Nimrooz
Vol. 17, No. 849, September 2, 2005
سال هفدهم - شماره ۸۴۹ - جمعه ۱۱ شهريور ۱۳۸۴
مسأله حقوق و آزادى هاى بشر در ايران
شمس قنات آبادى
سفارتخانه بريطانياى كبير در طهران
كارمندان ايرانى سفارت

خانمى از اعضاى سفارت

سردرسفارت بريطانيا

باغبانهاى ايرانى سفارت

گارد سفير بريتانيا
داخل سفارت
خيابان علاءالدوله، ديوار سفارت ديده مى شود
محمدعلى موحد
سايه سهمگين سركوب
محمّد گُلبن
سه نامه از دكتر محمد مصدق

مسأله حقوق و آزادى هاى بشر در ايران
شهبانو فرح پهلوى، همسر شاه ايران كه به آمريكا سفر كرده بود، روز چهاردهم تير ۱۳۵۶ در يك سخنرانى گفت: «حقوق و آزادى هاى بشر را گرامى مى داريم و به آنها ارج مى گذاريم.» اميرعباس هويدا، نخست وزير وقت نيز همان روز در تهران گفت: «در محيط رستاخيزى بايد انتقاد كرد، دولت وظيفه ندارد كه قلم ها را به يك سو هدايت كند و يا آنها را از يك نوع جوهر و انديشه و نظر پر كند.» كاهش كنترل پليسى بر فعاليت هاى سياسى و اجتماعى در ايران از اواخر سال پيش از آن آغاز شده بود و بحث «فضاى باز سياسى» و حقوق بشر به شدت جريان داشت.
جيمى كارتر اواسط آبان ماه ۱۳۵۵ در انتخابات رياست جمهورى آمريكا پيروز شده بود و بسيارى از صاحبنظران تغييرات فضاى سياسى ايران را نتيجه فشار دولت او مى دانستند. شاه تا اواسط تابستان ۱۳۵۷ اصرار داشت فضاى باز سياسى را از «دو سال قبل» آغاز كرده است (مصاحبه با مجله تايمز، نقل شده در «شكست شاهانه» ماروين زونيس)، هر چند، سال بعد در توضيح وقايع منجر به سقوط خود، به سفير سابق آمريكا گفت: «مشكل از وقتى آغاز شد كه براى باز كردن عجولانه فضاى كشور، تسليم فشار آمريكايى ها و انگليسى ها شدم.» او حق داشت كه نظرش را چنين تغيير دهد، حكومت ساقط شده بود و «اعطاى فضاى باز سياسى» ديگر چيزى نبود كه او بخواهد به آن ببالد و آن را به حساب خود بگذارد.
• فضاى باز
جيمى كارتر موضوع «بين المللى كردن حقوق بشر» و «محدود كردن فروش سلاح آمريكايى» را به عنوان شعار انتخاباتى مطرح كرده بود. بنابراين شاه آرزو مى كرد كارتر برنده انتخابات نشود. كارتر او را به ياد كندى مى انداخت. سفير وقت ايران در انگلستان، اين موضوع را از قول شاه چنين نقل كرده است: اگر كارتر به رياست جمهورى برسد، احتمالاً سياستى شبيه كندى برخواهد گزيد، بنابراين ما ترجيح مى دهيم جرالد فورد بار ديگر به رياست جمهورى آمريكا انتخاب شود! ( «خدمتگزاران تخت طاووس» پرويز راجى)
جان كندى، رئيس جمهور دموكرات آمريكا در زمستان سال ۱۳۳۹ (شانزده سال پيش از كارتر) كار خود را آغاز كرد. او عقيده داشت راه واقعى جلوگيرى از نفوذ كمونيسم در كشورهاى جهان سوم، انجام اصلاحات اجتماعى و سياسى است. كندى اعطاى كمك هاى مالى و حمايت خود را از رژيم شاه، به انجام اصلاحات ارضى و ورود سياستمداران ليبرال به دولت منوط كرد. شاه كه علاوه بر فشار دولت كندى با بحران اقتصادى نيز روبه رو بود، ابتدا شريف امامى و سپس دكتر على امينى را به نخست وزيرى برگزيد. در اين دوران جبهه ملى امكان فعاليت دوباره يافت، اعتصاب هاى كارگرى و مخالفت هاى دانشجويى گسترش پيدا كرد و اجراى برنامه اصلاحات ارضى آغاز شد.
به هنگام رئيس جمهور شدن كارتر نيز به نظر مى رسيد دوباره بحرانى اقتصادى در راه است و روشن بود كه شاه در اين شرايط از رويارويى دوباره با رئيس جمهورى «مانند كندى» خشنود نيست. موقعيت شاه در آغاز دهه پنجاه كاملاً مستحكم به نظر مى رسيد زيرا درآمدهاى نفتى افزايشى حيرت انگيز يافته بود و برنامه هاى توسعه به سرعت پيش مى رفت. اما تورم بى مهارى كه از ابتداى اين دهه آغاز شد، ثبات اقتصادى كشور را به مخاطره انداخت. بر اساس آمار سازمان برنامه و بودجه ايران و مجله اكونوميست (نقل شده در «ايران بين دو انقلاب» آبراهاميان)، شاخص هزينه زندگى از سال ۵۰ تا ۵۵ نزديك دو برابر و ميزان اجاره خانه در تهران سيصد برابر (بله! ۳۰۰ برابر) شده بود. در چنين شرايطى شاه ناچار بود به هر فشارى از سوى ايالات متحده تن دهد.
• حقوق بشر
به نظر مى رسد بحث نقض حقوق بشر توسط حكومت ايران، در اثر فعاليت هاى نيروهاى باقى مانده از كنفدراسيون دانشجويان ايرانى خارج از كشور در اواخر سال ۱۳۵۴ بالا گرفت. ابتدا سازمان عفو بين الملل كه تا پيش از آن بررسى هايش بر كشورهاى كمونيستى متمركز بود، گزارشى از نقض حقوق بشر در ايران منتشر كرد و در آن حكومت شاه را «بزرگترين نقض كننده حقوق بشر در جهان» ناميد. ساير نهادهاى بين المللى، از جمله كميسيون حقوق بشر سازمان ملل نيز، در پى انتشار گزارش عفو بين الملل از اوضاع ايران به شدت انتقاد كردند. فعاليت گروه هاى دانشجويى ايرانى در اروپا و آمريكا بالا گرفت و تعداد قابل توجهى مقاله و گزارش در مورد شكنجه و بدرفتارى در زندان هاى ايران و عدم وجود آزادى هاى اساسى در اين كشور، در مطبوعات غربى به چاپ رسيد.
هنگامى كه جيمى كارتر وارد كاخ سفيد شد، شاه سپر انداخته بود. او در زمستان ۱۳۵۵ بيش از ۳۵۰ زندانى سياسى را آزاد كرد و به نمايندگان صليب سرخ جهانى اجازه داد از زندان هاى ايران بازديد كنند. در بهار سال بعد نمايندگان سازمان عفو بين الملل و كميسيون بين المللى حقوقدانان با شاه ديدار كردند و از او قول گرفتند شيوه رفتارش را با مخالفان تغيير دهد. هويدا، نخست وزير ۱۳ ساله اى كه به نماد ثبات در حكومت شاه تبديل شده بود، اواسط مرداد جاى خود را به جمشيد آموزگار داد. ناگهان موجى از نامه هاى سرگشاده اعتراض آميز از سوى حقوقدانان، روشنفكران، نويسندگان و سياستمداران به سوى كاخ شاه سرازير شد.
جمعيت ايرانى دفاع از آزادى و حقوق بشر تشكيل شد و نهضت آزادى و جبهه ملى فعاليت خود را از سر گرفتند. در اواسط پائيز، شب هاى شعر كانون نويسندگان در انستيتو گوته به محل ابراز مخالفت هاى سياسى بدل شد و دخالت مأموران انتظامى در آن، درگيرى را به دانشگاه صنعتى آريامهر (شريف) و خيابان هاى اطراف كشاند. يك دانشجو در درگيرى ها كشته شد و اعتراضات خيابانى بالا گرفت. مقاله معروف «رشيدى مطلق» كه در آن به امام خمينى توهين شده بود دى ماه در روزنامه اطلاعات منتشر شد و خشم بازاريان و طلاب را برانگيخت. مأموران انتظامى در قم به سوى تظاهركنندگان تيراندازى كردند و عده اى را كشتند. زنجيره معروف چهلم ها آغاز شد و به تدريج امام به عنوان رهبر انقلاب اسلامى جايگاه خود را تثبيت كرد...

شمس قنات آبادى
سيدشمس الدين قنات آبادى ملقب به «آقاشمس» ، فرزند سيدمحمدحسين پيشنماز قنات آبادى در سال ۱۲۹۳ (۱) در محله قنات آباد تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات ابتدايى در مكتبخانه قنات آباد، راهى دارالفنون شد و در سن بيست سالگى راهى حوزه علميه قم گرديد.
ديرى نپاييد كه به دليل فساد اخلاقى و شرارت با دو پرونده به اتهام چاقوكشى در زورخانه و منافى عفت در شهربانى و دادسراى قم بنابه درخواست روحانيون قم از اين شهرستان اخراج و راهى نجف اشرف گرديد و تا سال ۱۳۲۵ در عراق اقامت داشت. پس از آن به تهران بازگشت و وارد مسائل سياسى گرديد و با تلاش فراوان خود را به محافل سياسى و آيت الله كاشانى نزديك كرد و با داير كردن دفترخانه اسناد رسمى در تهران امرار معاش مى نمود.
پس از ترور عبدالحسين هژير به دست فدائيان اسلام، در سال ۱۳۲۷ مجتبى نواب صفوى «مجمع مسلمانان مجاهد» را تشكيل داد و شمس قنات آبادى اولين رئيس آن مجمع بود.
هدف از تشكيل مجمع مزبور پيگيرى منظم و آرام فعاليتهاى فدائيان اسلام بود. «مجمع مسلمانان مجاهد» وابسته به قنات آبادى متشكل از افرادى از اصناف بود كه تا تير ماه ۱۳۳۱ در كنار نهضت ملى و جبهه ملى بود ولى پس از آن و جدايى مصدق از آيت الله كاشانى به مبارزه با مصدق پرداخت كه رهبر آن يعنى شمس قنات آبادى خود يكى از عوامل جدايى آن دو رهبر سياسى و مذهبى بود. از اوايل سال ۱۳۳۱ با شروع اختلافات، جناح راست جبهه ملى يعنى مظفر بقايى، حسين مكى، حائرى زاده، و دربار شامل جمال امامى، سيدمهدى ميراشرافى، شمس قنات آبادى و بهادرى با استفاده از كرسى نمايندگى مجلس در برابر دكتر مصدق موضع گرفتند. در انتخابات هيأت رئيسه مجلس شوراى ملى، آيت الله كاشانى را به رياست مجلس انتخاب كردند تا از نفوذ وى براى مقابله با دكتر مصدق كه به درخواستهاى آنها بى اعتنا بود، استفاده كنند.
قنات آبادى در انتخابات دوره هفدهم مجلس شوراى ملى كانديداى شهر شاهرود گرديد و اولين نفرى بود كه به مجلس راه يافت. در تاريخ ۳۱ مرداد ۱۳۳۲ يعنى سه روز پس از كودتاى ۲۸ مرداد كه منجر به سقوط دولت دكتر مصدق گرديد، قنات آبادى به اتفاق بقائى و حائرى زاده با فضل الله زاهدى ملاقات كرد و تا مدتى در جلسات مشاوره با نخست وزير كودتا شركت داشت.
پس از سقوط دكتر مصدق، با حمايت زاهدى در دوره هجدهم مجلس به نمايندگى شاهرود انتخاب شد. در همان دوره با سخنرانيهاى تند موقعيت خود را حفظ كرد. در دوره نوزدهم هم با پذيرش شرط دربار (حسين علا و اسدالله علم) كه خارج شدن از كسوت روحانيت بود به نمايندگى خوار و ايوانكى ورامين انتخاب شد. رژيم پهلوى اين عمل وى را ستود و به مناسبت تغيير لباس، حسين علا نخست وزير وقت براى وى كت و شلوار هديه فرستاد.
پس از انقضاى دوره نوزدهم ديگر به مجلس راه نيافت و از سال ۱۳۳۵ وارد كار تجارت شد و به تدريج با مهدى ميراشرافى سرمايه دار معروف و از وابستگان انگلستان آشنا شد و دوستى محكمى بين اين دو به وجود آمد، به طورى كه به توصيه ميراشرافى از طرف سپهبد عزيزى استاندار خراسان به قائم مقامى نايب التوليه منصوب شد ولى بين او و عزيزى سازشى به وجود نيامد و جدا شدند. قنات آبادى در سال ۱۳۲۵ مدير روزنامه آتش بود كه صاحب امتيازش ميراشرافى بود. همچنين مدتى مدير هفته نامه دموكراسى اسلامى، ارگان مجمع مسلمانان مجاهد بود كه صاحب امتيازى آن با رضا عبدالمجيدى بود.
شمس قنات آبادى از ابتداى دهه ۱۳۴۰ تا زمان مرگش در سال ۱۳۶۷ به كارهاى تجارى مشغول بود.
ــــــــــــــــــــــ
۱- برخى از منابع ازجمله كتاب خاطرات شمس قنات آبادى و سيرى در نهضت ملى شدن صنعت نفت، سال تولد وى را ۱۳۰۱ بيان كرده اند.

سفارتخانه بريطانياى كبير در طهران
كارمندان ايرانى سفارت

خانمى از اعضاى سفارت

سردرسفارت بريطانيا

باغبانهاى ايرانى سفارت

گارد سفير بريتانيا
داخل سفارت
خيابان علاءالدوله، ديوار سفارت ديده مى شود
تا قبل از روى كار آمدن حكومت قاجار هيچ سفارتخانه اى در ايران افتتاح نشد. دليل آن هم روشن بود. هنوز ديپلماسى جهانى شكل نيافته بود و از سوى ديگر ثبات آن چنانى در ايران پس از صفويه پا برجا نبود.
با تغيير چهره سياسى جهان و رفتن كشتيهاى استعمارگر اروپايى به اقصى نقاط زمين لزوم ارتباط سياسى با ساير ملل بيشتر احساس شد. در خاورميانه تنها كشور مستقل ايران بود.
همسايه هاى آن يعنى بريتانيا (هند، به مثابه بخشى از بريتانيا) و روسيه كه دول مقتدر آن روز بودند، ايران را كانون رقابت خويش به عنوان خط حائل كشور زرخيز هندوستان مى دانستند.
اولين سفرا به طور چشمگير در زمان فتحعلى شاه به ايران آمدند. و اولين آنها بريطانيايى بود. كلنل سر جان مالكوم (۱۸۰۰) و قصد وى اقامت در طهران بود. سومين سفير يعنى سر گور اوزلى در ۱۸۱۰م در سراى حاجى محمدحسين خان امين الدوله منزل كرد و در سال ۱۲۲۶ق در حوالى دروازه حضرت عبدالعظيم اولين سفارتخانه اين كشور را بنا كرد. سالها بعد در سال ۱۲۷۹ق زمين سفارت وقت انگليس در خيابان علاءالدوله آن روز (فردوسى فعلى) خريدارى شد. اين زمين آن زمان در بيرون از شهر طهران قرار داشت.
طى مخارج هنگفتى كه نشان از رقابت با سفارت روس داشت كار ساختمان آن باشكوه تمام به اتمام رسيد و يكى از مهمترين ساختمانهاى طهران آن روز به حساب مى آمد.
سر دنيس رايت گزارشى نسبتاً مبسوط درباره ساختمان زمين سفارت ارائه كرده است:
از «اليسن» مى توان به حق به عنوان سفيرى ياد كرد كه به مقامات مربوطه بريتانيا قبولاند كه به جاى ساختمان كهن و ايوان دار نمايندگى بريتانيا كه «سر گور اوزلى» در جنوب تهران بنا نهاده بود و زمانى ابهتى داشت، عمارت جديدى ساخته شود. اليسن با مهارت تمام چنين استدلال كرد كه آن ساختمان كهن كه در سال ۱۸۳۰م بر اثر زمين لرزه شديداً آسيب ديده بود، به سرعت در حال فرو ريختن است و به قول او به محض آنكه اتاق يا ديوارى تعمير مى شود اتاق يا ديوار ديگرى فرو مى ريزد. اليسن نوشت بهتر است كه «سفارتخانه به محل مناسبتر و سازگارترى در حومه جديدى كه در چند سال اخير در شمال و در پشت ديوار شهر پديد آمده است انتقال يابد.» وى براى تحكيم برهان خود خاطرنشان ساخت كه روسها كاخ جديد بزرگى بنا مى كنند و وزيران و ساير مقامات عاليرتبه ايران نيز براى خود خانه هاى بزرگتر و بهترى مى سازند. لازم بود كه بريتانيا از اين قافله عقب نماند، و بنابراين به اليسن اختيار داده شد كه ۳۲۰۰۰ ليره براى احداث بناى جديد سفارتخانه خرج كند و از آن جمله ۸۰۰۰ ليره را به صرف تدارك زمينى به مساحت پانزده آكر [بيش از شش هكتار] برساند. در بيابانى كه در آن زمان كناره شمالى تهران بود، اقامتگاه و ادارات جديدى ساخته شد. براى منشيها و پزشك سفارت، خانه هاى جداگانه اى درنظر گرفته شد، و اصطبلى با ظرفيت ۴۱ اسب بنا گشت. ساير سفارتخانه هاى خارجى هم به نوبه خود به اين كار تأسى كردند. خيابان پر عرضى كه اين سفارتخانه ها در امتداد آن قرار گرفتند نزد اروپاييان و ايرانيانى كه از آنان تقليد مى كردند به خيابان سفراء معروف گشت و اين نخستين خيابان تهران بود كه در آن چراغهاى گاز نصب شد.
سروان ويليام پيرسون كه وابسته به رسته سلطنتى مهندسان بريتانيا بود و در خدمت اداره تلگراف هندواروپ در تهران انجام وظيفه مى كرد، مأموريت يافت كه بر احداث ساختمانهاى جديد نظارت عاليه نمايد. تحت هدايت او، اين ساختمانها توسط ج.و. وايلد، كه وابسته به موزه «ساوث كنزينگتون» در لندن بود به سبك ساختمانهاى انگليسى هندوستان طرح ريزى شد. وايلد همان كسى بود كه در طرح ريزى نمايشگاه بزرگ هايدپارك در سال ۱۸۵۱ كمك كرده بود. در تهران، پيرسون در اين كار خود از كمك گروهبانى كه در اداره تلگراف تحت فرماندهى او بود و نيز از كمك يك كارشناس ابنيه عمومى كه از انگلستان فرستاده شده بود، برخوردار مى شد و بقيه كسانى كه او را در اين كار يارى مى دادند ايرانى بودند. به علاوه وى باغبانى آلمانى استخدام كرد تا يك هزاروپانصد نهال چنار را در زمين خشك و بى گياه سفارتخانه بكارد. اين نهالها از جويهايى كه آبشان از قنات پربركت سفارتخانه تأمين مى شد، سيراب مى گشتند. بيست سال بعد كه لرد كرزن به ايران سفر كرد اين نهالها زمين سفارتخانه را به بيشه پردرختى بدل ساخته بودند. بناهاى جديد كه ساختمانشان اندك زمانى پس از درگذشت اليسن تكميل شد طرف ستايش كرزن، كه بسيار مشكل پسند بود، قرار گرفت و مايه رشك ساير سفارتخانه هاى خارجى در تهران بود.
يك مسافر انگليسى كه در سال ۱۸۹۰ به تهران آمده بود با مباهات تمام چنين نوشت:
زيباترين و نفيس ترين سفارتخانه در تهران سفارتخانه انگلستان است كه به نحوى زيبا با درختان آراسته شده است و از آبيارى نيكو برخوردار است. غرفه هاى پذيرايى و تالار ورودى اقامتگاه وزيرمختار بسيار زيبا و شيك است و يك برج ساعت به سبك بيزانس ساختمان را ابهتى ممتاز مى بخشد. شاه، وزيرمختار بريتانيا را از لطف و مرحمت ويژه اى برخوردار ساخت يعنى به او اجازه داد كه براى ا فزودن بر زيبايى باغ وسيع خود چند طاووس، كه مرغى سلطنتى شمرده مى شد، در آن باغ بپروراند (انگليسيها در ميان ايرانيان) .
اين سفارتخانه در طول حياتش با وقايع زيادى روبه رو شد. واقعه اى چون تحصن مشروطه خواهان، يا طرح توطئه هاى مختلفى از سوى سفارت بر ضد ايران و يا حتى تجمع سران قواى متفقين در اجلاس تهران. در اين شماره عكسهايى از داخل سفارت بريطانيا در طهران كه حدوداً صد سال قدمت دارد انتخاب شده است كه با هم مى بينيم.

محمدعلى موحد
سايه سهمگين سركوب
بخشى از فصل اول بخش دوم كتاب ارزشمند «خواب آشفته نفت»
گفت آرى زن بمزدانيم ما
كه زبون دست دزدانيم ما
گر نمى بوديم يكسر زن بمزد
كى تسلط يافتى بر جمله دزد
مثنوى در چنگ دزدان از دهخدا مجله يغما شماره آبان سال ۱۳۳۲
سايه سرد و سهمگين سركوب در سر تا سر كشور گسترده بود. آسياى سنگ خشونت در نهايت سرعت مى چرخيد و با قساوت تمام هردانه را كه بر گلويش مى گذشت خرد مى كرد. سگ ها را گشاده بودند و سنگ ها را بسته؛ و سرماى سوزان همه را كرخت و زمين گير كرده بود.
«هوا دل گير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين
درختان اسكلت هاى بلور آجين
زمين دل مرده، سقف آسمان كوتاه
غبارآلوده مهر و ماه...»

چرا حزب توده دست به كار نشد؟
آن چه در برنامه مقدماتى كودتا كه در تاريخ اول ژوئن ۱۹۵۳ (در حدود دو ماه و نيم پيش از آغاز عمليات) در نيكوزيا تنظيم گرديد انعكاس دارد، برنامه ريزان كودتا از دو ناحيه خود را در خطر مى ديدند. نخست از ناحيه حزب توده و دوم از ناحيه قشقايى ها.
در اين سند هشدار داده شده است: «زاهدى بايد منتظر واكنش شديد حزب توده باشد و خود را براى پاسخى شديدتر آماده سازد.» و باز در همين سند آمده است: «مشكل عمده خنثى كردن رهبران ايل قشقايى است.»
شاه خود نيز در اولين ملاقات با كيم روزولت پس از بازگشت از رم نگرانى خود را از جانب قشقايى ها اظهار مى دارد: «شنيده ام دوستان شما يعنى خان هاى قشقايى در تهران هستند و شما را تهديد مى كنند. آن ها بايد تبعيد شوند. نبايد در اين كشور بمانند.»
بايد ديد كه عملاً چه واكنشى از سوى اين دو كانون خطر در برابر كودتاگران نمودار گرديد. گازيوروسكى مى نويسد:
جدى ترين خطر (براى رژيم كودتا) از سوى ايل قشقايى بود كه به رغم روابط نزديك آن با امريكا به شدت از مصدق پشتيبانى مى كرد. خان هاى قشقايى به سرزمين ايلاتى خود در جنوب ايران بازگشتند و آغاز به بسيج نيروهاى خود كردند.
تفصيل بيشترى از جريان قشقايى ها را كه در خاطرات ناصرخان قشقايى آمده است، و سرانجام آن را كه به كجا رسيد، در همين فصل خواهيم آورد اما نخست درباره حزب توده سخن مى گوييم:
در گزارش هاى سيا از ماجراى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ كه به دست ما رسيده است هيچ نشان روشنى از واكنش حزب توده در برابر كودتا، نه در مركز و نه در ولايات، وجود ندارد جز آن كه در آن روزوقتى لشكر كرمانشاه به فرماندهى سرهنگ بختيار در سر راه خود به تهران وارد همدان شد «حزب توده تظاهرات بزرگى را در هوادارى از مصدق بر پا كرده بود و بختيار اين تظاهرات رابى درنگ سركوب كرد.» ظاهراً هم مردم همدان و مقامات دولتى آن شهر و هم افراد توده اى كه سرگرم تظاهرات بودند با ورود ناگهانى لشكر كرمانشاه به شهر غافلگير و حيرت زده شده بودند. لشكر كرمانشاه وقتى به تهران رسيد كه كودتا پيروز شده و درگيرى ها در پايتخت پايان يافته بود. در هيچ يك از شهرهاى ديگر ايران، مانند تبريز و مشهد و شيراز و اصفهان، هيچ نشانى از تحرك حزب توده در روز كودتا، و چند روز بعد از آن، ديده نمى شود و هنوز به روشنى نمى توان گفت كه چرا حزبى كه در طى ساليان دراز در هر فرصتى و به هر مناسبتى در سر تا سر ايران دست به تظاهرات مى زد، يك باره در ۲۸ مرداد، خاموشى گزيد و نفس در سينه اش حبس شد. توضيحات كيانورى درباره سه بار مذاكره تلفنى با دكتر مصدق در روز حادثه زياد قانع كننده نيست. او مى گويد: صبح ۲۸ مرداد، جلسه مشترك هيأت اجرائيه و گروهى از اعضاى كميته مركزى و كميته ايالتى تهران تشكيل شده بود. در حوالى ظهر از بالا گرفتن تشنج و آشوب درشهر خبردار شديم، «از پادگان ها خبر رسيد كه حركت هايى مى شود و مستشاران امريكايى دستور حركت داده اند. خبر رسيد كه اوباش تنها نيستند و به طور مسلم گروهبان هاى ارتش درلباس شخصى در ميان آن ها هستند.» پس با مصدق تماس گرفتيم و هيأت جمعيت ملى مبارزه بااستعمار را نزد او فرستاديم. محمدرضا قدوه رئيس جمعيت مذكور پس از ملاقات با مصدق برگشت و حاصل آن را به «جلسه مشترك هيأت اجرائيه و كميته مركزى» گزارش داد. قدوه ازمصدق خواسته بود كه «قبل از همه، اعلاميه كوتاهى داده شود و مردم به مقابله با كودتافراخوانده شوند و يكى از واحدهاى نظامى مورد اطمينان مقدارى اسلحه در اختيار جمعيت بگذارد و اجازه داده شود كه آن ها مسلحانه عليه كوتاچيان وارد عمل شوند.» مصدق اين درخواست را رد كرده بود.
كيانورى مى گويد: «در تلفن دوم دكتر مصدق به من گفت: فرماندهان نيروهاى انتظامى همه به من اطمينان داده اند كه از ناحيه ارتش هيچ خطرى نيست و جريانى كه در شهر مى گذرد به زودى خاموش خواهد شد. نبايد نفت روى آتش ريخت.»
ظاهراً تماس تلفنى سوم كيانورى با مصدق در حدود ساعت ۲ بعدازظهر بوده و اين بارمصدق به او گفته بود: «آقا، همه به من خيانت كردند. شما اگر كارى از دست تان برمى آيد بكنيد. شما به وظيفه ملى خود هر طور كه صلاح مى دانيد عمل بكنيد.»
كيانورى مى گويد او در اين موقع كه سومين تلفن خود را كرد و پاسخ مصدق را شنيد درهمان خانه كميته ايالتى تهران بود ولى اضافه مى كند:
در اين موقع ديگر ما امكان مقابله با كودتا را نداشتيم. روابط شبكه حزبى به خاطرضربات ديروز پليس و فرماندارى نظامى مصدق گسيخته بود و حالت عادى نداشت. كارخانه ها از مدت ها قبل به دستور مصدق زير حكومت نظامى بود و تمام كارخانه هايى كه ما نفوذ داشتيم، مانند چيت سازى و سيلوى تهران، توسط نظاميان اشغال شده بود. اسلحه اى هم نداشتيم كه به دست افراد حزبى بدهيم.
فراموش نشود كه فقط دو ساعت قبل، يعنى حوالى ظهر و پس از آنكه تشنج و آشوب درشهر بالا گرفته بود، جلسه مشترك هيأت اجرائيه و كميته مركزى و كميته ايالتى، رئيس جمعيت ملى مبارزه با استعمار را به ملاقات مصدق فرستاده و پيشنهاد مقابله با كودتاگران را كرده بودند. در اين دو ساعت چه اتفاق افتاد كه حزب ديگر امكان مقابله با كودتا را از دست داد؟! دشوار بتوان باور كرد كه وضع حزب در اين فاصله كوتاه خيلى فرق كرده باشد مگر آن كه بگوييم حزب توده اول هم قصد نداشت كه به مقابله جدى با كودتا برخيزد و احتمالاً مى خواست در آن حيص وبيص مقدارى اسلحه از مصدق بگيرد و به هزينه او خود را مسلح گرداند.

سر در گمى پس از مرگ استالين
برخى از محققان غربى برآنند كه اتحاد شوروى پس از مرگ استالين مدتى گرفتار يك حالت بلاتكليفى بود و از اين رو در كودتاى ايران نتوانست رهنمود روشنى به حزب توده بدهد. ويليام راجرلويس مى نويسد:
(به دنبال مرگ استالين) يك دوره بى تصميمى پيش آمد كه روس ها نتوانستند به كمونيست هاى ايرانى كمك كنند. تشكيلات حزب توده به حال خود رها گرديد و درميان ساير چيزهايى كه از خود به جا گذاشت يك بسته بزرگ محتوى تمبر پست بود كه روى آن ها مهر «جمهورى ايران» زده شده بود و يادآور سرنوشت ايران در صورت دخالت اتحاد شوروى بود.
جيمز بيل نيز مى نويسد: جوزف و استوارت آلسوپ تحليل گران مشهور امريكايى در ارزيابى اوضاع ايران گفت وگو از احتياط كارى فوق العاده سياست خاورميانه اى شوروى در آن روز مى كنند. مرگ استالين در ۵ مارس ۱۹۵۳ منجر به ترديد و بى تصميمى در سياست شوروى گرديد. اگرشوروى ها تصميم به درگيرى مى گرفتند ممكن بود نتيجه رويدادها چيز ديگرى باشد.
كيانورى اين حرف هاى تحليل گران غربى را كوشش «براى بدنام كردن شوروى» مى داند. اما به نظر مى آيد آن تحليل ها درست باشد.
دكتر مصدق خود نيز مرگ استالين را علت تغيير موضعى در سياست شوروى مى داند كه امريكا و بريتانيا را قادر ساخت كه بدون انديشه از واكنش شوروى دست به كودتا بزنند.
سخنان خروشچف در ملاقات با سفير كبير ايران، عبدالحسين مسعود انصارى، در اوايل شهريور ،۱۳۳۸ بازگوى ترديد و بى تصميمى است كه متعاقب مرگ استالين دامن گير جانشينان او شده بود. خروشچف ضمن گله از پيوستن ايران به پيمان بغداد گفت:
ما از تيرگى روابط با همه كشورها، بخصوص با همسايگان، گريزانيم. يكى از ايرادات بزرگى كه ما به سياست خارجى استالين وارد مى كنيم اين است كه او نسبت به تركيه رويه خيلى نامعقولى پيش گرفت و گفت دولت شوروى نسبت به بعضى قطعات خاك تركيه ادعا دارد و حتى حاضر شده بود عهدنامه دوستى با تركيه را فسخ كند. با اين كيفيت ما به ترك ها حق مى دهيم اگر نسبت به ما بدگمان باشند و ما سعى مى كنيم بدگمانى آن هارا مرتفع كنيم. ولى ما نسبت به شما بدى نكرديم. اگر روزگارانى ايران و روسيه با هم جنگيده اند يا فرضاً پطر كبير گفته باشد كه بايد خاك روسيه را تا آب هاى اقيانوس هندامتداد بدهيم من چه مسؤوليتى دارم كه امروز بايد جوابده آن اعمال باشم. استالين نسبت به ايران سياست خوبى نداشت ولى بعد از استالين از ما جز خوبى چه ديده ايد؟ مگر ما از اعليحضرت همايونى به بهترين وجهى پذيرايى نكرديم. مقدم شاهنشاه را به خاك مان گرامى نداشتيم؟ صميمانه راجع به مسائل مورد علاقه طرفين با هم صحبت نكرديم؟...
سخنان خروشچف به روشنى نشان مى دهد كه سياست خارجى شوروى پس از استالين يك مرحله بازنگرى انتقادى را مى گذرانيد و سران آن كشور كه در صدد رفع تنش و بهبود روابط باهمسايگان خود بودند آمادگى براى ايجاد تنشى تازه را نداشتند.
تنها كار مهمى كه حزب توده پس از كودتا كرد پناه دادن به فاطمى بود. كيانورى مى گويد چندروز پس از كودتا پيغامى از دكتر فاطمى دريافت كرده بود «كه من جا ندارم و به من كمك كنيد.» فاطمى را نخست در مخفيگاه خود كيانورى و بعد در آپارتمان يكى از افسران توده اى پناه دادندكه در همان جا دستگير شد. كيانورى مدعى است: «ما در تدارك آن بوديم كه دكتر فاطمى را ازمرز خارج كنيم ولى متأسفانه او به علت بى احتياطى خودش دستگير شد.»

طرحى كه پيش از اجرا شكست خورد
بگير و ببندها عمدتاً در فرماندارى ها نظامى متمركز بود. در سپتامبر ۱۹۵۳ يك افسر سيامأموريت يافت كه واحد اطلاعاتى ويژه اى را در فرماندارى نظامى تهران سازمان دهد. اين افسركه تحت پوشش وابسته نظامى سفارت امريكا كار مى كرد همان بود كه چند ماه پيش، در تدارك مقدمات كودتا، همراه گوردن سامرست نماينده سازمان اطلاعاتى بريتانيا به ملاقات اشرف درفرانسه رفته بود تا او را به تهران بفرستند و ما آن داستان را در كتاب اول خواب آشفته نفت (مجلد دوم صفحه ۷۹۲) آورده ايم.
گازيوروسكى شمار دست گير شدگان حزب توده را از ۲۸ مرداد تا ۹ مهر ۱۳۳۲ (پايان سپتامبر ۱۹۵۳) بيش از ۱۴۰۰۰ تن قيد كرده است. به روايت او ۷۰۰۰ تن ديگر هم از اين تاريخ تا پايان سال (۱۰ دى ماه ۱۳۳۲) دستگير شدند. از آن قرار حزب توده در ظرف مدت كمابيش چهار ماه پس از كودتا ۲۱۰۰۰ از اعضاى فعال خود را از دست داده بود.
تعداد افسرانى را كه در سازمان حزب توده عضويت داشتند تا ۶۰۰ تن گفته اند اما به روايت كيانورى تعداد واقعى افسران توده اى ۴۶۶ تن بيش نبود كه ۴۲۹ تن از آن ها بازداشت و محكوم شدند و ۳۷ تن ديگر فرار كردند. حزب توده پس از چندى كه كار بگير و ببندها بالا گرفت وروشن شد كه رژيم كودتا به دنبال قلع و قمع نهايى آن هاست در صدد واكنش برآمد. سران حزب طرحى را براى شروع جنگ پارتيزانى در نواحى جنگلى و كوهسارهاى ميان گيلان و مازندران مورد مطالعه قرار دادند و كارشناسان آن در هفت هشت محل به كار ريخته گرى نارنجك پرداختندو «حدود دوازده هزار نارنجك فوق العاده خوب، درست مانند نارنجك هاى امريكايى» ساختندو چنان انديشيده بودند كه همزمان با شروع عمليات پارتيزانى در جنگل، عمليات ضربه زدن درشهرها نيز آغاز شود. اين فكر ظاهراً حدود دو ماه بعد از كودتا مطرح شد و قرار بود كه شروع كاردر بهار سال ۱۳۳۳ باشد. كيانورى مى گويد: «طرح جنگ پارتيزانى ما به علت ضربه اى كه يك يا دو روز پيش از شروع عمليات خورديم، قبل از اجرا، با شكست مواجه شد. ماهيت اين ضربه هنوز مبهم است و معلوم نيست كه كى روشن خواهد شد.» نقشه قيام لو رفت و كيانورى گمان مى كند كه دكتر يزدى آن را لو داده بود. به روايت كيانورى «او [دكتر يزدى [ با اين كار موافق نبود وتنها كسى بود كه اين نظر را داشت و مى گفت كه حزب تاكنون اقدام مسلحانه نكرده است ولى بااين كار اگر دستگير شويم به جرم قيام مسلحانه همه اعدام خواهيم شد.»
اما آيا صرفاً مخالفت اوليه يزدى دليل آن مى شود كه وى را مسؤولِ لو رفتن طرح بدانيم؟ دكتر يزدى تنها كسى نبود كه با طرح عمليات پارتيزانى مخالفت داشت. كيانورى فراموش كرده است كه او خود نيز مخالف بود و آن را طرحى ماجراجويانه مى دانست: «ولى به نظر من اين يك طرح ماجراجويانه بود. افرادى كه ما مى خواستيم به كوه اعزام كنيم تجربه نظامى نداشتند. به علاوه چنين حركت هايى به حمايت مردم نياز داشت.»
گازيوروسكى عمدتاً بر پايه مصاحبه با دو افسر سيا كه از دست اندركاران نابودى شبكه نظامى حزب توده بودند مى گويد:
(شبكه نظامى) مستقل از شبكه اصلى حزب توده به صورتى كه مستقيماً به يك افسراطلاعاتى در سفارت شوروى گزارش مى داد سازمان يافته بود... در هم شكستن اين شبكه همراه با موج دستگيرى هاى پس از كودتا و دستگيرى ۳۸۰ تن از اعضاى حزب توده در تهران در ژوئيه ۱۹۵۴ سبب شد كه از آن پس حزب توده به عنوان يك نيروى سياسى عمده از صحنه سياست ايران زدوده شود. اين نشانگر آن نيز بود كه نيروهاى امنيتى دولت به سطح خوبى از كارآزمودگى رسيده بودند.
شبكه نظامى حزب توده در سپتامبر ۱۹۵۴ (شهريور ۱۳۳۳) كشف و نابود شد. هر چندگازيوروسكى از قول مقام هاى امريكايى مى نويسد كه «در اين زمان يك شبكه مستقل دومى نيزاز حزب توده در ميان درجه داران ارتش تشكيل شد كه هيچ يك از آنان كشف نشدند.» معلوم نيست اگر هيچ يك از اعضاى اين شبكه كشف نشده وجود آن از كجا به اثبات رسيده است؟

قشقايى ها چرا نجنبيدند؟
نقشه ديگرى كه به موازات طرح عمليات پارتيزانى در شمال مطرح شد تماس با قشقايى هاو تشويق آن ها براى قيام مسلحانه در جنوب بود. خسرو قشقايى تا بعد از ظهر روز ۲۸ مرداد درتهران بود. ناصر قشقايى در خاطرات خود مى نويسد كه خسروخان و محمدحسين خان سه بعدازظهر ۲۸ مرداد از تهران حركت كردند و ساعت شش صبح پنجشنبه ۲۹ مرداد به مركزقشقايى ها در نخودان رسيدند. در خاطرات خان باباتهرانى از قول خسرو قشقايى آمده است كه خسرو:
ساعت چهار و نيم بعدازظهر ۲۸ مرداد با جيپ، همراه با ۱۲-10 تفنگچى ايلى به خانه مصدق رفته و از او خواسته بود كه همراه وى به شيراز برود، و از آنجا به وسيله راديو بامردم صحبت كند. مصدق در پاسخ قشقايى گفته بود: پسرم برو، من نمى آيم. همين جامى مانم. يا اين ها از روى جنازه من رد مى شوند و يا مردم خود تصميم مى گيرند. قشقايى مى گفت مصدق حاضر نشد همراه او به شيراز برود. البته ارزيابى او اين بود كه آقامى دونست كه ديگه فايده نداره، يعنى آن قدر ضعيفش كرده بودند كه نمى توانست كارى از پيش ببره.
در يادداشت هاى محمدناصرخان قشقايى آمده است كه روز شانزدهم شهريور ۱۳۲۳ سه نفراز حزب توده به ملاقات او رفته و گفتند اگر قشقايى ها به شيراز حمله كنند:
ما مى توانيم در وسايل موتورى و بعضى نقاط خرابكارى هايى بنماييم و دو سه دستگاه بى سيم بدهيم و يك هيأتى بفرستيم، وقتى شهر را تصرف كرديد تحت نظر همان هيأت شهر اداره شود. اگر تانك يا زره پوش به دست آورديد ما اشخاصى داريم كه عراده ها را به كار بياندازند و مى توانيم افسرانى به شما بدهيم كه در كارهاى جنگى كمك كنند.
آن سه نفر به روايت كيانورى، خسرو روزبه و سرهنگ على اكبر چليپا و على متقى (عضومشاور كميته مركزى) حزب توده ايران بودند.
كيانورى مى گويد: قشقايى ها «گفتند كه اين كار [قيام مسلحانه[ با نظر جبهه ملى صورت بگيرد.» آن سه نفر چند ماهى نزد قشقايى ها بودند. «پس از مدتى قشقايى ها به ما گفتندكه دكتر معظمى، كه رهبرى جبهه ملى را در آن زمان داشت، با هر گونه عمليات نظامى عليه رژيم كودتا مخالفت كرده است... و به اين ترتيب افراد ما به تهران بازگشتند.»

خوف از تسلط كمونيست ها
ناصرخان قشقايى از آمدن نماينده امريكايى ها به نام مستر گودوين به ميان ايل، و مذاكرات او با سران قبايل، در روزهاى ۳۱ شهريور و اول مهر ماه ۱۳۳۲ ياد مى كند. روشن است كه امريكايى ها مى كوشيدند تا قبايل را از حركت مسلحانه و همكارى با حزب توده برحذر دارند وهشدار مى دادند كه «ممكن است مملكت بيفتد دست كمونيست ها.» آن ها اصرار داشتند «دراين موقع كه بين شاه و سپهبد زاهدى دلتنگى ها پيش آمده است بهتر اين است كه شما واردمرحله ميدان شويد بين شاه و زاهدى، شما قوايى قوى هستيد و مى توانيد بين آن ها را اصلاح دهيد و همگى ضدكمونيسم اقدام كنيد.» اين حرف ها البته توأم بود با پيام هاى تهديدآميز كه به طور غير مستقيم به قشقايى ها داده مى شد از اين قبيل كه «اگر شما هم فرضاً فتح كنيد و ارتش رابزنيد قواى دولت امريكا مى آيد و همه را نابود مى نمايد.»
رؤساى قبايل مى بايستى فكر مى كردند كه «آيا اگر زديم بعد چه مى شود؟ آيا شيراز را تصرف كرديم بعد چه كنيم؟ آيا مى شود همه مملكت را گرفت يا نه؟ با اين پشتيبانى كه امريكا از دولت زاهدى مى نمايد بعد تكليف چه هست؟ چون با اين عمل طبعاً به سوى كمونيسم مى رويم.» اين پرسش ها البته همه پرسش هاى معقول بود و سران قشقايى هيچ پاسخ موجه و مطالعه شده اى براى آن ها نداشتند. واضح است كه آنان از وحشتِ مقابله با امريكا به گفته ناصرخان «سخت در تحت فشار روحى و اخلاقى» بودند. ديرى نكشيد كه رؤساى برخى از قبايل خود راكنار كشيدند و در اتحاد يك پارچه ايلات شكاف افتاد. در بيستم مهر ماه باز ناصرخان مى نويسد: سه نفر از شيراز آمدند كه نشناختم ولى چيزى كه مسلم شد از حزب توده هستند و افسرارتش مى باشند. اظهار داشتند اگر شما بخواهيد حمله نماييد ما دو تا تانك داريم كه دراختيارمان مى باشند. حاضريم هر وقت حمله نماييد با دو تانك، چند تانك كه در گاراژهست [را] خراب كنيم و راننده هاى آن ها را از پاى در بياوريم و شما هم حمله به شهر وباغ تخت و فرودگاه كنيد.
اين پيشنهاد نمايندگان حزب توده در شورايى از سران قبايل مطرح گرديد ولى اكثريت ترديدهاى خود را داشت و حاضر به ماجراجويى نبود. ناصر مى گويد افراد اردو از اين كه حمله نشد متأثر و عصبانى بودند. همه آن ها را خواستم و حالى شان كردم كه رفقاى ما در تهران كه هواخواهان مصدق و ادامه دهندگان نهضت ملى هستند پيغام داده اند: «ما هنوز حاضر نيستيم، وشما از جنگ و حمله به شيراز خوددارى كنيد. ما هم ناچاريم به حرف رفقاى مان گوش كنيم.»
سران قشقايى كه از درگيرى نظامى با دولت منصرف شده بودند براى حفظ ظاهر ورقه اى راامضا كردند و به موجب آن «به قيد وجدان و ناموس» متعهد شدند كه به طرفدارى از نهضت ملى و دورى جستن از ارتباط با دولت و ارتش ادامه دهند و اگر از ناحيه مأمورين دولت و ارتش موردتعرض قرار گرفتند متفقاً به مقاومت برخيزند.

بن بستى كه ملّيون در همه جا با آن مواجه بودند
نگرانى دولت زاهدى از سوى قشقايى ها كمابيش تا اواخر آذر ماه ۱۳۳۲ ادامه داشت. در آن تاريخ ناصر قشقايى تصميم گرفت شخصاً به تهران برود. يادداشت هاى او نيز كه زير عنوان سال هاى بحران به چاپ رسيده است، در آخر آذر ماه پايان مى پذيرد.
كيانورى معتقد است: قشقايى ها با امريكا رابطه داشتند ولى از قدرت گرفتن شاه بيش از هر چيز مى ترسيدند. آن ها با جبهه ملى رابطه داشتند و حاضر بودند كارهايى انجام دهند ولى به خاطر اين رابطه ها موضوع عمليات مشترك [قشقايى و حزب توده[ پس از مدتى منتفى شد. به علت همين مخالفت با دربار بود كه شاه آن ها را به تبعيد فرستاد و املاك شان را ضبط كرد.
گازيوروسكى نيز مى نويسد:
رهبران جبهه ملى در تهران از ترس اين كه مبادا برخورد نظامى زمينه را به دست حزب توده دهد به خان هاى قشقايى پيام داده و از آنان خواستند كه عقب نشينى كنند. رئيس پايگاه سيا در تهران نيز با خان هاى قشقايى ديدار كرده و تهديد كرد چنان چه به فعاليت هاى خود ادامه دهند آن ها را در هم خواهند كوبيد.
برداشت كيانورى و گازيوروسكى در اين باره روى هم رفته درست است. مسلماً سران قشقايى تحكيم قدرت شاه و ارتش را خوش نمى داشتند اما از طرف ديگر آن ها آن قدر شعورداشتند كه بدانند دوره جنگ هاى ايلياتى در برابر توپ و تانك و هواپيما سپرى گشته است، آرى، اگر پاى امريكا در ميان نبود و اگر حركت هاى اعتراضى در گوشه و كنار مملكت از انسجام لازم برخوردار بود قشقايى ها مى توانستند محاصره شيراز را تكميل كنند و حتى اداره آن شهر را دردست گيرند. ولى شرايط آن روز كشور اجازه تحرك را به آنان نمى داد. امريكايى ها مصممانه پشت سر شاه و زاهدى ايستاده بودند و هواداران مصدق در وضعى نبودند كه بتوانند پا را ازحدود پخش بيانيه و شب نامه و احياناً بستن بازار فراتر بگذارند. در واقع براوردِ شخص مصدق نيز كه در ۲۸ مرداد از فراخوان مردم ابا نمود همين بود كه راه را از هر سو بسته مى ديد.

نهضت مقاومت ملى
در چنين اوضاع و احوالى اگر سران جبهه ملى دل به وسوسه توده اى ها مى سپردند جز آن كه حكومت كودتا را بر ضد خود جرى تر و گستاخ تر گردانند ثمره اى نمى داد. سران جبهه با اصرار برهمان شعار تبرى از استعمار سرخ و سياه «راه مصدق» را به عنوان آرمان ملى گرايى ايرانى زنده نگاه داشتند و راه را براى بهانه جويى هاى مخالفان بستند. اين شعار به نحوى بارز در دومين اعلاميه «كميته مخفى نهضت مقاومت» كه يك هفته پس از بازگشت شاه در ۷ شهريور ۱۳۳۲ انتشار يافت انعكاس داشت.
در اين اعلاميه خط مشى كميته در سه اصل زير خلاصه شده بود:
۱) ادامه نهضت ملى و اعاده استقلال و حكومت ملى؛
۲) مبارزه عليه هر گونه استعمار خارجى اعم از سرخ و سياه؛
۳) مبارزه عليه حكومت هاى دست نشانده خارجى و عمّال فساد.
بنيان گذاران شاخص نهضت مقاومت ملى آيت اللّه حاج سيدرضا زنجانى، رحيم عطايى، يداللّه سحابى، مهدى بازرگان و شاپور بختيار بودند؛ احزاب هوادار مصدق يعنى حزب ايران، حزب ملت ايران، نيروى سوم و حزب مردم ايران در نيمه دوم شهريور ۱۳۳۲ به اين نهضت پيوستند اما گروه گرايى ها مانع از همكارى لازم در ميانه آنان بود:
عدم همكارى احزاب سياسى با نهضت مقاومت به جايى رسيد كه چند ماه بعد، خصوصاً بعد از ۳۰ تير ،۱۳۳۳ كميته هاى نهضت مقاومت بدون حضور نمايندگان احزاب تشكيل مى شد... متأسفانه احزاب ملى حتى پس از كودتاى ۲۸ مرداد هم نتوانستند حاضر به قبول گذشت هاى سياسى شوند و جبهه مقاومت را تقويت كنند...

دانشگاه و بازار
بيش ترين نفوذ نهضت مقاومت در بازار و دانشگاه بود. نخستين تظاهرات هم زمان بازار ودانشگاه در ۱۶ مهر، و دومين آن در ۲۱ آبان ۱۳۳۲ به وقوع پيوست. در هر دو روز بازار ودانشگاه تهران تعطيل كردند و زد و خوردها ميان تظاهركنندگان و مأموران انتظامى و چاقوكشان حرفه اى طرفدار دولت در گرفت. دولت دست به بازداشت و تبعيد عده اى از تظاهركنندگان زد. اوباش هوادار دولت نيز دست به غارت گشودند و بخشى از سقف بازار تهران به دستور دولت خراب شد.
تظاهرات سوم در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ رخ داد. اين تظاهرات به عنوان اعتراض به تجديد روابط ايران و انگليس، در آستانه ورود نيكسون به تهران، راه اندازى شده بود و به كشته شدن سه تن ازدانشجويان (بزرگ نيا، شريعت رضوى و قندچى) انجاميد. دكتر سياسى كه رياست دانشگاه راداشت به اعتراض برخاست و گفت: «با اين حركات وحشيانه مأمورين انتظاميِ شما من ديگرنمى توانم اداره امور دانشگاه را عهده دار باشم.» زاهدى پاسخ داد كه در اين صورت «متأسف خواهم بود. دولت رأساً از اداره امور آنجا عاجز نخواهد ماند.» دكتر سياسى چنان كه در خاطرات خود مى نويسد اول تصميم به استعفا داشت ليكن پس از مشورت با همكاران خود از اين تصميم منصرف شد. استادان دانشگاه بر آن بودند كه سنگر را خالى نكنند و به مقاومت بپردازند.
دانشجويان اعلام عزاى عمومى و اعتصاب كردند كه تا دو هفته ادامه داشت. از آن پس نيزخاطره شانزدهم آذر به عنوان نماد مقاومت در برابر سركوب و خفقان در دانشگاه هاى ايران باقى ماند و گرامى داشت ياد آن سه تن دانشجو همه ساله از سوى دانشگاهيان تجديد گرديد. اينك شانزده آذر به نام روز دانشجو شناخته مى شود. خيابان غرب دانشگاه هم خيابان شانزده آذر نام دارد.
نهضت مقاومت ملى در انتخابات دوره هجدهم دوازده تن را نامزد نمايندگى از تهران كرد وچند تن از رهبران ملى مذهبى مانند على اكبر دهخدا، عبداللّه معظمى، اللهيار صالح، دكترمحمد قريب، دكتر جناب، آيت اللّه رضا زنجانى، آيت اللّه انگجى، آيت اللّه جلالى موسوى وآيت اللّه فيروزآبادى نيز طى اعلاميه جداگانه اى از مردم خواستار شدند كه به نامزدهاى نهضت مقاومت رأى بدهند.
اين قبيل كوشش ها البته در انتخاباتى كه به كارگردانى دسته هاى اوباش چاقوكش اداره مى شد، و گزارش آن را در جاى خود آورده ايم، مؤثر نمى افتاد ولى اين قدر بود كه چاقوكش هاى سازمان يافته را به عربده جويى هاى بيش تر وامى داشت و رسوايى انتخابات را هر چه بيش ترفاش مى ساخت.

محمّد گُلبن
سه نامه از دكتر محمد مصدق
در ميان نامه ها و اوراق پراكنده نگارنده سه پاكت موجود است كه عنوان نامه ها به خط و مهر «مصدق السلطنه» يعنى دكتر محمدمصدق است. كه خط و مهر را كاملاً مى شناسم. هر سه پاكت را دكتر مصدق به صدرالممالك و امجدالسلطان نوشته است.
نامه اول ودوم كه در زير مطالعه مى فرمائيد. نامه اول خطاب به امجدالسلطان است و نامه دوم از عنوان نامه پيداست كه به صدرالممالك مرقوم داشته اند. نامه سوم كه عنوان پاكت و مهر مصدق السلطنه را دارد. يك صفحه آن به خط امجدالسلطان و صفحه دوم آن به خط دكترمصدق است كه بسيار جالب است و از نظر شناخت شخصيت دكتر مصدق قابل توجه و تعمق.
صدرالممالك و امجدالسلطان هر دو ازرجال معروف شهرستان قزوين بوده اند كه در دوران قاجار به علت قرابت با شيخ الاسلام قزوين داراى مشاغل مهمى بوده اند و اين مشاغل را تا اواسط دوران پهلوى اول حفظ نموده اند آنها رجالى بوده اند كه مردى چون دكتر مصدق در نامه هايش در مقابل آنها فروتنى نشان مى دهد محل ارسال هيچكدام از نامه ها معلوم نيست.
امّا نامه ها از محلى ارسال شده است كه دكتر مصدق ذكر فرموده اند «بنده شب هاى جمعه به بسطام به زيارت بايزيد بسطامى مى روم» (۱) امجدالسلطان سالها معاونت وزارت عدليه را عهده دار بود و بخصوص هر وقت ميرزا حسن خان مشيرالدوله در رأس وزارت عدليه بوده امجدالسلطان معاونت او را داشته است. صدر ديوانخانه كه معلوم است داراى چه مقامى بوده است. امجدالسلطان سالهاى پايانى خدمت خود را در رياست عدليه كاشان و نطنز سپرى كرده است صدر وامجدالسلطان هر دو از خاندانهاى معروف ايران هستند. در اين نوشته نظر ما در مورد معرفى و شناخت اين خاندان نيست در نظر است كه نامه هاى دكتر مصدق را به خوانندگان معرفى كنيم چرا كه آنچه از رجالى چون مصدق، دهخدا، مشيرالدوله به دست آيد براى فرهنگ و تاريخ ما گنج باد آورد است.

متن نامه اول:
«قربانت گردم. اگر چه بعد از تشريف بردن حضرات يعنى سركار عليه عاليه خانم احترام السلطنه دامت شوكتها با اينكه حركت آنها را تلكرافاً عرض كرده و با پست هم شرح حالشان رااطلاع داده بودم و قرار بود پس از ورود به طهران سلامتى خودشان را مرقوم فرمايند. يعنى به توسط حضرتعالى و امروزه يازده روز است تشريف آورده اند نه از حضرتعالى خبرى رسيده است و نه از جانب آقاى مصباح حضرت و خيلى متوحشم انشاءالله تعالى كه به سلامتى وخوشى وارد شده اند. البته شرح خدمتگزارى فدوى را هم حضور باهرالنور عالى عرض كرده اندآنچه را كه از فدوى برآيد مضايقه نكردم. حتى چند نفرى كه طلب داشتند علاوه از آنچه را كه خود فرستاده بودند تقريباً سى و سه تومان و پنجهزار پنجشاهى سواى ده تومان پول مركب بدهى داشتند كه طلب كاران مى خواستند جلوى اسبابشان را بگيرند بنده ديدم خيلى بد است برحسب حواله خود حضرت عليه كه با پست قبل حواله شده خدمت حضرتعالى ارسال داشتم و قرض كرده پرداختم و قرار شد كه قبض خانم را بفرستم خدمت جنابعالى كه وصول و ارسال فرمائيد. تاكنون خبرى نرسيده است و صاحبان پول طلب خودشان را مطالبه مى نمايند ازحضور مبارك مستدعى هستم كه زودتر آن دو فقره پول را گرفته التفات فرمائيد. محترمانه عرض مى كنم با اين همه زحمات و خدماتى كه وقت حركت بنده نسبت به حضرات كردم سكينه نام صبيه خدمه بنده را كه به سن نه سال است سركار خانم بدون هيچ عنوانى همراه خودشان آورده اند به طهران، يعنى به مادرش كه كلفت بنده است فرموده بودند دخترت را بما بده ببريم خودت هم بيا به طهران. مادر دختر رودرمانده بود آنها هم مفت خود دانسته دختر را به طهران آورده اند. حالا از شبى كه اين دختر را حضرات به طهران آورده اند مادرش شب و روز آه و ناله مى كند و بى قرارى دارد حتى خدمت حضرت حجت الاسلام آقاى مير مطلب و آقاى آشيخ احمدهم از بنده شكايت كرده بودند كه دختر مرا خانواده (متن خانه واده) مصباح حضرت بدون هيچ اسم و رسمى برده اند و به رئيس عدليه هم شكايت كرده است. بنده خواستم تلگراف كنم ازعرض راه برگردانند ديدم خوش آيند نيست اين است كه حالا تفصيل را حضور مبارك حضرت عالى عرض مى كنم. مقرر فرمايند آن دختر را به توسط يكنفر مسافرى كه عيال داشته باشد هرچه زودتر بفرستيد كه نزد خانواده بنده از دست آه و ناله مادر اين طفل آسوده گردم.
يك فقره هم يكصد و يازده تومان طلب جناب آقا سيد محمد عليخان معاون ماليه است كه صورت جزء آن را باپست قبل حضور مبارك فرستادم.
آن صورت را جناب آقاى امين زاده وجناب محتشم الدوله سر كرده سوار اينجا تصديق كرده اند كه جناب آقاى آقا سيد محمد عليخان در وقت حركت آقاى مصباح حضرت اين طلب را مطالبه مى نمودند جناب آقاى مصباح حضرت هم اقرار داشتند و به جناب آقا سيدمحمد عليخان معاون ماليه گفته بود حالا ندارم وشما سخت گيرى نكنيد مى روم طهران اگر مراجعت كردم مى دهم و الاّ از طهران برات خواهم فرستاد اين بيچاره هم انسانيت كرده و جلوگيرى ننموده بود حالا چنانچه اقرار دارند و مى دهندهر چه زودتر خودشان بفرستند.
اقرار ندارند به حرف حسابى جواب بنويسند كه پس فردا به وزارت ماليه و خزانه دارى شكايت نكنند كه شخص داغ باطله بخورد. در باب مالهاشان هم ازبنده همينقدر راپورت دادن بود. حالا ديگر بسته به اقدامات خودشان است.
از حالت و گزارش و وضع زندگانى خودم بخواهيد همان است كه بوده. ماكان كماكان شب وروز گرفتار مداخله آقاى نايب الحكومه هستم. كه متصل مشغول رسيدگى به امورات حقوقى وجزائى است. مجال به عدليه نمى دهد هر قدر هم كه از مركز تلكراف در عدم مداخله صادرمى شود ابداً اعتنا نمى كند.
قدرى بيچاره با يك مشت عيال و اطفال و اين همه مخاطرات ومحظورات است. آخر محلى كه مى تواند پانزده تومان الى بيست تومان حقوق به فدوى مى رسد.
چند روز قبل بندگان حضرت مستطاب اجل اشرف آقاى مشيرالدوله روحى فداه به خط مبارك خودشان به آقاى امير اعظم توصيه فرموده بودند كه بايد قدر فلانى را بدانيد و در كليّه كارهاى خودتان او را طرف شور و مشورت قرار بدهيد زيرا كه او از خود ما است و دلخواه شما. اميدوارم كه بعدها نتيجه خوب و خوش بدهد. فشنگ هاى مرحمتى نرسيد و حال اينكه همه روزه آدم مخصوص به طرف خراسان مى آيد. مستدعى هستم زودتر التفات فرمائيد هرگونه خدمت و فرمايشى كه باشد مرقوم فرمائيد. با كمال افتخار و منت حاضرم.

نامه دوم
حضور مبارك حضرت اشرف آقاى صدرالممالك روحيفداه عرض فدويت و چاكرى مى رساند. عرض كند اگر چه فرصت نداريد جواب عرايض پير غلام را مرحمت فرمائيد ولى فدوى هيچوقت مراحم حضرت اشرف را از نظر فراموش نمى كند مخصوصاً هر شب جمعه راكه مى روم خدمت بايزيد بسطامى همت مى طلبم و بقاى وجود مبارك را از خداوند خواهان ودرخواست مى كنم كه خداوند در اين آخر عمرى اسبابى براى حضرت اشرف فراهم نمايد كه محتاج به اين دوره نباشد.
مختصر عريضه حضور مبارك حضرت اشرف آقا روحى فداه عرض كرده و لفاً خدمت جنابعالى فرستادم كه برسانيد جواب گرفته مرحمت فرمائيد. اگرچه گاهى مختصر عريضه خدمت حضرت آقاى عدل الملك معاون وزارت جليله داخله عرض مى كنم و از اوضاع اين صفحه خاطر مباركشان را مسبوق مى نمايم. ولى محض از براى خدا اگر ملاقاتشان فرموديد وموقعى به دست آيد بفرمائيد تا زود است يك فكرى براى اين صفحه بفرمائيد والا اهالى به كُلّى متوالى و به خاك استرآباد در قونسولخانه خواهند رفت. زيرا كه اين طفل ديگر نمى تواند اين صفحه را منظم نمايد چشم تمام مردم ارازل و اوباش و اشرارى كه دور و برش جمع بودند وحالا دور خودش جمع شده اند به روى خودش باز كرده است. ديگر نمى تواند جلوگيرى كند چون مى دانم كه حضرت عالى مثل حضرت آقاى محتشم السلطنه يك راهى با خدا داريد اين است كه خاطر مبارك را مسبوق مينمايد كه هر گاه موقعى به دست آمد مذاكره بفرمائيد. عرض ديگر اينكه امروز صبح مى خواستم بروم بسطام زيارت و خدمت آقا برسم يك نفر آمد مبلغ هفده هزار پول كنف از جناب آقاى مصباح حضرت مطالبه مى كرد. خيلى خُلقم تنگ شده به مرديكه فحش دادم كه وقت رفتن چرا مطالبه نكردين گفت محض اينكه شما نگذاشتى بالاخره خيلى به من بد گذشت اگر ملاقات فرموديد بفرمائيد كه اين هفده هزار چيزى نيست و بدنامى دارد اگرصحيح است بدهند يا حواله نمايند بنده بدهم. خدمت آقايان عظام خودم فرداً فرد عرض سلام برسانيد. هر قسم خدمتى فرمايشى داشته باشند مرقوم فرمايند با كمال منت حاضرم زياده عرضى ندارد. تصدق شما ايام عزت مستدام

نامه سوم
عنوان پاكت و مهر نامه به خط و مهر» مصدق السلطنه «است. پيداست كه اين نامه راامجدالسلطان خطاب به دكتر محمد مصدق نوشته است و مصدق در صفحه مقابل جواب او راداده است اصل نامه امجدالسلطان و جواب دكتر مصدق را به او در زير مطالعه ميفرمائيد.

ياهو
تصدقت شوم اميدوارم انشاءالله تعالى مزاج مرحمت امتزاج مبارك قرين صحت واستقامت و مصون از هر نوع كدورت و ملالت خواهد بود. ضمناً تصديع ميدهد ابلاغى از طرف قرين اشرف بندگان حضرت مستطاب اجل اشرف امجد اتابك اعظم مدظله صادر شده است كه دويست تومان نقد و سى خروار جنس اضافه مواجب و خانوارى به مخلص از محل صحيح داده شود اينك ابلاغ را لفاً تقديم نموده كه از ملاحظه شريف بگذرد. از آنجائيكه الطاف مخصوص اجل عالى را درباره خود ميدانم كه بحمداللّه تعالى بسرحد كمال است.
لهذا با كمال اميدوارى بعد از فضل خداوند مستدعى مى باشم مبلغ و مقدار معروض فوق رااز متوفيات صحيح بلامعارض خراسان محلى به مخلص مرحمت فرمايند كه انشاءالله تعالى به مرحمت حضرتعالى اين مبلغ و مقدار درباره ارادت شعار برقرار شود و مبلغ سيصد تومان هم براى تقديم قهوه خانه حضرتعالى حاضر است. كه هر زمان و غيره بفرمائيد مبلغ دويست تومان و مقدار سى خروار محل صحيح موجود است با كمال امتنان و تشكر تقديم مينمايم و هرگاه ازتقديم قهوه خانه جنابعالى كسر باشد هر قدر اضافه و سيصد تومان بفرمائيد حاضر است و بانهايت افتخار بندگى ميشود. اميدوارم انشاءالله تعالى اين مرحمت مخصوص به دست مبارك جناب اجل عالى درباره مخلص انجام گيرد هرگاه به رأى مبارك قرار بگيرد كه اين مبلغ و مقدارمعروضه را محل صحيح به مخلص مرحمت فرمايند دو كلمه مرقوم فرمائيد كه مخلص بااطمينان حاصل نموده حكم او را از طرف باشرف حضرت مستطاب اجل اكرم افخم بندگان آقاى وزير دفتر خطاب به حضرت عالى صادر نمايند و با تنخواه تقديمى انفاد نمايند يقين است كه ابلاغ حضرت اتابك را بعد از ملاحظه اعاده خواهند فرمود. جسارت است و اگر هم ازحضرتعالى پيشرفت ندارد دو كلمه مرقوم داريد كه خيال مخلص راحت شود.» امضاء
دكتر مصدق در صفحه مقايل نامه فوق كه تصوير آن را ملاحظه ميفرمائيد مرقوم داشته است.
«تصدقت شوم اين بنده هيچوقت قصورى در خدمتگزارى نكرده ام لكن بحق خداوندى خدا اين كار از بنده پيشرفت ندارد. چون حالت نداشتم نتوانستم درست به عرض عريضه جسارت كنم. اميدوارم فرمايش ديگرى شود كه از عهده انجام آن برآيم...»
اين نامه از نظرشناخت خوى و خصلت دكتر مصدق بسيار ارزنده است. حتى دكتر مصدق نامه امجدالسلطان رابا زيركى جزو اسناد خود نگاه نداشته است و نظر خود را در صفحه مقابل همين نامه اعلام داشته است كه ملاحظه فرموديد. روان بزرگانى چون دكتر مصدق شاد كه به ديگران درس آزادگى دادند.والسلام.
-------------------------
۱) فرصت نشد كه به محل خدمات دكتر مصدق نگاه كنم و تاريخ ارسال نامه ها را معلوم بدارم. م. گ

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
اينترنت و وبلاگ
مقاله ها
جدول
گزارش
بازتاب
جهان
ايران
احزاب
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   اينترنت و وبلاگ   • 
•   مقاله ها   •   جدول   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   • 
•   احزاب   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •