*همزمان با فرا رسيدن پانزدهمين سالروز مرگ «مهدى اخوان ثالث»، فصلنامه نقد و بررسى كتاب»، چاپ تهران، بخشى از شماره دوازدهم خود را ويژه او ساخته است. پيش از همه درباره خود فصلنامه بگوئيم كه اينك از سازمان نشر فرزان جدا شده و روى پاى خود ايستاده است. استقلال و حفظ آن اگر چه هزينه هائى دارد ولى به آزادى برخاسته از آن مى ارزد. از اين روى نام «فرزان» از عنوان آن حذف شده و به فصلنامه نقد و بررسى تهران تبديل شده و «هرمز همايون پور»، مسئوليت هاى اصلى آن را برعهده گرفته است.
-و اما بخش ويژه «اخوان» را در ۸۰صفحه «مرتضى كاخى»، از ياران نزديك او- و بسيارى ديگر از شاعران زمانه- فراهم آورده كه در نخستين سالروز مرگ اخوان، در سال ،۱۳۷۰ مجموعه پر بار «باغ بى برگى» را نيز انتشار داده است. مطالب اين بخش عمدتاً از همان كتاب به نقل آمده، به جز يك نقد بالا بلند از «رضا قنادان»، استاد دانشگاه مقيم آمريكا و يك نامه بكر چاپ نشده از اخوان، كه سرشار از طنز و نكته هاى برانگيزاننده است.
- «عباس زرياب خوئى»، در مقاله اى كه در سوگ مهدى اخوان ثالث (م. ا. اميد) نوشته، او را يكى از «برجسته گان» از «تصادم شرق و غرب» ارزيابى مى كند. دگرگونى ها را هميشه در تاريخ، همين «تصادم» ها پديد مى آورد. در ايران باستان با آن كه «خمير مايه طوفانى از عشق و تخيل و احساس و حماسه» نهفته بود ولى در انتظار «فرصت و روزنه» اى بود كه بيرون بزند و چنين شد. «فرهنگ و شعر بيابانى عربى»، با آن برخورد كرد. برخوردى كه از تكان هاى شديد آن آتش فشانى بزرگ فوران كرد و «شعر فارسى از اعماق نهفته فرهنگ ايرانى سر برزد و كوهى به بلندى دماوند، به نام فردوسى از آن برجست.»
برخورد بعدى با فرهنگ هندى پيش آمد و «برقيِ از آن برجست به نام سبك هندى و كوهى برجست به نام صائب تبريزى».
و اما توفان سهمگين بعدى، از سوى غرب مى آمد و «همه چيز را پى سپر خود مى ساخت» اين بار نيز فرهنگ ما بر اثر اين برخورد و تكان هاى پيامد آن «از خمود و جمود بيرون آمد» زرياب سپس از «برجسته گان» اين تكان تازه ياد مى كند: صادق هدايت، نيما يوشيج و پرويز خانلرى و به دنبال، نامِ «اميد» را مى آورد. اميد ولى با آن ديگران تفاوت داشت. وابسته به فرهنگ غربى نبود و حتى با زبان هاى غربى آشنائى نداشت- و تا سال هاى آخر عمر- پايش هم به فرنگستان نرسيده بود. ولى «بلوغ» او كافى بود كه بادى هم از اين توفان به او بوزد و استعداد شگرف او را بشكافد.» به گفته زرياب، اميد آن چنان شكوفا و برجسته شد كه «بسيارى از پيشگامان را پشت سرگذاشت و همه را در گرد تك و پوى شتابان خود محو كرد...»
زرياب سپس چند شعر معروف اميد: زمستان، غروب كدامين ستاره، آخر شاهنامه و كتيبه را موشكافانه بررسى مى كند كه همه، تنهائى انسان را در جهان تيره و تار امروز بازمى تابانند.
*
* «غلامحسين يوسفى» نيز شعر زمستان را به بوته نقد برده است و آن را كه در سال ۱۳۳۴ سروده شده، بازتاب فضاى اختناقى پس از كودتاى بيست و هشتم مرداد ۳۲ مى داند. «محيط تنگ و بسته و خاموش، نبودن آزادى قلم و بيان، نابودى آرمان ها... پراكندگى ياران... و پيمان شكنى ها» روح اميد را سخت مى آزرده و اين آزردگى، تنهائى و بيگانگى و سرماى سخت، «زمستان» را پديد مى آورده است.
-البته اميد مثل بسيارى از شاعران متعهد آن سال ها، نمى دانست كه «زمستان» سخت ترى در پيش است، با چنان سوزِ سرمائى سهمگين كه نمى گذارد، زبان و قلم آن را توصيف كنند! «زمستان اميد»، همچنان در زمان ما جارى است: -
«سلامت را نمى خواهند پاسخ گفت/ سرها در گريبان است/ كسى سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را/ نگه جز پيش پا را ديد نتواند/ كه ره تاريك و لغزان است/ و گر دست محبت سوى كس يازى/ به اكراه آورد دست از بغل بيرون/ كه سرما سخت سوزان است.»
يوسفى در پايان بررسى خود، «زمستان» را در فهرست شعرهاى برجسته فارسى، در صدر قرار مى دهد. آن را بايد «از آثار نغز و ماندگار ادبيات معاصر» به شمار آورد.
*
تناقض در وجود!
* «محمدرضا شفيعى كدكنى» كه به گفته خود بيش از «يك ربع قرن» اميد را از نزديك ديده و «در احوالات مختلف با او زيسته است»، نيروى آفرينندگى را در او، برخاسته از «تناقض» هائى مى داند كه «تا آخر عمر در خود حمل مى كرد». تناقض هائى كه در ذات هر هنرمند بزرگى ديده مى شود. نخستين تناقض را بايد در ارتباط او با اكنون و گذشته ايران جستجو كرد. «عشق و نفرت توامان» نسبت به ايران معاصر كه از آن به «باغ بى برگى» تعبير مى كرد، تناقض ديگرى بود كه «انگيزه زيباترين خلاقيت هاى شعرى» او مى شد. از يك سو «نفرت» را مى سرايد:
- «به عزاى عاجلت اى بى نجابت باغ/ بعد از آن كه رفته باشى جاودان بر باد/ هر چه، هر جا ابر خشم، از اشك نفرت باد آبستن/ همچو ابر حسرت خاموشبار من.»
و از سوى ديگر «عشق» را پيش مى كشد:
«باغ بى برگى كه مى گويد كه زيبا نيست؟ / خنده اش خونى است اشك آميز/ جاودان بر اسب يال افشان زردش مى چمد در آن/ پادشاه فصل ها، پائيز.»
-اين تناقض ها را، شفيعى كدكنى، در زمينه هاى ديگر فكرى اميد نيز مى بيند و نشان مى دهد. در شعر «نماز» روى سخنش با قادر متعال است.
- «مستم و دانم كه هستم من/ اى همه هستى ز تو آيا تو هم هستى؟!»
همين تناقض را مى توان در پيوند ذهنى او ميان «مزدك» و «زردشت» پيدا كرد. «مزدشت» شكل اساطيرى اين تناقض بود و زنديق شكل تاريخى آن. شايد از همين روى نيز «خيام» براى او، عزيزترين چهره تاريخ ايران در دوره اسلامى بود. به گفته «كدكنى»، اگر اين تناقض ها، در «كُمونِ ذات او مى ماند و مى جوشيد» و «خود را به صورت تئورى آشكار نمى كرد، خلافيت هنرى او... بيشتر ادامه مى يافت... از وقتى آگاهانه به موضوع انديشيد، قدرى از آن اوج ها فرود آمد...»
*
* «مهرداد بهار» از ديدار شاعر جوانِ تازه كار، مهدى اخوان ثالث، با پدرش ملك الشعراى بهار ياد كرده است. روزى او را همراه با «محمد قهرمان»، كه پيوند سببى با خانواده بهار داشت، با تعيين وقت قبلى نزد پدر برده است. پدر در آغاز خسته مى نموده و حوصله آنها را نداشته است. ولى وقتى «مهدى» شروع كرده به خواندن قصيده اى از خود، روحيه و برخورد پدر عوض شده است. بهار بزرگ «مسحور قصيده اخوان و سُرايش زيباى او» شده و «گاهى از او خواسته كه بيتى را دوباره بخواند. تغيير رفتار «بهار»، شاعر جوان را دلگرم ساخته و پس از قصيده، چند غزلى نيز براى او خوانده و مورد تشويق او قرار گرفته است. مهرداد بهار، مى افزايد: همان شب، هنگام شام خوردن، پدر گفته است: «عجب جوان با استعدادى. در همين سن جوانى شاعرى پخته است. او شاعر بزرگى خواهد شد! ...» مى بينيم كه پيش بينى بهار بزرگ به واقعيت پيوسته است.
*
*رضا قنادان، نيز در تفسير بلندى كه پرداختن به آن از حوصله بازتاب ما بيرون است «تفسير پذيرى» شعر زمستان را پيش كشيده و آن را نشانه والائى هنر اخوان دانسته است: «بستر نمادين شعر زمستان تنها برخوردار از قابليت روياندن مفاهيم سياسى نيست....
مهم اين است كه شاعر توانسته است شعرى با اين كيفيت يعنى تفسير پذير، گيرم در زمينه هائى كه... بر شاعر روشن نشده، بيافريند...»
*
مدح و مرثيه
*در بخش ويژه مهدى اخوان ثالث، شعرهائى از او و شعرهائى از ديگران در ستايش يا رثاى او نيز به نقل آمده است. شفيعى كدكنى، او را تنها خواننده اى مى داند كه «در اين شب ها كه هر آئينه با تصوير بيگانه است، مى خواند و «رمز و راز آواز چگور نااميدان را بر شاخ بلند باغ بى برگى» مى شناسد.
هـ. ا. سايه، كه او نيز دوستى بسيار با «اميد» داشته، در رثاى او سروده است:
- «در جوانى كنار هم بوديم/ چون جوانى مرا كنار گذاشت/ آن چه دشمن نكرد، با خود كرد/ جان بفرسود و تن نزار گذاشت/ نام اميد داشت، اما گام/ در ره نااميدوار گذاشت/ تلخ چون باده، دلپذير چو غم/ طُرفه شعرى به يادگار گذاشت.»
- «اسماعيل خوئى» كه او نيز چون «اميد» برخاسته از خراسان و تأثير پذيرفته از فرهنگ درخشان آن ديار است خود را «طفل دبستانى» او مى داند و او را «جان جهانِ» خود:
- «پير جاويد، چو اميد جوانم، اخوان جان/ اى دلِ شعرِ من اى جانِ جهانم، اخوان جان/ نه همان طفل دبستان تو بودم، به جوانى/ به كهنسالى خود نيز همانم، اخوان جان!» /
- «حسين منزوى» كه او نيز، سالى پيش نابهنگام جان به جان آفرين سپرد، «مديح و مرثيه» ى دل انگيزى براى اميد سروده است:
-شاعر، ترا زين خيل بى دردان كسى نشناخت/ تو مشكلى و هرگزت آسان كسى نشناخت/ آرى ترا اى گريه پوشيده در خنده/ و آرامش آبستن توفان، كسى نشناخت! / چون راز دل با غار مى گفتى، ترا هم نيز/ اى شهريار شهر سنگستان، كسى نشناخت...»
-براى آن كه بخش ويژه اخوان از شعر جوان ترها خالى نباشد، مرتضى كاخى، دبير بخش، شعر كوتاهى را از: «وحيد عيدگاه» آورده است كه شعرش نيز چون نامش غافلگير كننده است. «وحيد» نيز ظاهراً اهل خراسان است.
- «با مردم اين ناحيه الفت نگرفتى/ رسواشدى و رنگ و جماعت نگرفتى/ در كلبه آوارگى ات ماندى و هرگز/ يك خانه تَهِ كوچه ذلّت نگرفتى/ عمرى به ضريح قفس خويش، دو دستى/ اى بَدبَدهِ چسبيدى و حاجت نگرفتى! ...»
از مجموعه شعرهاى مهدى اخوان ثالث نيز چندتائى در بخش ويژه آمده است كه براى همگان آشناست و از نقل آنها درمى گذريم. ولى براى آن كه خيلى هم بازتاب خود را بى نصيب نگذاريم دو قطعه كوتاه كم تر خوانده شده از او را مى آوريم:
- «سر كوه بلند آمد عقابى/ نه هيچش ناله اى، نه پيچ و تابى/
نشست و سر به سنگين هشت و جان داد/ غروبى بود و غمگين آفتابى»
- «خشكيد و كوير لوت شد دريامان/ امروز بد و از آن بَتَر فردامان/ زين تيره دل ديوصفت، مشتى شمر/ چون آخرت يزيد شد دنيامان! ...»
هر دو قطعه تاريخ هاى گذشته را بر دامان دارد. يا تاريخ ها مصلحت انديشانه، جعلى است يا پيشگوئى هاى اميد، دقيق و درست! در پى همين دو قطعه كه پايان بخش شعرهاى برگزيده اخوان است، آخرين تصوير او را نيز مى بينيم كه حرفى از او در كنارش آمده است:
- «با همه بى حوصلگى بگويم كه ديگر من حوصله ام سرآمده است!»
*
نامه اى نافرستاده
*و اما همانگونه كه اشاره كرديم، نامه منتشر نشده اى نيز از مهدى اخوان ثالث در بخش ويژه «نقد و بررسى كتاب تهران» آمده است. نامه اى است خطاب به يكى از دوستان بسيار نزديك او «حسين رازى» كه در آن زمان (سال ۱۳۳۷) براى ادامه تحصيل در آمريكا به سر مى برده است. نامه ولى هرگز پست نشده و در كاغذها و دستنوشته هاى اخوان باقى مانده است. او اين دستنوشته ها را به گفته كاخى، «منظم و مرتب كرده بود تا احتمالاً پس از درگذشتش منتشر شود...» كافى حالا اين نامه را كه «صرفاً نامه يك دوست به دوستى سفر كرده نيست.» براى نخستين بار انتشار مى دهد. «شرحى است جامع و كامل ازاشخاص و وقايع ادبى دوران نوجوانى و اوج جوشش هنرى اخوان»، «با لحنى طنزآميز و شيرين و خودمانى».
كنجكاوى به حقى كه پيش مى آيد اين است كه «حسين رازى» كه قرار بود اين نامه به دستش برسد، كيست؟ از حرف هائى كه در خود نامه آمده، نه تنها عشق و علاقه استثنائى اخوان را به او درمى يابيم بلكه مى بينيم كه تا چه حد براى انديشه و داورى او اهميت قائل است. كاخى در مقدمه اى كه برنامه نهاده، مى گويد نام اصلى او حسين حسين پور بوده و اخوان او را حسين رازى مى ناميده است. اين دو با همكارى هم سه شماره از «جنگ هنر و ادب امروز» را منتشر كرده بودند كه «هنوز پس از ۵۰سال... به ندرت نشريه اى ادبى كه همسان و همسنگ همان سه شماره از نشريه باشد، در ايران منتشر» شده است...»
-اتفاقاً در نگاهى به مقاله «ابراهيم گلستان» در «باغ بى برگى»، به نام همراه هميشگى اخوان يعنى حسين رازى برمى خوريم. گلستان، شعرى از اخوان را در همان جنگ تازه نفس خوانده بوده و نامه اى نوشته براى دست اندركاران آن «هم در ستايش آن شعر، هم در بيان شادى از ديدار يك مجله با نفس نو... چند روز بعد گردانندگان جنگ آمدند به ديدارم- دو تا بودند يكى كه نام مستعارش حسين رازى بود و ديگرى كه مهدى اخوان بود...»
-كاخى آخرين خبر را مى دهد: «اخوان تازه به رحمت خدا رفته بود كه خبر رسيد حسين رازى هم در يك پمپ بنزين در آمريكا كشته شده است. . »!
*
*اخوان، در نامه قيد و بندهاى مرسوم را به كنارى نهاده و هر چه را درباره هر كه، هرگونه كه مى انديشيده روى كاغذ ريخته و طنز تلخ و شيرين، البته هيچگاه از يادش نرفته است. در آغاز نامه، پس از چاق سلامتى و گلايه از تنبلى دوست در نگارش پاسخ از كار آن روزهاى خود مى گويد كه در «جريده شريفه جهان»، «پنج شش ستونى مطلب صادر مى كرده است» و «آقاى مدير هم... خدمات ذيقيمت» او را «به عالم مطبوعات و تنوير (يعنى واجبى زدن) افكار عامه بى پاداش نمى گذارد!» بعد به «رازى» پيشنهاد مى كند حالا كه فن طبابت هم فن كثيفى شده است، لااقل او يك رشته تميزتر و لطيف ترش را انتخاب كند. مثلاً تخصص «در خواباندن كِرم... زنان و دختران از ۱۸ تا ۲۸ ساله كرمكى» بگيرد!
-در ديدارى با پرويز داريوش در كافه معروف فردوسى، همه به قول خودش «حشرات الارض» را در آن جا مى بيند. «نادرپور و رحمانى» و «آندله جيد» (به جاى اندره ژيد، نامى كه بر مترجم آثارش حسن هنرمندى نهاده بودند!) و كى و كى موج مى زدند و شعر مى خواندند» و «خدا رحم كرد كه سقف كافه فردوسى پائين نيامد» وگرنه «چنان به ادبيات عصر حاضر لطمه مى خورد كه صد رحمت به حمله مغول! ...»
-اخوان در اين نامه خود را قربانى تبعيض ناشران- و خوانندگان- مى بيند. در حالى كه «كتاب هاى نصرت رحمانى و فروغ فرخزاد و نادر نادرپور تند و تند زينت افزاى عالم مطبوعات مى شود و تا بخواهى ناشر و خواننده دارد، خواهر اين مملكت را... م، «زمستان» بايد در فقسه كتابفروشى ها خاك بخورد...» مال آنها به چاپ دوم و سوم مى رسد- و «ما بايد تند و تند عزت نفس قورت بدهيم كه از بدترين جانشينان پول ما در قحبه است و حضرات به ريشمان بخندند.»
اخوان در نامه، اشاره اى هم به احمد شاملو دارد كه در آن زمان با زن دوم، طوسى حائرى ازدواج كرده بود:
- «زن زبر و زرنگى است. چند سالى هم فرانسه بوده و گويا از همان دكترهاى كذائى باشد!
... گرچه سنش مناسب احمد شاملو نيست... ولى مى دانى كه احمد با اين طايفه از نسوان، يعنى خواتين از چهل و پنج به بالا، سابقه معرفت و الفت بيشترى دارد! اين زن به درد احمد مى خورد... او را از ولگردى ها و شب زنده دارى هاى وحشت آور- كه من هنوز مبتلاى آنم- نجات داده است...»
-اخوان گريز از همكارى با «چپ» ها را نيز در نامه خود بازتابانده است. «محمود اعتمادزاده» (م. ا. به آذين- مدير مجله صدف) به اصرار از او شعر مى خواهد: «هر چه مى گفتم كه شما تعلقات فكرى اى داريد كه حالا من آزاد از آنها هستم و شعر من طورى نيست كه پنج شش نفر «رفقا» دور هم بنشينند و آن را «رفيقانه» كنند، او مى گفت تو اگر فحش هم به ما بدهى، قبولت داريم، چون در حرفت صادق هستى... »!
-نامه مربوط به همان سال هائى است كه اخوان، سايه «خانلرى» را نيز با تير مى زد. اشاره ها به او كم نيست: «با سخن هم كه ما ميانه اى نداريم. شعر مرا نمى پسندند.... چون در حصار ديد و پسند آنها نيست... در مقالات هم به محض آن كه اسم نيما بيايد كفر كمبوزه شده است!»
-اخوان نامه به حسين رازى را اينگونه امضاء كرده است: «تصدق حسين نازنين، شاهزاده بلورين، اميرارسلان نامدار غريب! / اقل الطُلاب، مهدى اخوان ثالث... »!
*
*شايد، شاعرانه ترين حرف ها را، به نثر و درباره اخوان، احمد شاملو «سروده» باشد، به مناسبت نخستين سالگرد مرگ او:
- «مرگ شاعر را باور نمى كنم. اگر شاعر بميرد، شعر مى ميرد. همچنانكه مردن چراغ، به سادگى، مردن نور است. پس اخوان شاعر درنگذشته است. چون در يك كلام، درنگذشتنى است. جانش را نفس به نفس مايه دست جاودانگى خود كرده، صدا به صداى ملت خود افكنده، مشعلش، گذرگاهى چهل ساله از معبد تاريخى ما را، تا قرن ها بعد، چراغان كرده. ما همه درمى گذريم. نه شكوه اى هست نه اعتراضى. اما او داربست بلندنام و مفهوم ملتى است كه مائيم. پس به سوگش نمى نشينيم... به او سلام مى كنم. حضورش محسوس است پيش پايش برمى خيزم! ...» *
butilpa@aol. com
*نقد و بررسى كتاب تهران، شماره ،۱۲ تهران، تابستان ۱۳۸۴.