من وقتى دقت كردم مادر او را شناختم، مادر او كسى نبود جز بهترين دوست دبيرستانى ام مريم، ذوقى كه از شناختن او در وجودم برانگيخته شد چندان نپائيد و پيش از اين كه بخواهم به او آشنائى بدهم هاله اى محو گرد سرش ديدم و از آن ترسيدم. اين هاله را به هنگام مرگ اميد و طائر ديده بودم و مى دانستم كه با مرگ به نوعى در ارتباط است، پس بدون آن كه خود را نشان مريم بدهم ختم را ترك كردم و همان شب با خود انديشيدم كه اگر مريم زمان مرگش فرا رسيده باشد شورانگيز خيلى تنها مى شود و چه خوب مى شد كه روح فانى با شورانگيز مى ماند و هر دو با هم زندگى مى كردند. در آن لحظه بدون آگاهى از داشتن قدرت فقط به اين موضوع فكر كرده و سپس آن را به فراموشى سپرده بودم. تا اين كه بار ديگر شورانگيز توسط احد وارد زندگيمان شد و من فهميدم كه ناخواسته با روح و جسم شورانگيز چه كرده ام.
قبول اين واقعيت سخت و سخت تر از آن اقرار به اشتباه است، هيچكس جز خدا نمى داند چقدر متأسف شدم كه با زندگى يك دختر چنين كار خطرناكى كرده ام. خواستم خود را تبرئه كنم و از آن فكر خود را برهانم اما تلنگرهاى احد نگذاشت و وادارم كرد كه خود را بشناسم و توانائى ام را بپذيرم.
من مى دانم كه احد شورانگيز را به خانه ام روانه كرد تا اشتباه خود را جبران كنم و آن دختر را نجات بدهم و من همچنين كردم و اينك شورانگيز تنها با روح خودش نه فانى ما دارد زندگى مى كند و روح فانى هم رفت جائى كه به آن تعلق داشت. مى دانم كه باورش كمى مشكل است اما حقيقت دارد، من كارى كردم كه شورانگيز هرگز و ديگر هيچگاه ياد و خاطره فانى را به ياد نياورد و با شخصيت خود زندگى كند.
كاوه رو به احد كرد و گفت:
-اگر مينا مرا فريب نداد تو دادى و كارى كردى كه گمشدن آن تصوير و پيدا شدنش را باور كنم.
احد گفت:
-اَبى من هم شما را فريب ندادم و تنها به شما كمك كردم كه آنچه فكر مى كنيد عملى شود. من در لحظه اى كه براى آوردن آب رفته بودم شما داشتيد به فانى و شورانگيز فكر مى كرديد و ميان اين كه چه چيز درست و چه چيز نادرست است سبك و سنگين مى كرديد، من كمكتان كردم كه بپذيريد فانى هست و روحش همجوار شورانگيز است. مگر غير از اين بود؟
كاوه با صدا خنديد و گفت:
-مى ترسم اگر سئوالات ديگرى بپرسم همه چيز را انكار كنم، پس همين اندازه آگاهى كافى است. بيائيد شام بخوريم و فكر فردا را براى فردا بگذاريم.
كيومرث بلند شد روبروى مادرش ايستاد و گفت:
-شما به همه چيز اقرار كرديد جز آن كه آيا من قبول شده ام يا نه؟ اين را به من بگوئيد، قسم مى خورم كه ديگر هيچ درخواستى از شما نداشته باشم.
مينا بغلش كرد و گفت:
-قبولى زودرست را تبريك مى گويم.
صداى فرياد كيومرث كه از شادى به هوا بلند شد در خانه پيچيد و او با بوسيدن پياپى صورت مادر از او قدردانى كرد و گفت:
-مادر من علاقمند شده ام كه اين رشته را دنبال كنم و دوست دارم كه همپاى شما در شناخت اين رشته به مردم جامعه ام كمك كند. من يقين دارم وقتى كه برگرديم ديگر براى مردم مان اين رشته از روانشناسى شناخته شده و كاربرد عملى پيدا كرده است.
احد گفت:
-من به تو قول مى دهم كه كمكت كنم تا موفق شوى.
كاوه بار ديگر با صداى بلند خنديد و گفت:
-اين همه پزشك به يك منشى نياز خواهند داشت.
مينا زير بازوى كاوه را گرفت و گفت:
-اين پزشكان به استادى هوشيار و آگاه نياز دارند تا هميشه در راه راست قدم بردارند و در بيراهه حركت نكنند.
فصل سيزدهم
مادر و برادر عزيز سلام، اميدوارم كه حالتان خوب باشد و روزگار را به شادمانى بگذرانيد. حال من و پدر هم خوب است و هر دو در كنار هم از زندگى مسالمت آميزى برخورداريم. از روزى كه شما رفته ايد پدر نهايت سعى خود را به كار گرفته كه جاى خالى شما را در خانه پر كند و من كمبودى احساس نكنم و اقرار مى كنم كه موفق هم بوده است. جز آن كه درد دورى جز با وصال آرامش نمى گيرد. خوشحاليم كه هر دو موفق شديد و روانشناسان متقاعد گشتند كه نيروى خدادادى شما حقيقت است و دروغى نيست. من و پدر خيلى خوشحاليم و برايتان آرزوى موفقيت بيشتر مى كنيم. براى خريد فكس پدر هنوز تصميم قطعى نگرفته و من هم هنوز موفق نشده م ذهنم را به اين درجه از كارآئى محتول كنم كه با شما به وسيله تله پاتى رابطه برقرار كنم. به تازگى كتابى تهيه كرده ام كه دستورالعمل هائى نه چندان مشكل ارائه داده كه به وسيله تمرين مستمر بتوان ذهن را پويا كرد و از آن نتيجه مطلوب گرفت. من دارم به خود تلقين مى كنم كه خواستن توانستن است و دارم با جديت راه هاى پيشنهادى را دنبال مى كنم و چون اعتقاد دارم كه موفق مى شوم پس حتماً موفق خواهم شد. شما خوب مى دانيد من پسرى هستم كه به قدر كافى از اعتماد به نفس برخوردارم و زياد هم از مشكلاتى كه براى دستيباى پيش روى دارم نمى ترسم، چون علم ايمنى شناسى جديد نشان داده كه منشاء ۸۳% از انواع سرطان در خانم ها و ۵۳% در آقايان زائيده اختلال روانى و انواع استرس هاست، پس ترس از خود مشكل مى تواند مشكل را مشكل تر و بيمارى را عينيت بدهد و برعكس حل و علاج نجات بخش است. در اين كتاب از محققى به نام گوئه اسم برده كه تلقين را اينگونه تعريف كرده «تأثيرگذارى ضمير خودآگاه بر ضمير ناخودآگاه؛ به طورى كه شخص بتواند اختيار تمام اعمال و افعال ذهنى و فيزيكى خود را به دست گيرد.» كارى كه اين آقا و همفكرانش انجام دادند و توانستند نبض خود را به اختيار گرفته و آن را كنترل كنند. (آيا شما هم قادر به انجام اين كار هستند؟) مادر جان دارم كم كم به شما و نيروى نهفته در وجودتان حسادت مى كنم كه چرا من بايد رياضت بكشم و تهذيب نفس كنم اما شما و احد خود به خود از آن بهره مند باشيد. شوخى كردم به دل نگيريد. درس و استاد و دانشگاه همه خوب هستند و امشب تصميم دارم قواى بصرى خود را تقويت كنم كه بتوانم نگاهى عمق كاو داشته باشم. نامه به درازا كشيد و ساعت تمرين نزديك است، از راه دور هر دوى شما را مى بوسم و اگر راهى پيدا كرديد كه زودتر از نامه و تلفن ما را به هم برساند به من هم اطلاع دهيد. فرزند سخت كوش تو كيومرث. در ضمن پدر هم سلام مى رساند، او در آشپزخانه دارد آشپزى مى كند. مامان نمى شود به او تلقين كنى كه اينقدر املت و نيمرو و استانبولى به خورد من ندهد؟ منتظر جواب هستم فورى.
***
مادر و برادر عزيزم سلام، اميدوارم كه حالتان خوب باشد و روزگار را به شادى بگذرانيد. حال من و پدر هم خوب است. نامه هر دوى شما با هم به دستمان رسيد و خوشحالمان كرد. مامان جان از اين كه نوشته بوديد در مجمع پيش چشم صدها نفر توانسته اند صندلى را از زير پاى استاد فقط با يك نگاه بكشيد و او را روى زمين و هوا نگهداريد، به قدرى خوشمان آمد و خنديديم كه اشك از چشم پدر جارى شد، تازه در آن هنگام بود كه گفت كيومرث مى دانى مادرت چه بلاهائى مى توانست سر من بياورد و نياورد؟ من گمان مى كنم كه پدر تازه دو ريالى اش افتاده و متوجه قدرت شما شده است. شايد هم در دلش از اين كه شما و احد رفته ايد و خطر از سرش گذشته شادمان باشد. لطفاً چين به پيشانى نياوريد و اخم نكنيد چون مى دانيد كه دارم شوخى مى كنم و پدر اينطور مردى نيست، برعكس او دلش براى هر دوى شما تنگ شده و شاهدم كه چگونه به عكس شما دو نفر با مهر نگاه مى كند (شايد او هم دارد تمرين ديدن مى كند) در كلاس آموزش خصوصى من دو نفر ديگر هم ثبت نام كرده اند كه هر دو را خوب مى شناسيد، بله حدستان درست است نگار و نازنين. آنها از روزى كه متوجه شدند عمه شان داراى چه قدرتى است بر اين باورند كه اين نيرو مى تواند موروثى باشد و دارند تعليم هيپنوتيزم مى كنند. مى دانم كه چه فكرى مى كنيد اما باور كنيد كه اين تمرينات به درس و دانشگاه لطمه نمى زند بلكه برعكس ذهنم را آماده تر مى سازد. من دارم ياد مى گيرم كه چگونه فن تهى كردن ذهن را انجام دهم و چگونه به آرامش روانى دست پيدا كنم. نگران من نباشيد، من معتقد شده ام كه رسد آدمى به جائى كه به جز خدا نبيند.
از اين كه آپارتمانتان را قابل توجه يافته ايد خوشحاليم و خوشحال تر اين كه احد هم با شماست اما چرا ننوشتيد كه چرا تارخ نمى تواند با شما باشد. عمه كتايون و آقابهروز ديروز خانه ما بودند، از وقتى كه عمه فهميده شما به تارخ نزديك هستيد و همديگر را چند بار در هفته مى بينيد آرامش يافته و ديگر نگران تارخ نيست. عمه برايتان به آدرس تارخ نامه نوشته كه او به شما مى رساند. ما همگى به احد تبريك مى گوئيم كه زير نظر پروفسورى مشهور دارد تعليم مى بيند. از دور رويتان را مى بوسم و برايتان آرزوى سلامتى و موفقيت بيشتر مى كنم. مامان جان راستى پدر گفت برايتان بنويسم كه فكر حقوق بيشتر را نكنيد و به سلامت خود فكر كنيد جواب نامه فورى.
***
از زمانى كه مينا بار سفر بسته و به همراه احد رفته بود كيومرث از فكر هيپنوتيزم خارج نشده و همچون نگار و نازنين معتقد بود كه نيروى خارق العاده مادر در وجود او هم يافت مى شود اما مادر به دليل آن كه ذهن او را متوجه و سرگرم اين كار نسازد حقيقت را از او پوشيده نگهداشته است و او مى خواست نيرو را در خود بارور ساخته و به مادر بگويد كه موفق شده است. با همين فكر كتاب هاى گوناگونى كه تأليف يافته بود خريدارى كرده و شب ها به خواندن و ممارست پرداخت و در اين راه مشوقينى چون نازنين و نگار نيز او را همراهى مى كردند. هر سه آنها شروع كردند به تعليم و درس آموختن از استادى كه شيوه هيپنوتيزم و تلقين را به زبانى آسان درس داده بود. هر سه با خريد آن كتاب شب ها به دور هم مى نشستند و از روى آموزش هاى داده شده عمل مى كردند. در درس اول شروع به فراگيرى تقويت قواى بصرى نمودند، تمرين ها را آنقدر خوانده بودند كه از بر شده بودند و مى دانستند كه چگونه شيئى مدور را جلوى خود بگذارند و با چشمانى نافذ و نگاهى متمركز به آن خيره شوند.
آن سه ده روز با روزى دو دقيقه شروع و آن را به بيست و پنج دقيقه رساندند و در اين كار تنها كيومرث بود كه توانست بيست دقيقه بدون آن كه پلك بزند به گوى نگاه كند و نازنين و نگار هر يك تا ده دقيقه نيز موفق بودند. كيومرث درس دوم را آموخت كه تقويت قوه ناطقه بود كه مى بايست كلمات را به درستى ادا كند آن هم به صورت آهنگين و محكم تا بتواند به گونه اى نافذ و آمرانه، شمرده و گرم صحبت كند و شنونده را مقهور كلمات خود كند. حال ديگر نگار و نازنين مستمع بودند و كيومرث گوينده. آنها رغبت يافته بودند كه بدانند كيومرث چگونه اين مراحل را طى كرده و چه زمان يك هيپنوتيزم مى شود. آنها طى سخنرانى هاى متعددى كه از كيومرث شنيدند اقرار كردند كه شخصيت كيومرث قويتر است و كيومرث توانست با استفاده از تلقين گفتارى و نظرى آنها را تحت نفوذ خود درآورد.
ماه ها يك به يك مى آمدند و مى رفتند و كيومرث همچنان به فراگيرى درس و تمرين ادامه مى داد. در دانشگاه دانشجويان راغب بودند كه كيومرث پاسخگوى درس استاد باشد و او سعى مى كرد در گفته هايش سخنانى از بزرگان را كه به همان مناسبت گفته شده بود در سخنانش وارد كند و نظر دوستان و اساتيد را به خود جلب كند و از اين طريق بر نفوذ خود بر ديگران بيفزايد. پس از آن به تمركز و تعليم اين كار يعنى تفكر منسجم حول كارى يا موضوعى مشخص كه نتيجه آن بارورى قواى ذهنى و تيزبينى و دقت است پرداخت. نتيجه امتحانات ترم خوب بود و او نيز براى دنبال نمودن آموزش ها مشتاق تر و علاقمندتر. او كوشيد تا همانى بشود كه دوست داشت، در آغاز كار بسيار دشوار مى نمود اما او نااميد نمى شد و تلاش را از سر مى گرفت. نازنين به او دلدارى مى داد و نگار مى گفت همه كه نبايد موفق شوند تا همين جا هم تو نشان دادى كه مغزت از ديگران كاراتر است. اما كيومرث به دلدارى و دلسوزى نياز نداشت، او در وجودش آن قدرت و نيرو را ديده و آن را شناخته بود پس نمى توانست راه نيمه رفته را رها كند و برگردد، او مصمم بود كه بتواند ضمير ناخودآگاه و صفات غريزى اش را به اختيار ضمير خودآگاه خود درآورد و براى رسيدن به اين مهم وقت بيشترى را براى آموزش گذاشت و نااميد نشد. در نامه اى به مادرش نوشت:
مادر تلاش دارم تا ذهن خود را فقط روى يك چيز معطوف كنم و از تمام مسائل ديگر ذهنم را پاك كنم. من بايد با توجه كامل به درون آن پى ببرم اما به يكباره مشكلات عادى زندگى به ذهنم راه مى يابد و تمركزم را برهم مى ريزد. اما مى دانم كه مى توانم موفق شوم و از اين سد نيز عبور كنم. برايم نوشته بوديد كه علاقه و پشتكار لازمه اين راه است، من علاقه را تا سرحد عشق دارا هستم و به تمرين هايم ادامه مى دهم. يكى از اساتيد دانشگاه دوستانه به من گفت كه مى داند من چه هدفى را دنبال مى كنم و رغبت نشان داد كه كمكم كند، با نازنين و نگار به هيچ كجا نمى رسم، پرچانگى انها مرا از ادامه كار بازمى دارد.
خبر جديدى براى شما و احد دارم اينطور كه از وراجى دخترها فهميدم كه آنها هم از خاله مرسده شنيده و خاله مرسده از مونا و مونا از صالح و صالح از سهراب و سيامك و آن دو نيز از عليرضا پسر عموى بنده فهميده اند كه خيال ازدواج دارد آن هم با دخترى كه اگر بگويم تعجب خواهيد كرد، شايد هم بدانيد و من بيخود اين همه روده درازى كردم. با اين حال مى گويم كه عليرضا به خواستگارى شورانگيز رفته و جواب مساعد شنيده است. حال چرا من و پدر ديرتر از ديگران فهميديم به گمانم به خاطر اين است كه عمو كامران مى دانست كه شما شورانگيز را براى احد خواستگارى كرده و به ظاهر جواب منفى گرفته ايد. بله مامان جان، شورانگيز خانم به زودى عروس عمو جانمان مى شود و سرآقا احد بى كلاه مى ماند.
من بالاخره نفهميدم كه آيا برادر بنده اين دختر را به راستى دوست داشت يا اين كه فقط چون اين دختر نگاه فانى را داشت از او خوشش آمده و در پى نجات روح او برآمده بود؟ من به هيچكس در اين خصوص حرفى نزده ام اما گمان مى كنم كه پدر زياد از اين وصلت خشنود نيست. شايد اين دختر موجب مى شود كه پدر با نگريستن به او ياد فانى بيفتد و يا اين كه هنوز بر اين باور باشد كه فانى در جسم شورانگيز است و عروج نكرده است. بد نيست با پدر در اين مورد گفتگو كنيد و خاطرش را آسوده كنيد.
امشب شب مهمى در زندگى من خواهد بود، خيال دارم به خانه استاد بروم تا آموخته هاى خود را در همين حد امتحان كنم. برايم دعا كنيد، هر چند كه تا اين نامه به دستتان برسد ازمون تمام شده اما مى دانم كه شما خيلى بهتر از همه مى دانيد كه دارد اينجا چه مى گذرد و احد هم مستثنى نيست. من تا تمام مدارج را طى نكرده ام كه بتوان فِنومن هاى بيشترى از مغزم را به اختيار بگيرم و اسكانر شوم با شما به همين روش ادامه مى دهم. در نامه ديگر نتيجه كار را برايتان مى نويسم. شاگرد ساعى و پوياى راه ذن كيومرث.
در همان شب كيومرث راهى خانه استاد شد تا به وسيله او آموخته هاى خود را امتحان كند. وقتى به آنجا وارد شد توسط پسركى كوچك به داخل خانه دعوت شد سپس كودك دوان دوان به اتاقى وارد شد تا پدر را از حضور مهمان مطلع كند. لحظاتى بعد استاد به استقبال آمد و دانشجوى خود را به اتاقى كه از آن خارج شده بود هدايت كرد. استاد مهمان خود را به اتاق كارش برد تا در آنجا راحت و به دور از سر و صدا با يكديگر گفتگو كنند. اتاقى بود نسبتاً بزرگ با قفسه هائى پر از كتاب، مبلمان راحتى كوچك كه كاملاً با فضاى اتاق هماهنگى داشت و ميزى چوبى در وسط كه ظرف بلورين ميوه رويش قرار داشت و نشان مى داد كه استاد منتظر ورود مهمان بوده و وسيله پذيرائى از او را تدارك ديده است. استاد وقتى روبروى كيومرث نشست با نگاهى موشكاف پرسيد:
-حالت چطور است؟
كيومرث گفت:
-بسيار خوب.
استاد برايش ميوه گذاشت و سئوال كرد:
-مسابقه چطور به پايان رسيد؟
كيومرث گفت:
-من بسكتبال را نه به خاطر برد و باختش صرفاً به خاطر نيرومند شدن عضلات دست بازى مى كنم اما نتيجه مسابقه به باخت ما انجاميد.
-و باخت تو را خشمگين نكرد؟
-بازى دوستانه بود و نتيجه مهم نبود.
-تو به دستت بيشتر توجه دارى يا چشمت؟
كيومرث گفت:
-بيشترين تمرين را به تمركز به قدرت چشم كرده ام.
استاد گفت:
-حركات و جاذبه دست يا همان پاس مغناطيسى يكى از عوامل مفيد و سازنده خواب مغناطيسى است. دست وسيله اى است براى تمركز و انتقال قدرت مغناطيسى از تو كه عاملى به معمول. هر وقت اين جريان مغناطيسى با جاذبه چشم و تلقين همراه شود يك خواب مغناطيسى كامل را به وجود مى آورد. آيا موفق شده اى با تمركز اشيائى را به حركت درآورى؟
-بله استاد قلم روى ميز، لوستر سقف و...
استاد حرف او را قطع كرد و پرسيد:
-آيا دست هايت مغناطيسى هستند؟
-بله استاد، من با شمع شروع كردم و از حرارت شمع مصون ماندم.
استاد گفت:
-بسيار خب حالا امتحان مى كنيم.
استاد بلند شد و در اتاق را باز كرد و صدا زد:
-انوشيروان، بيا پسرم كارت دارم.
پسركى كه در را به روى كيومرث گشودهن بود بار ديگر دوان دوان به درون اتاق آمد و مقابل پدر ايستاد. پدر گفت:
-پسرم اين آقا اسمش كيومرث است و از دوستان من است، من چون تو دوستش دارم. حالا بنشين و ببين كه دوستم چه مى خواهد به تو بگويد.
انوشيروان نشستن و كيومرث بلند شد و در مقابل او روى زمين نشست و گفت:
-من دوست تو هستم پسرم، حالا به چشم هاى من نگاه كن.
انوشيروان به چشم كيومرث ديده دوخت و كيومرث با تمركز كامل در چشم انوشيروان او را به خواب فرو برد. استاد به رويش خنديد و گفت:
-براى شروع بد نبود.
كيومرث كودك را بيدار كرد و به او تلقين نمود كه وقتى بيدار مى شود سيب را بدون اجازه از پدر برداشته و گاز خواهد زد. وقتى انوشيروان بيدار شد همان كارى را كه كيومرث خواسته بود انجام داد، سيب را برداشت و به آن گاز زد. استاد گفت:
-جالب بود، بيا بنشين ميوه بخور.
كيومرث روبروى استاد نشست و ميوه اى كه او تعارفش نمود را برداشت، هنگام پوست كندن ميوه استاد گفت:
-خانم و دخترم تمايل دارند تو را ببينند و با تو آشنا شوند، من در رابطه با كار تو مختصرى برايشان صحبت كرده ام و به گمانم كنجكاو شده اند.
كيومرث گفت:
-براى من آشنائى با خانواده شما افتخار است.
استاد بلند شد و گفت:
-تا تو ميوه مى خورى من بروم خبرشان كنم.
با خروج استاد كيومرث دست از خوردن كشيد و به اتاق استاد يكب ار ديگر نظر انداخت. فضاى محيط آرام بخش بود و وجود چند گلدان كوچك گل روى ميز گرد و چوبى كنار پنجره، اتاق را زيباتر كرده بود. وقتى استاد به اتفاق همسر و دختر جوانش از در داخل شدند كيومرث به احترام آنها ايستاد. استاد همسرش را محبوبه و دخترش را مهستى معرفى نمود. زن جوان با خوشروئى روبه كيومرث گفت:
-عنايت آنقدر از شما تعريف كرده كه مشتاق شديم شما را از نزديك ببينيم.
چرا ايستاده ايد، لطفاً بنشينيد. وقتى همه نشستند كيومرث گفت:
-استاد به من لطف دارند.
مهستى پرسيد:
-آيا اين درست است كه شما هيپنوتيزم مى كنيد؟
كيومرث لبخند زد و گفت:
-توانائى من در هيپنوتيزم هنوز در مراحل اوليه است و در اين كار تبحر لازم را به دست نياورده ام.
استاد با تكان سر حرف او را قطع كرد و گفت:
-دخترم را گمراه نكن، تو خيلى خوب هم آموخته اى و به كارت واردى. دوست دارم كه به همسرم نشان بدهى.
كيومرث نگاه به چهره مهستى دوخت و با صدائى آهنگين به او گفت:
-چه روز بهارى زيبائى است و قدم زدن در باغ پر از گل چه لذتى دارد. به به چه نسيم ملايمى مى وزد و چه بوى عطر دل آويزى از گلها به مشام مى رسد.
كيومرث در همان حال با دست راست شقيقه مهستى را لمس نموده و مالش داد، طولى نكشيد كه مهستى با چهره اى شاد نشان داد كه دارد باغ را مى بيند و از بو و عطر گل ها لذت مى برد. كيومرث گفت:
-گل هاى رز زيباتر از گل هاى نسترن هستند اگر دوست داريد گل رزى از شاخه جدا كنيد اما مواظب باشيد خار گل به دستتان نرود.
دست مهستى كه براى چيدن گل دراز شده بود با هشدار كيومرث يكباره عقب كشيده شد و ترس خود را از خار نشان داد. كيومرث به او تلقين كرد:
-وقتى شما صداى پدر را مى شنويد كه صدايتان مى كند مجبور مى شويد به همراه گل رز از باغ خارج شويد، اما همچنان شادى و سرخوشى اين هواخوارى را با خود به همراه داريد.
آنگاه رو به استاد كرد و استاد آرام صدا زد:
-مهستى، مهستى.
دختر جوان چشم باز كرد و با خوشى در حالى كه دستش را به گونه اى جمع كرده بود كه انگار گلى در ميان انگشتان دارد به روى آنها لبخند زد. محبوبه هيجان زده گفت:
-عالى بود، عالى بود.