Nimrooz
Vol. 17, No. 849, September 2, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۹ - جمعه ۱۱ شهريور ۱۳۸۴
ثمين باغچه بان
سه نوشته به ياد صُبحى
دكتر مصطفى الموتى
نيره ميرفخرائى و همسرانش نصرالله فلسفى و محمد سعيدى

ثمين باغچه بان
سه نوشته به ياد صُبحى
۱- چند سطرى به ياد صُبحى در دير وقت يك شب
بچه ها سلاااام...
آنهايى كه دورانِ كودكى شان بينِ سالهاى ۱۳۲۰ تا ۱۳۴۰ گذشته، اين «سلام» را هر روز جمعه، سرِ ساعت ۹ بامداد، با صداى خوش زنگ و خوش آهنگ «صُبحى» قصه گوى بچه ها، از راديوهاشان شنيده اند.
آخرين دقايقِ قبل از ساعتِ ۹ بامدادِ روزهاى جمعه، در نظر كودكان آن دوره چقدر كُند مى گذشت. تِك تِكِ آخرين ثانيه ها چرااينقدر لوس صدا مى كرد؟... عقربه ثانيه شمار چرا اينجور تنبل مى شد؟... زمان چرا اينجور كِش مى آمد؟... چرا زودتر ساعتِ ۹ بامدادنمى شد؟...
بالاخره زنگِ ساعت، ۹ بار دنگ دنگ صدا مى كرد. پس از آن صداى گوينده راديو شنيده مى شد: اينجا تهران. ساعت ۹ بامداد. آغاز برنامه «قصّه براى كودكان» و پس از آن صداى خوش زنگ و خوش آهنگِ «قصه گوى بچه ها» برمى خاست:
بچه ها، سلا...م
سلامِ قصّه گو در هر گوشه و كنار سرزمين، در شهرها و روستاها، در خانه ها و كومه ها، در كِشت ها و شالى زارها، بچه ها را به پايِ راديوها مى كشيد. بچه ها سراپا گوش مى شدند و قصّه گو، قصّه اش را آغاز مى كرد: يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچ چى نبود...»
صداى قصّه گوى محبوب بچه ها، چهل سالى قبل از اين خاموش شد. اما مثل اينكه همين ديروز بود كه تابوتِ او را از آن بيمارستانى كه اسمش يادم رفته، به دوش كشيديم و برديم.
كسى جُز من در اتاقم نبود، اما يك هو يك صدايى شنيدم:
گفتى چهل سال! ... و اين چهل سال هم در يك چشم بر هم زدنى گذشت و رفت.» گفتم:
بله... ، مثل يك چشم بر هم زدنى گذشت و رفت... «باز همان صدا را شنيدم:
چهل سال به نظر تو زياد آمده، اما چهل سال با يك چشم برهم زدن فرقى ندارد.»
گفتم:
«مُزخرف نگو. چهل سال يعنى چهل سال، يك چشم برهم زدن هم يعنى يك چشم بر هم زدن.»
باز همان صدا بلند شد:
بگو ببينم، از آن روز تا حال چند بار ساعت ۹ بامداد شده؟... «گفتم:
اين هم شد سئوال؟... چهل سال هر چند تا روز دارد، همانقدر هم ساعت ۹ بامداد دارد.»
باز همان صدا را شنيدم:
اگر گفتى از آن روز تا حال، ثانيه شمارِ ساعتت چند بار تِك تِك كرده؟... «گفتم:
حسابش سخت نيست، اما كه حوصله اش را دارد؟... براى نوشتن تعدادِ تِك تِك ثانيه شمارِ يك ساعت در ظرف چهل سال، بايد يك عالمه صِفر داشت...» عصبانى شدم. داد زدم:
«تو كه هستى؟... اين سئوالات مزخرف چيست؟ ...» همان صدا با لحنى آرام و خونسرد، گفت:
عصبانى نشو... ، من كه نگفتم تِك تِك ثانيه شمارِ همه ساعت ها را حساب كنى...، حالا، اگر يك مسئله يِ ساده يِ حساب بدهم، مى توانى برايم حلِّش كنى؟... گفتم:
اگر ساده باشد! ... همان صدا گفت:
خيلى ساده است. صورت مسئله را بنويس: اگر زمين هشت ميليارد سال داشته باشد، تعيين كنيد چند ثانيه از عمر زمين گذشته... گفتم:
تو برو صِفرهايش را پيدا كن و بيار تا بنويسم... اصلاً اين سئوالات مزخرف چيست؟...
تو دارى مرا در درياى صِفر خفه مى كنى... «باز همان صدا را شنيدم:
كى گفته بود: «صِفر يعنى همه چيز و همه چيز هم يعنى صِفر؟...». داشتم از كوره درمى رفتم. داد زدم:
«اصلاً تو كيستى، تو كيستى، تو كيستى كه در اين وقت شب دارى سر به سرم مى گذارى؟»
همان صدا، مثل اينكه سر به سرم مى گذاشت، گفت:
«من خودت هستم، من خودت هستم، من خودت هستم...» گفتم:
«مزخرف نگو...، من خودت هستم يعنى چه؟...» باز همان صدا را شنيدم:
من خودت هستم، يعنى: تو من هستى...، يعنى من تو هستم...، حالا فهميدى؟... يعنى: من «تو» هستم و تو هم «من» هستى... كلافه شده بودم. داد كشيدم:
من خودم هستم. تو هم خودت هستى. تو همانى كه يك ساعت است با اين سئوالات مزخرفت پوست مرا كنده اى. من هم همانم كه اگر دستم برسد، چرمت را چارُق خواهم كرد. همان صدا گفت:
من دمِ دستت هستم. اگر مردى پاشو چرمم را چارُق كن.
در و پنجره اتاقم بسته بود. كسى جُز من در اتاقم نبود. اين صدا از طرف ديوار سمت راستم مى آمد. به ديوار نگاه كردم. سايه ام روى ديوار بود. داشت سيگار مى كشيد و سرش رامى خارانيد، اما من بى حركت پشت ميزم نشسته بودم و خودكارم در دستم بود.
سايه ام پُكى به سيگارش زد. نوك سيگارش سرخ شد و خاموش شد. سايه ام رو به من برگشت. چشم هايش را باز كرد. توى چشم هايم نگاه كرد. چشم هايش مثل دو تا تيله آبى رنگ بود.
سايه ام پا شد. يك ليوان آب دستش بود. آب را سر كشيد و نشست. بعد پا شد و راه افتاد. يك هو مثل اينكه چيزى يادش آمده باشد، ايستاد. بعد ته مانده يِ آبش را سر كشيد. برگشت ونشست. باز شروع كرد به فكر كردن و خاراندن سرش. پُكِ ديگرى به سيگارش زد. روى نوكِ سيگارش ستاره اى روشن و خاموش شد. ترسيدم...
نبايد سر به سرش مى گذاشتم. خود كارم را برداشتم كه بنويسم. اما باز صدايش بلند شد:
حالا يك مسئله ساده مى دهم، كه نه صفر مى خواهد و نه رقم. اگر اين مسئله ساده راحل كردى، وِلت مى كنم بروى بخوابى. صورت مسئله را بنويس: اگر من «تو» باشم، تو هم «من» باشى، تعيين كن شما كه هستيد و آنها كه هستند. گفتم:
اگر منظورت اين است كه ما «آنها» هستم و آنها «ما» هستند، اشتباه مى كنى. ما «ما» هستيم. يعنى «ما» خودمان هستيم. آنها هم «آنها» هستند. يعنى «آنها» هم خودشان هستند. ماهمان هائى هستيم كه شعر و قصه مى گوئيم، نقاشى مى كنيم، آواز مى خوانيم، ويولون و كمانچه و گيتار و تار و دُنبك مى زنيم، مجسمه مى سازيم، مى رقصيم و در هر لحظه ى رقص مان مجسمه اى مى آفرينيم... ما همانهايى هستيم كه با هر چكُشى كه بر سنگ بزنيم، با هر رنگى روى كاغذ بريزيم، با هر كلمه اى كه در شعر و قصه، و هر صدايى كه در آهنگ بگذاريم، در هر زاويه وانحنا و خمّ و پيچى كه در رقص بنشانيم، با هر تلنگرى كه روى پوستِ دف و دُنبك بكوبيم، با هرنفسى كه در نيِ و سُرنا و شيپور بدميم، هزار چيز مى گوئيم. ما همانهايى هستيم كه اگر نبوديم دنيا چرا گاهى بيش نبود. اما آنها چه مى گويند و چه كاره هستند؟ ...»
بايد يك جورى از شرِّ سايه ام خلاص مى شدم. من مى خواستم چند سطرى به ياد صبحى بنويسم. اما سايه ام با سئوالات مزخرفش مرا به درى ورى واداشته بود.
پا شدم. دستم را به طرف دُگمه برق دراز كردم. او هم همين كار را كرد. انگشتم را گذاشتم روى دُگمه برق. نوك انگشت هر دومان روى دگمه برق به هم رسيد. سايه ام گفت:
«بيخود زحمت مى كشى. تا تو هستى من هم هستم، اما تو در تاريكى مرا نخواهى ديد.»
گفتم:
«مزخرف نگو.» و دُگمه برق را فشار دادم. اتاقم سياه شد. از سايه ام اثرى بر جاى نماند. صدايش هم بُريد.
پا شدم. توى تاريكى كورمال كورمال رفتم سراغ رختخوابم. ساعت دو و نيم بعد از نيمه شب بود. لحافم را كشيدم روى سرم و به خواب رفتم. در خواب تو را ديدم. گيسوى بيدت در باد، چه رقصى مى كرد و روى دماوندت چه برفى نشسته بود.
***
۲- كُليه يِ افرادِ بشر
در هنرستان موسيقى يك همكلاسى داشتيم به نام «موشى بنگى» اسم اصيلش مصطفى بود. اما چون خيلى ريز و سياه سوخته و موش مانند بود، همكلاسى ها بِهِش «موشى» مى گفتند، وچون خيلى لاغر و لاجون بود، لقب «بنگى» را به او داده بودند. اما اسم خانوادگيش «قدرت خانى» بود. «موشى بنگى» هنرجوى رشته «موسيقيِ نظامى» بود.
هنرجويان نظامى پوشاك شان را از آرتش مى گرفتند. اما، حتماً در انبارِ پوشاكِ آرتش، پوتين، كلاه و فرنجى به اندازه يِ سر و تن اين سرباز ريزاندام پيدا نمى شد، و براى همين بود كه هميشه كلاهش به سرش گشاد بود. پوتين سربازى به پايش لق مى زد، و فرنج نظامى به تنش نمى نشست. ريختِ «موشى بنگى» با آن كلاه و پوتين و فرنج گل و گشاد، و مُچ پيچى كه از بالاى مُچ تا زيرِ زانو خيلى سِفت و سخت دورِ پاهاى قلمى اش مى پيچيد، خيلى بامزه بود.
بس كه صورتش ريز بود، چشم هايش خيلى درشت به نظر مى رسيد. دماغش هم تناسبى باسن و سالش نداشت. به نظرم لااقل يك نمره به صورتش بزرگ بود. در نظر من ابروهايش هم زيادى پهن و دهانش هم براى آن صورت ريز، زيادى گُشاد بود.
كوچكترين عكس العملى در برابر آن اسم و لقبى كه همكلاسى ها رويش گذاشته بودند، نشان نمى داد. هميشه شاد و خنده رو بود. خودش هم لقب «عمُو جون» را روى خودش گذاشته بود. اگر يكى از همكلاسى هايش آبنبات مى خورد، به او نزديك مى شد و مى گفت:
«يكى از اون شوكولاتات نميذارى دهن عمُو جونت؟ ...» يا «كى يه مداد پاك كنِ زيادى داره بده عمُو جونش؟ ...»
«موشى بنگى» درياى نمك بود. تا بخواهيد با نشاط و تا بخواهيد شوخ و بذله گو و متلك بازبود. سر به سرِ همه مى گذاشت. اما كسى از او نمى رنجيد. او همه را دوست داشت، همه هم او رادوست داشتند. يك روزى هم پا از گليم بيرون گذاشت و با نوشتن يك انشاء مسخره و آوردن يك شعر مسخره تر، سر به سرِ معلم فارسى مان، آقاى صبحى گذاشت.
***
يك روز درس انشاء داشتيم. آن روزها موضوع انشاء هر چه مى خواست باشد، اغلب بامقدمه اى از اين قبيل شروع مى شد:
«بر هر فردى از افراد بشر معين و مبرهن است كه نوع دوستى...» يا «بر كليه افراد بشر معين و مبرهن است كه رعايت نظافت...» يا «كليه افراد بشر بايد بدانند و آگاه باشند كه ادب يكى ازبرجسته ترين...»
اين عبارتِ «كليه افراد بشر» خيلى مورد علاقه هنرجويان سال اول متوسطه يِ هنرستان موسيقى بود. شايد براى اينكه عباراتى از اين قبيل، اُبُهت و شكوهِ ديگرى به انشاء مى بخشيد! ... بهرحال، بهتر است بگويم به كار بردن عباراتى از قبيل «كليه افراد بشر» يا «هر فردى از افرادبشر» آن روزها بدجورى «مُد» شده بود. به كار بردن كلمه «مبرهن» هم كه اغلب به درستى نمى دانستيم معنيِ آن چيست، خيلى «مُد» بود. خودِ من اولين كسى بودم كه معنى اين كلمه رانمى دانستم، بعد از آن هم كه معنيِ اين كلمه را ياد گرفتم، هرگز از آن استفاده نكرده ام، مگر امروزو در اين نوشته.
آوردن مصرع يا بيتى از شعرا هم كه مناسب با موضوع انشاء باشد، بدجورى متداول بود ودر نُمره انشاء بى تأثير نبود. آنهايى هم كه خودشان مى توانستند بيتى متناسب با موضوع بسازند، به نُمره انشاءشان، يكى دو نمره اضافه مى شد.
***
آقاى صبحى وارد كلاس شد. مثل هميشه يكى دو تا لطيفه و فكاهى، و قصه اى هم از مثنوى گفت و كلاس را گرم كرد. بعد به حسن اشاره كرد و گفت:
«حسن، موضوع انشاء امروز چى بود؟...» حسن گفت:
«نظافت بود، آقا...» صبحى گفت:
«انشا تو بخون...» و حسن خواند:
«به طورى كه بر كليه افراد بشر معين و مبرهن است، نظافت و پاكيزگى...، و همانطور كه بزرگان فرموده اند نظافت بر كليه افرادِ بشر واجب است...، و بطوريكه يكى از شعراى نامدارايران فرموده (آهسته بجوى لبِ جو را- پاكيزه بشوى دست و رو را)...»
چند نفر ديگر انشاشان را خواندند و نُمره گرفتند، و نوبت رسيد به «اندرانيك» اندرانيك دوره ابتدايى را در دبستان ارامنه تمام كرده بود، و چون در خانه هم با پدر و مادر و خواهر وبرادرش با زبان ارمنى صحبت مى كردند، فارسى اش راه نيفتاده بود. فارسى را روان حرف نمى زد. كلمات فارسى را با لهجه شيرين ارمنى تلفظ مى كرد. من را مثل «مان» گفتم را مثل «گفته ام» نظافت را مثل «نظافات» هست را مثل «هاست» و صورت را مثل «صورات» تلفظ مى كرد. اندرانيك پا شد و شروع كرد به خواندن انشايش:
(هامان طور كه هامه باشار مى داناد، نظافات خيلى چيزِ خوبى هاست. كثافات ميكروب داراد. حيوان ها هام با نظافات خيلى آهاميات مى داهاند. گُرباها باچه هاى خوداش را ليس مى زاناد. گُربا داست و صورات خودش را هام با زابانِ باچه هايش ليس مى زاناد و مى شوراد، و باطورى كه اندرانيك آوارده:
«نظافاتِ بهتارينِ چيزها هاست هاميشه با ياد داست و صورات را شست»
بعضى ها پِقّى زدند زير خنده. بعد هم همه زدند زير خنده.) اندرانيك عصبانى شد. رو كرد به همكلاسى هايش و گفت:
«ما گه خانده داره؟...» آقاى صبحى گفت:
«آندرانيك، اين شعر رو تنهايى ساختى، يا مامانِت هم كُمكت كرده؟ ...» اندرانيك گفت:
«آقا، با خدا، خودام تانهايى ساختام...»
يكى از بچه ها بدجنسى كرد و اندرانيك را لو داد. گفت:
«آقا دروغ ميگه... ، ما ديديم آقا، حسينى كُمكش مى كرد...» آقاى صبحى رو كرد به حسينى و پرسيد:
«ناصر، پاشو ببينيم. تو كُمكش كردى؟ ...»
ناصر حسينى پا شد. او شاعر ۱۵-14 ساله كلاس ما بود. شعرهاى خوبى مى ساخت. دروزن و قافيه هرگز لنگ نمى زد. در شعر خيلى با سليقه بود. شعرهاى نيما را كه آنوقتها در مجله موسيقى چاپ مى شد مى فهميد و از بر مى كرد. از شعرهاى نيما و شعرهاى نو لذت مى برد. اودر هنرستان بهترين و نزديك ترين دوست من بود. زبان همديگر را خوب مى فهميديم. او در شعرخيلى با استعداد بود. هم شعر مى گفت: و هم روى «تانگو» هائى كه آن روزها خيلى متداول بود، شعر مى گذاشت، آنهم با زبان ساده و تلفظ خودمانى. آنوقت ها در آغاز بهار عشق و عاشقى بوديم. مِلُوديِ تانگوها را با شعرهاى او مى خوانديم و مست مى شديم. يكى از شعرهايى كه روى يكى از تانگوهاى متداول آن روزگار گذاشته بود، در يادم است. يكى دو كلمه ممكن است پس و پيش شده باشد، يا عوضى يادم مانده باشد:
«مگه تو عاشقوُ دوس ندارى
زِعشقت مى كنه آه و زارى
نگارا، وقتى مُردم زعشق
گل سُرخى رو قبرم بذار»
دوست ديرين و عزيزم «ناصر حسينى» هشت سالى قبل از اين درگذشت. دلم مى خواست آنجا بودم. دلم مى خواست به ياد آن روزهاى پر شور نوجوانى، آن گل سرخى را كه آنهمه دوست داشت، من روى قبرش مى گذاشتم.
ناصر حسينى در آن سن و سال و آن روزگار، شعرهاى عاشقانه خوبى مى ساخت. من چندتايى از شعرهاى او را هنوز از برم. دو تكه از يك شعر بلند او هم در يادم مانده، كه مى نويسم:
«مى شود مويت اى نگار سپيد
همچو گيسوى كاج و شاخه بيد
در زمستان كه برف مى آيد
من هم آنگه زغصه پير شوم
از خود و عشق و يار سير شوم
دل من آن زمان دگر مرده.»
***
حسينى خيلى عصبانى شده بود. برافروخته بود. گويى به حيثيت شاعريِ او و مقام شعرتوهين شده بود! ...
البته حسينى حق داشت عصبانى شود. حالا خودمانيم، «نظافت بهترينِ چيزها هست» هم شد شعر؟... حسينى همانطور كه خون خونش را مى خورد، گفت:
«آقا اين اندرانيك يه مصرع به اصطلاح شعر ساخته بود. اما هر چى زور مى زد، نميتونست مصرع بعدى شوُ بياره. اومد پيش ما، آقا. خواهش كرد مصرع بعدى روُ ما براش بياريم. آقا، ما هرچى به شعرش نگاه كرديم، نفهميديم اين چه جور شعريه. آقا، بهش گفتيم: آخه مگه تومجبورى شعر بِگى؟...» گفت: «آخه نُمره انشا رو بالا مى بره.» مام دلمون براش سوخت، آقا. ديديم نوشته «نظافت بهترين چيزها هست.» مام يه مزخرفى براش آورديم كه به مزخرف خودش بخوره. اندرانيك عصبانى شد و گفت:
«مزخراف خودتى...» صبحى اندرانيك را آرام كرد. حسينى ادامه داد:
اما مزخرفى كه ما آورديم اينجورى نبود، آقا. لااقل وزن و قافيه ش درست بود.
صبحى گفت:
خُب، تو چه آورده بودى؟... حسينى گفت:
آقا ما آورده بوديم «هميشه شست بايد صورت و دست.» اما آقا اين پسره نمى فهمه، هميشه شست بايد صورت و دست «با» بايد هميشه بايد دست و صورت را شست چه فرقى داره! ... آقا اين پسره نه وزن سرش ميشه و نه قافيه و غير قافيه...، آقا، اين پسره اصلاً «ريتم» سرش نميشه، اونوقت ميخواد ويولونيست هم بشه! ...»
اين حرف حسينى به اندرانيك خيلى برخورد. گفت:
تو نابايد بيايى هنارستان، تو شيپورچى هام نمى شى!
صبحى با يكى دو تا بذله و متلك هر دوشان را آرام كرد.
بعد چند نفر ديگر انشاءهاشان را خواندند، شعر آوردند و سروده هاى خودشان را خواندند، ونوبت رسيد به «موشى بنگى» آقاى صبحى گفت:
پاشو ببينم موشى، انشاء تو بخون. بنگى پا شد و شروع كرد به خواندن
با عرض ادب و احترام خدمت استاد بزرگوارم جناب آقاى صبحى، به طورى كه بر كليه افراد بشر از بزرگ و كوچك و زن و مرد و پير و جوان و مسلمان و ارمنى و كليمى و زرتشتى معين و مبرهن است، چيزى كه بنى نوع بشر را از حيوان متمايز مى سازد، همانا نظافت است، و چه خوش فرموده شيخ سعديِ شيرازى كه آورده: «حيوان خبر ندارد زجهان آدميت» و بر هرفردى از افراد بنى نوع بشر واضح و آشكار است كه عدم رعايت نظافت، موجب انواع بيمارى هاست، و هر فردى بايد بداند عدم رعايت نظافت و پاكيزگى باعث شپش مى شود و اين جانور همه جور ناخوشى مى آورد. بنابراين بر هر فردى از افراد و آحاد بشر واجب است كه درنظافت خود بايد نهايت سعى و اهتمام و جديت و دقت را به كار ببرند، و به طورى كه اين كمترين و بنده حقير آورده است:
اين شعر را كه قدرت خانى آورده است
نزد استاد خود جناب آقاى صبحى آورده است
تا بگيرد نُمره نوزده از ايشان
تا بداند كه خيلى خوب آورده است.
يكى دو نفر پِقّى زدند زير خنده. صبحى گفت:
«اين شعر رو خودت آوردى يا عمُوت برات آورده؟...» موشى بنگى گفت:
«آقا، خودمون آورديم...» يكى از همكلاسى ها بدجنسى كرد، گفت:
«آقا دروغ ميگه. ما ديديديم، اندرانيك كمكش مى كرد...» اندرانيك عصبانى شد، گفت:
«مزاخراف ناگو...»
در اين ميان زنگ تعطيل زده شد. صداى زنگ و شوخى و خنده در هم شد...
***
كشيده يِ ناحق
سال اول متوسطه، هنرجوى هنرستان موسيقى بودم. آن روز درس فرانسه داشتيم، امامعلم مان نيامده بود...
در كلاس بغليِ ما «آقاى صُبحى» درس فارسى داشتند. بين اين كلاس و آن كلاس يك در بود. اگر اين در باز بود، مى توانستى بين اين اتاق و آن اتاق رفت و آمد كنى. ما صداى آقاى صبحى رامى شنيديم. داشتند ديكته مى گفتند. صدايشان دور و نزديك مى شد، معلوم بود دارند قدم مى زنند. ما كه معلم نداشتيم، آزادانه حرف مى زديم، سر و صدا مى كرديم، شوخى مى كرديم ومى خنديديم...
يك هو درِ كلاس باز شد. آقا سيحون، ناظم هنرستان آمدند تو. گفتند: چه خبره؟... مگه اينجاطويله ست؟...
همه ساكت شدند. آقاى سيحون دِرِ وسطى را باز كردند. آقا صبحى آمدند جلو. آقاى سيحون گفت: استاد، معذرت مى خوام. «مادام جلاير» تلفن كردند. مثل اينكه حال ندارند. امروز نميتونن تشريف بيارن. با اجازه اين در روُ باز مى دارم، جنابعالى لطفاً مواظب اين كلاس هم باشيد. اينهاخيلى شلوغ ميكنن...»
وقتى آقاى سيحون مى خواستند از كلاس بروند بيرون، ايستادند و نگاه چپ چپى به من كردند. دلم هُرّى ريخت. چون همين سه چهار روز پيش بود كه كشيده جانانه اى از ايشان خورده بودم: يكى از همشاگرديها مرا چُغُلى كرده بود. گويا سرِ بازى، بِهِش پشتِ پا زده بودم. آقاى سيحون هم مرا صدا كرده بود. يقه ام را گرفته و مرا به ديوار چسبانده بود و آن كشيده راخوابانده بود توى گوشم. گوشم جيرنيگ جيرينگ صدا كرده بود. آقاى سيحون ماشاءالله چه دست سنگينى داشتند.
آقاى سيحون بعد از آن: نگاهِ چپ چپ، آب دهانش را قورت داد و سرش را از روى تاسف تكانى داد و رفت...
آقاى صبحى همانطور كه با آن صداى رسا و خوش آهنگش ديكته مى گفت: قدم مى زد و ازآن كلاس به اين كلاس مى آمد و مى رفت. وقتى به آن كلاس مى رفت، ما فرصتى براى پچ پچه وشوخى پيدا مى كردم، اما همينكه وارد كلاسِ ما مى شدند، ساكت مى شديم. دفترمان را ورق مى زديم به كتابهامان نگاه مى كرديم، يعنى داريم مطالعه مى كنيم...
يكى از همكلاسى هاى ما، دختر ارمنيِ خيلى خوشگلى بود كه اغلب در نيمكت پشت سريِ من مى نشست. هوش و حواس من هم هميشه پيش او بود...
وقتى آقاى صبحى به آن اتاق رفتند، دختر پُشت سريِ من با صداى خيلى يواش گفت: كى يِه سر قلم داره؟ من فوراً دست تو جيبم كردم و گفتم: من... و يك سر قلم خطاط نمره يك و نو، ازجيبم در آوردم و به طرف او برگشتم. من دستم را دراز كرده بودم كه سر قلم را رد كنم، او هم دستش را دراز كرده بود كه بگيرد. در همين ميان آقاى صبحى وارد كلاس ما شد...
آقاى صبحى مهربانترين و خوش رفتارترين معلمى بود كه تا آن روز ديده بودم. تا بخواهيد شوخ بود. متلك پران هم بود. دهنِ گرمى داشت. صحبت ها و درس هايش شيرينيِ قصه را داشت. باشاگرد و معلم و ناظم و فراش و مدير، و با همه يك جور حرف مى زد. به همه يك جور سلام مى كرد. با همه يك جور خداحافظى مى كرد. وقت خداحافظى به همه مى گفت «ياهو» يا «ياحق» اما نمى دانم آن روز چه شده بود كه آن صبحيِ شوخ و مهربان، يك جور ديگرى شده بود...
تا حال داشت آرام آرام قدم مى زد و ديكته اش را مى گفت. اما تا چشمش افتاد به من و ديد دارم سر قلمم را به دختر پشت سريم رد مى كنم، يك هو تُند و تُند با حالتى برافروخته به طرف من آمد و چنان كشيده اى گذاشت زير گوشم كه از چشمم ستاره پريد. گوشم چنان داغ شد كه انگار آتش، و مثل اين بود كه آبِ جوش به صورتم پاشيده بودند.
پشت سرِ صداى كشيده، صداى نكرده اى از ته كلاس گفت «آخ...» پس از آن هم صداى ديگرى دنباله «آخ» را گرفت و گفت «سوختم...»
من اين دو تا صدا را مى شناختم. آنكه گفت «آخ» «جابر» بود. آنكه گفت «سوختم» «اِبى» بود.
***
«جابر» هنرجوى رشته «موسيقى نظامى» بود. سِنّش سه چهار سالى بالاى سن كلاس اول متوسطه بود. صدايش كلفت و مردانه شده بود. سيگار هم مى كشيد. دندانهايش زرد بود، فاصله دار هم بود. لابُد براى اينكه سيگار مى كشيد و مسواك نمى زد، دندانهايش اينجور بود «جابر» مثل همه هنرجويان «رشته موسيقى نظامى» با لباسِ نظامى به هنرستان مى آمد. بافرنج و پوتين و مُچ پيچ و كلاه نظامى.
«جابر» يك لات و چاقوكش چاله ميدانى بود. سرِ كلاس، يا در زنگهاى تفريح، اغلب باچاقوى ضامن دارش ور مى رفت. «جابر» و «اِبى» در كلاس، روى نيمكت آخرى مى نشستند. اصلاً معلوم نبود اين «جابر» چه جورى به هنرستان راه پيدا كرده بود. «اِبى» هم به اصطلاح نوچه «جابر» بود.
«جابر» هنرجوى كلاسِ «كُر» بود. «كُر» يكى از سازهاى بادى فلزى ست. گاهى او را مى ديدم كه در باغِ هنرستان، زير درختى، روى يك صندلى نشسته و پا روى پا انداخته و دارد به اصطلاح تمرين مى كند. توى سازش مى دميد. يك صدايى مثل صداى بوق ماشين از ساز بيرون مى آمد. بعد مى خواست نُتِ بالاترى در بياورد. اما هر كارى مى كرد، موفق نمى شد. سازش را مى گذاشت زمين، يكى دو تا پُك به سيگارش مى زد و از نو سازش را برمى داشت. اما هر چه مى دميد و زورمى زد، موفق نمى شد صداى بالاترى را در بياورد. تو گويى اين ساز فقط همان يك صدا را داشت و بس.
«جابر» به اغلب هنرجويان ارمنى متلك مى گفت: لهجه شان را تقليد مى كرد و چاقوى ضامن دارش را نشان شان مى داد.
روز امتحان «ديكته موسيقى» بود. معلم «سُلفژ» و «ديكته موسيقيِ» ما، آقاى فريدون فرزانه بود. آقاى فرزانه بزرگ شده يِ «بلژيك» بود. يك فرنگيِ كامل بود. پاپيون مى زد، عينك بى دوره مى گذاشت. سفيد چهره و ظريف اندام بود. «رِ» هاى فارسى را «غِ» تلفظ مى كرد. خيلى هم شكل «شوبرت» بود، مخصوصاً از نيمرخ.
روز امتحان «جابر» روى نيمكت آخرى نشست. كتابى را كه مى خواست از روى آن كُپى كند، گذاشت روى ميز، كنار دستش. چاقوى ضامن دارش را هم باز كرد و گذاشت روى كتاب. كلاه نظامى اش را هم گذاشت روى ميز.
آقاى فرزانه روى پيانو يكى دو تا «نُت» مى زد و شروع مى كرد به قدم زدن. آنهايى كه گوشِ خوب داشتند، فوراً «نُت» ها را تشخيص داده و مى نوشتند، اما بعضى ها لنگ مى زدند. مى گفتند «آقا ممكنه يه بار ديگه تكرار كنيد.» اما «جابر» فوراً از روى كتاب ديكته را مى نوشت ومنتظر مى شد.
آقاى فرزانه كه وضع «جابر» را مى دانست، همينجور كه قدم مى زد رفت بالاى سرِ «جابر» ببيند او چه مى نويسد و چه كار مى كند، اما همينكه چشمش افتاد به چاقوى ضامن دار و كلاه نظامى، فوراً راهش را كج كرد و اصلاً به رويش نياورد. آقاى فرزانه آنقدر ترسيده بود كه اين موضوع را به سرگرد مين باشيان رئيس هنرستان گزارش نكرد.
در آن روزگار دست بلند كردن شخصى ها به نظامى ها جرم بود. معلمين هم حق تنبيه هنرجويان نظامى را نداشتند. معلمين فقط مى توانستند اگر رفتار ناجورى از آنها سرزد، به سرگردمين باشيان گزارش كنند و همين.
***
بعد از صداى كشيده اى كه خورده بودم و صداى آخ و سوختم، دو سه نفرى نتوانستند جلوخودشان را بگيرند و پِقّى زدند زير خنده، اما خنده در گلوهاشان خفه شد، چون نعره آقاى صبحى مثل غرش رعد در كلاس پيچيد: خفه! ... و همه خفه شدند.
راستى، آقاى صبحى آنروز چه ش بود؟... او در روزهاى ديگر مى توانست با يكى دو تاشوخى و متلك همه را ساكت كند، اما آن روز يك جور ديگرى شده بود. اگر تعبير جايز باشد، آن صُبحيِ شوخ و مهربان آن روز شده بود يك بُرج زهر مار...
آقاى صبحى از نو راه افتاد و ديكته اش را از همان جايى كه بريده بود، ادامه داد: ... درمناهى...
صداى موش مانند دخترى از آن يكى كلاس در آمد: آقا، در چى؟... صبحى با صداى رسا وخوش آهنگش، و با تلفظى روشن و شمرده، تكرار كرد: در مناهى... باز صداى نكره «جابر» ازتهِ كلاس در آمد: آقا، منظورش اينه كه با «حِ» يِ جيمى نوشته ميشه، يا با «هِ» يِ هُلو! ... صبحى باز از كوره در رفت و نعره زد: خفه خون بگير... و همه خفه خون گرفتند... ديگر جيك از كسى در نمى آمد. صبحى از نو شروع كرد به قدم زدن و ديكته اش را ادامه داد: چراغ توفيق فرار راه داشت....
بد جورى تحقير شده بودم، در حالى كه كارى نكرده بودم. يكى از همكلاسى هايم كه دخترى بود، سر قلم خواسته بود. من هم داشتم و دادم، گيرم وقت رد و بدل كردن سر قلم، نوك انگشت مان به هم خورده بود... اين كه نبايد آن مرد خوشدل و مهربان را اينجور عصبانى مى كرد... اينكه كتك خوردن و تحقير شدن نداشت. صُبحى چرا آنروز آن جور شده بود! ...
زنگ تعطيل زده شد. پا شديم. داشتيم از كلاس مى رفتيم بيرون. «جابر» خودش را به من رساند. درِ گوشم «هه، هه، هه.» خنديد. دندانهاى زردش را نشانم داد. گفت «چوب معلم گُله» نوچه اش هم بقيه يِ شاه بيت را آورد «هر كى نخوره خُله» و هر دو هه، هه، هه خنديدند. «جابر» ازنوچه اش پرسيد «گفتى اسم اين پسره چى بود؟» نوچه اش جواب داد «يه چيزى مثل باغچه بيل»، يا باغچه بيل زن. و هر دو «هه، هه، هه.» خنديدند. هر دو از كشيده خوردن من جلو چشم آن  دخترى كه هميشه هوش و حواسم پيش او بود، خيلى كيفور بودند.
خونم داشت خونم را مى خورد. اگر لباس نظامى تنشان نبود دك و پوز هر دوشان را داغون كرده بودم. اما نمى شد روى نظامى ها دست بلند كرد. دست بلند كردن روى يك نظامى، مثل دست بلند كردن روى ارتش شاهنشاهى بود. همانطور كه خون خونم را مى خورد، تويِ دلم مى گفتم:
تو اگه مرد بودى، اگه ترسو نبودى، با چاقو ضامن دار نميومدى مدرسه. اگه مردى، هم خودت هم اون نوچه ت فردا با لباس شخصى بيائيد هنرستان، تا نشونتون بِدم باغچه بيل زن كيه...
***
من از خجالت روم نمى شد به دختر هم كلاسيم نگاه كنم. گوش و صورتم حتماً هنوز سرخ بود. اما او از پشت سر مرا صدا زد. به نظرم بار اولى بود كه مرا صدا مى كرد. برگشتم. داشت لبخند مى زد. لبخندش شرم آلود بود. گفت «ووزِت ترهِ ژانتى» «Vous ءtes tres gentil» و باسرعت دور شد. شايد هم فرار كرد. حتماً او هم از اينكه به خاطر او كشيده خورده بودم، از من خجالت مى كشيد.
من از يك كلمه اين «ووزت ترهِ ژانتى» هم سر در نياوردم. اما اين عبارت، مثل گوشه اى ازيك موسيقيِ عاشقانه در يادم نقش بست. شايد هم به خاطر آن كلمه «ژ» دار از اين عبارت اينقدر خوشم آمده بود. من اصلاً حرف «ژ» را خيلى دوست دارم. اين «ژ» در گوش من خوش آهنگ ترين حرفِ الفباى فارسى ست. از شكل «ژ» هم خيلى خوشم مى آيد، چون خيلى خوشگل است. «ژ» شكل گوشه اى ست كه از هلالِ نازكِ شب اول ماه كنده شده باشد، با سه تا نقطه بالاسرش، مثل سه تا ستاره، و اين سه تا ستاره شكل يك تاج... و از آن روز تا حال سالها و سالهاگذشت...
***
پانزده سالى بعد من هم يكى از معلمين هنرستان عالى موسيقى بودم. آقاى صبحى هم همچنان معلم ادبيات فارسى بودند.
آقاى صبحى با همه دوست بود. اما به من توجه بيشترى داشت. شايد براى اينكه من در آن سالها، گاه ترجمه يا مطلبى در روزنامه ها و مجله هاى چپِ آن روزگار به چاپ مى رساندم، همچنين به خاطر شهرت و محبوبيت پدرم.
در زنگ هاى تفريح كه در اتاق معلمين جمع مى شديم و چاى مى خورديم من دوست داشتم پيش آقاى صبحى بنشينم. او هم دوست داشت من پيشش بنشينم.
آنوقتها خانه آقاى صبحى در چهارراه شيخ هادى بود. هنرستان عالى موسيقى هم درخيابان ارفع يكى از خيابانهاى زير چهار راه كالج بود. آقاى صبحى چند بار مرا و يكى دو نفراز همكاران هنرستانى را به خانه اش دعوت كرد.
آقاى صبحى روى يك تخته پوستِ گوسفند مى نشست. مخدّه اى پشتش مى گذاشت و به ديوار تكيه مى داد. به ديوار بالاى سرش يك تبرزين و يك كشكول درويشى، و يك قاليچه ى خوش بافت كوچك، و تابلوهاى «ياحق» و «ياهو» و «يا مولا» آويخته بود.
هر بار كه سراغشان رفتيم با چاى و نقل و شيرينى و خرما از ما پذيرايى كردند.
يك روز با آقاى صبحى، با هم از هنرستان بيرون آمديم. آن روز قرار بود من بروم سراغ يك دوست ارمنى ام كه در خيابان نادرى تعميرگاه وسايل برقى داشت. يعنى تا چهار راهِ به نظرم يوسف آباد، تا جلو باشگاه ارامنه راهمان يكى بود. با هم راه افتاديم.
آنوقتها آقاى صبحى عصا دست مى گرفتند. آقاى صبحى گرچه تنومند و پت و پهن و كوتاه بود، اما خيلى قبراق و خدنگ بود. گرچه به كار بردن كلمه «خدنگ» در مورد اشخاص كوتاه وپت و پهن چندان درست نيست، اما او خيلى قبراق و خدنگ بود. گرچه عصا مى زد، اما در راه رفتن تيز بود. گامهايش هم استوار، هم بلند و سريع بود. شايد هم آقاى صبحى دوست داشتندعصا دست بگيرند.
در راه از اين در و آن در صحبت مى كرديم. گاهى از گذشته، از آن دورانى كه او معلم و من هنرجو بودم، ياد مى كرديم. به چهار راهِ به نظرم يوسف آباد، جلوِ باشگاه ارامنه رسيديم. دراينجا راه مان جدا مى شد. من يك هو به گذشته برگشتم. خودم را در كلاس اول متوسطه هنرستان موسيقى ديدم، و آن دختر ارمنيِ خوشگل را ديدم كه روى نيمكت پُشت سريِ من نشسته، وصداى پچ پچش را توى گوشم شنيدم:
«كى يه سر قلم داره؟... و صداى خودم را شنيدم: من...»
و خودم را ديدم كه از جيبم يك سر قلم خطاط نمره يك و نو در آوردم و به او رد كردم، وانگشت كوچكه ام به انگشتش خورد...
بعد آقاى صبحى را ديدم كه تُند و تُند، و با حالتى برافروخته به من نزديك شد و چنان كشيده اى گذاشت توى گوشم كه ستاره از چشمم پريد. گوشم چنان داغ شد كه انگار آتش، و مثل اين بود كه آب جوش روى صورتم پاشيدند... و بعد صداى نكره يِ «جابر چاقوكش» و نوچه اش را شنيدم:
آخ... ، سوختم...
و خودم را جلو چشم آن دخترى كه هميشه هوش و حواسم پيش او بود، مثل يك پول سياه ديدم.
***
وقتى جلو باشگاه ارامنه، مى خواستيم خداحافظى كنيم، من يك سئوال خيلى يخ و لوس وبى ربطى از ايشان كردم، كه كاش نكرده بودم و صبحيِ مهربان و خوشدل را آنجور در مخمصه وتنگنا نگذاشته بودم. گفتم:
آقاى صُبحى، اون كشيده اى كه به من زديد، يادتون مياد؟... «
كاش اين سئوال را نكرده بودم، اما كار از كار گذشته بود. آقاى صبحى يك هو دست چپش رابالا آورد و جلو چشم هايش گرفت و خيلى عجول و هول هولكى و تُپُق زنان، مثل اينكه مى خواست هر چه زودتر حرفش را بزند و از من فرار كند، گفت:
«آخ، آخ... كاش اين سؤالو نكرده بودى. فكر مى كردم شايد يادت رفته باشه. اسم اون دختره چى بود، اسم اون دختر ارمنيه چى بود؟... بله، بله، يادم اومد. اسمش چيز بود. همه ش تقصيراون دختره بود. اما نبايد جلو همه، مخصوصاً جلو اون دختره اونجور تو گوشت مى زدم. اون كشيده خيلى ناحق بود، بله، خيلى ناحق بود... از تو خجالت مى كشم.
من از سئوال كردنم بدجورى پشيمان شده بودم، اما ديگر نمى شد كاريش كرد، چون كار از كارگذشته بود. خواستم به شوخى بزنم و يك جورى سر و ته قضيه را به هم بيارم. گفتم:
«آقاى صبحى، چرا اينقدر ناراحت شديد. برايِ همه پيش مياد. شايد اون روز رو دنده چپ از خواب پا شده بوديد.»
آقاى صبحى حرفم را بريد. همان جور عجول و هول هولكى و تپق زنان، مثل اينكه مى خواست هر چه زودتر حرفش را بزند و از من فرار كند، گفت:
«نه، نه... ، به شوخى نزن، به شوخى نزن. كاش اون روز دستم شكسته بود. كاش اون روزدستم شكسته بود و جلو چشم اون دختره، اونجور تو گوشت نزده بودم.»
طنين فِلزّيِ صداى صبحى تار و كِدِر شده بود. آقاى صبحى هميشه وقت خداحافظى با من دست مى داد. يا «ياحق» مى گفت و يا «ياهو» اما آن روز با من دست نداد. نه «ياحق» گفت و نه «ياهو» يكهو پشت به من كرد و بى اينكه برگردد و به پشت سرش نگاه كند، همانجور تيز وخدنگ، اما مثل اينكه گُرزى تو كمرش خورده بود، قوزى و عصازنان به طرف خيابان شيخ هادى دور شد.
***
امشب كه اين خاطره را نوشتم و به اينجا رساندم بى اينكه دستم باشد به چهل سال پيش از اين برگشتم. باز او را ديدم كه در خيابان نادرى، قوزى و عصازنان، اما تيز و خدنگ دارد فرارمى كند. نمى دانم از من فرار مى كرد يا از خودش، اما فرار مى كرد. به خودم گفتم:
صبحى مردى نبود كه آن روز سرِ كلاس، جلو چشم همه و آن دختره، آن كشيده ناحق راتوى گوش تو بزند... اما شايد... حتماً... از كجا معلومه... ممكنه... پيش مياد... و چهره محبوبش را روبروى خودم ديدم. داشت به من لبخند مى زد. گفتم:
اصلاً حقش اين بود كه آن روز من خفه خون گرفته بودم و آن سؤال لوس و بى ربط را نكرده بودم و آن گُرز را به كمر تو قصه گوى محبوب بچه ها نكوبيده بودم.

دكتر مصطفى الموتى
نيره ميرفخرائى و همسرانش نصرالله فلسفى و محمد سعيدى
002967.jpg
الموتى
يكى از بانوان تحصيلكرده و نويسنده و مترجم و شاعر پر تلاشى را كه در ايران خصوصاً در دوره كارهاى مطبوعاتى و پارلمانى شناختم. بانو نيره ميرفخرائى بود كه ابتدا با نصرالله فلسفى ازدواج كرد و در كوتاه مدت از هم جدا شدند. سپس همسر محمد سعيدى شد كه زندگى پر دوامى داشتند هر سه تن اهل فضل و دانش و ترجمه كتاب و نوشتن مقاله اهل حشر و نشر با نويسندگان و شعرا و فضلاً و دانشمندان بودند.
نصرالله فلسفى از نويسندگان و شعرا و دانشمندان معاصر ايران بود كه با نشر چند جلد كتاب و ترجمه هائى مطالبش مورد توجه خاص محافلى ادبى كشور واقع شد.
حسن مرسلوند چنين مى نويسد:
نصرالله فلسفى فرزند ميرزا نصرالله خان سوادكوهى است كه در نهم آذرماه ۱۲۸۰ خورشيدى شش روز بعد از فوت پدرش متولد شد. جد مادريش آقاعلى حكمى و جد بزرگ او ملاعبدالله زنوزى از حكما و فلاسفه مشهور زمان قاجار بود. نصرالله فلسفى تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در مدارس اقدسيه، آليانس و دارالفنون به پايان رسانيد و زبان فرانسه را به خوبى فرا گرفت و در كشور فرانسه به تكميل آن پرداخت.
فلسفى خدمات ادارى را از سال ۱۲۹۹ شمسى در وزارت پست و تلگراف آغاز كرد و سپس در وزارتخانه هاى فوايد عامه و عدليه و معارف به كار ادامه داد و در چند مدرسه تاريخ و جغرافيا تدريس مى كرد كه يكى هم مدرسه نظام بود. از سال ۱۳۱۵ شمسى به دعوت دانشگاه تهران به تدريس پرداخت و مدت ۲۸ سال در دانشكده ادبيات به كار ادامه داد. سرانجام در سال ۱۳۴۳ خورشيدى تقاضاى بازنشستگى كرد.
نصرالله فلسفى ضمن خدمات ادارى و دانشگاهى به فعاليت مطبوعاتى نيز ادامه مى داد. با مجله آينده، مجله پست و تلگراف، مجله ايران (نشريه كلوپ بين المللى)، مجله تعليم و تربيت، مجله مهر، روزنامه هفتگى اميد، مجله ايرانيكا (به زبان هاى ايتاليائى و فرانسه هنگام رايزنى فرهنگى در ايتاليا)، مجله اطلاعات ماهانه، روزنامه هاى شفق سرخ، اتحاد، مرد آزاد و اطلاعات همكارى داشت. تأليفات و ترجمه هاى فلسفى بيش از پنجاه جلد است. يازده جلد تاريخ و جغرافيا براى تدريس در مدارس، سيزده جلد تاريخ ايران و ساير كشورهاى جهان است.
مشهورترين اثر فلسفى دوره زندگانى شاه عباس كبير است كه پنج جلد آن از طرف دانشگاه تهران به چاپ رسيد. اين اثر طبق گفته نويسنده محصول مطالعه يكهزار جلد كتاب فارسى و غير فارسى و استفاده از اسناد موجود در آرشيوهاى اسپانيا، ايتاليا و ايران است.
از آثار ديگر فلسفى كتاب هاى چند مقاله تاريخى و ادبى، تاريخ روابط ايران و اروپا در دوران صفويه، تاريخ عمومى جهان در قرون هفدهم تا بيستم، اصول تعليم و تربيت، چند رساله در شرح حال زمامداران ايران باستان مانند (كوروش، داريوش، انوشيروان) تاريخ پرورش افكار، گزارش جنگ چالداران است، وى در حدود بيست جلد كتاب نيز ترجمه كرده مانند آثار پر ارزش (ويكتورهوگو) و (لامارتين) فلسفى تاريخ تمدن قديم اثر فوستل دو كلانژ مورخ نامى فرانسه را به تمايل و هزينه دكتر مصدق چاپ كرده است. از جمله ترجمه هاى او سرگذشت (ورتر) از گوته نويسنده معروف آلمانى است، منتخب اشعار ويكتور هوگو، فرهنگ فلسفى ولتر، تاريخ انقلاب روسيه، منظومه بيچارگان (كتاب معروف ويكتور هوگو)، داستان هاى كوتاه از نويسندگان بزرگ، اشعار منتخب از شاعران رمانتيك فرانسه و داستان هاى منتوع در وادى فراعنه، سلطنت قباد و ظهور مزدك (فلسفى مدتى رياست كلوپ بين المللى را نيز برعهده داشت) .
نصرالله فلسفى مدت پنج سال رايزن فرهنگى ايران در ايتاليا و اسپانيا بود كه در گسترش روابط فرهنگى اين كشورها با ايران كوشش فراوان كرد و مجله ادبى مفيدى منتشر ساخت. مدت يك سال در دانشگاه استراسبورگ در فرانسه به تدريس تاريخ تحول ادبيات فارسى پرداخت.
از خدمات ارزنده فلسفى تحقيق و عكسبردارى از اسناد سياسى ايران و كشورهاى اروپا در وزارت امورخارجه بود و همچنين از آرشيوهاى فرانسه، اسپانيا و ايتاليا رو نوشت اسنادى را به ايران فرستاد.
فلسفى در سال ۱۳۵۴ دچار سكته مغزى شد و مدتى با كمك باطرى قلبى زندگى مى كرد و نتوانست سه جلد باقيمانده از زندگى شاه عباس را در زمان حيات خود منتشر سازد. او مى خواست تاريخ تملق در ايران را منتشر سازد كه توفيق نيافت.
نصرالله فلسفى در دوران ۶۰ سال زندگى پر بار خود در زمره محققان برجسته و ارزشمند و از مترجمان زبردست و از استادان دانشمند و از روزنامه نگاران مبرز ذكر شده و جزو گروه سبعه به شمار مى رفت.
وى از قبول مقامات دولتى پرهيز داشت و حتى دعوت دكتر مصدق به شركت در كابينه را نپذيرفت.
در سال ۱۳۵۴ از طرف دانشگاه تهران به او لقب استاد ممتاز داده شد وى در دوم خرداد سال ۱۳۶۰ بعد از معالجات در خارج از كشور و يك ماه بعد از ورود به تهران درگذشت و در زاويه حضرت عبدالعظيم به خاك سپرده شد.
نصرالله فلسفى گاهى هم شعر مى سرود كه يك نمونه آن چنين است:
قوى وضعيت
بنالد كه كه از گردش روزگار
كزآزار مردم نگير قرار
ستم بر ضعيفان كند بيشتر
به دل هاى خسته زند نيشتر
جهان را ز هر سوى تا بنگرى
ستم پيشگان را بود سرورى
ضعيف ار خردمند و دانشور است
قوى پنجه نادان از او برتر است
به گيتى درونت اگر زور نيست
ترا مرگ با زندگانى يكى است
به گيتى قوى پنجه بايد تو را
كه تا هيچ دشمن نپايد تو را
نبودى اگر شير مردم شكار
زمانى نياسودى از رنج بار
اگر بره را بود درندگى
كمر بستيش گرگ بربندگى
چنين است آئين گردان سپهر
كه جز با قوى پنجه اش نيست مهر
***
محمد سعيدى
در كتاب چهره هاى آشنا درباره محمد سعيدى چنين نوشته شده است:
محمد سعيدى در سال ۱۲۸۷ شمسى در تهران متولد شد. پدرش محمدعلى سعيدى كارمند عاليرتبه دولت در علوم و معارف قديمه تبحر داشت و اشعارى از او به يادگار مانده است.
محمد سعيدى تحصيلات را در مدرسه تربيت و آمريكائى شروع كرده و نزد علماء و مهندسين قديمى ادامه داده است. به زبان هاى فرانسه و انگليسى و عربى تسلط داشت.
وى علاوه بر نشر كتاب ها و مقالاتى در روزنامه ها و مجلات مدت سه سال مجله (راه نو) را منتشر ساخت و بر انتشار مجله (ايران آباد) نظارت داشته و همچنين رساله راه آهن سراسرى ايران را كه حاوى تاريخچه راه آهن ايران است در موقع اتصال راه آهن سراسرى تدوين كرده است.
محمد سعيدى مشاغل خود را چنين شرح مى دهد:
معاون ايرانى دكتر ميلسپو مستشار مالى ايران بوده و مدت ۸سال كفيل و معاون وزارت راه بوده در زمان نخست وزيرى سپهبد زاهدى معاون سياسى و پارلمانى نخست وزير بوده و سرپرستى سازمان تبليغات انتشارات را برعهده داشته است.
محمد سعيدى كه متجاوز از بيست جلد كتاب تدوين و يا ترجمه كرده سرگرمى اش مطالعه در رشته هاى ادبى و هنرى و تاريخى بوده و به موسيقى كلاسيك علاقه خاصى داشته است.
وى همواره به دوستان مى گفت: (آسان گذران كار جهان گذران را)
محمد سعيدى در سال ۱۳۲۰ با بانو نيره سعيدى ازدواج كرد كه صاحب دو دختر به اسامى مريم و مينا گرديدند.
محمد سعيدى در دوره هاى ۴ و ۵ سناتور انتخابى تهران بود.
دكتر حسين منتظم درباره او چنين مى نويسد:
محمد سعيدى از دوران تحصيل علاقه خود را به نويسندگى و روزنامه نگارى نشان داد و نخستين نوشته هاى او در سال ۱۳۰۴ در شفق سرخ به چاپ رسيد و آشنائى او با على دشتى از همانجا شروع شد كه تا پايان عمر دوام داشت. سعيدى با وجود داشتن كارهاى مهم دولتى هيچگاه از همكارى با اهل قلم و ادب كوتاهى نورزيد و عشق حقيقى او «كتاب» بود و هنگام سفر تاگور فيلسوف معروف هندى به ايران به استقبال او شتافت و عكس هائى از او با تاگور، دشتى، نصرالله فلسفى، رشيد ياسمى و اقبال آشتيانى به يادگار مانده است.
سعيدى در زمينه ادارى و سياسى به معاونت نخست وزير و معاونت و كفالت وزارت راه و سناتورى تهران رسيد و سال ها معاون فرهنگى بنياد پهلوى بود. به موازات اين مشاغل با خامه شيواى خود به ترجمه و تأليف كتاب هاى زير پرداخت.
اخلاق (از ساموئل سمايلز)، تاريخ عرب (فيليپ حتى)، جنگ هاى ايران و روم (پرو كوپيوس)، تاريخ خليج فارس (آرنولد ويلسون) و آثارى از سوفوكل (آنتيگون، الكترا، اوديپ شاه، آژاكس...) و غيره سرگرم بود و آنچه از وقتش كه از كار قلم و شغل ادارى باقى ماند در جرگه اهل ادب و هنر مى گذرانيد. براى فلسفه يونان و فلسفه جديد اروپا (دكارت) ارزش ويژه اى قائل بود، اما ادبيات شعرى فارسى را «بسيار زيبا، ولى حربه دو لبه اى» مى شمرد كه «از حد ادبى خود تجاوز مى كند: در شرق به جاى تفكر و سئوال «چرا و چگونه» عادت كرده ايم كه شعرى خوانده و آن را دليل بى چون و چراى نظر و سخن خود بدانيم.» اين توجه خاص سعيدى به اديبان و شاعران همراه با مهمان نوازى پر از مهربانيش طبعاً موجب عنايت شاعران به او گرديد.
بعضى ديگر از آثار او كه اكثراً ترجمه هستند عبارتند از: آخرين روز يك محكوم (ترجمه)، اخلاق روحى، انسان در تكاپوى تمدن، بادبزن خانم ويندرمير (ترجمه)، اهميت ارنست بودن، تاريخ جهان يا انسان در تكاپوى تمدن، تاريخ عرب (ترجمه)، جنگ هاى ايران و روم، خاطرات سفير آمريكا، خطابه ويكتور هوگو بر سر قبر ولتر، خليج فارس از قديمى ترين ايام تا قرن بيستم، راز آفرينش انسان، زير درختان زيزفون، سه نمايشنامه، ترجمه كتاب فرويد، شرح حال كريستف كلمب، ترجمه كتاب لرد كرزن، ترجمه كتاب ماكدولين يا در سايه درختان زيزفون، ترجمه كتاب هلن، ترجمه كتاب مقالات اجتماعى (و هزاران مقاله و رساله كه بعضى به چاپ نرسيد.)
محمد سعيدى در سال ۱۳۶۵ درگذشت.
ابراهيم صهبا درباره فوت او چنين سروده است:
آن بزم ادب محفلى از پير و جوان بود
قدس نخعى، دشتى و شهباز و بنان بود
پروانه زورزى غزلى خواند به صد شور
ورزنده به او گشت هم آواى به سنتور
صهبا ز شعف شعر دل انگيز همى گفت
شهباز سخن هاى دل آويز همى گفت
ابوالقاسم حالت، تاريخ وفاتش را در دو بيت مى آورد:
از كار جهان يافت سعيدى چو فراغ
رفت و بنهاد بر دل ياران داغ
زانجا كه مقام اوست در باغ بهشت
تاريخ وفات او شد «سعيدى در باغ» ۱۳۶۱.
نيره سعيدى
برنامه جايزه ادبى يونسكو
يكى از بانوان متين و با سوادى كه در دوره نمايندگى مجلس شناختم نيره سعيدى بود كه قبلاً او را در مجالس ادبى مى ديدم. دو دوره از تهران به نمايندگى مجلس انتخاب شد (دوره هاى ۲۲ و ۲۳) .
نيره سعيدى اولين مجله مصورزنانه ايران را بنام (ماهنامه بانو) در سال ۱۳۲۳ منتشر ساخت. بانوى زبان دانى بود كه به خاطر ترجمه اشعار لامارتين به دريافت جايزه ادبى يونسكو نايل گرديد.
ترجمه كتاب (شطرنج، اشتفان تسوايك) او مورد استقبال زيادى قرار گرفت. در سال هاى آخر عمر مجموعه شعرى به نام (نقش آينده) منتشر ساخت.
او كه مدتى در زندان جمهورى اسلامى بود شعرى دارد به نام (زندان زمانه) كه چند بيتش چنين است:
روزگارى مرد دانائى بصير
در ديارى شد به زندانى اسير
نى كتابى بودى و نى دفترى
نى به سوى باغ و بستان درى
گر صدائى مى رسيد از آن قفس
بُد صداى پاى زندانبان و بس
هر چه بر ديوار مى كوبيد سر
كس نمى آمد به دلدارى به درد
چرخ گر شد با توروزى سرگران
چرخ را چون مركب اثر زير ران...
... تا نبينى (نير) از دنيا گزند
همچو من بر ريش اين دنيا بخند
***
منصوره پيرنيا در كتاب سالار زنان درباره نيره سعيدى چنين مى نويسد:
نيره سعيدى فرزند نظم الملوك خواجه نورى و سيد موسوى معيرالملك ميرفخرائى است كه تحصيلات اوليه را در مدرسه ژاندارك شروع كرد و در دانشسرايعالى به پايان رسانيد و براى ادامه تحصيل عازم فرانسه شد و در زمينه ادبيات به تحصيل و مطالعه پرداخت. بانو سعيدى برنده جايزه يونسكو گرديد. وى علاوه بر نمايندگى مجلس عضو هيأت مؤسس سازمان خدمات اجتماعى شاهنشاهى و عضو شوراى فرهنگى سلطنتى بود. اشعار (لافونتن) را به فارسى ترجمه كرد. مؤسس برنامه (زن و زندگى) در راديو تهران بود. مجله (بانو) را سال ها منتشر ساخت.
محمد سعيدى و نيره سعيدى داراى دو دختر به نام مريم و مينا است.
نيره سعيدى سردبير مجله بانوان بود كه در سال ۱۳۴۴ در تهران منتشر گرديد و مطالب آن درباره زن و ادب و هنر در ايران بوده است. صاحب امتيازى اين نشريه با دكتر فخرائى بود.
يك روزنامه چاپ لندن درباره او چنين نوشته است:
نيره سعيدى بانوى اديب، شاعر و سياستمدار ايرانى، از رفتگان سال ۱۳۷۰ بود. تحصيلات خود را در مدرسه فرانسوى ژاندارك و سپس دانشسراى عالى گذراند و از نوجوانى فعاليت هاى ادبى را آغاز كرد. از سال ۱۳۱۸ نوشتن مقاله را در اطلاعات بانوان آغاز كرد. ابتدا مجله «بانو» را منتشر ساخت و سپس در مجلات سخن و يغما و وحيد و گوهر به چاپ مقاله و شعر پرداخت. چند كتاب از فرانسه به فارسى ترجمه كرد و مجموعه اى از اشعار خود به نام «نقش آينده» را نيز به چاپ سپرد. پس از آزادى زنان و به نمايندگى مجلس شوراى ملى انتخاب شد و در راه اعتلاى نقش زن در جامعه ايرانى بسيار كوشيد.
پس از انقلاب، به «جرم» نمايندگى مجلس و تلاش در آزادى زنان و مبارزه با خرافات و ارتجاع، دو بار به زندان افتاد و در زندان چنان سختى كشيد كه عمرش كوتاه شد. به ويژه كه همسرش محمد سعيدى نيز به زندان انقلاب افتاد و در اثر سختى هاى زندان بينائى چشمانش را از دست داد و اندكى پس از آزادى از بند، درگذشت.
نير سعيدى به سعدى و حافظ عشق مى ورزيد و با آن كه در سال هاى پس از انقلاب، بسيار اندوهگين و دل شكسته شده بود، در تهران محفلى داشت كه بسيارى از جوانان فرهنگ دوست در آن گرد مى آمدند و شعر و ادب فارسى را در مكتب او مى آموختند. در سال هاى پس از انقلاب و به ويژه سال هاى جنگ ايران و عراق و ويرانى وطن، اشعار آبدار و مؤثر وطنى سرود:
از جمله اشعار او «سوگند» است كه در سال ۱۳۶۵ سروده كه چند بيتى از آن را مى آوريم:
به خاك مزار دليران قسم
به سر تا سر خاك ايران قسم
به شمشير و بازوى مردان راد
به نيزه، به خنجر، به پيكان قسم
به دانش پژوهان عقل آفرين
به فانوس حكمت فروزان قسم
به آه دل مردم بى پناه
گرفتار اندوه و حرمان قسم
به آنكو سر و جان فدا كرد و رفت
به راه بزرگى ايران قسم
كه عشق وطن رفتنى نيست، نيست
به يزدان، به ميهن، به قرآن قسم
وضع خانوادگى نيره سعيدى
نيره سعيدى در دوره بيست و دوم از تهران به نمايندگى مجلس انتخاب شد. هنگامى بررسى اسامى نامزدهاى نمايندگى در دفتر سياسى حزب ايران نوين مطرح شد و گفته شد كه انتخاب زن و شوهر صورتى خوبى ندارد يكى از آنها بايد كنار برود. محمد سعيدى اين گذشت را نشان داد و گفت: او در دستگاه اجرائى و بنياد پهلوى كار مى كند و بهتر است همسرش انتخاب گردد و او ديگر نامزد سناتورى از تهران نشد.
نيره سعيدى كه ساليان دراز خانه اش در شميران مركز اجتماع شعرا و نويسندگان بود و با اكثر آنها حشر و نشر داشت در روز ۲۰ مرداد ۱۳۷۰ كه براى معالجه خود به پاريس آمد و در آنجا درگذشت. در نشريات خارج از كشور از مقام ادبى او تجليل شد.
خواهر نير سعيدى ناهيد فخرائى نام داشت كه در كتاب چهره هاى آشنا درباره او چنين نوشته شده است:
ناهيد فخرائى در سال ۱۲۹۵ شمسى در تهران متولد شد. در سال ۱۳۱۵ ازدواج كرد و صاحب يك دختر گرديد. پدرش سيد موسى معيرالملك است.
تحصيلات خود را در مدرسه ژاندارك و دانشگاه ايتاليا در امور حرفه اى بانوان و در رشته تعليم و تربيت در آمريكا و كلاس خياطى در پاريس به پايان رسانيده است.
دبير دبيرستان ها و هنرستان ها گرديد و مدت ها معاون هنرستان خواجه نورى بود. همچنين رئيس اداره خانه دارى وزارت فرهنگ و رئيس امور فنى و حرفه اى دختران گرديد. يك دوره كتابخانه دارى براى تدريس در مدارس تأليف كرده است.
***
ناهيد فخرائى را كه از همسر خود جدا شده بود كراراً همراه خواهرش نير سعيدى مى ديدم هر دو از بانوان تحصيلكرده و با فرهنگ كشور ما بودند.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
احزاب
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   اينترنت و وبلاگ   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   • 
•   احزاب   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •