مى مكم پستان شب را
وز پى رنگى به افسون تن نيالوده
چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مى كاوم.
از پى نابودى ام، ديرى است
زهر ميريزد به رگ هاى خود اين جادوى بى آزرم
تا كند آلوده با آن شير
پس براى آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،
مى كند رفتار با من نرم.
ليك چه غافل!
نقشه هاى او چه بى حاصل!
نبض من هر لحظه مى خندد به پندارش.
او نمى داند كه روييده است
هستى پر بار من در منجلاب زهر
و نمى داند كه من در زهر مى شويم
پيكر هر گريه، هر خنده،
در نم زهر است كرم فكرمن زنده،
در زمين زهر مى رويد گياه تلخ شعر من.
بيژن ترقى
چراغ مينا
بكش برون زبغل آن چراغ مينا را
كه غرق نور نمائى تمام دنيا را
تو از كدام تبار و قبيله اى اى دوست
كه باز زنده كنى داستان عنقا را
بدين زبان بهشتى جهان كنى خُرّم
اگر بباد دهى تار و پود غم ها را
هوائى است كلام حسود، شكوه مكن
حباب كى بشناسد مقام دريا را
غم از زبان تو غمگين تر است و سوزان تر
كرم نما، بپذير از من اين تمنا را
سرود شادى اگر سر دهى چو باد بهار
برقص آورد آن طبع دلنشين ما را
غم زمانه فزون از تحمل من و تست
بكش برون زبغل آن چراغ مينا را
ه. ا. سايه
غزل كهنه
ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كنى
ازين سراى كهن راهيِ كجام كنى!
درين جهانِ غريبم از آن رها كردى
كه با هزار غم و درد آشنام كنى!
بسم نواى خوش آموختى و آخرِ عمر
صلاحِ كار چه ديدى كه بى نوام كنى!
چنين عبث نگهم داشتى به عمرِ دراز
كه ازملازمتِ همرهان جدام كنى!
دگر هر آينه جز اشك و خون چه خواهى ديد
گرفتم آن كه تو جامِ جهان نمام كنى!
مرا كه گنجِ دو عالم بهاى مويى نيست
به يك پشيز نيرزم اگر بهام كنى!
زمانه كرد و نشد، دستِ جور رنجه مكن
به صد جفا نتوانى كه بى وفام كنى!
هزار نقشِ نُوم در ضمير مى آمد
تو خواستى كه چو سايه غزل سرام كنى!
لبِ تو نقطه پايانِ ماجراى من است
بيا كه اين غزلِ كهنه را تمام كنى!
كلن، فروردين ۱۳۷۷