چه عصرِ مسخره اى و چه روزگارِ سياهى
كجاست آدمِ بيچاره را اميدِ پناهى
خوشا الاغ و فراغِ دلى، به كنجِ طويله
جُلى و سطلكِ آبى، به توبره جو و كاهى
به روى خاك زدن گاه غلت و بردنِ كيفى
نبرده هيچ زمان در زفافِ هر شبه شاهى
چنان به جذبه شيرينِ صوفيانه كه هرگز
نكرده از سرِ الفت به نعلبند نگاهى
نه اختناق و نفس در هراس آمد و رفتى
نه خوفِ گفتنِ رازى به خلوتِ تهِ چاهى
نه قرنها به ستم منتظر كه مردِ نجاتى
سوارِ اسبِ سفيدى، در آيد از خمِ راهى
نه با هزار آرزوى بر نيامده يك بار
از او بريخته اشك، از او بر آمده آهى
نه گاه همسرِ سيمرغ در بلندى طبعش
نه با حقارتِ نفسش چو كرمِ مزبله گاهى
نه يك بهشت فرشته در او به مهر زمانى
نه ديوِ كينه زمانى در او كشيده سپاهى
نه در كشاكشِ خونبار بر سرِ نمدِ حقّ
هميشه داده سر از دست، ناگرفته كلاهى
الاغ را چه كه خلقِ حبش به قحط دچارند
نه مانده قطره آبى، نه رُسته برگِ گياهى
الاغ را چه كه در آتش است «شرق ميانه»
چو قومِ «لوط» نكرده از آن قبيل گناهى
الاغ را چه كه «ريگان» به جنگِ روى زمين بس
نكرد و كرد هوس جنگِ در ستاره و ماهى
الاغ را چه كه «گرباچف» از سه تا سلفِ خود
فقط سر است به پُر حرفى و به قوّه باهى
الاغ بى زر و زور است و از شعور منزّه
همين به خوبى و آزادگى اوست گواهى
چو او سراغ ندارم ميانِ آدميان هيچ
سليمِ هيچ ندانى، نجيبِ هيچ نخواهى
دعاى هر شبِ زشكى ست اين كه روزِ دگر چون
گشود ديده، ببيند شده ست الاغ، الهى!