او در آغاز كار، افسر جوانى بود و بنا به تصريح ارتشبد فردوست كه در جوانى دوست او بود، ثروت چندانى نداشت و با زن ايلياتى خود در يك خانه كوچك زندگى مى كرد. در دوران رضاشاه پس از اعدام پدرش فتحعلى خان از خوانين متنفذ ايل بختيارى در زندان با پولى كه بستگان جور كرده بودند از ايران به بيروت رفت. در آنجا زبان عربى و فرانسه آموخت و بعد راهى پاريس شد و وارد دانشكده نظامى سن سير شد و دوران دانشگاه را گذراند و به ايران برگشت. سياست دولت رضاشاه در آن زمان چنين ايجاب كرده بود كه عده اى از خان زادگان يتيم بختيارى، لرستانى، كرمانشاهى، خراسانى و غيره را وارد ارتش كند تا تحت نظر ارتش تعليم و تربيت يابند و در آينده موجب مزاحمت نشوند و تفنگ به دست سر به شورش برندارند و تيمور به همين جهت وارد ارتش شد.
از تيمور بختيار در تاريخ ايران نام و نشانى نيست مگر اينكه در سال ۱۳۲۴ش كه رئيس نظام وظيفه زنجان بود. فهيمى فرماندار زنجان برادر فهيم الملك وزير كشور كه در آبان و آذر ۱۳۲۴ هنگام غائله فرقه دموكرات در زنجان بوده است در گزارش مفصلى به وزارت داخله (كشور) و پس از ختم غائله آذربايجان از بختيار گله زيادى كرده است و نوشته است كه سرگرد بختيار نظام وظيفه را به حال خود رها كرد.
اما پس از سقوط زنجان به وسيله فرقه دموكرات كه خبر پيشروى ناگهانى و شبانه دموكرات ها به سوى تهران ترس و ولوله به دل ها افكنده بود و از اواخر زمستان بختيار به اتفاق چند تن ديگر از افسران كه قبلاً مقيم زنجان بودند از سوى سر لشكر ارفع رئيس ستاد ارتش مأمور شدند به تفنگ داران محمودخان ذوالفقارى خان و زمين دار معروف زنجان كمك برسانند و اسلحه و مهمات در اختيار او بگذارند تا تفنگچيان ذوالفقارى با انجام عمليات ايذايى دموكرات ها را از حمله به تهران منصرف سازند. دموكرات ها و توده اى ها در راه آهن نفوذ داشتند و شايعه حركت يك يا دو قطار پر از سربازان غلام يحيى و ژنرال كاويانى مرتباً در تهران دهان به دهان مى چرخيد و عده زيادى از ثروتمندان چمدان هاى خود را بسته براى فرار به مركز و جنوب كشور آماده مى شدند. سرانجام جنگ هاى پارتيزانى تفنگداران ذوالفقارى كه دموكرات ها خانه و زندگى، زمين ها و باغ هايش را گرفته بودند با دموكرات ها آغاز شد.
در حوادثى كه در زنجان روى داد فدائيان فرقه دموكرات كه در ميان آنها پارتيزان هاى قفقازى حضور داشتند و از بدو فتنه تا آن زمان با بى باكى غريبى مى جنگيدند و غلبه بر ۳ لشكر تبريز (از طريق مذاكره) و همچنين تصرف رضائيه (اروميه) از طريق جنگ مسلحانه و تصرف توام با خونريزى كليه پادگان هاى نظامى و ادارات شهربانى، هنگ ها، گردان ها، گروهان ها و پاسگاه هاى ژاندارمرى در سراسر آذربايجان آوازه شكست ناپذير بودن آنان را بر سر زبان ها انداخته بود، براى اولين بار مورد حملات غافلگيرانه تفنگداران ذوالفقارى قرار گرفتند و عده زيادى از آنها كشته شدند.
در چنين ماجراهايى بود كه سرگرد تيمور بختيار خودى نشان داد. در اوايل سال ۱۳۲۵ مدتى عمليات ذوالفقارى قطع شد و قوام براى جلب نظر روس ها دستور بازداشت رئيس ستاد سرلشكر ارفع را در كنار كسانى مانند سيدضياءالدين طباطبايى صادر كرد. يكى از جرائم سرلشكر ارفع كه او را به خاطر آن به زندان دژبان افكنده بودند، قرار دادن سلاح هاى ارتش در اختيار شبه نظاميان فئودال ذوالفقارى بود. وقتى ماجراى فرقه دموكرات خاتمه يافت ديگر صحبتى از بختيار نمى شد و در همين سال هاى بين ۱۳۲۵ تا ۱۳۳۱ است كه فردوست با او ملاقات مى كند و در يادداشت هاى خود مى نويسد كه او با زن ايلياتى خود در خانه اى محقر زندگى مى كرد.
درباره زندگى فقيرانه و ساده بختيار قبل از ۲۸ مرداد يكى از شهود خاطره جالبى را براى ويراستار كتاب پاسخ به تاريخ (اثر محمدرضا پهلوى) به شرح زير بيان كرده است: در سال ۱۳۲۹ لشكر يك گارد از ادغام دو لشكر ناقص يك و دو مركز تاسيس شد. فرمانده لشكر يك گارد سرتيپ بهرام آريانا بود. من در آن هنگام ستوان يكم بودم و چون ليسانس قضائى خود را از دانشكده حقوق تهران دريافت داشته بودم مرا به عنوان رئيس شعبه قضائى لشكر يك گارد منصوب كرده بودند.
وظايف من اين بود كه شكوائيه هائى را كه مردم به لشكر مى فرستادند و نيز شكايات افسران و درجه داران از يكديگر و خلاصه كليه مسائل قضائى، حقوقى و جزايى كه در داخل لشكر پيش مى آمد يا از خارج ارجاع مى شد بررسى كرده و پس از ديدن رئيس ستاد و صدور دستور پيگيرى از جانب او آن را به دادگاه هاى نظامى لشكر ارسال دارم تا دادگاه ها به قضاياى حقوقى، قضائى و جزايى آن رسيدگى كنند.
روزى پاكتى از زنجان رسيد. يك فروشنده بقال زنجانى طى نامه اى به فرماندهى لشكر شكايت كرده بود آقاى سرهنگ دوم تيمور بختيار طى مدت اقامت خود در اين شهر مقدار زيادى جنس نسيه از من و ساير دكانداران آن هم به معرفى و ضمانت من خريده و بدون آنكه بدهى خود را پرداخت كرده باشد اينجا را ترك كرده است. لطفاً مطالبات مرا به شرح و تفصيل زير كه ضميمه است از حقوق ايشان كسر كرده و از طريق بانك براى اينجانب ارسال فرماييد و اگر انجام اين كار دشوار است به من اطلاع دهيد تا شخصاً به تهران آمده و مطالبات خود را دريافت دارم. مرد بقال به ضميمه شكوائيه خود فهرست بالابلندى فرستاده بود. اين فهرست شامل دو نوع جنس بود. اول، اجناسى كه سرهنگ تيمور بختيار از مغازه مرد بقال برده شامل برنج، روغن و بنشن بود. دوم اقلام ديگرى كه معلوم مى كرد مرد بقال به اعتبار خود از كسبه ديگر تهيه كرده و به بختيار داده تا سرهنگ نام برده به صورت نسيه و اقساط طويل المدت بهاى آن را بازپرداخت كند مانند: چراغ زنبورى، چراغ گردسوز، قاليچه، پشتى، اجاق نفتى، سرويس كارد و چنگال و بشقاب غذاخورى و غيره.
بالاخره بايد در اين مورد اقدامى مى شد. من با شرمندگى تمام پاكت حاوى نامه و فهرست سياهه و بدهكارى هاى جناب سرهنگ را روى ساير شكايات و نامه ها در پوشه اى گذاشتم و براى رئيس ستاد لشكر كه بايد دستور ارجاع شكايت به دادگاه را بدهد فرستادم. چهار روز بعد پوشه برگشت داده شد. روى همه نامه ها و شكايات دستور رسيدگى و پيگيرى داده شده بود.
اما از پاكت حامل نامه مرد بقال اثرى نبود. من چند بار كليه پاكت ها، نامه ها و اوراق را بالا و پائين كردم. لابه لاى آنها را گشتم و بالاخره چون بايد در مورد اين شكايت نظرى داده مى شد و در پوشه هيچ خبرى نبود گوشى تلفن را برداشتم و اتاق رئيس ستاد لشكر جناب سرهنگ را گرفتم. گفت الو بفرماييد. مودبانه خودم را معرفى كردم و گفتم جناب سرهنگ! شكواييه اى از زنجان در مورد طلب يك مرد بقال رسيده بود، معمولاً در اين قبيل موارد دستور رسيدگى، پيگيرى، ارجاع، مذاكره و توافق احضار متشاكى و تحقيق از او براى درست بودن يا نادرست بودن شكايت صادر مى شود، در اين مورد چه دستور مى فرماييد و چگونه اقدام كنيم تا شاكى نسبت به تكرار شكواييه اقدام نكند؟
خنده بلندى كرد و گفت يادم آمد... درباره آن مرديكه پدرسوخته فلان فلان شده. عرض كردم بله پرونده حضورتان مانده است... گفت فراموشش كنيد آن نامه را من پاره كردم هيچ غلطى نمى تواند بكند... خيال كرده است مى تواند... اصلاً نامه اش گم شده است. اگر كسى پرسيد جواب دهيد نامه گم شده است، بله... و دنباله حرفش را خورد و گفت كارى نداريد؟ با حيرت پاسخ دادم نه جناب سرهنگ بختيار رياست محترم ستاد لشگر يك... آرى سرهنگ دوم بختيار، متشاكى رئيس ستاد لشكر يك ما بود!
وقتى ثريا اسفنديارى بختيارى با شاه ازدواج كرد و ملكه ايران شد، سران ايل بختيارى به دربار راه يافتند و به تنى چند از آنان مقاماتى در دربار داده شد و عنوان شد كه شاه قصد دارد جبران اعمال ناپسند رضاشاه نسبت به بختيارى ها و كشتن كسانى مانند سردار اسعد بختيارى، خانبابا اسعد بختيارى و امثالهم را بكند. از اين زمان بود كه پاى سرهنگ دوم بختيار به دربار باز شد و مورد توجه شاه قرار گرفت.
در سال ۱۳۳۱ شورش ابوالقاسم خان بختيارى آغاز شد. خوانين و فئودال ها غالباً مسائل و برخوردهايى با دولت ها داشتند. خانى كه اينك قيام كرده بود زمانى فرماندار چهارمحال بختيارى بود. شورش بختيارى باعث شد دولت، سرهنگ بختيار را در راس چندين هنگ و گردان به بختيارى بفرستد.
مطبوعات آن دوران يد طولايى در چاپ تيترهاى عجيب داشتند. لشكركشى سرهنگ بختيار به ايل بختيارى را در رديف لشكركشى هاى رومل و مونتگمرى جا زده با عنوان «بخت برگشته در مقابل بختيار» از جنگ دو عموزاده ياد مى كردند. مدتى بعد برخوردها به صورت دوستانه خاتمه يافت و ابوالقاسم خان بختيارى با دريافت مبلغى پول و هداياى ديگر از خر شيطان پياده شد. در ماه هاى پايانى سال ۱۳۳۱ به دليل شورش هاى فرساينده ايل جوانرودى در كرمانشاهان سرهنگ تمام بختيار به سمت فرمانده تيپ مستقل كرمانشاه منصوب و به آنجا عزيمت كرد و خبر برخورد او با جوانرودى ها در روزنامه ها به چاپ رسيد.
تيمور بختيار برخلاف ديگر افسران ارتش شاه در عمليات نظامى كوتاه نمى آمد و چون در فرانسه درس خوانده بود تا حدودى به تاكتيك و استراتژى و غيره آگاهى داشت و حتى به دليل جاه طلبى زياد، خودش را خوب بر سر زبان ها مى افكند. در آن زمان دولت دكتر مصدق لشكرهاى ده و دوازده گانه را به تيپ هاى كوچكترى تقسيم كرده بود و بختيار فرمانده تيپ مستقل كرمانشاه بود. چند روز قبل از ۲۵ مرداد كودتاچيان با او تماس گرفتند و چون فاميل ملكه و مورد اعتماد بود، از او خواستند در كودتا شركت كند. بختيار قول هائى براى قطع لوله هاى نفت جنوب و جلوگيرى از حركت تانكرهاى نفت پالايشگاه كرمانشاه به تهران داد و ظاهراً به عنوان مانور آماده حركت به تهران شد.
بختيار چند روز بعد از ۲۸ مرداد براى برقرارى نظم و كمك با تيپ خود به تهران آمد. در تهران دولت تيپ هاى كوچك را در دو لشكر بزرگتر مستقر كرد و لشكر يك پياده گارد شاهنشاهى و لشكر دوم زرهى به وجود آمد. بختيار به پاس ابراز موافقت با همكارى به فرماندهى لشكر دوم زرهى تهران منصوب شد. طولى نكشيد كه زاهدى نخست وزير، سرلشكر فرهاد فرماندارى نظامى تهران را تعويض كرد و بختيار را به جاى او با حفظ مقام فرماندهى لشكر فرماندار نظامى تهران كرد.
طرف مبارزه اصلى بختيار در اين مقام حزب توده بود. بختيار بى رحمانه به قلع و قمع حزب توده، كميته ها، سازمان ها و شاخه هاى زيرزمينى آن پرداخت. او ظرف سه سال از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۵ از درجه سرهنگى به درجه سرتيپى و سرلشكرى ارتقاء يافت. چون در مبارزه با توده اى ها يد طولايى داشت و از طرفى نسبت خانوادگى با ثريا همسر شاه داشت و آن زمان بختيارى ها به دليل اينكه ملكه از خانواده و ايل آنان بود موقعيتى به هم رسانده بودند. بختيار بسيار سريع ترقى كرد و نه تنها فرماندار نظامى تهران شد بلكه به زودى او را به جاى سرلشكر منصور افخمى، فرماندار نظامى راه آهن سراسرى نيز كردند.
در واقع قدرت و قلمرو نظامى ها و حوزه استحفاظى او در سراسر شمال غرب، مركز و جنوب غربى كشور كه راه آهن امتداد داشت گسترش يافت. بختيار علاوه بر اين دو مقام نظامى ـ سياسى پست سوم يعنى فرمانده مهم ترين لشكر تهران و ايران يعنى لشكر دوم زرهى را هم در اختيار داشت. طى مدت كوتاهى او چنان نفوذى پيدا كرد كه هيچكس نبود كه از او نترسد زيرا فرماندار نظامى تهران فعال مايشاء و اختياردار كل تهران و كشور بود. براى گرفتن توده اى ها و كشف چاپخانه ها و اماكن پنهان كردن اسلحه، شبانه به خانه ها مى ريختند و مخصوصاً خبرنگاران خارجى را همراه مى بردند كه عكس بگيرند و عكس ها به سرعت در مطبوعات و مجلات پرتيراژ جهان به چاپ مى رسيد.
بختيار براى جلب نظر مردم، مأمورين را به مراقبت مدارس دخترانه مى گماشت و «ژيگول ها» (جوانان ولگرد با موهاى روغن زده) را كه جلوى مدارس مى ايستادند، جلب و به كلانترى ها مى فرستاد و در آنجا سرشان را مى تراشيدند.
يكى از اعمالى كه به بختيار نسبت مى دهند صدور دستور قتل كريمپور شيرازى مدير روزنامه شورش بود. كريمپور مردى تندزبان، زودخشم و كم ظرفيت بود. از سال ۱۳۲۹ در ميان روزنامه نگاران سرى درآورده بود و در چهار صفحه روزنامه اش مخالفان جبهه ملى را به باد انتقاد و دشنام مى گرفت. به هنگام معرفى كابينه رزم آراء كه مصدق از فرط عصبانيت و فرياد كشيدن سر رزم آراء غش كرد، او خود را در تالار مجلس به زيرافكند و فرياد «مردم پدر ملت مرد» سر داد.
در سال هاى ۱۳۳۲- ۱۳۳۰ نيش قلم او همه را آزار مى داد. برخلاف محمد مسعود كه نيش مقالاتش و حتى مقالات انتقادى اش، كوبندگى و متانت را با هم داشت، كريمپور فحاش بود و در مقاله نويسى كلمات مستهجن به كار مى برد.
روزنامه شورش در هفته هاى نزديك به ۲۸ مرداد به زاهدى و اميران و افسران ارشد ارتش و روساى پليس شديداً حمله مى كرد. طرفداران سابق دكتر مصدق را كه از او دور شده بودند مورد هتاكى قرار مى داد و مخصوصاً به آيت الله كاشانى كه مدتى پيش از آن در تبليغات دولتى و در رسانه ها رهبر سياسى- مذهبى همه مردم ايران شناخته مى شد، اهانت مى كرد و كاريكاتورهاى زشتى از او مى كشيد.
پس از پيروزى ۲۸ مرداد كريمپور مدتى پنهان شد و پس از چند ماه نشانى او را در خانه اى يافتند و به سراغش رفتند. او ريش بلندى گذارده و خود را به صورت يك معمم درآورده بود. او را كشان كشان به فرماندارى نظامى بردند. بختيار طبق عادتى كه داشت سيگارى آتش زد و برلب گذارد و لبخندزنان از عكاسان خواست كه از او و كريمپور عكس بگيرند. بعدها اين كار را در مورد دكتر فاطمى و فدائيان اسلام هم انجام داد.
كريمپور يك بار به قصد فرار خود را از بالاى يكى از پنجره هاى دادرسى ارتش به زير افكنده و پايش به شدت آسيب ديد. به مطبوعات گفته شد چون كريمپور شيرازى باز هم قصد فرار داشته شبى در سلول خود در كمين نگهبان كه برايش شام مى آورد ايستاده و مى خواسته پتو روى سر او بيفكند و او را خفه كند يا با چراغ بخارى، نگهبان را به آتش بكشد اما چراغ بر سر خودش افتاده و نفت بر بدنش ريخته و در آتش سوخته حتى پيچاندن او در پتو كارساز نشده است. چند روز بعد شايعاتى در تهران پيچيد كه در پايان يك جشن شادمانه در لشكر دو زرهى و گويا در حضور چند خانم بلندپايه كه دل خونى از كريمپور شيرازى داشتند و قبلاً در روزنامه به آنها حمله كرده و تهمت هائى زده بود كريمپور را به حياط كوچكى آوردند و چند تن از مأمورين او را بر كف حياط روى خاك و خل نشاندند. بر پشتش نشستند و در حالى كه شلاقش مى زدند و علف در دهانش مى گذاردند از جلوى خانم ها عبورش دادند و ناگهان با ريختن نفت و كشيدن كبريت وى را كه فريادهاى وحشتناك مى كشيد سوزاندند و به زغال تبديل كردند.
سفر به آمريكا نابودش كرد
شاه به پاس كارهايى كه بختيار براى او مى كرد و پايه هاى سلطنتش را محكم مى كرد انواع و اقسام نشان هاى عالى نظامى را به او داده، مجلات آن زمان مانند تهران مصور تصاوير بزرگ او را در كنار دختر و همسرش روى جلد به چاپ مى رساندند. كشف سازمان مخفى افسران توده اى با كمك مشاوران آمريكايى ارتش ايران از (CIA) و با دستگيرى سروان سابق ابوالحسن عباسى كه رفيق خسرو روزبه بود و بازخوانى دفاتر رمز آن سازمان كه ۶۰۰ افسر را به دام انداخت، از كارهاى تيمور بختيار بود كه او را نزد شاه و آمريكايى ها بسيار عزيز كرد و كار به جايى رسيد كه مجله معروف لايف آمريكا رپرتاژ مفصلى درباره اين فرانكوى جديد كه در ايران ستاره بخت او پس از ۲۸ مرداد درخشيده بود به چاپ رساند.در تهران شايع شد بختيار كه در خشونت دست كمى از هيچ فرمانده اس- اس جنگى آلمان در دوران جنگ نداشت شعبان بى مخ معروف را كه روزى به لشكر زرهى رفته بود به تخته شلاق بسته و تا توان شلاق خوردن داشته شلاقش زده است. شعبان آن روزها به دليل كارهايى كه در روز ۲۸ مرداد كرده بود عده اى را دور خود جمع كرده و در محافل خصوصى خود را تاج بخش يعنى كسى كه تاج محمدرضا شاه را به او برگردانده است معرفى مى كرد. پس از شلاق خوردن سر و صداى او خوابيد و آن لقب را كنار گذاشت. پس از استعفاى زاهدى و روى كارآمدن علاء، بختيار تقريباً شخص دوم كشور به شمار مى رفت و روزنامه ها به او چاپلوسى مى كردند و فرماندارى هاى نظامى به صورت مركز ثقل و محور كشور درآمده بود. در آبان ۱۳۳۴ پس از سوء قصد نافرجام مظفر ذوالقدر از اعضاى سازمان فدائيان اسلام به جان حسين علاء نخست وزير در يكى از مساجد تهران، بختيار مأمور دستگيرى و سركوب اعضاى اين جمعيت شد و يكى از كارهائى كه به او نسبت مى دهند دستور كشتن بدون محاكمه سيدعبدالحسين واحدى شخص دوم فدائيان اسلام بود كه اعلام كردند در راه خوزستان به تهران چون قصد فرار داشته سربازان محافظ وى را كشته اند.
بختيار در سال ۱۳۳۵ كه سازمان اطلاعات و امنيت كشور تشكيل شد و قرار شد فرماندارى نظامى منحل شود و جاى خود را به ساواك بدهد در راس آن قرار گرفت. دستياران او دو برادر به نام هاى سرتيپ و سرهنگ امجدى بودند كه بعدها به درجات بالاتر رسيدند و يكى از آنان سپهبد شد و به رياست سازمان تربيت بدنى نيز رسيد.
به اضافه سرتيپ علوى كيا و سرهنگ انصارى و سرهنگ كسرى و سرتيپ پاكروان كه سال ها قبل رئيس ركن دوم ستاد ارتش بود و در «سن سير» درس خوانده بود و خلق و خوى فرانسوى و طبعى ملايم داشت، سرهنگ زيبايى كه شهرت او به دو جهت بود هم به دليل اينكه دو كتاب درباره كمونيسم در ايران نوشته بود و هم به دليل اينكه مى گويند شكنجه گر بى نظيرى بود.بختيار در مورد زندانيان توده اى و نيز فداييان اسلام و افسران سازمان نظامى بسيار سخت گير بود و بساط تخته و شلاق به راه بود. در دوران تمركز مديريت پليس خفيه كشور در دست هاى بختيار او علاوه بر آنكه به آرزوى خود رسيده و همنشين شاه، مشاور دربار، فرماندار نظامى تهران و حومه، فرماندار نظامى راه آهن سراسرى كشور و فرمانده لشكر دو زرهى شده بود و هفته اى يك بار با ثريا ملاقات مى كرد و در حضور او با شاه غذا مى خورد به ديگر آرزوهاى دور و دراز خود هم نائل شد. بانوى آوازه خوان مشهورى را از شوهرش كه ويولونيست و آهنگساز معروف راديو بود جدا كرد و او را در خانه اى در حشمتيه نشاند و همه مردم اين را مى دانستند و از شوهر بيچاره نيز كارى ساخته نبود. همين طور بختيار همسر مرد روزنامه نويسى را كه خود او در هوچيگرى سمبل و نمونه بود از چنگ او خارج كرد و با وى ازدواج كرد و شوهر را به اروپا تبعيد كرد.بختيار در مجاورت كاخ سعدآباد كاخ باشكوهى ساخته و در ميهمانى هاى شبانه آن طور كه فردوست مى گويد: در پايان شب اتومبيل ها را با بلندگو به جلوى خانه احضار مى كردند و صداى بلندگو در سعدآباد به گوش شاه مى رسيد و مطبوعات هر روز مطلبى درباره او مى نوشتند. پس از اينكه شاه ثريا را طلاق داد پاى بختيارى ها از نوروز سال ۱۳۳۶ از دربار بريده شد معهذا نفوذ بختيار باقى بود. بختيار روز به روز ثروتمندتر مى شد. دكتر شاپور رواسانى در كتاب دولت و حكومت در ايران (نشر شمع) شرح روزنامه هاى آن زمان از جمله روزنامه فرمان كه مدير آن عباس شاهنده روابط دوستانه اى هم با بختيار داشت، را بازگو كرده است. بختيار در دوران رياست بر سازمان اطلاعات و امنيت كشور بسيار مستبدانه رفتار مى كرد.
هرچه بختيار بيشتر به دربار رفت و با درباريان و خصوصيات شخص شاه آشنا شد، بيشتر به خود مغرور شد و تنديسى را كه از شاه در ذهن خويش ساخته بود، شكست و به دور ريخت.در سال ۱۳۳۹ دوره رياست جمهورى آيزنهاور حامى و متحد شاه به سر رسيد و پرزيدنت جان اف كندى به عنوان رئيس جمهور زمام امور كشور آمريكا را به دست گرفت. در آن روزها كفگير آبروى كابينه هاى اقبال و پس از او شريف امامى به ته ديگ خورده و هم در انتخابات تابستانى و هم در انتخابات زمستانى آوازه رسوايى و بى آبرويى دولت در جهان پيچيده بود. به عده زيادى اتهام اختلاس زده شده بود. پرونده هاى ضخيمى از دزدى ها و سوءاستفاده هاى سپهبد حاجعلى كيا رئيس اداره دوم، سرتيپ نويسى شهردار سابق تهران و رئيس شيلات، خانم دولو دلال شيلات، نصرت الله منتصر عضو سابق شركت نفت انگليس و شهردار اسبق تهران رو شده بود. در ارديبهشت ۱۳۴۰ به دنبال اعتصاب معلمين و تيراندازى به سوى آنان كابينه شريف امامى ساقط و دكتر امينى مرد مورد توجه حزب دموكرات آمريكا و سفير سابق ايران در آن كشور نخست وزير شد. بختيار از سال ۱۳۳۹ مرتباً به شيخ نشين ها مى رفت و در ايران نيز هر زمان شيوخ ساحل جنوبى خليج فارس مى آمدند پذيرايى از آنان با او بود. سپس به سفرهاى طولانى، مرموز و عجيبى در سراسر كشور از جمله در مناطق بختيارى اقدام كرد. مجلات تهران كه زيرنفوذ سازمان امنيت بودند تصوير او را به عنوان كانديداى نخست وزيرى و مرد قدرتمند ايران روى جلد چاپ مى كردند. او يك سفر طولانى به آمريكا انجام داد و در واشينگتن به حضور پرزيدنت كندى رسيد و گويا با تشريح اوضاع ايران فساد گسترده دولت و هيأت حاكمه و نياز به اصلاحات سريع و همه جانبه براى جلوگيرى از تجديد حوادثى كه در كشورهايى مانند چين، لائوس، كامبوج و ويتنام در شرف انجام بود، اجازه خواست كودتا كند و شاه را از كار بركنار كرده به تبعيد بفرستد. الگوى بختيار در اين اقدام، اقدام ژنرال فرانسيسكو فرانكو در اسپانيا، سالازار در پرتغال، ژنرال محمدايوب خان در پاكستان، جمال گورسل در تركيه و حتى عبدالكريم قاسم در عراق بود. بختيار شاه را مرد ضعيف و كم دل و جرأتى مى دانست و با تبليغات شديد شوروى ها عليه او كار ايران را زار مى ديد. انگيزه اصلى بختيار قدرت طلبى بود و چون شنيده بود كه آمريكايى ها در سال ۱۳۳۷ مايل بوده اند سرلشكر ولى الله قرنى معاون سابق ستاد ارتش و رئيس ركن دوم ستاد، چنين كودتايى انجام دهد و او موفق نشده بود، اميدوار بود چراغ سبزى به وى داده شود. كندى كه اصولاً مخالف سياست سابق جمهوريخواهان در دوران آيزنهاور و استفاده از مهره هاى مطيع آمريكا و خشن نسبت به اهالى بومى بود و عقيده داشت آمريكا بايد با حمايت از اصلاحات در ساختار حكومت ها و تشويق به تعميم دموكراسى به سبك آمريكا و برداشتن دست حمايت خود از پشت شاهان و روساى جمهور و ژنرال هاى فاسد با كمونيسم مبارزه كند، جوابى به او نداد و او را مايوس بازگرداند.شاه از طريق دوستان خود در آمريكا زود ماجرا را فهميد و به بختيار پيشى جست و در وهله نخست او را به اتهام شركت در حوادث اول بهمن ۱۳۴۰ دانشگاه در دوران صدارت امينى از ايران اخراج كرد. البته قبلاً بختيار از پست رياست سازمان امنيت كناره گيرى كرده بود. تيمور بختيار پس از اخراج از ايران مدتى در رم و جاهاى ديگر پرسه زده و سپس به بيروت رفت. چون بختيار عليه شاه اقداماتى مى كرد و با مخالفان شاه تماس مى گرفت، دولت ايران از دولت لبنان درخواست استرداد او را به اتهام قتل يك راننده تاكسى و چندين فقره رشوه خوارى و دزدى از اين نوع جرائم كرد كه گرچه اين اتهامات حقيقى بود اما جرائم اصلى بختيار نبود. جرم اصلى او مخالفت با شاه و خيال رئيس جمهور شدن بود كه شاه هرگز آن را نمى بخشيد.
دولت لبنان نپذيرفت بختيار را به ايران مسترد دارد. علت اين خوددارى اين بود كه بختيار هم زبان عربى مى دانست، هم با عده اى از رجال و سياستمداران لبنان در دوران تحصيل در آن كشور آشنايى به هم رسانده بود و هم با درخواست از دولت بعثى عراق آنان را به حمايت از خود واداشته بود. بعثى ها كه در آن زمان با ايران اختلافاتى داشتند، در هيأت حاكمه، دولت و دادگسترى لبنان نفوذ داشته آنان از استرداد بختيار به دولت ايران مانع شدند. بالاخره بختيار را چند ماهى به صورت صورى زندانى كرده سپس او را آزاد كردند و او به جاى رفتن به اروپا مستقيماً به بغداد رفت. مقدم او در عراق كه در اين زمان، اختيار آن به دست بعثى ها افتاده بود گرامى داشته شد. عراقى ها مثل هميشه با ايران بر سر كشتيرانى در شط العرب اختلاف داشتند. با تصورى كه از بختيار و قدرت وحشتناك سياسى ـ نظامى و امنيتى او در ذهن پرورانده بودند، اميدوار بودند او كارى انجام دهد. بختيار با مردى به نام اسلامى در ايران در تماس بود، اما او نمى دانست طرف تماسش از مهره هاى ساواك است. بختيار دست به تشبثاتى زد و درصدد برآمد با كمك رژيم بعث عراق اقداماتى انجام دهد. از آن جمله ترور سرلشكر عبدالغنى الراوى از نظاميان عالى رتبه عراقى پناهنده به ايران بود. شاه چند افسر سازمان امنيت را به عراق فرستاد. اينان به عراق رفته و به عنوان اينكه از رژيم ناراضى هستيم، خود را به بختيار نزديك كردند. بختيار به آنان اعتماد كرد و غالباً با آنها به شكار مى رفت كه در يكى از اين شكارها كه گويا براى ملاقات با چند ايل سالار از عشاير عرب تا مجاورت مرز ايران نزديك شده بود و مراقبين مسلسل به دست عراقى او كمى عقب مانده بودند، مأمور ساواك با مسلسل و در داخل جيپ بختيار را به رگبار مسلسل بست و اقدام او طبق دستور ساواك بود و مدت ها در تهران طرح و برنامه آن را چيده بودند. بختيار به شدت زخمى شده و خون آلود درون جيپ افتاد. ضارب قصد فرار به سوى ايران را داشت كه موفق نشد و هليكوپترها و جيپ ها راه را بستند و او را به زندان مخوف نقره السلمان در بغداد بردند و به شدت شكنجه كردند و در زير شكنجه مرد ولى چيزى از او دستگير نشد و عراقى ها نفهميدند كه ضارب چگونه و از كجا دستور گرفته و به عراق آمده است. به هر حال بختيار هم كه در دوران رياست سازمان امنيت چه از نظر ثروت و املاك و مستغلات و چه از نظر قدرت به همه آرزوهاى خود رسيده بود، چند شبانه روز در بيمارستان نظامى بغداد با درد و رنج و استفراغ خون آخرين ساعات عمر خود را طى كرد و بالاخره مرد. گويا صدام حسين هم در بيمارستان از او عيادت كرده بود. پس از مرگ او تشكيلات پارتيزانى و شبه نظامى او از هم پاشيد.
در نوشتن اين مقاله از كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى (حسين فردوست) و پاسخ به تاريخ (محمدرضا شاه پهلوى) استفاده شده است.
مرگ يپرم به روايت همرزمش
يپرم خان ارمنى، سردار بزرگ مشروطه ايران، كه در فتح تهران و دفع حملات محمدعلى ميرزا (پادشاه مخلوع) و برادرانش نقش محورى داشت، روز ۲۹ ارديبهشت ۱۲۹۱ در نبردى در نزديكى كرمانشاه كشته شد. اين نبرد براى رفع خطرى درگرفت كه از سوى سالارالدوله (از برادران محمدعلى ميرزا) و همدستش مجلل السلطان، دولت مشروطه ايران را تهديد مى كرد. سالارالدوله در بهار ۱۲۹۱ براى چندمين بار به جمع آورى نيرو در غرب كشور پرداخته بود و اين بار گويا قصد داشت تهران را فراچنگ آورد و ادعاى پادشاهى كند. دولت شاهزاده عبدالحسين ميرزا فرمانفرما را مأمور جلوگيرى از او كرد، اما قواى فرمانفرما در نبردى كه روز ۱۴ ارديبهشت در نزديكى همدان با قواى مجلل السلطان داشتند، شكست خوردند. اين شكست هراس در دل سران تهران انداخت. يپرم خان كه در آن هنگام رياست نظميه را به عهده داشت چنين انديشيد كه خود به همدان رفته فرماندهى را به عهده گيرد. اما ميانه او و كميته داشناكسيون، كه مجاهدان ارمنى تحت نفوذ آن بودند، پس از ماجراى اولتيماتوم روسيه و بسته شدن مجلس به دست يپرم، به هم خورده بود و در چنين شرايطى فدائيان ارمنى از جانفشانى تن مى زدند. دولت در شرايط بحرانى حاضر شد پذيرش درخواست هاى مجاهدان را (در مورد لغو حكومت نظامى و دادن آزادى هاى بيشتر) وعده دهد. يپرم نيز پس از دلجويى از كميته داشناكسيون به سرعت خود را به همدان رساند و به گروه مجاهدانى پيوست كه پيشتر به آنجا رفته بودند.
• آرشالوس
احمد كسروى در كتاب «تاريخ ۱۸ ساله آذربايجان» روايتى از آخرين نبرد يپرم به نقل از «بارون گريشا» آورده كه در روزنامه ارمنى «آرشالوس» به چاپ رسيده است. گريشا كه خود در اين نبرد حضور داشت و جنازه يپرم را به تهران آورد، نوشته است: «[روز ۲۸ ارديبهشت] از شاهورين (شورين) همدان راه افتاديم به سوى بهار كه لشگرگاه فرمانفرما در آنجا بود و چون به آنجا رسيديم كه از شهر دو فرسخ دور است، «پدرجان هايريك»، ]لقب يپرم ميان فدائيان ارمنى[ همه را گرد آورد و از نقشه جنگ گفت وگو شد. پدرجان مى خواست فرمانفرما در جنگ دست نداشته باشد. شب را در بهار به سر رسانديم. فردا روز ساعت چهار به سوى دشت جنگ روانه شديم.
دو فرسخ و نيم راه رفتيم تا سه سنگر بزرگ دشمن كه با سنگ ساخته بودند پديدار گرديد و چون به ۲۷۰۰ مترى رسيديم پنج دستگاه توپ به كار گذارديم كه سه تاى آنها «شنيدر» و دو تا اتريشى بود.
پدرجان فرمان شليك داد و بيست دقيقه نكشيد كه دشمنان از همه سنگرها بگريختند. اين زمان «كرى» را با دسته تركان (مجاهدان آذرى) از دست چپ و «گيورگى» را از دست راست فرستاد و ما با خود پدرجان از ميانه به دشمن تاختيم و آنان را دنبال كرديم تا ده شورجه كه از آغاز نبردگاه سه فرسنگ و نيم دورى مى داشت. عبدالباقى خان چاردولى با سيصد سوار خود در اين ده سنگر داشت و ما همان كه رسيديم آن را از هر سو گرد فرو گرفتيم. پدرجان با يك توپ بر سر ده گلوله مى باريد و ما به ده نزديك تر مى شديم و چون چندان نزديك شديم كه بيم رسيدن گلوله ها به ما مى رفت، آتش را خاموش گردانيد.
از ده ايستادگى سختى مى نمودند. اسب مرا با گلوله زدند. من به پدرجان گفتم لازم نيست شما به درون ده آييد، شما اينجا باشيد، ما رفته كار را به پايان مى رسانيم. نخست خرسندى نداد، ولى سپس به زمين دراز كشيده گفت خوب من كمى هم فرسوده ام در اينجا دراز مى كشم، تو برو آنچه مى گويى بكن. من با هفتاد و هشت تن به ده نزديك شدم. «آبراهام» و «هوهانيس» نزد او ماندند. در ده پس از آنكه نيم ساعت جنگ شد، دشمنان همه در خانه عبدالباقى گرد آمدند و در آنجا ايستادگى بيشتر نمودند. ما نزديك شده در آن خانه را شكستيم و در اينجا بود كه دو تن از ما كشته گرديد.
پدرجان وقتى آگاه مى شود از ما كسانى كشته شده اند، مى گويد: «آبراهام! زود خود را به» گريشا «رسان. » او با چند تن از ارمنيان خود را به ما رسانيدند. هنوز آبراهام از او (يپرم) دور شده و نشده، خود او نيز مى آيد. ما در درون ده مى بوديم و افزارهاى جنگى دشمن را گرد مى آورديم. پدرجان چون مى شنود كه دشمن خود را سپرده (تسليم كرده)، از سوى ديگر دژ مى آيد. از دشمن ۲۵ تا ۳۰ تن در برج بلندى مى بودند و ما مى دانستيم. مى بينند چند مردى پيش مى آيند و به ايشان نزديك مى شوند. نخست دكتر سهراب را مى زنند. يكى از ارمنيان كه نزد پدرجان بود نزديك مى شود كه مرده دكتر را بكشد، او را هم مى زنند. اين هنگام خود پدرجان مى خواهد نزديك شود. هوهانيس دست او را كشيده مى گويد: «نمى بينى هر كه مى رود مى زنند؟ كجا مى روى؟» يپرم خان خشمناك شده يك سيلى به روى او مى زند و پيش مى رود. ولى به مرده دكتر نرسيده از رويش مى زنند. گلوله از پشت گوش چپ خورده و از گونه چپ بيرون مى آيد (و اين ساعت چهار پس از نيمروز بوده است). نكول سردسته مى خواهد نزديك شود و مرده پدرجان را بكشد، او را هم مى زنند. ما كار را نزديك به پايان آورده بوديم ولى هنوز به برج نرسيده بوديم. من خواستم بيرون بيايم و چگونگى را به پدرجان آگاهى دهم. «كرى» را ديدم، از من پرسيد: «پدرجان كجاست؟» من نيز از او پرسيدم. ما نمى دانستيم پدرجان افتاده است. از اين سو و آن سو كسان بسيارى آمدند و هيچ يك نمى خواست به من و «كرى» آگاهى دهد، ليكن همه مى دانستند. سرانجام يكى از تفنگچيان كه نمى دانست ما از چگونگى ناآگاهيم آن را به ما گفت. آنگاه «كرى» به من و ديگران دل داده گفت: «هرگز نااميد نشويد و به خود دل دهيد تا كينه پدر خود را بازجوئيم، كنون زمان نوميدى نيست»... ( تاريخ ۱۸ ساله «با اندكى تلخيص) راوى سپس چگونگى تصرف برج و كشتن عبدالباقى را مى گويد و شرح مى دهد كه جنازه يپرم را چگونه به تهران آورده اند. تشييع جنازه يپرم با شكوه بسيار و با حضور بزرگان كشور انجام شد و او در تهران به خاك سپرده شد.
سرنوشت اعتمادالدوله
يكى از موضوعات مهم دوران سلطنت فتحعلى شاه قاجار، ماجراى سقوط حاجى ابراهيم خان كلانتر (اعتمادالدوله) است كه در واقع سنت «وزيركشى» قاجارها با قتل او آغاز شد. حاجى ابراهيم خان از بزرگان شيراز بود كه در عصر حكومت زنديه مراحل ترقى را طى كرد و از آنجا كه چندى كلانترى شيراز را به عهده داشت، به حاجى ابراهيم خان كلانتر مشهور شد. عبدالرزاق مفتون دنبلى، مورخ رسمى دربار قاجار، در كتاب «مآثر سلطانيه» در مورد او چنين مى نويسد: «[حاجى ابراهيم خان] در بدايت دولت زنديه چندى به كدخدايى عمل و چندى به كلانترى شيراز پايه و محل يافته، تا زمانى كه جعفرخان را زمام حكومت فارس به دست افتاد، موكب عزتش رو به ذروه (اوج) ترقى نهاد. روزگار جعفرخان سپرى شد و نوبت سرورى به پسرش لطفعلى خان رسيد. هنوز كارش استقلال نيافته [بود كه] حاجى ابراهيم خان در ازاى حقوق چندين ساله، به داعيه خودسرى [و] به هوس برترى... جمعى از الوار را به نويد سيم و زر در مخالفت لطفعلى خان با خود شريك كرد كه در هنگام فرصت، جامه مهترى را از وى خلع و ريشه دولتش را به تيشه حق ناشناسى قلع نمايند.»
• خيانت
فرصتى كه حاجى ابراهيم خان در پى آن بود، در ذى الحجه ۱۲۰۵ه ق به دستش افتاد. لطفعلى خان از سال ۱۲۰۳ كه به جاى پدرش بر تخت نشست، همواره با حملات آقا محمدخان قاجار مواجه بود. او اواسط ذى الحجه ۱۲۰۵ شنيد كه آقا محمدخان به سوى آذربايجان تاخته و اصفهان را كه در آن هنگام مركز حكومتش بود، به باباخان (فتحعلى شاه بعدى) سپرده است؛ بنابراين بر آن شد كه به سوى اصفهان لشكر كشد. لطفعلى خان شيراز را به حاجى ابراهيم خان سپرد و عازم اصفهان شد. او براى اينكه از وفادارى حاجى اطمينان داشته باشد، پسر و دو برادر او را با خود همراه برد. چنين بود كه حاجى ابراهيم خان فرصتى را كه در جست وجوى آن بود به دست آورد. «همين كه اختيار شيراز به دست حاجى ابراهيم كلانتر افتاد، چون مى دانست كه لطفعلى خان بر نيات باطنى او آگاهى يافته، از يك طرف در شيراز به دستگيرى بزرگان خاندان زند پرداخت و از طرف ديگر عبدالرحيم خان، برادر خود را كه در اردوى لطفعلى خان بود به شوراندن لشكريان او واداشت. به اين ترتيب بيشتر همراهان لطفعلى خان كه كسانشان در شيراز مورد تهديد و تعرض كلانتر بودند، شبانه از قمشه (محل اردو) پراكنده شدند و لطفعلى خان به همين علت از جلوى آقا محمدخان منهزم گرديد و به شيراز برگشت، اما كلانتر و ياران او جوان رشيد زند را به شهر راه ندادند و او چاره اى نديد جز اينكه به جانب بوشهر رهسپار گردد. مصطفى خان دولو به شيراز آمد و از جانب آقا محمدخان حكومت آنجا را به كلانتر سپرد.» (دهخدا) اين اقدام حاج ابراهيم خان باعث شد آقا محمدخان به سادگى بر جنوب ايران سلطه پيدا كند و با برانداختن حكومت زندها، حوزه نفوذ و سلطنت خود را گسترش دهد. كلانتر شيرازى بعدها در ازاى اين خدمتى كه به آقا محمدخان كرده بود، مقام صدارت عظمى گرفت و به لقب «اعتمادالدوله» ملقب شد. «با وجود خوش خدمتى حاجى ابراهيم به آقا محمدخان، شاه قاجار كه نمى توانست سابقه خيانت عظيم حاجى را به ولى نعمتش فراموش كند، همواره اعمال و رفتار او را زير نظر داشت و در لشكركشى ها هم حاجى را همراه خود مى برد تا مبادا دوباره فيلش ياد هندوستان كند و در غيبت او دست دوستى به دشمنانش بدهد.» ( «هفت پادشاه» محمود طلوعى)
• مكافات
حاجى ابراهيم خان كلانتر پس از مرگ آقا محمدخان، در به سلطنت رساندن فتحعلى شاه قاجار نقش درجه اول ايفا كرد و توانست سمت صدراعظمى و لقب اعتمادالدوله را براى خود حفظ كند. او در دوران فتحعلى شاه به تدريج بر ميزان نفوذ و اقتدار خود افزود و فرزندان و بستگانش را بر ولايات دور و نزديك كشور حاكم كرد. اما همين بسط قدرت باعث شد كه بدگمانى شاه قاجار نسبت به او تحريك شود و سرانجامى شوم برايش رقم بخورد.به نوشته سر پرسى سايكس در كتاب «تاريخ ايران» : «فتحعلى شاه كه تاج و تخت خود را مديون حاجى ابراهيم خان مى دانست، بر اثر قدرت و نفوذ فوق العاده او دچار ترس و هراس شد. او ترسيد كه اين قدرت باعث خلعش از سلطنت گردد. به اين ترتيب تصميم گرفت به قدرت اين رجل» شاه ساز «خاتمه دهد.» اما حضور فرزندان و بستگان حاجى در سمت ها و حكومت هاى مختلف و حساس در سراسر كشور، شاه را نگران مى كرد كه عزل يا قتل او فتنه ها در گوشه و كنار برانگيزد. شاه براى رفع اين خطر چاره اى انديشيد به اين ترتيب كه: «از بهر هر يك از خويشان او يك تن از غلامان جلادت شعار را معين فرمود و ايشان را در نهانى القا كرد كه غره شهر ذى الحجه بساط زندگى حاجى ابراهيم را در خواهم نوشت و شما هر يك در كاشان و اصفهان و بروجرد و شيراز و ديگر بلاد مى بايد روز اول ذى الحجه برادران و فرزندان او را از پاى درآوريد.» چنين بود كه روز اول ذى الحجه ۱۲۱۵ (۲۶ فروردين ۱۱۸۰ه.ش.) بخت حاجى ابراهيم خان كلانتر شيرازى، اعتمادالدوله تيره شد. او را دستگير كردند و به طالقان فرستادند. حدود يك ماه بعد به دستور شاه قاجار، چشم او را ميل كشيدند و زبانش بريدند و به قتلش رساندند. بيشتر فرزندان و بستگان او نيز سرنوشتى مشابه داشتند. اموال حاجى به نفع شاه ضبط شد و سمتش به ميرزا محمد شفيع آصف الدوله رسيد. «در مدت چهارده روز، پايه عزّ و جاهى كه آل برمك نديده بودند، چنان به ذل و خوارى بدل شد كه تا دامن محشر در زمانه سمر شد.» ( «مآثر سلطانيه» )
سرزمين لى لى پوتيها
در صد و چهل كيلومترى جنوب شهر بيرجند نزديك مرز ايران و افغانستان روستاى دورافتاده اى با خانه هاى كوچك كاهگلى، صد و بيست خانوار و جمعيتى حدود ۶۰۰ نفر وجود دارد كه مردمان آن با مظاهر تمدن امروز بيگانه اند. ۶۰۰ زن و مرد و كودك در روستاى خشك و كم باران با بادهاى سخت و مداوم، در شرايطى ويژه و دشوار، روزهاى شان را به شب مى رسانند. كودكان شان در مكتب خانه روستا درس مى خوانند و كار اصلى شان فراگيرى قرآن است. آنان تحصيل را تنها تا كلاس پنجم ابتدايى ادامه مى دهند. اوقات فراغت شان همانطور مى گذرد كه اجداد قرن پيش شان. حتى تلويزيون «ام الشيطان» است و ديدنش براى كودكان قدغن. كودكان پس از دوره ابتدايى به كار مشغول مى شوند، دختران قالى مى بافند و پسران از گله ها مواظبت مى كنند. در محيط بسته خود ازدواج مى كنند و زاد و ولد بيشتر، راهكارى براى رها شدن از فقر شديدى است كه بر تك تك ساكنان «ماخونيك» سايه انداخته است. احداث معادن سنگ گرانيت در دهه اخير مردان را به كار معدن كشانده و براى آنان روزنه اى است تا كمى وحشت فقر را دور كنند. مى گويند اجدادشان از مهاجران افغانى بوده اند كه حدود ۳۰۰ سال پيش «ماخونيك» را بنا نهاده اند. آنها اين نام را به شرايط آب و هوايى ساليان دور نسبت مى دهند كه يادآور منطقه اى سرسبز با آب و هواى خنك بوده و در آن كشاورزى و دامدارى رواج داشته است. اما آنچه «ماخونيك» را براى ايرانگردان جذاب نموده حرف و حديث هائى است كه درباره قد ساكنان اين روستا گفته مى شود. ديگران مردم ماخونيك را لى لى پوتى ها مى نامند. كهنسالان اين روستا كوتاه قامت هستند اما در سال هاى اخير خانه بهداشت با ارائه خدمات بهداشتى و درمانى نظير ارائه قرص هاى آهن به زنان باردار و تجويز قطره آهن به كودكان توانسته است ميانگين رشد را در نسل اخير روستا به حد قابل قبولى برساند كه مايه خوشحالى است ولى باعث تاسف است كه نماد ديگر روستا ـ سقف هاى كوتاه و ديوارهاى كم ارتفاع كاهگلى خانه ها ـ جاى خود را به خانه هائى با ديوارهاى بلند و درهاى فلزى خواهند داد. ماخونيكى ها در شرايطى بسيار بدوى، هر روز ديگر بار تلاش خود را براى زندگى آغاز مى كنند.