمان پيوست، اما من نمى توانستم اين كار را بكنم، زيرا قواعد و تشريفات يونسكو ايجاب مى كرد كه سفير كبير ايران در آن سازمان كه از مؤسسات يونسكو بوده و علاوه بر سالها نمايندگى كشور خود مدتى رياست شوراى اجرائى سازمان را نيز داشته است با توجه به اين سوابق، پشت سر رئيس كشور متبوع خود روى صندلى بنشيند، تاضمناً اگر از او سئوالى هم داشته باشد، توضيح بدهد يا اگر دستورى بدهد، اجرا كند. اما بعد از آنكه من نشستم، شاه نگاهى معنى دار درپشت سر خود به من كرد و نگاهى در صف متلزمان به نصرالله انتظام.
پس از خاتمه مراسم، نصراللّه انتظام كه با من شوخى داشت، گفت فلانى با آنكه تصديق مى كنم كه تو از لحاظ تشريفات ناگزير بودى كه بنشينى، اما با آن تعريفهايى كه مديركل و نمايندگان على الرسم از تو كردند، و با نشستن تو بر صندلى در حضور شاه كه عكسهاى مختلف هم از آن گرفته شد، بدان كه «ارباب» مسلماً خوشش نيامده و ديگر بايد دست و پايت را جمع كنى كه رفتنى هستى.
ضمناً دكتر رعدى مى گفت احضار من از يونسكو علل متعدد داشت، اما شايد آن چه در اين مراسم پيش آمد، يكى از علل مهم بود.
ناگفته نماند كه طرد دكتر رعدى از سنا هم به علت شجاعت اخلاقى و استقلال رأيى بود كه در آن مجلس با ايراد چند نطق صريح وانتقادآميز از خود نشان داد.
به اعتقاد من اين نمونه كوچك و صدها نمونه ديگر كه حاكى از بى مهرى و بلكه دهن كجى چشمگير شاه با «شخصيت» هاى كشور بودو ذكر همه آنها موجب اطناب و ملال مى شود، از موجبات عمده اين سقوط محيرالعقول بشمار مى آيد.

شاه را كسى باطناً دوست نمى داشت.
روزى شاه طى مصاحبه اى كه با يكى از خبرنگاران انگليسى كرده بود، از دو افسر نام برده بود كه هر دو از همدوره هاى تحصيلى وى بودند و از اين رو به هر دو محبت كرده و تا درجه سپهبدى و ارتشبدى ارتقائشان داده بود؛ اكنون آنها به جاى حقشناسى و قدردانى، به اردوگاه مخالف پيوسته و با وى روشى خصمانه در پيش گرفته اند.
اين تذكر يكمرتبه مرا به نكته اى متوجه ساخت كه تاكنون به ذهنم نرسيده بود و آن نكته اين است كه «نيكوئى به ديگران عكس العمل مطلوبى ندارد» . شايد بتوان گفت اين امر و اين مطلب در ايران رايج است، به حدى كه ضرب المثل عربى هم برايش ساخته اند كه «اتق شر من احسنت اليه = از آنكس بپرهيز كه به وى نيكويى كرده اى».
شاه در اين باب مستثنا نيست. مردم غالباً خوبى را به بدى پاداش مى دهند. البته اين امر، دلايل روحى دارد كه بحث در آن اينجامناسب نيست، ولى نكته اى كه از اين گفتار شاه به ذهنم رسيد و مرا حقيقتاً به شگفتى انداخت، اين بود كه در كشور ما مخصوصاً درسالهاى ۱۳۴۱ به بعد كسى شاه را دوست نمى داشت و غير از مادر پيرش كسى به وى علاقه و محبتى نداشت. برعكس حالت رعب وبيمى از وى، در پيرامون او پراكنده بود و بنظر مى آيد اين همان چيزى است كه خود او مى خواست.
فريدون جم كه تحصيلات عاليه خود را در «سن سير» و «اكول دولاكار» بپايان رسانيده و از افراد پاك و منزه ارتش بود و تا درجه ارتشبدى نيز ارتقاءيافته بود و رئيس ستاد ارتش هم شده بود، هم از حيث اينكه مدتى داماد شاه و شوهر شمس بود و هم ذاتاً آدمى بود دور از هر گونه دسيسه و آنتريك و از هر حيث قابل اعتماد؛ يكمرتبه و ناگهان، او را از مقام خود با همه كاردانى و كفايتش بر كنار ساخت و تنها محبتى كه در مقابل اين بى مهرى به وى مبذول شد اين بود كه او را سفير اسپانيا كرده، از تهران بيرون راندند.
اين تغيير ناگهان همه را بحيرت انداخت. براى پادشاهى هيچ چيز از اين مهمتر نيست كه سران لشكر او، مورد اعتماد و اطمينان و ازشائبه جاه طلبى و سوء استفاده از مقام خود، منزه و بركنار باشند و شاه در اين باب حساسيّتى شديد داشت، به حدى كه يك فردبى درخشش ولى قابل اطمينان و اعتماد براى وى بر فرد درخشان و مدير كه شبهه جاه طلبى در او جايز بود، ترجيح داشت و اين روش برهمه سران لشكر تقريباً واضح و مسلم بود و از همين روى كنار گذاشتن مردى كه هم خوب تحصيل كرده و هم فطرتاً و اخلاقاً قابل هرگونه اعتمادى بود، همه را بحيرت انداخته بود.
قبل از مسافرت ارتشبد جم به سوى مأموريت، شبى اين فرصت دست داد كه از خود او علت اين تغيير را استفسار كنم. فريدون هم شخصاً به من علاقه و محبت مفرط داشت، هم روابط مرا با پدر خود مى دانست و هم از علاقه من به نظم و تمشيت لشكرى با خبر بود؛ از اينرو بدون هيچ پرده پوشى، علت اصلى را برايم باز گفت:
«چندى قبل در حضور عده اى از سران لشكرى راجع به وظيفه سربازى و خلوص نيّت آنها نسبت به شاه كه قانوناً فرمانده كل قواست و به منزله شيرازه وحدت قومى و استقلال سياسى كشور بشمار مى رود، سخن مى گفتم و براى تأييد اين معانى تأكيد كردم كه من او راچون برادرى بزرگ دوست و محترم مى دارم. اين سخن به گوش شاه رسيده و خوشش نيامده است كه من- فريدون جم- خود را برادر شاه بخوانم، بلكه بايد چون ساير سران لشكر او را خدايگان خوانده و خويشتن را نماينده اى بى مقدار و چاكرى خدمتگزار گفته باشم». درصورتى كه ارزش مردان بزرگ در اين است كه بزرگمردانى صاحب رأى و نظر و عزم و اراده در كنار داشته باشند، ولى او ميل داشت كه همه رجال كشور چون خود او حقير و بى كفايت باشند.
شاه به نقايص چشم مى دوخت و اساساً نمى توانست هنر و بزرگوارى و سالارى را در اطراف خود مشاهده كند.
ولتر راجع به شارل دوازدهم پادشاه سوئد كه سردارى جنگجو و مدبر بود، مى نويسد: «شارل دوازدهم نيمه شب از خواب بيدار شدو به در خيمه خوابگاه رفت. به قراولى كه كشيك مى كشيد، گفت: اكنون نوبت من است كه پاسدارى كنم و تو بايد بروى در رختخواب بخوابى». هرقدر سرباز امتناع كرد، شارل بيشتر اصرار ورزيد تا اينكه او را فرستاد كه در جايش بخواب و استراحت بپردازد.
چنين احساسى هيچگاه در شاه پيدا نمى شد، هر چند او دست و دل باز بود و به اطرافيان خود به انواع مختلف كمك مى رسانيد: پول مى داد، زمين مى داد، مقام و منصب مى داد، اتومبيل مى داد، خانه مى داد و در راه بذل و بخشش هر چند از كيسه دولت، هرگز دريغى نداشت، ولى چون اين نوع بذل و بخشش ها به قيمت بندگى و تذلل تمام مى شد و خوارى وادبار به دنبال داشت، واكنش مثبتى نداشت. او پرفسورى را مى پسنديد كه مقام استادى و درآمد سرشارش را رها كند و به عنوان اينكه در انتخاب سنا موفق نشده، چون سگ قلاده به گردن اندازد و در ايوان كاخ نياوران دست و پا زند، تا وى از راه رحم و شفقت، مقام سناتور انتصابى را به او ارزانى دارد.
او كسانى را مى پسنديد كه در تأسيس حزب رستاخير پاسخ مثبت بدو دهند و در اين راه يك لحظه درنگ را جايز نشمارند، هر چند از پول سرشار نفت و از بيت المال اين ملت بدبخت ميلياردها ريال به پاى آن نثار شود.
به قول يكى از نويسندگان خوش فكر فرنگ «انسان علاوه بر غرايز طبيعى كه از اين حيث با ساير حيوانات روى زمين وجه اشتراك دارد سوداهاى خاص و اميال سركش ديگرى هم دارد كه ساير جانداران ندارند؛ چون حرص اندوختن مال و منال، ذخيره ساختن خوراك و پوشاك براى روز مبادا، شهوت امتياز و تشخص و تفوق بر امثال و اقران و حالاتى چون كينه، حسد، بخل و غيره» .
نويسنده معتقد است يكى از بزرگترين شهوات خاص انسانى كه حتى از غريزه جنسى نيز قويتر است، احترام به نفس و مراعات عزت و مناعت طبع ديگران است. بنابراين مهمترين وسيله جلب محبت، صداقت و صميميت ديگرى در اين است كه اين عزت نفس جريحه دار نشود و شخصيت او لگد مال نگردد.
آقاى ابراهيم خواجه نورى برايم نقل مى كرد كه يك روز از شاه پرسيدم: «چند تن دوست صادق و صميمى و قابل اعتماد داريد؟» شاه مدتى قدم زد و فكر كرد و بالاخره جواب داد «خيلى كم؛ شايد سه چهار نفر بيشتر نباشند». گفتم اين باعث تعجب و تأسف است كه شاهى به اقتدار و اختيارات شما كه مى توانيد به دوستان خويش برسيد: درجه، نشان، مقام، پول... به آنها بدهيد، اينقدر كم، دوست صادق و قابل اعتماد داشته باشيد...». باز مدتى قدم زد و فكر كرد و سرانجام گفت «شايد همين حال بهتر باشد. لازم نيست عده زيادى شاه را دوست داشته باشند و بهتر است همه از او ملاحظه داشته باشند؛ عامل بيم، بيش از عامل محبت در اداره عامه تأثير دارد»!

بيژن ترقى
از پشت ديوارهاى خاطره
خاطراتى شورانگيز از بانو قمر الملوك وزيرى
پدرم دوستى داشت از بزرگان و سرمايه داران شهر يزد كه هر چند به تهران مى آمد در منزل ما وارد مى شد، او از عشاق و علاقمندان خانم قمرالملوك وزيرى بود، كه هدايا و جواهرات نفيس و گران قيمتى پيشكش او مى كرد، اكثر در مهمانى ها با او بود و شأن و احترام زيادى براى او قائل بود.
يك روز صبح اول عيد نوروز، به پدرم گفت: امروز قرار است با خانم قمرالملوك به يكى از باغ هاى شميران برويم، شما و بيژن هم، همراه من بيائيد، خوش خواهد گذشت.
من كه بيش از ده دوازده سال نداشتم، در آن ايام اكثراً با پدر بودم و از آن پيشنهاد بسيار خوشحال شدم، ديدن خانم قمرالملوك برايم خيلى جالب بود.
سوار ماشين دوست پدر شديم و از چند خيابان و كوچه هاى پيچ در پيچ گذشته، نزديك منزلى توقف كرديم، دوست پدر پياده شد وزنگ در خانه را بصدا در آورد، بعد از مدتى يك جوان با صندوقى در دست از منزل خارج شده، صندوق را نزديك ماشين گذاشت وبلافاصله خانم قمر با سرو روئى آراسته از منزل خارج شده، قبل از اين كه سوار ماشين شود گفت: جعفر اين جعبه را پشت ماشين بگذار، سپس به دوست پدر گفت: عزيزم من كارى دارم كه بعد از انجام آن در خدمت شما خواهم بود، داخل ماشين شد و گفت برويم بطرف شهر رى، ماشين حركت كرد، در اتومبيل با روئى گشاده از من و پدر استقبال كرد، با مهربانى اسم مرا پرسيد، از خواهر و برادرم سئوال كردو به مادرم سلام رساند در نيمه هاى جاده شهر رى كه رسيديم، در كنار چند خانه خرابه كه پرده هاى وصله كرده از آن چهار ديوارى هاآويخته بود، دستور توقف داد.
از صداى ترمز و توقف ماشين، پرده ها به كنارى رفت و چندين كودك خردسال با شوق فراوان به بيرون دويدند، دست هايشان رابطرف خانم قمر كه در حال پياده شدن بود تكان داده و بطرف او دويدند، او يك يك بچه ها را در آغوش گرفته به سر و زلف غبار گرفته وصورت هاى چرك و دود زده آن ها بوسه مى زد و آنان را بنام صدا مى كرد، بلافاصله گفت: صندوق را از پشت ماشين بيرون آوردند.
جوراب و كفش و لباس هاى رنگارنگ بچه گانه اى بود كه يك به يك از صندوق بيرون مى آمد و بر سر و دست بچه ها بالا و پائين مى رفت.
خانم قمر لباس ها را بر تن يك به يك آن ها اندازه مى زد و سر و صورتشان را بوسه باران مى كرد پدر را مى ديدم كه در داخل ماشين بلند بلند مى گريست.
من در آن عالم كودكى نخستين بار بود كه كلمه عشق را حس كردم و محبت واقعى را با چشم ديدم.

خاطره اى ديگر
مرحوم مرتضى عبدالرسولى استاد خط و موسيقى شناس معروف كه روزهاى جمعه عده اى از دوستان اهل ذوق و موسيقى دانان مشهور كشور به ديدنش ميرفتند. خاطرات و سوابق زيادى با نوازندگان قديم و اهل موسيقى داشت كه در آن مجلس گاه به مناسبت، ذكرى از آنان به ميان مى آمد.
آن روز صحبت خانم قمرالملوك و سجاياى اخلاقى و انسانى او بميان آمد گفت اين خاطره اى است كه من با چشم خود ديدم:
«در ايام جوانى كه قمر شهرت و محبوبيت بى نظيرى داشت و دست كمتر كسى به دامن او مى رسيد، روزى از خيابان شاهپور گذرمى كردم، چشمم به درشكه اى افتاد كه خانمى بسيار زيبا و خوش لباس درون درشكه نشسته در انتظار است، درست كه دقت كردم، تشابهى بين او و خانم قمرالملوك ديدم، ولى به خود گفتم، او در اين وقت و هنگام صبح در اينجا چه مى كند، چند قدم دور شدم، ولى باز فكرى به ذهنم رسيد، نكند واقعاً قمرالملوك باشد.
برگشتم و ديدم از پياده رو شخصى در حالى كه يك سينى بزرگ در دست دارد بطرف درشگه رفت و بعد از چند دقيقه درشكه حركت كرد.
رفتم به پياده رو، ديدم آن شخص بادبزن در دست پشت منقل ايستاده متوجه شدم كه دل و جگر مى فروشد، تعجبم بيشتر شد. گفتم ببخشيد شما اين خانم را مى شناسيد، گفت نه، ولى هر روز صبح زود مى آيد و مقدارى جگر نيم پز مى گيرد و با همين درشكه پشت اين خرابه مى رود، سگى مُرده و توله هايش گرسنه مانده اند، مى نشيند و جگرها را يكى يكى بر دهان آنها مى گذارد، به گريه افتادم و گذشتم.
صبح روز بعد از شدت هيجان به محل مزبور رفتم، ديدم آرى خود اوست به خويش گفتم: مگر كس ديگرى جز او در اين زمانه قادربه اين مقدار فضيلت و مهربانى مى تواند باشد».

عارف قزوينى در كنسرت قمرالملوك وزيرى
در سال هاى اول سلطنت رضاشاه، سه تن از مشهورترين شاعران اين مملكت عشقى، فرخى يزدى و عارف قزوينى، بعد از آن همه ماجراهاى سياسى، دستخوش انقلابات زمانى شده، عشقى و فرخى به شهادت مى رسند، و عارف قزوينى كه معمولاً با ترانه هاى خوددر امور سياسى مملكت دخالت مى كرد و مردم توجه خاص به اشعار و ترانه هاى او داشتند، به يكى از قراء همدان تبعيد مى شود. عارف دوران تبعيد را به سختى و ناتوانى و رنج و اندوه فراوان ميگذراند معاشر او تنها سگ باوفاى او بوده، كه در آن قريه دور افتاده شب وروزها با بيمارى و خاطرات ايام جوانى سپرى مى كرد.
مرحوم مرتضى عبدالرسولى كه از عشاق و شيفتگان عارف بود و دور و نزديك از حالات و كيفيات روحى او خبر داشت، خاطره اى را از قمرالملوك و حضور عارف قزوينى در كنسرت او كه در همدان برگزار شده بود بيان مى داشت كه معرف خصوصيات روحى واخلاقى آن دو انسان شريف و آزاده است.
شايد ضبط اين نوع خاطرات اصيل در دفتر هنرهاى اين سرزمين بى فايده نباشد
***
«در سال هائى كه شهرت قمرالملوك سر تا سر كشور را گرفته و تمام بزرگان» و سردمداران كشور، حتى خوانين و سرمايه داران شهرستان ها طالب ديدار و صداى بهشتى او بودند، از طرف شهردارى همدان او را جهت «كنسرت» دعوت مى نمايند، قمرالملوك بعد ازچند بار اشكال تراشى و شانه خالى كردن، بالاخره موافقت مى كند و به همدان مى رود جمعيت كثيرى از اهالى شهر همدان، براى وروداو طاق نصرتى زيبا بسته و به پيشواز او ميروند.
از دو روز قبل كه كارگزاران مشغول تهيه سالن كنسرت بودند، قمرالملوك، اعلام ميدارد عارف قزوينى بايد در كنسرت من شركت كند.
اين خبر به گوش شهردار همدان مى رسد، او از بيم سر و صداى مردم و شهرت عظيم عارف نظر قمر را رد مى كند، كه من اجازه اين كاررا ندارم، قمر هم صريحاً ميگويد اگر او در كنسرت من شركت نكند، روى سن نمى آيم، بالاخره بعد از مذاكرات زياد و تلگراف به تهران قرار مى شود كه دو نفر از اولياى شهردارى، بدون اطلاع به مردم بروند و عارف را همراه آورده، بعد از پايان كنسرت او را عودت دهند.
قمر به عارف پيغام ميدهد: اگر براى كنسرت به همدان آمده ام، فقط به عشق زيارت تو بوده، بيا كه چشم براهم.
شب كنسرت در تاريكى سالن عارف خيلى ساده و آرام از راه رسيده، در روى يكى از صندلى هاى جلوى سن مى نشيند قمر كه واردسالن ميشود با آن جامه هاى فاخر و سر و روى آراسته، دست بر سينه تعظيمى بلند بالا به عارف نموده و شروع به اجراى برنامه مى نمايد.
مردم و بزرگان و خوانين همدان كه محو ديدار و صداى جذاب و دلنشين او مى شوند در پايان هر قسمت از برنامه چنان از خودبيخود مى شوند، كه انگشتر و ساعت و سكه هاى طلائى بوده كه درون سن وزير پاى او ايثار مى كنند، بطوريكه در پايان كنسرت، كف سالن مفروش از جواهرات گرانبها و قيمتى ميشود.
قمر بعد از پايان برنامه، به جلوى سن آمده، همگان را مورد خطاب قرار داده مى گويد مردم عزيز و شريف همدان، امشب يكى از بزرگترين هنرمندان اين سرزمين جناب عارف قزوينى افتخار داده و در كنسرت من شركت كرده، من با كمال احترام از شما عزيزان اجازه مى خواهم اين هداياى گرانبهاى شما را پيشكش او و قدم هاى نازنينش بنمايم. حضار شروع به كف زدن و هورا كشيدن مينمايند، وقتى قمر اشاره به طرف جايگاه او مينمايد، مى بيند، صندلى خالى است و او در تاريكى سالن گم شده است...»

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •