دكتر مهندس الف رفيوجى دارى دكتراى علوم سياسى در رشته مهندسى اقتصاد روانزمين شناسى فيزيكى در زمينه حغرافياى اتمى قوانين بين المللى شيمى هندسى در حوزه اديان ابراهيمى است. فوق تخصص ايشان هم در باب اورانيوم غنى شده اسلامى در احاديث و روايات اهل سنت بويژه مكتب ملا عمر و تأثير آن در بردار كلاهكهاى اتمى درحوزه مغناطيسى سياه چالهاى كيهانى درموسسه نون و آب ِ سادات امريكا (ناسا) است. او همچنين سالهاست كه با دانشكده علم و صنعت همسايه ديوار به ديوار است.
دكتر مهندس رفيوجى سالها سال پيش، آن زمانها كه ايشان هنوز نه دكتر بود، نه مهندس و نه رفيوجى، در نقطه دور دستى به دلايل نامعلومى پا به عرصه وجود گذاشت. خودش در اين باره مى گويد: «واللا من بدم نمى اومد يه سر توريستى بيام اينجا خدمت شما و دوستان ديگه و در ضمن يه سرو گوشى هم آب بدم كه يك كرشمه دو كار باشه. اما راستش، اون روزا كه ما اومديم، تورِ سير و سفر و اين جور چيزا نبود و خلاصه ما اين جورى اومديم. البته اون روزا خيلى راحت مى اومدند و راحت هم مى رفتند. كسى هم زياد متوجه نمى شد. ولى ما وارد هم كه شديم، تازه متوجه شديم كه مقصد عوضى بوده و دوباره ناچار شديم چند سال بعد كشور عوض كنيم و رفيوجى بشيم.
انگار هرچى پيش تر مى ره، سخت تر هم مى شه. اين دفعه كلى درد سر و گرفتارى و ويزا و هزار دنگ و فنگ ديگه هم داشت و هنوز هم همه جا هم ما رو چارچشمى مى پايند و با زبان بى زبانى به ما حالى مى كنند كه بازهم عوضى اومدى. نه كه بگم اين فقط گرفتارى منه، نه. خيلى هاى ديگه را هم ديده ام كه با عصبانيت اينجا را ترك مى كنند. بعضى ها با بمب مى روند و خيلى از مردم بى گناه را هم با خودشان مى برند. عجب آدماى عوضى اى. شايد هم دنيا عوضيه!»
بذارين براتون يه خاطره اى رو تعريف كنم تا متوجه بشين چى مى گم. هفته پيش مادرم يه كيسه سبزى قورمه و كشك و خرت و پرت هاى ديگه بوسيله يك همشهرى كه از ايران مى اومد برام فرستاده بود. من اين كيسه را از همشهرى گرفته بودم و داشتم با مترو مى بردم خونه. توى قطار همه به من زير چشمى با ترس و لرز نگاه مى كردند. شايد فكر مى كردند بمب توشه. هيچ كس جرأت نمى كرد پيش من بشينه. با اون كه در اطراف من هفت هشت تا صندلى خالى بود، اما مسافران همه در گوشه واگن كنار در منتظر مانده بودند تا به محض توقف قطار، بپرند پايين و د. . . بدو. هنوز چند تا ايستگاه نگذشته بود كه پليس با دستگاه بمب ياب از راه دور به سراغ من آمد. شايد يكى از همان مسافران خبر داده بود. اول فكر كردم مى خواهند به من تير اندازى كنند. داد زدم: دست نگه داريد. اشتباه شده. براتون توضيح ميدم. اما بعد ديدم دوربين بمب ياب را به طرف من گرفته بودند و اشعه ليزر را روى كيسه مى تاباندند. بعدش هم چند تا آجان هيكل گنده مرا دوره كردند و از محتويات داخل كيسه پرسيدند. فضا از عطر شنبليله و ترس و هراس لبرپز بود. كيسه را كه باز كردم يكى از آجان ها با اشاره به كيسه كشك پرسيد:
- اينا چيه؟
- كشك
- چى؟
- ببخشيد نمى دونم به آلمانى چى بش ميگن.
- كشيدنيه؟
- نه خير، خوردنيه.
- از كجا اومده؟
- از ايران
- از ايران. . . !؟ بعد با ديدن سبزى خشك گفت: «اينجا كم سبزى تازه پيدا مى شه، تو رفتى از ايران علف خشك آوردى بخورى؟»
- مادرم فرستاده.
- مادرت؟ چه كاره است؟
- واللا هيچ كاره.
خلاصه ساعتها ما را سين جيم كردند و آخرش هم كيسه كرباس را از دست من گرفتند وآن در نهايت احتياط در كيسه پلاستيكى گذاشتند و بردند آزمايشگاه. چند روز بعد نامه اى از اداره پليس آمد كه ضمن عذر خواهى نوشته بود كه نتيجه آزمايشها منفى بوده است، يعنى كه مواد مخدر و منفجره نبوده است، اما نوشته بود كه نظر به اين كه ۱۷۴ نوع ويروس و ميكروب عجيب و غريب در محتويات اين بسته شناسايى شد، پليس تصميم گرفت كه آنها را در كوره مخصوص بسوزاند. از من هم خواسته بودند كه مواظب خودم باشم زيرا كه از نظر آنها كسى كه اين مواد را فرستاده است، قصد سر به نيست كردن مرا دارد. با مادرم كه تلفنى صحبت مى كردم گفت: «مادر اين كشك از سرحد شيراز اومده، فقط خودت بخور و حيف و ميلش نكن كه اين روزا كم پيدا مى شه. سبزى هم كه مال كوهستان خودمونه.
عليرغم تحصيلات بالاى ديپلم، پروفسور رفيوجى از سرسپردگى خوشش نمى آيد و از همين رو به شغل آزاد روكرده است. ايشان معتقد است كه بعضى از بانكها در ايران آينده خوبى خواهند داشت. به همين خاطر ايشان اكنون در غربت هم با بانك خون بصورت فرى لانس كار مى كند و گاه گاه مقدارى از خون خود را به بهاى ناچيزى دراختيار اين موسسه عام المنفعه مى گذارد. البته ايشان همكارى با بانك نطفه را ايده آل تر مى داند كه هم كارش شيرين تر است و هم مزايايش بهتر. مگر نمى گويند هركس بذرى مى كارد، نيكى مى افشاند؟ رفيوجى همچنين در دفتر بانكهاى مو، كليه و چشم و گوش و ناخن و انگشتان بيست گانه و نيز تارهاى صوتى ثبت نام كرده است. ايشان عقيده دارد آدمى كه آوازه خوان نيست، اينهمه تار صوتى براى چى مى خواد؟
دكتر رفيوجى سالهاست كه مثل ساير هموطنان خود مانند خارجى ها فكر مى كند. البته فكرهاى بسيار عالى درباره پسا مدرنيسم، سياست، فرهنگ، اقتصاد و همه اين چيزهاى شيكى كه در اين زمانه باب شده است. او نيز مانند ساير هموطنان خود در همه اين زمينه ها صاحب نظر است و حتى در حوزه هاى ديگرهم، مانند؛ شعر حجم، عشق فرويدى، تروريسم، ميليتاريسم آمريكا، اورانيوم از هر دو نوع اش، يعنى هم غنى شده و هم اورانيوم خام فله اى (كه اين البته در حوزه تخصص مهندس هست)، و همچنين مسايل مربوط به منطقه از آينده دوبى، دادگاه صدام، بيزنس ِشوهر بى نظير بوتو گرفته تا تاكتيكهاى دفاعى على دايى و فرار مغزها به ژاپن و افغانستان و صيغه صلواتى+۱۰ دلار، ختنه بانوان و ساير مسايل مهم ديگر سخنرانى كرده است و بعضاً در اين رمينه ها در اينجا و آنجا قلم فرسايى نموده است. مثلاً او درباب مسايل محيط زيست آنقدرتامل كرده كه علف زير پايش سبز شده است و حكمت صبر انقلابى را دريافته است. چيزى هم نمانده است كه همان گياه ميوه بدهد و خدا كند كه درخت زردآلو باشد تا بشريت بلاخره بفهمد زردآلو چند ماهه مى رسد.
مهندس رفيوجى در گذشته هاى دور و نزديك آن قدر درمسايل مختلف غور و ثور نموده است كه يادش رفته است كه در كجا بدنيا آمده است. خيلى هم مطمئن نيست كه ايران دركجاى جهان است، گرچه بسيار شنيده است كه مى گويند:» ايران دل عالم است «. گاهى با خودش گفته است كه عجب دلى دارد اين عالم! با اين همه، دكتر هيچ يك از اين شايعاتى را كه درباره ايران و ايرانى مى گويند قبول ندارد و معتقد است كه اين ها كذب محض است. اين كه خيلى از ايرانى ها به نان شب محتاجند. اين كه ۱۷ مليون نفر به اين پسره شپشوى خوش پك و پوز رأى داده اند. اين كه شيرازه اخلاق در جامعه از هم گسسته است و همه باهم به جنگ با هم پرداخته اند. اين كه خيلى ها در تهران از مردن، نه از ترس مرگ كه از ترس ۶ مليون تومان مخارج كفن و دفن در هراسند و مزد گور كن از بهاى جان آدمى بيشتر است. دكتر مى گويد كه روح با عظمت ايرانى ابدا و اصلا با اين خبرها جور در نمى آيد. دكتر معتقد است كه از كجا معلوم كه اينها كه اين كارها را مى كنند، ايرانى باشند؟
البته نبايد پنداشت كه دكتر رفيوجى همه ابعاد فرهنگ ايرانى را بى عيب و نقص مى داند، نه. ايشان معتقد است كه آن شير و خورشيد را از روى پرچم ايران بايد برداشت. لااقل شيرش را بردارند، چرا كه اولاً شير اين روزها نشانه خشونت است و با آن شمشير كذايى كه به دست اون شيره داده اند، ما ملت را تروريست در دنيا معرفى مى كند. وانگهى، كى ديگه با شمشير جنگ مى كند. ما تا چند ماه ديگه بمب اتمى خواهيم داشت. اين علامت بيشتر به ملا عمر و الزكاوى مى آيد تا ما. پس بهتر است كه بجاى آن شير و خورشيد، گل كلوزه بگذاريم. بله؟ من هربار كه به آن شير بيچاره نگاه مى كنم، بى اختيار ياد عمو زاده اش مى افتم. همان شيرِ پيرى كه در باغ وحش كابل از گشنگى نابينا شد و مرد. اين شير پرچم ما هم بيچاره معيوب به نظر مى رسد و به يك چك آپ كامل احتياج دارد