Nimrooz
Vol. 17, No. 850, September 9, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۵۰ - جمعه ۱۸ شهريور ۱۳۸۴
رهى معيرى
نمى دانم كه بعد از من، كسى يادم كند يا نه؟
آخرين سروده رهى در بستر بيمارى كه به گلى معيرى ديكته شده است
نادر نادرپور
هوس ها
به دوست ديرين و مبارز نستوه دكتر محمد ملكى
نوبهاران
نعمت آزرم
محمدرضا شفيعى كدكنى
بهار ايرانشهر
بيزن ترقى
چه جايِ شكوه زغُربت؟

رهى معيرى
نمى دانم كه بعد از من، كسى يادم كند يا نه؟
آخرين سروده رهى در بستر بيمارى كه به گلى معيرى ديكته شده است
ندانم كان مه نامهربان، يا دم كند يا نه؟
فريب انگيز من، با وعده اى شادم كند يانه؟
خرابم آنچنان، كز باده هم تسكين نمى يابم
لب گرمى شود پيدا كه آبادم كند يانه؟
صبا ا زمن پيامى ده، با آن صياد سنگين دل
كه تا گل درچمن باقى است، آزادم كند يا نه؟
من از ياد عزيزان، يك نفس غافل نيم اما
نمى دانم كه بعد از من، كسى يادم كند يا نه؟
رهى، از نالم خون مى چكد، اما نمى دانم.
كه آن بيداگر، گوشى بفريادم كند يا نه؟

نادر نادرپور
هوس ها
چو باز آيد شبانگاهان آبى
من و اين بام سبز آسمان ها
من و اين كوهساران مه آلود
من و اين ابرها، اين سايبان ها
دوم در بيشه زاران چون مه سبز
وزم در كوهساران چون دم باد
بلغزم در نشيب دره ژرف
به بوى صبح چون خورشيد مرداد
به رقص آرم چو موجى خرمن زرد
چو بادى خوشه ها گيرم در آغوش
روم پاى تهى در كشتزاران
بنوشم عطر جنگل هاى خاموش
سرايم با غريو آبشاران
شبانگاهان، سرودى آسمانى
نهم دل بر طنين نغمه خويش
چو لغزد در سكوت جاودانى
شوم مهتاب و پر گيرم شبانگاه
بر آن درياى ژرف آسمان رنگ
بر آن امواج خشم آلود ساحل
كه سر كوبند چون ديوانه بر سنگ
شوم عطرى گريزان و سبكروح
در آميزم به باد شامگاهى
بپيچم در مشام اختر و ماه
بگنجم در جهان مرغ و ماهى
شوم در جام ظلمت، باده صبح
بتابم گونه شب زنده داران
چو برگ مرده اى، افتان و خيزان
به رقص ايم كنار جويباران
جهان ماندست و اين زيبا هوسها
كه هر دم مى كشانندم به دنبال
چنانم در دل انگيزند غوغا
كه با مهتاب ها گيرم پر و بال
ازين پس، اين من و اين شادى عمر
من و اين دشت ها، اين بوستان ها
چو بازآيد شبانگاهان آبى
من و اين بام سبز آسمان ها



ميمنت مير صادقى آزاده
پرده





پرده تورى برف
جلو پنجره آويخته است
مرد با خاطره عشقى دور
مانده سرگرم در اين روز زمستانى سرد
ياد ها مى ريزند
از سر شاخه انديشه او
برگهايى همه زرد
زن در اين سوى اتاق
مانده تنها با خويش
عشق او خاطره دورى نيست
زير چشم او را افسوس كنان مى نگرد
بر لبش مى گذرد
وه كه چه نزديك و چه دورى از من
مرد تنها در خويش
بى صدا مى گريد
خيره در چشم خيالى كه به او مى خندد
مى كشد آهى و لب مى بندد
وه گه دورى و چه نزديك به من
پرده نازك اشك
جلو پنجره چشم زن آويخته است

به دوست ديرين و مبارز نستوه دكتر محمد ملكى
نوبهاران
نعمت آزرم
اى عطر سبز جارى در جان نوبهاران
ما را نوازشى بخش ما را ز نو برويان
دانى كه باغ ما را سر شاخه ها شكسته ست
شلاق آذرخش و سم ضربه هاى توفان
بخشاى اگر به شاخى برگ و برى نيابى
جان جوانه را سوخت سرماى اين زمستان
چندان صنوبر و سرو خونين به خاك خفتند
كاين سان نبود هرگز در باور گلستان
بر دست و پاى دژخيم خونلخته ها بماند
از آسمان ببارد گر سيل هاى باران
بر چشم بندى ما آن سِحر از كجا بود؟
كان ديو كينه جو را ديديم ما سليمان!
جمشيد گفت: اناالحق! برتافتيم روى از او
غافل كه در كمين بود ضحاك ماردوشان
در چاره جوئى درد اين با كه مى توان گفت
از بد پناه جستن در دام بدتر از آن!
ما راست عهد با سرو كاين باغ سبز بايد
گر سر رود نخواهيم از ياد برد پيمان
تا، راندن گرازان از باغ، بس زمان نيست
در پرده خموشى فريادهاست پنهان
آزادى وطن را خواهند اگر بهائى
گنجى نهفته داريم با گوهر زرافشان
بر گورهاى بى نام رويند لاله ها باز
اكنون كه مى وزى خوش اى باد نوبهاران!
باشد كه لاله ها را هر جا رسى ببوسى
كز آنهمه جوانان هستند يادگاران!
ما را شكسته منگر، بنگر به پيشبازت
هر شاخه شكسته از غنچه ها چراغان!
جهانشهر، خرداد ۱۳۸۳

محمدرضا شفيعى كدكنى
بهار ايرانشهر
فرِّ بهار بين كه به آفاق، جان دهد
هر بوته را هر آنچه سزا ديد آن دهد
پارينه آنچه بادِ خزانى ربود و بُرد
آرد دهد به صاحبش و رايگان دهد
سختم شگفت آيد ازين هوشِ سبز او
كز هر كه هر چه گم شده او را همان دهد
بر فرقِ كوه سوده الماس گسترد
دامانِ دشت را سلبِ پرنيان دهد
زان قطره هاى باران بر برگِ بيد بُن
- وقتى نسيم بوسه بر آن مهربان دهد-
صدها هزار اختر تابان چكد به خاك
كافاقشان نشان ز رهِ كهكشان دهد
آن كوژ و كژ خطى كه برآيد ز آذرخش
طرزى دگر به منظره آسمان دهد؛
پيرى ست رعشه دار كه الماس پاره اى
خواهد به دستِ همسرِ شادِ جوان دهد
آيد صداى جوجه گنجشك، ز آشيان
- وقتى كه شوقِ خويش، به مادر، نشان دهد-
چون كودكى كه سكّه چندى زعيدى اش
در جيبِ خود نهاده، بعمدا، تكان دهد
آيد صداى شانه سر، از شاخِ بيد بُن،
وقتى كه سر به سجده تكان هر زمان دهد؛
گويى كه تشنه اى به سبوئى، تهى ز آب،
هوهو، ندا مكرّر، هم با دهان دهد
گيرم بهارِ بندرِ عباس كوته است
تاوانِ آن كرانه مازندران دهد
آنجا كه چار فصل، بهار است و چشم را،
سويِ بهشت پنجره اى بيكران دهد
نيلوفرِ كبود هنوز، آسمان صفت،
در خاكِ مرو، ز ايزدِ مهرت نشان دهد
شادا بهارِ گنجه و باكو كه جلوه اش
راهت به آستانه پيرِ مغان دهد
از سيمِ خاردار، گذر كن تو چون بهار،
تا بنگرى كه بلخ ترا بويِ جان دهد
زان سيمِ خاردارِ دگر نيز برگذر
تا جلوه خُجند بهارى جوان دهد
زان سيمِ خاردارِ دگر هم گذاره كن
تا ناگهت بهارِ بخارا توان دهد
قاليچه اى ست بافته از تار و پودِ جان
هر گوشه اش خبر ز يكى داستان دهد
امّا چو نغز در نگرى منظرش يكى ست
كاجزاش ياد از سُننِ باستان دهد
در زيرِ رنگ هاش يكى رنگ را ببين
رنگى كه صد پيام ز يك آرمان دهد
گويد: يكى ست گوهرِ اين خاك اگر چه ياد،
گاه از لنين و گاه ز نوشيروان دهد
گر خاك گشته در قدمِ لشكرِ تتار،
ور «بوسه بر ركابِ قزِل ارسلان دهد»،
امّا هميشه، در گذرِ لشكرِ زمان،
سعديش عشق و حافظش امن و امان دهد
وانگه ز بهرِ پويه پاينده حيات
فردوسى اش روان و ره و كاروان دهد.

بيزن ترقى
چه جايِ شكوه زغُربت؟
الا غريبه درد آشنا دلاور مرد
كه صبر و طاقت تو پُشت آسمان خم كرد
اگر كه چشم تو گريان و دل پر از درد است 
زدشمنّيِ برادركشان نامرد است 
چه جايِ شكوه زغُربت؟ كه همرهان هميم 
هم آستان و هم آئين و هم زبان هميم 
بيا به اشك بشويم غبار راه تو را
به مهر بوسه زنم طفل بى گناه تو را
تو پيشتاز همه دودمان خود هستى 
تو زنگ قافله كاروان خود هستى 
تو نام دارترين مرد روزگار خودى 
تو تابناك ترين كوكب ديار خودى 
طلسم غربت ما آن زمان شكسته شود
كه رشته بند عجوز زمان گسسته شود

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   اينترنت و وبلاگ   •   مقاله ها   •   جدول   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ايران   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •